past entries: August 2004 Archives

تختخواب مکان مناسبي است براي

| | Comments (13)

تختخواب مکان مناسبي است براي ملاقات کساني که فکر مي کني دوستشان داري، آن هم يک ملاقات خيلي نزديک، خيلي خيلي نزديک، و نزديکتر. لبهء پتو مرز مناسبي است بين يخبندان حرفها و نگاهها و داغي سوزندهء پوست بقيهء اعضاي بدن. روبرو جهت مناسبي است براي خيره شدن، به قصد تظاهر به بي ميلي. کتاب وسيلهء مناسبي است براي چشم پوشي، وقتي که در چشمهايت بي صبري برق مي زند. خاموشي وضعيت مناسبي است براي چراغ خواب، براي تصويرهايي که ديگر نمي خواهي در حافظه ات ثبت شوند. سکوت آهنگ مناسبي است براي پس زمينه، وقتي تمام حرفهايت خطرناک هستند؛ ممکن است شب را منفجر کنند؛ و بالاخره انگشت شست پاي راست عضو مناسبي است که مي توان با آن مچ پاي ديگري را لمس کرد، تا شايد بالاخره انتظار تمام شود.

رويا سرزمين مناسبي است براي زندگي کردن، وقتي که هيچ توجيهي براي واقعيت نداري.

راس ساعت هشت شب از

| | Comments (113)

راس ساعت هشت شب از شرکت بيرون آمدم و حلزون باغچهء روبروي خانهء ما تصميم گرفت حالا که هوا کمي خنک تر شده است از لاکش بيرون بيايد. ساعت هشت و پنج دقيقه موتور ماشين گرم شده بود و من مي دانستم که امشب يک پوند از کبابي که خريده ام را از فريزر خارج مي کنم و بعد از اينکه چهل و پنج ثانيه در مايکرو ويو يخش را باز مي کنم روي شعلهء خيلي آرام کباب پز مي گذارم تا مغز پخت شود. در همين لحظه حلزون باغچهء خانهء ما هم در راستاي تصميمي که گرفته است شاخکهايش را بيرون از لاک در هوا مي جنباند. ساعت هشت و سي و هفت دقيقه دخترک کوکي فروشنده با يک لبخند کوکي از من تشکر مي کند که کادوي تولد تو را بعد از يک ماه پس مي دهم و قبل از اينکه کوکش تمام شود و به زندگي واقعي اش برگردد تمام پولم را پس مي دهد و شب خوبي را برايم آرزو مي کند. حلزون باغچهء خانهء ما هم در آرزوي يک شب بياد ماندني بالاخره از لاکش بيرون مي آيد.

ساعت نه و دو دقيقه پدال گاز را فشار مي دهم و کم کم ايراد طرز فکر ايده آليستي خودم را مي فهمم. ولي حلزون باغچهء خانهء ما مثل من بيکار نيست تا هي با خودش به اين چيزهاي تخمي فکر کند تصميم مي گيرد در اين شب باشکوه از باغچهء اين طرف به باغچهء آن طرف سفر کند و ببيند در آن سوي پياده رو دنيا چگونه است. ساعت نه و بيست و هشت دقيقه من بي اختيار اسمي را که تو رويم گذاشته بودي بلند بلند صدا کردم، بلافاصله چشمهايم را بستم و ذهنم را از هر چه که مربوط به تو بود پاک کردم، چشمانم را باز کردم و نصفهء ليمو را با تمام قدرتي که داشتم روي چنجه هاي يخ زده چلاندم. حلزون باغچهء ما حالا ديگر کاملا از چمنهاي اين سمت پياده رو خارج شده است و به سمت دنياي جديدي مي تازد. ساعت ده شب زندگي همچنان تخمي است، مخصوصا در ذهن من. خيلي تخمي است که من بتوانم در هر لحظه اي اراده کنم که دلم براي تو تنگ بشود يا نشود. تصميم مي گيرم بخندم، و لبخند مي زنم. تصميم مي گيرم به تو فکرکنم، و بلافاصله پشيمان مي شوم و ديگر فکر نمي کنم. حلزون باغچهء‌ ما حالا کم کم فکر مي کند نکند هيچ وقت به مقصد نرسد، ولي هنوز هوا خوب است و به راهش ادامه مي دهد. ساعت ده و سي و هفت دقيقه، دقيقه شمار ماشين رخت شويي به صفر مطلق رسيد و من به اين نتيجه رسيدم که احساسات انساني با رياضيات رابطهء چنداني ندارد. هر چقدر هم که با حرفهاي قشنگ و خوشرنگ بتوان درگيري و سردرگمي را رنگ کرد و به جاي خودشناسي و خداشناسي با قيمتهاي استثنائي فروخت شادي لحظات با تو بودن هميشه از ثروت من گرانتر است. حلزون باغچهء خانهء ما هم حالا يک جورهايي کم آورده است، و دو دل است که تا آنسوي صحراي پياده رو ادامه دهد يا باز هم به گهخوري بيفتد و به سيزي آشناي اين سوي باغچه برگردد. ساعت يازده و يک دقيقه ماشين خشک کن يک دلار از اعتبار کارت من کم مي کند، حلزون باغچهء ما يک لحظه خيال مي کند که زندگي اش همين حالا زير پاي چپ من تمام مي شود، فواره هاي خودکار باغچه ها ناگهان روشن مي شوند و من که در فکر تو تار و پود افکارم از هم گسيخته شده است افسار خودم را از دست مي دهم و سر خر را به سمت ديگر پياده رو کج مي کنم، و حلزون باغچهء خانهء ما خيلي خيلي تخمي از مرگ حتمي نجات پيدا مي کند و تصميم مي گيرد قبل از هر اتفاق ديگري عقب نشيني کند.

