past entries: May 2004 Archives

مدير جديد قسمت جي.آي.اس. ما

| | Comments (0)

مدير جديد قسمت جي.آي.اس. ما که پريروز با رئيس شرکت مصاحبه کرده بود امروز کارش را شروع کرده است؛ کمي از من کوتاهتر است، با موهاي کادربندي شده و سبيل پرپشت جو گندمي. بين چهل و پنج تا پنجاه. چشمهاي آبي کمرنگ. خط اتوي شلوار خاکستري اش حدود پنج سانتيمتر بالاتر از لبهء کفشهاي سياه براقش ايستاده است. به من هيچ ربطي ندارد : مردي است از يک مملکت ديگر و از يک نسل ديگر و از يک نژاد ديگر.

فنجان قهوه ام را پر کردم و به سمت ميزم بر مي گشتم، و به ناچار از روبروي دفتر شيشه ايش مي گذشتم. سرش را که بلند کردم نگاهمان به هم افتاد و لبخند زديم. وارد دفترش شدم و سلام کرديم. خودم را معرفي کردم و خودش را معرفي کرد. صفحهء کامپيوترش را نمي ديدم، ولي ظاهرا وسط کار مهمي مزاحمش شده بودم،‌ تصميم گرفتم روز خوبي را برايش آرزو کنم و به سمت ميز خودم بروم، ولي صدايم کرد و گفت کار مهمي ندارد. از من پرسيد چقدر با فلان زبان برنامه نويسي آشنا هستم، و گفتم تمام کارهايمان با همان زبان است، و از من خواست به پشت ميزش بروم تا چيزي را به من نشان دهد. صفحهء ارکات را باز کرده بود تا به من نشان دهد که تمام اين سيستم با همان زبان برنامه نويسي نوشته شده است. خودم قبلا مي دانستم، ولي با تمام وجودم سعي کردم به او نشان دهم که چقدر اطلاع مهمي به من داده است و چقدر من شگفت زده شده ام. اينجا پايتخت فيلمهاي جهان است، و فيلم بازي کردن مهم ترين بخش فرهنگ است. از من پرسيد آيا من هم عضو اين شبکه هستم؛ گفتم که هستم. گفت پس ما با هم دوستيم، چون حتما يکي از دوستانِ يکي از دوستان او با يکي از دوستانِ يکي از دوستان من دوست است. ده دقيقه طول کشيد تا فهميديم که ما با فاصلهء چهار نفر با هم دوستيم، و من ترسيدم.

به ليست دوستانم نگاه مي کنم. هنوز وضع خوب است :‌ بيشتر از نيمي از آنها را واقعا ديده ام و حتي نصفِ آن نيمه را کم و بيش مي شناسم. چهل سال مي گذرد، يا چهار سال، يا يک سال، و احتمالا من بيش از نيمي از آنها را هيچ وقت نديده ام، و خيلي از آنها را اصلا نمي شناسم،‌ولي به نوعي با آنها ارتباط دارم. تمام آدمهاي دنيا به هم وصل هستند و مي توان يک نقشهء فضايي هزار بعدي از جهان کشيد که در آن تمام آدمها را با ارتباطهايشان بتوان ديد. مسلما نقشهء هم بندي است، و هر نقطه اي از آن را که انتخاب کني به تمام نقاط ديگر وصل است.

چيزي نمي گذرد که در يک روز بهاري يک تروريست موفق و متشخص ساختمان جهاني ديگري را با خاک يکسان مي کند. رئيس پليس جهاني به يک نفر مظنون مي شود، و پس از دستگيري آن يک نفر تمام اطرافيانش را هم دستگير مي کند، و سپس به اطرافيان آنها مي پردازد. باز هم چيزي نمي گذرد که رئيس پليس جهاني پسر و دختر خودش را هم از روي ارتباطاتي که با بقيهء دنيا داشته اند دستگير مي کند و فقط خودش مي ماند، که مسلما چون از هزار طرف به آدمهاي دستگير شده مرتبط است خودش را هم دستيگر مي کند، و تمام آدمهاي دنيا زنداني مي شوند، غير از يکي از نوادگان تارزان که يک زن جنگلي است که هنوز در جنگلهاي آفريقا زندگي مي کند و نه ايميل دارد و نه گوگل را مي شناسد، به علاوهء پطرس کودک فداکار، که همانطور که انگشتش در سوراخ سد گير کرده است قرنهاست که منجمد شده است. يکي از آدمهاي زنداني که ايدز دارد اطرافيانش را مبتلا مي کند، و آنها هم اطرافيانشان را مبتلا مي کنند، و چند روز بعد تمام آدمهاي زنداني مي ميرند. تارزان بعد از سالها جنگل نشيني تصميم مي گيرد دريانورد شود، و بالاخره يک روز وسط موج سواري موجش را گم مي کند و به بيراهه مي رود و پطرس منجمد را پيدا مي کند و چون براي تارزان مهم نيست که دنيا را آب ببرد انگشت او را از سد بيرون مي کشد و يخ پطرس باز مي شود و دنيا را آب مي برد. پطرس و تارزان که زبان يکديگر را نمي فهميدند چون اصلا حرف نمي زدند با هم دوستان خوبي مي شوند، و بعد از چند دورهء زمين شناسي که آبها خشک مي شوند و دايناسورها مي آيند و مي روند يک روز با تماشاي اسبهايي که جفتگيري مي کنند به راز هستي پي مي برند و مثل اسب بچه دار مي شوند و تاريخ جديدي از حيات بشريت رقم مي خورد، که در آن هيچ کس با هيچ کس حرف نمي زند، و فقط و فقط يک نوع ارتباط معني دارد که آنهم ارتباط اسبي است. چون هيچ کس هيچ حرفي نمي زند،‌ هيچ کس هم چيزي نمي نويسد و هيچ نوع اطلاعاتي هم منتقل نمي شود. کتاب هم اختراع نمي شود،‌ چه برسد به اينترنت، و اگر چه هيچ تاريخي نوشته نمي شود، ولي تمام تاريخ جهان تا ابد در صلح و صفا و آرامش رقم مي خورد.

