صبحها بايد دوش گرفت، دوش آب سرد. صبحها بايد لخت شد، لخت مادرزاد. صبحها بايد مورچه هاي کف وان حمام را شست، مورچه ها بي آزارند، آنها را نبايد کشت. زير دوش آب با يکي از مورچه هاي روي پردهء حمام آشنا شدم که براي پياده روي صبحگاهي از لانه اش بيرون آمده بود. به هم سلام کرديم و صبح بخير گفتيم؛ از کنار هم که گذشتيم تازه يادم آمد او را از کجا مي شناسم، در يکي از کتابهاي رياضي دوران نوجواني ام عکس بزرگي از او ديده بوم در حال پياده روي، و مدتها در مورد راه رفتنش فکر کرده بودم.
کفهاي صابون را شسته و نشسته هوله را دور خودم پيچيدم و به دنبالش رفتم. دوباره سلام کردم و خودم را معرفي کردم و معذرت خواهي کردم که لباس مناسبي ندارم، و از او اجازه گرفتم تا چند دقيقه اي در کنارش راه بروم، و با هم رفتيم تا روي نوار موبيوس قدم بزنيم، که شايد ساده ترين و پيچيده ترين نوار دنياست؛ از او خواستم هر چه در مورد اين نوار مي داند برايم بگويد، که اصلا چي هست و چرا هست و چه فايده اي دارد. با صداي آرامش به من گفت نواري که روي آن راه مي رود بسيار ساده است. يک نوار کاغذي ساده است که سر آن را به تهش چسبانده اند، ولي قبل از اينکه آنرا چسب بزنند از وسط آن را دقيقا يک بار تاب داده اند. خودم اينها را مي دانستم، از او خواستم فايده اش را توضيح بدهد. با همان صداي آرامش ادامه داد که وقتي روي حلقهء بستهء اين نوار دور خودت قدم مي زني بدون آنکه مسيرت را عوض کني يک بار روي آني و يک بار زير مي روي، بعد دوباره رو مي آيي و دوباره زير مي روي. اينها را از همان قديم يادم بود؛ کم کم حوصله ام سر رفته بود، و کمي صدايم را بلندتر کردم و پرسيدم خب آخرش که چي. اين همه راه مي روي و قدم مي زني و زير و رو مي شوي و باز هم به جاي اولت برمي گردي که به چي برسي؟ اينبار کمي مکث کرد، با شاخکهايش سرش را کمي خاراند و به دوردست خيره شد، بعد با صداي آرامتري جواب داد که پاسخ اين سوال گفتني نيست، و ساکت شد.
عصباني شدم، و تصميم گرفتم تا بيشتر از اين دير نشده است از او جدا شوم و لباس بپوشم و راه بيفتم. خداحافظي که کرديم از پشت سر صدايم زد، و برگشتم، پرسيد چرا بد اخلاق شده ام. با بي حوصلگي يک لبخند زورکي تحويلش دادم و گفتم که اعصابم از اين و آن خرد است و به او ربطي ندارد. دوباره سرش را کمي خاراند، و اينبار با صدايي که کمي بهتر شنيده مي شد شمرده شمرده برايم توضيح داد که راه رفتن روي نوار يک روش زندگي است. در اين روش تو فقط راه مي روي، و به هيچ وجه مسيرت را عوض نمي کني و زندگي به خودي خود تو را زير و رو مي کند. در اين روش هر بار که زير و روي زندگي را تجربه مي کني دوباره از اول شروع مي کني، و آنقدر اين کار را تکرار مي کني تا ديگر زير و رو برايت يکي مي شوند و ديگر تغيير جهت را احساس نمي کني. روي راه رفتن تمرکز مي کني، و از نوار و هر چيزي مربوط به آن جدا مي شوي، و ديگر هيچ قدمي برايت تکراري نيست. در اين روش هدف از راه رفتن به جايي رسيدن نيست، رهايي از نوار است. در اين روش زندگي نوار ساده ايست که سر و ته آن را با يک تاب ساده به هم چسبانده اند.
از حرفهايش چيز زيادي نفهميدم. پير بود و مزخرف مي گفت. وسط حرفهايش فقط به اين فکر مي کردم که براي رئيسم سردرد را بهانه کنم يا تصادف را. حسابي ديرم شده بود، با عجله لباسهايم را پوشيدم و به راه افتادم. درست است که مورچه ها را نبايد کشت، ولي لازم هم نيست زياد با آنها معاشرت کرد؛ زيادي به معقولات فکر مي کنند. زندگي همين است که هست، هزار سال هم رياضي بخواني سر ماه بايد کرايه خانه ات را بدهي. قدم زدن مال قديمهاست، اين روزها فقط بايد دويد.
