past entries: January 2004 Archives

حقيقت کشنده است، ولي دروغ

| | Comments (0)

حقيقت کشنده است، ولي دروغ فقط آزار مي دهد.

عاشق نبود. دست خودش که نبود، يعني يک زماني بود؛ اولش واقعا عاشق بود، بعد يک روز صبح که بيدار شد ديگر عاشق نبود. کاريش نمي شد کرد. از همان روزي که ديگر عاشق نبود هر روز عصر در راه برگشت به خانه از دخترک گلفروش سر خيابان يک شاخهء گل رز سرخ مي خريد تا به او هديه کند؛ مبادا بويي ببرد.

او هم کور که نبود، همه چيز را مي ديد. همان اولين شبي که ديد با يک شاخه گل رز سرخ از راه رسيده است فهميد که ديگر عاشق نيست. از آن عصر به بعد هر شب شاخهء گل سرخ را دم در از دستش مي گرفت و لبهاي خندانش را مي بوسيد و گل را در گلدان بلوري وسط سفره مي گذاشت؛ مبادا يک وفت شک کند که او هم فهميده است.

يک روز عصر که از سر کار بر مي گشت متوجه شد که دخترک گلفروش تمام رزهاي سرخش را فروخته است. با چهره اي افسرده به خانه رفت و هنوز در را باز نکرده شروع کرد به عذرخواهي کردن؛ ولي هيچ لزومي نداشت. بر خلاف انتظارش او را خوشحالتر از هميشه ديد. انگار اصلا گل خريدن را دوست نداشته است. از فرداي آن روز هم ديگر گل نخريد، و هيچ وقت هم نفهميد که دخترک گلفروش سر خيابان همان شب در يک تصادف کشته شد.

هر چيزي که تو را نکشد، استقامتت را بيشتر مي کند.

از روزي که ديگر عاشق نبود خيلي تنهاشده بود. خيلي. يعني اصلا هر چقدر هم آدم دور و بر خودش جمع مي کرد باز هم تنها بود. انقدر تنها بود و تنها بود و هر روز گذشت و آدمهاي جديدي شناخت و عاشق هيچ کدام نشد و باز هم تنها بود تا يک روز قوي ترين مرد روي زمين شد و يک تنه مي توانست با سيصد نفر جنگجوي سامورائي در آن واحد بجنگد، ولي چون مي ترسيد سيصد و يک نفره به او حمله کنند باز هم تا آخر عمرش تنها ماند. هيچ وقت از تنهايي نمرد، ولي يک روز صبح ديگر بيدار نشد. دست خودش که نبود، ازترس مرده بود.

تمييز بده؛ يا بمير.

يک روز صبح که همانطور بدون عشق از خواب بيدار شد او را کنارش نديد. همينطور که اسمش را صدا مي زد از تخت پياده شد تا دنبالش بگردد،‌ ولي او را پيدا نکرد. مثل هر روز روي ميز صبحانه تمام وسايل چيده شده بود، و بزرگترين دسته گل رز سرخ دنيا هم وسط سفره داخل گلدان بلوري بود.مثل هر روز سر ميز نشست، ولي نمي دانست گرسنه هست يا نيست. هر چقدر فکر کرد باز هم نفهميد دلش مي خواهد چيزي بخورد يا نه. دست خودش که نبود.

آنقدر همانطور همانجا روبروي بزرگترين دسته گل رز سرخ دنيا نشست تا تک تک رزها پژمرد و هنوز نمي دانست که چيزي ميل دارد يا نه. آخرين گلبرگ آخرين گل رز گلدان بلوري هم که پژمرد و خشک شد و افتاد بالاخره تصميم گرفت که گرسنه نيست و هيچ چيزي ميل ندارد، و از مرگ حتمي نجات يافت. آن روز نمرد.

اگر جلوي ساختمون پيروزي از

| | Comments (0)

اگر جلوي ساختمون پيروزي از تاکسي نخجوان پياده شي و بخواي بري خونهء ما بايد تمام طول کوچهء فرزين رو گز کني و تا تهش هلک و هلک قدم بزني. حالا اگه بخواي اين کار رو روزي چند بار انجام بدي بهتره از هر سوراخي مي توني براي خودت سرگرمي اختراع کني تا در طول راه حوصله ات سر نره. مثلا من يه مدت گير داده بودم به شمردن تعداد بلوکهاي شکستهء جدول جوب کوچه. يا يه مدت براي خودم طرح مي دادم که چجوري مي شه با کمترين ميزان خرابي اين پيچ خرکي وسط کوچه رو دوباره ساخت تا انقدر وسطش تصادف نشه. ولي اکثر روزهايي که قدم مي زدم به چيز خاصي دقت نمي کردم و فقط براي خودم شعر مي خوندم؛ و به دليل بسيار بسيار نامعلومي بين تمام شعرهايي که من توي اون کوچه خوندم يک شعر فريدون فروغي عجيب گره خورده به خاطرهء يک شب ابري که من دقيقا در لحظه اي که بارون شروع شد وسط کوچهء فرزين قدم مي زدم. همون که مي گه « تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه» و من تا امروز هميشه و هميشه به اين شعر که گوش مي کنم ياد يک شب ابري توي کوچه فرزين مي افتم و انعکاس تنها تير چراع برق روي کف خيس کوچه و اينکه اون لحظه اي که بارون شروع شد چقدر لحظهء‌ بزرگي بود.