هوم. بيخود ترسيدم. ارکات چيز خوبي است.

از اين شبهايي که يک

| | Comments (0)

از اين شبهايي که يک دفعه مهم ترين کار جهان مرتب کردن اتاق آدم مي شود. از اين شبهايي که آدم بدون اينکه بفهمد چهار ساعت تمام اتاق را متر مي کند و آخرش تازه فقط يک کمي بهتر مي شود. از اين کتابخانه هايي که کتابهايش را در عرض چند سال افقي و عمودي و بي نظم و بي ترتيب همينجوري روي هم چپانده اي و حالا تصميم مي گيري در يم شب همه را بيرون بريزي و مرتب بچيني. از اين تقويمهاي قديمي که سالهاي سال گم شده بود و حاضر بودي قسم بخوري در اثباب کشي قبلي جا مانده است و يک دفعه آن وسطها سر و مر و گنده پيدا مي شود. از آن يادداشت ها که وقتي آنها را مي نوشتي ارزش لعنت خدا را هم نداشته اند، و از آن زمانها که حاضري هر کاري بکني تا دوباره آنها را تجربه مي کردي. بعد فقط وسط تمام کتابها و آشغالها چهارزانو مي نشيني، انگار اينجوري زمان هم مي ايستد، و فقط مي خواني و مي خواني و مي خواني. عجب ابله عظيمي بوده است اين مني که شش سال جوانتر بوده است. حالا ديگر معلوم نيست من جلو رفته ام، عقب رفته ام يا اصلا همانجا در بيست سالگي ميخکوب شده ام...

سه شنبه چهارم فروردين ماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- خيلي فرق مي کنه آدم عاشق کسي باشه يا عاشقِ عاشق شدن. اولي براي آدم خطرناکه، دومي دنيا رو نابود مي کنه. من دنيا رو نابود کردم؟...
- فرق من با خودم اينه که يکي مون مي خواد آدم بشه، دومي مي خواد هر غلطي دلش مي خواد بکنه. اولي مي خواد آدم خوبي باشه، پس احتمالا کوتاه مياد.

سه شنبه بيست و دوم ارديبهشت ماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- پدر سگ چقدر زود مي گذره، و تازه با تو که هستم زودتر مي گذره...


شنبه دوم خرداد ماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- و من انديشه کنان، غرق اين پندارم
که منِ غافلِ بي رشک و ريا،
کي، چگونه به چه نحوي انقدر پرت شدم، گنديدم.
بايدم کاري کرد، فکر کنم
رختها را بکنم
بعدش لخت
يک کاري بکنم :
بايدم دوش گرفت!
- از ماوراي فلک چنينم پيام رسيد، که من از خودم بيشتر خر تَر تَرم.

شنبه نهم خرداد يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- مرد خسته اي هستم، ترسيده
خرس گنده اي که تو شلوارش ريده
جغد تنبلي، گردنش خشکيده
شتر بيماري که تهش گوزيده

دوشنبه بيست و سوم شهريورماه هزار و سيصد و هفتاد و هفت:
- اين دل من دو تا ديوار داره، يه روز اينوري تنگ مي شه يه روز اون وري. خيلي عوضيه به خدا...
- تو اگر مرا بشناسي خواهي مرد. و من چه بيگانه ام،‌ و تو افسانه اي، و پروانه.

يکشنبه بيست و نهم شهريور ماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- سيب من گم شده است.
يادت هست سيبم را دزديدي؟ آن را گاز زدي، بعد به من پس دادي؟
يادت هست سيب گاز زده را در دستمال قرمزت پيچيدم؟
يادت هست وقتي دستمال را به من دادي خنديدم؟
سيب عشقم زرد شد، خشک شد؛ بعد دستمال قرمزت هم زرد شد، باز هم زرد تر شد.
بعد ديگر سيب من در دستمال تو پيدا نشد.
سيب سرخم گم شد.

سه شنبه ششم بهمن ماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
- ما با هم مي ريم خارج‌،‌ حالا ببين کي گفتم!

شنبه اول اسفندماه يکهزار و سيصد و هفتاد و هفت :
-خدايا، چرا مرا آفريدي؟ چرا؟ خدايا، مگه نمي دونستي من به هيچ دردي نمي خورم؟ مگه نمي ديدي که من به هيچ جا نمي رسم؟ حتما مي دونستي. آخه اگه مي دونستي پس چرا از اول من رو تو جهنم نيافريدي؟ ...ها؟ يا شايد هم آفريدي؟!

و هزار هزار جملهء عاشقانه براي تو،‌ فقط نمي دانم محض رضاي خدا يک جملهء عاشقانهء فارسي در اين تقويم نوشته نشده است. انگار اصلا به فارسي نمي توان نوشت : « دوستت دارم. »

من آدم هستم. در باغ

| | Comments (0)

من آدم هستم. در باغ بهشت به سمت خورشيد قدم مي زنم و از اين همه نعمت سر مستم. حوا از صبح رفته است سيب بچيند؛ خير سرش قول داد زود برگردد با هم برويم روي ابرها بنشينيم تا ابرها سنگين شوند و باران ببارد و هوا کمي خنکتر شود. تلفنش را هم جواب نمي دهد، گوشي را خاموش کرده است. معلوم نيست باز کدام مار خوش خط و خالي را کجا ديده است و مشغول چانه زدن بر سر دو متر ناقابل پوست مار تا کي مي خواهد مرا همينجا نگه دارد. حواست ديگر، تا بوده همين بوده و هست.