ساعت يازده و پنجاه و نه دقيقه شب همه جا امن و امان است غير از مغز من که تا انفجار فاصله اي ندارد. لباسهاي داغ من در شکم گرد خشک کن مرا صدا مي کنند و من براي فرار از فکر تو سوت زنان دمپايي هايم را مي پوشم. ساعت دوازده و سيزده دقيقه و چهارده ثانيه حلزون باغچهء خانهء ما قبل از اينکه به چمنها برسد زير دمپايي هاي من قرياد می زند قرچ، ومی شکند و له می شود واز فشاری که به من وارد می شود تمام اشکهايم در همان ثانيه تبخيرمی شوند. در بخار اشکهايم کنار پياده رو می نشينم و به بقايای حلزون باغچهء خانهء مان قول می دهم داستان اين شب بيادماندني را حتما يک جايي بنويسم تا هيچ وقت يادم نرود که زندگي چقدر تخمي است؛ و اينها رادر ساعت يک و هفده دقيقهء بامداد در جوار اقيانوس آرام می نويسم.

نور، صدا، دوربين، اکشن. سينما.

| | Comments (4)

نور، صدا، دوربين، اکشن.

سينما. پردهء نمايش مرا تماشا مي کند. مي آيم؛ مي نشينم؛ مي روم. دو روز بعد. دوباره مي آيم؛ مي نشينم؛ مي روم. دو روز بعد. سه باره. چهار باره. پنج باره. زندگي من است که قطعه قطعه روي صندليهاي سينما اتفاق مي افتد.

من فيلم شده ام. رنگي، سوپر اسکوپ، با جلوه هاي ويژهء صوتي و تصويري. يک داستان عشقي- جنايي براي جوانان زير آفتاب. يک ماجراي بي نظير براي ماجراجويان مجازي. با هنرمندي افتخاري مرد شش ميليون دلاري، در نقش من. بر اساس نوشته اي از من. به کاردگرداني من. تهيه کننده : من. منتخب جشنواره هاي معتبر هندي و آمريکايي. محصولي از موسسهء سينمايي خروش. نامزد دريافت هفتصد چکش طلايي در فرق سر. « من‌ ». امشب و هر شب در سينماهاي جهان.

سکانس اول. همه جا تاريک است. من مي آيم. هنوز همه جا تاريک است.

سکانس دوم. من مي نشينم. زندگي شروع مي شود. بهار. برگ. گوجه سبز. لبخند. تابستان. زرد آلو. استخر. آفتاب. بعد از ظهر. عشق. دربند. کباب. شمال. پرتقال. پاييز. نارنجي. نارنگي. کلاس. بوسه. عصر. تاکسي. يلدا. هندوانه. زمستان. تختخواب. هم آغوشي. دروغ. مکافات. جنايت. انقلاب. اميد. عيد. سمنو. ماهي. ماه. تصوير روي هلال ماه مي ماند.

سکانس سوم. همه جا تاريک است. من مي روم.هنوز همه جا تاريک است.

من دي-وي-دي شده ام. من ديو و ددي شده ام. من ديوانه بوده ام، و حالا ديوار شده ام، دور خودم، پشتِ خودم، در افق ديد خودم. من به هفتاد زبان زندهء دنيا ترجمه شده ام، و براي هر کدام هفت زير نويس دارم. کلمات ادبي. جملات فلسفي. طنز قوي. استفادهء درست از تمامي صنايع ادبي. در دو نسخه. دو مجلد. دو سيستم معتبر بين المللي. يکي براي دوستان و يکي خانوادگي. من بعد از فروش پس هم گرفته مي شوم. من به خودم رحم نمي کنم. باز هم ديوانه وار فروخته مي شوم. لطفا در جاي خشک و خنک نگهداري شوم. من در نور آفتاب سوخته مي شوم. من دور ريخته مي شوم. باز هم دورتر ريخته مي شوم. پاي ديوار ريخته مي شوم. من ديوانه بوده ام، و حالا ديوار شده ام. من دي-وي-دي شده ام.

کات.