حقيقت کشنده است، ولي دروغ فقط آزار مي دهد.
عاشق نبود. دست خودش که نبود، يعني يک زماني بود؛ اولش واقعا عاشق بود، بعد يک روز صبح که بيدار شد ديگر عاشق نبود. کاريش نمي شد کرد. از همان روزي که ديگر عاشق نبود هر روز عصر در راه برگشت به خانه از دخترک گلفروش سر خيابان يک شاخهء گل رز سرخ مي خريد تا به او هديه کند؛ مبادا بويي ببرد.
او هم کور که نبود، همه چيز را مي ديد. همان اولين شبي که ديد با يک شاخه گل رز سرخ از راه رسيده است فهميد که ديگر عاشق نيست. از آن عصر به بعد هر شب شاخهء گل سرخ را دم در از دستش مي گرفت و لبهاي خندانش را مي بوسيد و گل را در گلدان بلوري وسط سفره مي گذاشت؛ مبادا يک وفت شک کند که او هم فهميده است.
يک روز عصر که از سر کار بر مي گشت متوجه شد که دخترک گلفروش تمام رزهاي سرخش را فروخته است. با چهره اي افسرده به خانه رفت و هنوز در را باز نکرده شروع کرد به عذرخواهي کردن؛ ولي هيچ لزومي نداشت. بر خلاف انتظارش او را خوشحالتر از هميشه ديد. انگار اصلا گل خريدن را دوست نداشته است. از فرداي آن روز هم ديگر گل نخريد، و هيچ وقت هم نفهميد که دخترک گلفروش سر خيابان همان شب در يک تصادف کشته شد.
هر چيزي که تو را نکشد، استقامتت را بيشتر مي کند.
از روزي که ديگر عاشق نبود خيلي تنهاشده بود. خيلي. يعني اصلا هر چقدر هم آدم دور و بر خودش جمع مي کرد باز هم تنها بود. انقدر تنها بود و تنها بود و هر روز گذشت و آدمهاي جديدي شناخت و عاشق هيچ کدام نشد و باز هم تنها بود تا يک روز قوي ترين مرد روي زمين شد و يک تنه مي توانست با سيصد نفر جنگجوي سامورائي در آن واحد بجنگد، ولي چون مي ترسيد سيصد و يک نفره به او حمله کنند باز هم تا آخر عمرش تنها ماند. هيچ وقت از تنهايي نمرد، ولي يک روز صبح ديگر بيدار نشد. دست خودش که نبود، ازترس مرده بود.
تمييز بده؛ يا بمير.
يک روز صبح که همانطور بدون عشق از خواب بيدار شد او را کنارش نديد. همينطور که اسمش را صدا مي زد از تخت پياده شد تا دنبالش بگردد، ولي او را پيدا نکرد. مثل هر روز روي ميز صبحانه تمام وسايل چيده شده بود، و بزرگترين دسته گل رز سرخ دنيا هم وسط سفره داخل گلدان بلوري بود.مثل هر روز سر ميز نشست، ولي نمي دانست گرسنه هست يا نيست. هر چقدر فکر کرد باز هم نفهميد دلش مي خواهد چيزي بخورد يا نه. دست خودش که نبود.
آنقدر همانطور همانجا روبروي بزرگترين دسته گل رز سرخ دنيا نشست تا تک تک رزها پژمرد و هنوز نمي دانست که چيزي ميل دارد يا نه. آخرين گلبرگ آخرين گل رز گلدان بلوري هم که پژمرد و خشک شد و افتاد بالاخره تصميم گرفت که گرسنه نيست و هيچ چيزي ميل ندارد، و از مرگ حتمي نجات يافت. آن روز نمرد.