نه ، من آدم نيستم. بهشتي هم در کار نيست. سرمستي هم مال کتابهاست. سهم ما سگ مستي است، آنهم فقط مال شبهاي آخر هفته است که فردا صبح لازم نيست با بوق سگ بيدار شويم. حوا هم که رفته بود سيب بچيند هيچ وقت برنگشت. باران هم نباريد و خشکسالي شد. البته حوا چند سال بعد گوشي اش را روشن کرد و به من زنگ زد؛ همان ماري که از پوستش صندل ساخته بود به او يک تخفيف ويژه داده بود و حوا هم با او روي هم ريخته بود و به يک جهنمي پناهنده شده بود. من هم ديگر با اين اوضاع از آدم بودن خسته شده ام، مي خواهم بروم تغيير جنسيت بدهم، شايد سنگ بشوم، شايد هم صندلي، شايد هم مرباي بالنگ، يا اصلا شايد خر شدم و همينطور به زندگي ادامه دادم.

من خر هستم. در طويله پشت به سمت ورودي ايستاده ام و از اين همه يونجه در آخورم سرمستم. اربابم از صبح رفته است چراگاه؛ خير سرش قول داد زود برگردد تا آفتاب بالا نيامده است سيب زميني هاي پشندي را به ده بالا ببريم و به جايش آب زرشک بياوريم. معلوم نيست باز کدام گوساله اي سرش را مثل گاو پايين انداخته است و رفته است کدام گوري گم شده است و حالا معلوم نيست ما تا کي بايد منتظر باشيم تا سگهاي بي عرضهء ارباب گوسالهء‌ نفهم را پيدا کنند و به گله برگردانند.

نه نه. من خر نيستم. اين هر روز بار بردن و تا خرخره يونجه خوردن هم کار من نيست. ارباب هم اصلا خواسش به من نيست. سيب زمينهاي پشندي هم آنقدر ماندند تا گنديدند و فصل آب زرشک هم که گذشت. البته تقصير خودش هم نيست. آن گوساله اي را که گم شده بود گرگ بيابان شکار کرد و خورد. ارباب هم دستور داد تمام گاوها و گوساله ها را زنجير کنند و خودش هم زنجيربان شد تا ديگر هيچ وقت گم نشوند. يکي از سگهايش را هم دنبال من فرستاد، ولي حيوان بي زبان وسط راه به يک غار رسيد و در آن اصحاب کهف را ديد و مدتي پيش آنها نشست و آدم شد.

آخر همان هفته که به من رسيد خسته بود و خيس عرق، و با هم تا صبح عرق خورديم، با خيارشور مخصوص. صبح روز بعد من هنوز سگ بودم، يا نه خر بودم،‌ يا شايد هم آدم شده بودم،‌ به هر حال من هنوز همانجا نشسته بودم که صداي پايش را شنيدم؛ ارباب بود که از چراگاه آمده بود، يا نه حوا بود که برگشته بود، به هر حال يکي از راه رسيد. اصرار داشت که من باز هم خواب ديده ام، يا نه او خواب مرا ديده است، به هر حال همه چيز در خواب بوده است. من هم نمي دانستم چه بگويم، يا شايد هم مي دانستم ولي نمي خواستم که بگويم، به هر حال من هيچ چيزي نگفتم، و هيچ کس اين حرفها را نشنيد. دنياست ديگر، تا بوده همين بوده و هست.

امروز تمام راه را تا

| | Comments (0)

امروز تمام راه را تا سر کار آواز خواند. بلند بلند. خل شده است. تمام. راحت. هزار و يک دليل هست براي نگراني، و هزار و يک مشکل هست بدون راه حل. هزار و يک اشتباه هست که جبراني ندارد، و هزار و يک فرصت که همه از دست رفته است.

فکر کرد گور پدر همه چيز :‌ تا وقتي که يک لحظه هست براي نفس کشيدن و خنديدن بايد آواز خواند. فکر کرد بالاخره ديوانه شده است، و اين آخرين باري بود که فکر کرد. بعد از آن هيچ چيزي ارزش فکر کردن نداشت.

امروز تمام طول راه را تا سر کار آواز خواند، و آواز خواندم. زندگي يعني حق اشتباه کردن، حق نگران نشدن، و حق خنديدن؛ و زنده بودن يعني همينها را فهميدن. نمي فهمد، نمي فهمم، و مهم نيست. اصلا زندگي يعني نفهميدن، و خلاص.

آقاي جدي از آن آدمهايي

| | Comments (1)

آقاي جدي از آن آدمهايي بود که حاضر بود بميرد ولي هيچ شبي قبل از مراسم نخ دندان و مسواک زدن نخوابد. از همانهايي که تا به حال هيچ وقت به خاطر سرعت غيرمجاز در هيچ اتوباني جريمه نشده اند. او هيچ وقت بعد از مشروب خوردن رانندگي نمي کرد و حتي يک شب به خاطر اينکه يکي از دوستانش که کنارش نشسته بود کمربندش را نبسته بود عصباني شد و سرش داد زد.

آقاي شوخي اعصاب تمام دوستانش را خرد کرده است. هيچ کس در هيچ کجاي دنيا نمي داند که چقدر از حرفهاي آقاي شوخي مزخرف است و چقدر از آنها واقعي است. او از ابتداي زندگي اش تا امروز هنوز نتوانسته است يک بحث واقعي را بيشتر از دو دقيقه تحمل کند، به محض اينکه موضوع بيش از حد تحمل او (‌ تقريبا دو سانتيمتر ) جدي مي شود شروع به شعر گفتن مي کند و آنقدر پرت و پلا مي گويد تا بحث را به گند مي کشد. او حتي يک شب به خاطر اينکه به شوخي به همه اعلام کرد که ايدز گرفته است در کوچه خوابيد، و باز هم عوض نشد.

آقاي شوخي چند روز پيش انگشتش را بريد، چون از روي کنجکاوي تصميم گرفته بود با تيغ اصلاح نوک انگشت شستش را بخاراند. آقاي شوخي نه هيچ وقت سامورايي بوده است و نه روسي بلد است؛ ولي از آنجا که در آن لحظه روبروي آينه ايستاده بود آنقدر از ديدن تصوير انگشت خون آلودش در آينه هيجان زده شد که ناگهان خودش را در يک فيلم سينمايي سامورايي با دوبلهء روسي تصور کرد و شروع کرد به تقيلد شکلکهاي چيني و فرياد کشيدن به زبان روسي. همينطور که آقاي شوخي جو گرفته شده بود و در نقش خودش غرق شده بود آقاي جدي از راه رسيد و صحنه را از دور ديد. او بلافاصله پليس و آمبولانس و آتش نشاني را خبر کرد و شروع کرد به جستجو براي کسي که بتواند از رفتار آقاي شوخي سر در بياورد. او با استفاده از کتابهاي مرجع و شبکهء اينترنت جهاني توانست چند تا از صداهايي را که آقاي شوخي از خودش در مي آورد معني کند، و به مجض اينکه دکترها از راه رسيدند شروع کرد به تفسير همان دوصدايي که از خزعبلات آقاي شوخي دستگيرش شده بود.

البته متخصصين اورژانس بلافاصله متوجه وضع مسخرهء آقاي شوخي شدند،‌ او را گوشمالي دادند و از او قول گرفتند ديگر با تيغ اصلاح انگشتانش را نخاراند؛ اما آقاي جدي براي همدردي با آقاي جدي تک تک ناله هاي عجيب و غريب و بي معني آقاي شوخي را براي خودش معني کرد و در تفسير هر صدا چند جلد کتاب خواند و چند سطر شعر نوشت و هر روز يکي از شعرهايش را براي آقاي شوخي مي خواند تا خودش را در انگشت درد آقاي شوخي شريک بداند. آقاي شوخي هم که همه چيز برايش يک بازي بود در جواب هر شعر دو صداي روسي ديگر از خودش خارج مي کرد و يک اداي چيني در مي آورد و منتظر تفسيرهاي آقاي جدي مي شد.

بعد از مدت زيادي يک روز آقاي شوخي وسط ناله هاي من در آوردي روسي اش خنده اش گرفت، و بعد خنده اش به قهقهه تبديل شد و بي دليل بلند بلند مي خنديد. آقاي جدي که غافلگير شده بود براي تفسير اين خنده هاي طولاني يک تيم تحقيقاتي استخدام کرد و با همکاري آنها تمام متون قديمي را خواند و تمام بيماريهاي جسمي و روحي را بررسي کرد، و‌ آقاي شوخي هنوز مي خنديد. آقاي جدي تمام راهکارهاي پيشنهادي تمام پزشکان دنيا را بکار بست، ولي آقاي شوخي هنوز مي خنديد. آقاي جدي از اينکه نمي تواند درد آقاي شوخي را بفهمد افسرده شد، و هر روز افسردگي اش جدي و جدي تر شد تا اينکه يک روز خيلي جدي دقمرگ شد و مرد و آقاي شوخي ديگر نخنديد.

هيچ کس نمي داند چرا آقاي شوخي ديگر نخديد. شايد اين شوخي بيش از حد جدي شده بود، شايد هم اصلا هيچ شوخي در کار نبود،‌ شايد هم تمام اين داستان مزخرف بود، به هر حال همه (غير از آقاي جدي) مي دانستند که بيشتر داستانهاي آقاي شوخي مزخرف بود. شايد هم اين يکي واقعي بود. شايد هم واقعا جدي بود. شايد.

مرد ديگري هست در دنياي

| | Comments (1)

مرد ديگري هست در دنياي ديگري در من، که تمام وجودش از سنگ است و با من و دنياي من کاري ندارد. هر از گاهي يک شب به سراغم مي آيد تا من نخوابم، و من چه بخواهم چه نخواهم بايد پاي حرفهاي سنگينش بنشينم. مرد خشني است، بد اخلاق است و حوصلهء بحث ندارد؛ باز ديشب تا صبح پاي داستانهايش نشستم.

داستان ديشب مرد سنگي داستان غريبي است که من آن را باور نمي کنم. مرد سنگي مي گويد که او قبل از من به دنيا آمده است. اصلا مي گويد خيلي قبل تر ها فقط او زندگي مي کرده است و من مرد ديگري بوده ام در دنياي ديگري در قلب او. مرد سنگي معتقد است که من يادم نيست، ولي هيچ کس به مرد سنگي ياد نداد که با آنچه در قلبش مي گذرد چگونه رفتار کند. مرد سنگي نمي دانست بايد مرا آزاد بگذارد تا هر کاري که مي خواهم بکنم، و يا بايد مرا در قلبش زنداني کند تا صدايم را هيچ کس نشنود. مرد سنگي مرد خوبي است، آن روزها هم مرد خوبي بوده است. او آنقدر مرا آزاد مي گذارد تا براي خودم هر کاري که مي خواهم بکنم و به هر جايي که مي خواهم بروم و به هر کسي را که دوست دارم به قلب او دعوت کنم. مرد سنگي مرد معقولي است، ولي آن روزها زياد عاقل نبود. او آنقدر مرا آزاد گذاشت تا يک روز که مشغول بازيهاي بچگانه ام بودم قلبش را شکستم.

مرد سنگي مرد مغروري نيست، ولي آن روزها جوان بوده است و من در همان روزهايي که يادم نيست غرورش را هم شکستم. مرد سنگي مرا در قلبش زنداني مي کند و شکايت مرا پيش خداوند مي برد و شاکي مي شود. خداوند مردان سنگي را دوست ندارد، و به جاي اينکه به حرف آنها گوش دهد فقط به قلبشان توجه مي کند که هنوز از سنگ نيست؛ و من در همان روز از خدا خواستم تا مرا از قلب او نجات دهد و بگذارد براي خودم زندگي کنم. از همان روز به بعد مرد سنگي ديگر زندگي نمي کند، او فقط مرد ديگري است در دنياي ديگري در من.

مرد سنگي کينه اي نيست، ولي در همان روزي که من زندگي اش را از او گرفتم از درد فرياد مي کشد و مرا نفرين مي کند. مرد سنگي در ازاي زندگي خودش تصميم مي گيرد قلب مرا از من بگيرد، و خودش را در قلب من زنداني مي کند. از همان روز به بعد او با تمام قدرتي که دارد به طرف هر کسي که از قلب من مي گذرد سنگ پرتاب مي کند. او با هر کسي که از کنارم مي گذرد کاري ندارد. با خود من هم هيچ کاري ندارد. او فقط سالهاست منتظر است هر کسي را که از راه مي رسد و از بيرون مرا مي بيند و به هر دليلي به قلب من پا مي گذارد سنگسار کند.

مرد سنگي همهء اينها را گفت و ادامه داد که خسته است. دستهاي سنگينش سنگينتر از هميشه شده اند و ديگر قدرت پرتاب سنگ را ندارند. من داستانهايش را شنيدم، ولي هيچ کدام را باور نکردم. سوالي هم نپرسيدم، بلکه زودتر به دنياي خودش برگردد و بگذارد من بخوابم، مبادا صبح ديرتر بيدار شوم. وقتي که ديد من هيچ حرفي ندارد هيکل سنگينش را از روي من بلند کرد و از کنار من گذشت و رفت. زندگي ادامه داشت، و من هم بايد مي گذشتم. او را پشت سرم به حال خودش گذاشتم و به خواب رفتم. نفرين مرد سنگي هر چه که هست ديگر اينجا نيست؛ و من فقط نگران هرچه که اينجاست هستم.

«ليست باگزيلاي من نيازمند توجه

| | Comments (0)

«ليست باگزيلاي من نيازمند توجه من است.» اين پيغامي است که سرور مهربان ما هر روز صبح براي من ايميل مي کند. اسمش باگزيلاست. خيلي زحمتکش است. تمام ايرادهاي برنامه هاي ما را که اين و آن پيدا مي کنند و گزارش مي دهند جمع آوري مي کند و در خودش نگه مي دارد. بعد هر روز براي من و چند نفر ديگر از اين ايميلهاي محبت آميز مي فرستد. اگر به او توجه نکنيم هم اصلا عصباني نمي شود. فقط حوصله اش سر مي رود، دوباره فردا ايميل مي زند که «ليست باگزيلاي من نيازمند توجه من است.‌» مي خواهم نامه اي براي خدا بنويسم، و از او خواهش کنم که در نسخهء بعدي نرم افزار مديريت دنيا حتما از باگزيلا هم استفاده کند.

نوهء نتيجهء من آدم معمولي ديگري است که در زندگي اش اشتباهات زيادي انجام داده است. آقاي نتيجه نژاد اگر چه تمام سعي اش را مي کند که زندگي خوبي بسازد، ولي در طول راه گاهي به خاطر ندانستن و گاهي به خاطر حواس پرتي و گاهي هم به خاطر خودخواهي اشتباهات زيادي انجام مي دهد، و در طور اين راه آدمهاي مختلفي متوجه اشتباهات او مي شوند و شبها قبل از خواب به اشتباهات او فکر مي کنند. باگزيلاي مرکزي دنيا تمام اشتباهات نوهء نتيجهء مرا از روي افکار بقيهء آدمهاي دنيا جمع آوري مي کند و در خودش نگه مي دارد. هر روز صبح که آقاي نتيجه نژاد از خواب بيدار مي شود در پيغامگيري که زير گوش چپش جاسازي شده است يک پيغام پر از محبت از باگزيلاي مرکزي دنيا دريافت مي کند که از او خواش مي کند به ليست باگزيلاي خودش توجه کند.

آقاي نتيجه زندگي روزمره اش را آغاز مي کند، و هر وقت کارهاي روزمره اش تمام شد از طريق امواج مغزي خودش به باگزيلاي مرکزي وصل مي شود و تمام ايرادهاي موجود در آخرين گزارشهاي رسيده از آدمهاي زندگي اش را مرور مي کند. برخي از آنها را به دلايل شخصي رد مي کند و بقيه را قبول مي کند. بعد در مورد اولويت ايرادهاي وارده به زندگي اش تصميم مي گيرد و با توجه به نقشه اي که در ذهن خودش براي زندگي خودش دارد براي هر کدام از ايرادهايش يک بازهء زماني در نظر مي گيرد. مثلا تصميم مي گيرد که همين امروز به ايرادي که به روش غذاخوردنش وارد است رسيدگي کند، ولي ايراد وارده به ميزان خرج کردنش را بعد از دوسال بررسي کند. مثلا تصميم مي گيرد همين امروز براي جبران توهيني که ندانسته به يکي از دوستانش کرده است اقدام کند، ولي فعلا در مورد برآورده کردن انتظاري که ديگري از او داشته است دست نگه دارد. مسلما باگزيلاي مرکزي دنيا در صورت نياز طرف مربوطه را در جريان قرار مي دهد تا هر کسي از آقاي نتيجه نژاد ايراد گرفته است متوجه باشد که او به فکر ايرادهايش هست و در وقت مناسب به آنها رسيدگي مي کند؛ و همچنين به تمام آدمهاي زندگي آقاي نتيجه نژاد - در صورت تمايل - امکان مي دهد ايرادهاي گزارش شدهء قبلي را نيز ببينند و انتظارات خود را در حد توانايي هاي او تنظيم کنند و ايرادهاي قبلي را دوباره گزارش ندهند.

مسلما هر از گاهي به دليل فوريتهاي ديگر - مثل ازدواج، مهاجرت، سربازي و يا حتي تصادف رانندگي- آقاي نتيجه نژاد وقت نمي کند هر روز به ليست باگزيلاي خودش توجه کند، و هر روز ليست او بلندتر و بلندتر مي شود. ولي از آنجا که باگزيلاي مرکزي بسيار مهربان است اصلا ناراحت نمي شود. هر روز يک پيغام ديگر براي او مي فرستد و از او خواهش مي کند که به لسيت باگزيلاي خودش توجه کند. تعدادي از آدمها از بي توجهي او مي رنجند، ولي چون مي دانند باگزيلاي مرکزي زنده است و هميشه بيدار است اميدوارند که آقاي نتيجه نژاد يک روز به مشکلاتي که با آنها دارد رسيدگي کند. بعد از مدتي هم پيغامهاي هر چند مهربان صبحگاهي غير قابل تحمل مي شوند، و آقاي نتيجه نژاد ناچار است به ليست باگزيلاي مرکزي خودش توجه کند، و به رتق و فتق ايرادات وارده بپردازد.

اگر خدا پيشنهاد مرا براي استفاده از باگزيلا در نسخهء بعدي دنيا قبول کند، آقاي نتيجه نژاد خوشبخت خواهد شد. باگزيلا بسيار چيز خوبي است.

پروژه تمام شد. امروز آخرين

| | Comments (0)

پروژه تمام شد. امروز آخرين نسخهء نرم افزار سنگين وزن شانصدميليون دلاري ما از تست نهايي رد شد و تمام شانزده مورد ايرادي که پيدا شد به عنوان محدوديتهاي قابل قبول شناسايي شد و نسخهء نهايي آمادهء ارسال گرديد. با اينکه دو هفته از موعد مقرر ديرتر حاضر شد ولي همه خوشحالند. شايد شبها بشود زودتر از ده کار را تعطيل کرد. يک بستهء بزرگ پفک چيتوز هم به عنوان شوريني پخش کرديم. خلاصه که حسابي کويت شده است.

واقعا بهترين فايدهء با چکش توي سر خود کوبيدن اين است که وقتي ديگر نمي کوبي خيلي حال مي دهد. بهترين فايدهء جر خوردن هم اين است که وقتي کاملا جرواجر مي شوي و ديگر هيچ ذره اي ازت نمانده است که جر بخورد حسابي ريلکس مي کني. جدا تصميم گرفته ام که از دوشنبه به بعد درست مثل آدمهاي متشخص راس ساعت شش از دفتر خارج شوم. يعني من روزي چهار ساعت وقت اضافه دارم. چهار ساعت تمام؛ به اندازهء يک کنکور، به اندازهء يک عمل جراحي حساس، و به اندازهء يک جادهء هراز. حالا فقط به اين فکر مي کنم که با اين چهار ساعت اضافي چکار کنم.

مي توانم آنقدر ورزش کنم تا اسب بشوم. بعد آخرهفته ها يورتمه زنان به يک رستوران شيک مي روم و تمام نگاهها به بازوهاي پهن و و کمر باريک و طبق طبق شکم تورفته ام خيره مي شود، که البته از زير پيراهن مشکي بي آستين چسبانم به شدت معلوم است. همين چهار تار موهاي کوتاهم را سيخ سيخ ژل مي زنم و يک گردنبند تنگ از سنگريزه هاي سفيد هم مي بندم. انقدر وقت اضافه دارم که حتي ناخنهايم را هم درست مي کنم و نقش طلاي دستبندم را با طرح انگشتر کلفتم ست مي کنم. يک گوشي تلفن نيم ميليمتري هم مي خرم تا وقتي که با آن صحبت مي کنم مردم به عظمت غول آساي هيبت من در مقايسه با اندازهء بي اندازهء گوشي من پي ببرند و فکشان از تعجب کف زمين بيفتد. خيلي حال مي دهد، فقط حيف که من سانفرانسيسکو نيستم، وگرنه حتما همين کار را مي کردم.

مي توانم در اين همه وقت اضافه که دارم آنقدر کتاب بخوانم تا فيلسوف شوم. بعد هر کس در هر زمينه اي هر نظري داد به صد و پنجاه دليل با او مخالفت مي کنم و با ششصد مثال و بيت و آيه حرف خودم را مي زنم و در آخر هم به او حالي مي کنم که در مقابل مني که اين همه وقت دارم و اين همه کتاب مي خوانم سوسک هم نيست. اگر هم فردا حرف خودم را تکرار کرد دوباره ششصد هزار مثال و دليل و برهان در جهت مخالف مي آورم و دوباره ثابت مي کنم که او غلط مي گويد و من درست مي گويم. بعد همينطور انقدر اين و آن را سوسک مي کنم که ديگر همهء آدمهاي دنيا در مقابل من سوسک مي شوند و من يکي يکي آنها را لگد مي کنم و زير لگد سوادم مي چلانم. البته اين کار يک کمي ترسناک است، من ممکن است از يک سوسک نترسم، ولي با اين همه سوسک نمي دانم چکار بايد بکنم.

مي توانم به خاطر اين همه وقت اضافه و بيکاري بروم معتاد بشوم. البته اول از يک پک شروع مي کنم، بعد کم کم چون هنوز خيلي وقت اضافه دارم هر روز يک پک بيشتر مي زنم و در عرض چند هفته به شدت دودي مي شوم و کم کم کارم به ترياک و حشيش و هروئين مي کشد و بعد هم فوري تزريقي مي شوم و با وضع اسفناکي يک روز گوشهء خيابان مي ميرم. اين کار اگرچه هيجانات مخصوص به خودش را دارد ولي پول مي خواهد، فعلا پولش را ندارم. بعدا که پولدارتر شدم شايد همين کار را کردم.

اصلا مي روم در ساعتهاي بي انتهاي بيکاري اعمال خيريه انجام مي دهم. هر روز دو ساعت براي مبارزه با سرطان سينه پياده روي مي کنم، يک ساعت براي مقابله با ايدز يک پاپيون قرمز به شانه ام مي زنم و اعلاميه و کاندوم مجاني پخش مي کنم و يک ساعت هم براي حمايت از کودکان بي سرپرست بادبادکهاي رنگوارنگ هوا مي کنم. آنقدر اعمال خيريه انجام مي دهم تا قبل از اينکه بميرم از بهشت برايم دعوتنامه بيايد و قيافه ام روحاني بشود و در هر شرايطي به همه لبخند بزنم. آنقدر قيافه ام آرامش بخش مي شود که هر کسي مرا مي بيند بي اختيار تمام مشکلاتش را فراموش مي کند و از بس من آدم خير و پاکي هستم از خودش خجالت مي کشد. بعد همينطور پاکتر و پاکتر مي شوم تا اينکه به کل از صفحهء هستي پاک مي شوم. اين هم خيلي کار خوبي است، ولي من گياهخوار نيستم، يوگا دوست ندارم و از همه بدتر خانه ام پر از شمع نيست؛ بعيد است بتوانم موفق بشوم.

البته يک کار ديگر هم مي شود کرد. يک پروژهء ديگر هست که از دوشنبه شروع مي شود. تا وقتي بفهمم مي خواهم با چهار ساعت وقت اضافه ام چکار کنم فعلا درگير آن مي شوم؛ هر وقت فهميدم با اين همه وقت اضافه چه خاکي بر سرم بريزم شايد ساعت شش از دفتر خارج شوم، فعلا همينطور که نعشم به خانه مي رسد بهتر است، زياد نگران وقت اضافه ام نيستم. بيکاري بد دردي است، خداراشکر که اين يکي گريبانگير ما نيست.

شبها بايد مثل يک خرس

| | Comments (0)

شبها بايد مثل يک خرس گنده خوابيد و خواب ايران را ديد و کلهء سحر بايد مثل مرغ سرکنده از خواب پريد. نه اينکه حالا ايران خيلی آش دهن سوزی است، فقط خانهء ما آنجاست، هيچ خاصيت ديگری ندارد. شبها بايد خواب خانه را ديد.

بايد مثل خر کتاب خواند. بايد مثل بُز کتاب نوشت. بايد يک لغت نامهء جديد نوشت. کلمات موجود برای وصف وضع چپ اندر قيچی نسل من کافی نيست. يک کلمهء جديد بايد ساخت به جای مهاجرت. مثلا بايد گفت مهاخرت، که همان مهاجرت است در اوج خريت. بدبختی زيادی سياه است و خوشبختی هم که مال داستانهاست؛ بايد نوشت بشبختی. ما مهاخران بشبختيم.

مهاخر بشبخت : اسم ذات(بی معنی)؛ صفت فاعلی و مفعولی و مرکب و مرخم و مزخرف؛ قيد بی زمانی و بی مکانی و آوارگی؛فعل غيرلازم و بی مصرف، از مصدر فَراريدن، سردرگُميدن، نقنقيدن، شُلسفتيدن، خستيدن. در روايات قديم موجودی است بيکار و بيعار و بی مشکل، که خوشی زير دلش زده است و رفته است به آنجا که عرب نی انداخت؛ صبحها شيرکاکائو می خورد و شبها در ديسکوها پلاس است. در روايات جديد موجود نيست. وجودش از پای بست دچار مشکل شده است. دائم غر می زند. زمين خورده است و برای اينکه خيط نشود تا ابد سينه خيز می رود. کژدار است و می ريزد. خوب حرف می زند. مکتب رفته است. خوب لباس می پوشد. فرنگی شده است. خوب هم بار می برد. اهلی شده است. نوکر مطبوعی است : انگليسی بلد است. هی می گويد « شت ». فارسی هم بلد است، فقط لهجه اش تخمی است.

اين جانور آدم نيست. اگر بود تصميمش را درست می گرفت و يک طرفی را می چسبيد و آنوری می شد. هر روزی هم که می گذرد بيشتر دوطرفی می شود : هر روز بيشتر دلش می خواهد که برگردد، و هر روز دلش می خواهد بيشتر پيش برود. اميدی به آدم شدنش نيست. اين جانور گره خورده است، چيزهای ديگری هم خورده است. اصلا چيزخور شده است. عرقخور هم هست. مجلهء سکسی هم دارد. نماز نمی خواند، سينما هم می رود. نسل انقلاب است ديگر.

اين جانور کرگدن نيست، ولی پوستش کلفت شده است. اين جانور شترمرغ هم نيست، ولی شترمرغها را دوست دارد. اين جانور گاو هم نيست، ولی گاهی ترجيح می دهد نفهمد، فکر نکند، و فقط هر چه شنيده است را نشخوار کند. اين جانور انگل نيست، فقط از تنهايی می ترسد، برای همين هم به هر چيزی و هر کسی که دستش می رسد می چسبد. اين جانور يوزپلنگ هم نيست، ولی خوب می دود. اين جانور جاندار نيست؛ بی جان و بی روح و بی حالت شده است.

اين جانور در نواحی غربی کرهء زمين به وفور يافت می شود. هيچ کس اين جانور را نمی فهمد، حتی خودش. هيچ کس عاشق اين جانور نيست، حتی خودش. هيچ کس نمی داند اين جانور کار درستی کرده است. هيچ کس هيچ چيز نمی داند. اين جانور فقط يک چيز را می داند : اين جانور نه اولين است و نه آخرين. اين جانور حالش بد نيست، خوب هم نيست، ولی لبخند می زند. اين جانور اميدوار است، الکی. اين جانور مهاخری است بشبخت.

اولين باري که سرش شکست

| | Comments (0)

اولين باري که سرش شکست پنج سالش بود، يا شايد کمتر. چهار دست و پا کف زمين نشسته بود و ماشين بازي مي کرد. همينطور که سرش پايين بود و با ماشين به اين طرف و آن طرف مي رفت و صداي موتور ماشين را تقليد مي کرد سرش را محکم به لبهء شوفاژ کوبيد و سرش شکست. از آن روز به بعد هر وقت ماشين بازي مي کرد سرش را بالا مي گرفت، و قبل از اينکه به نزديکي شوفاژ برسد مي پيچيد. او چون ماشين بازي را خيلي دوست داشت آنقدر بازي کرد و بازي کرد و آنقدر پيچيد و پيچيد تا آدم بسيار پيچيده اي شد.

بيست سال گذشته است، يا شايد بيشتر، و آقاي پيچيده هنوز هم ماشين بازي را خيلي دوست دارد، ولي نه ماشين اسباب بازي دارد و نه حوصلهء چهاردست و پا راه رفتن. علاوه بر اين او در زندگي آنقدر پيچيده است که ديگر هيچ وقت نمي تواند در يک جهت ثابت و به سمت هدف معلوم و مشخصي حرکت کند. البته او تنها نيست؛ تمام کساني که در زندگي او مهم هستند از بچگي به ماشين بازي علاقهء زيادي داشته اند و هر کدام به دفعات به لبه هاي شوفاژهاي پراکنده در مسير زندگي برخورد کرده اند و سرشان را شکسته اند و پس از آن براي خودشان کلي پيچيده اند و آدمهاي پيچيده اي شده اند. آقاي پيچيده به همراه تمام آدمهاي زندگي اش در يک دنياي پيچيده زندگي مي کند.

راه خوشبختي راه راست است و مستقيم؛ و دقيقا به همين دليل آقاي پيچيده درست مثل همهء آدمهاي پيچيدهء ديگر نمي تواند مدت زيادي در همان مسير بمانند. درست مثل همين ديشب، که آقاي پيچيده بعد از مدتها بالاخره روي مسير راست خوشبختي قرار گرفته بود و با سرعت پيش مي رفت و هر چه فکر کرد ديد که چيزي کم ندارد. هم هدف داشت و هم حرکت مي کرد و هم از زمان حالش لذت مي برد. آقاي پيچيده درست همين ديشب بدون هيچ دليل خاصي ناگهان شک کرد که يک لبهء شوفاژ در چند قدمي است و چيزي نمانده است به آن برخورد کند و بلافاصله پيچيد و از مسير خوشبختي منحرف شد؛ غافل از اينکه يکي از آدمهاي پيچيدهء اطرافش نيز بدون هيچ دليل خاصي ناگهان مسير زندگي اش را عوض کرده است و بدين ترتيب آقاي پيچيده با يکي از مهمترين آدمهاي پيچيدهء زندگي اش به شدت تصادف کرد.

البته اين بار اولي نبود که آقاي پيچيده با کسي تصادف مي کرد. همينطور بار اولي هم نبود که آقاي پيچيده با طرف پيچيدهء مربوطه تصادف مي کرد؛ ولي از آنجا که آقاي پيچيده در بيست سال گذشته هر روز فکر مي کرد که بالاخره شايد بعد از بيست سال دست از پيچيدن و پيچيدگي بردارد و بالاخره مثل آدم راه خودش را برود کم کم نگران شده است که ممکن است هميشه همه چيز همينقدر پيچيده بماند و او هيچ وقت به راه راست هدايت نشود. آقاي پيچيده ترسيده است؛ به همين سادگي.

اقاي پيچيده مي خواهد امروز يک چراغ قوه بخرد. او تصميم گرفته است که از اين به بعد در هر مسيري که قرار گرفت چراغ قوه را روشن کند و روي امتداد مسير نور آن تمرکز کند. او مي داند که نور هميشه مستقيم مي رود، و بنابراين مي تواند با تعقيب مسير آن روي راه راست بماند. آقاي پيچيده مي خواست براي تک تک آدمهاي پيچيدهء زندگي اش هم يک چراغ قوه بخرد، تا بلکه آنها هم ديگر از راه راست منحرف نشوند و بدين ترتيب هيچ کس - هر چقدر هم که به آدم پيچيدهء ديگري نزديک باشد - با کسي تصادف نکند. آقاي پيچيده مي خواست همهء اين کارها را بکند، ولي قبل از اينکه به مغازهء چراغ قوه فروشي برسد شک کرد که به يک لبهء شوفاژ ديگر نزديک شده است و بي اختيار بلافاصله پيچيد و مسيرش را عوض کرد و دوباره تصادف کرد. آقاي پيچيده امروز مرد؛ به همين سادگي.