امروز که ساعت پنج صبح توي اتوبان چهارصدوپنج از فرودگاه لس آنجلس به سمت محل کارم رانندگي مي کردم هنوز آفتاب بالا نيومده بود. فريدون فروغي هم که مثل من در اين چند سال خيلي خارجي شده و کلي « هاي تک » هم شده و رفته توي « ام پي تري پلير » ماشين من براي صد هزارمين بار همون شعرش رو براي من خوند و لي باز هم دقيقا روي همون مصرع که بود دوباره بارون زد، و من توي انعکاس نور ماشين روي آسفالت خيس اتوبان باز هم تير چراغ برق کوچهء‌ فرزين رو ديدم. خيلي جالبه که لحظهء بارون زدن با اينکه انقدر هر روز و هر ساعت و هر دقيقه در يک جايي از دنيا تکرار مي شه هنوز همونقدر بزرگ و عظيم مونده. در بزرگي لحظه گم شدم و يادم رفت ولش کنم تا مثل بقيهء لحظه هاي زندگي بگذره و بره. لحظه ها هم که براي هيچ کس صبر نمي کنن؛ باهاش رفتم.

در همچين لحظهء بزرگي زندگي کردن خيلي لذتبخشه. انقدر دلبازه که جا براي همه کار هست، براي فکر کردن، براي بلند بلند شعر خوندن، براي اشک ريختن و گريه کردن، يا اشک ريختن و خنديدن، يا حتي براي بزرگ شدن و جلو رفتن و گاز دادن و باز هم بزرگتر شدن و باز هم جلوتر رفتن و هيچ وقت ترمز نکردن. وسط همين لحظه مي شه همهء گذشته و همهء آينده رو با هم ديد. اصلا تمام زندگي همين يک لحظهء بارون زدنه. اولين قطرهء بارون شروع يک اعتراض خيسه به تمام خشکي هاي زمين. نهايت خستگي ابرهاست از حمل وزن آب، و ابر چيزي نيست جز آب. ابر از تمام وجود خودش خسته شده و تصميم گرفته که قطره قطره سقوط کنه. ابر از جنس يک مرد ساخته شده و زمين از جنس زن. ابر وقتي از غرور مردانه اش خسته مي شه قطره قطره آب ميشه و تسليم جاذبهء زنانهء زمين مي شه و ريز ريز سقوط مي کنه تا تموم بشه، و به محض اين که تمام قطراتش به زمين رسيد دوباره دنبال آقتاب مي گرده تا بخار بشه و بره برسه به آسمون. بعد دوباره خسته مي شه و همينطور تا ابد. لحظهء بارون زدن خيلي بزرگه، خيلي.

آفتاب که در اومد کم کم انعکاس نور ماشين روي سطح خيس بزرگراه کمرنگ شد و تير چراغ برق کوچهء فرزين هم محو شد. چاره اي نبود. لحظهء بارون زدن رو با تمام عظمتش رها کردم و به محل کارم رسيدم و به زندگي خودم ادامه دادم.

براي آفرينش دنيا يک عمر

| | Comments (0)

براي آفرينش دنيا يک عمر نقشه کشيديم و درهفت روز آن را ساختيم. بعد پش انداختيم؛ آمد، و آدم را هم توي بهشت ساختيم. دوباره پش انداختيم؛ باز هم آمد، خوش خوشانمان شد حوا را هم همانجا في البداهه آفريديم. از آن روز به بعد چند هزار سال است هي پش مي اندازيم، هي نمي آيد؛ انگار نه انگار که اين آدم شعور ندارد و اين حوا عقل. انقدر به هم ور رفتند تا بچه دار شدند و حالا بچه هايشان نه عقل دارند و نه شعور. حالا اين بار که پش آمد و خواستيم چيزي خلق کنيم يک صاعقهء پليکان مي آفرينيم تا همه چيز را به کل از صفحهء خلقت پاک کند،‌ از اول پش مي اندازيم، ولي اين بار دستور مي دهيم هيچ کس با هيچ کس ور زيادي نرود، اعصاب نداريم.

شراب هم مشمول قانون حهاني

| | Comments (0)

شراب هم مشمول قانون حهاني سيالات است :‌ وقتي که لبهاي من به لبهء ليوان من وصل مي شوند سطح افکار من تا مرز سرخ شراب بالا و بالاتر مي رود. در اوج شراب رها مي شوم از عمق درگيري با امپرياليسم جهاني که از طريق صورتحسابهايش زندگي مرا به تسخير خود درآورده است و در ارتفاع مبل سبزي که روبروي تلويزيون دراز کشيده است پرواز مي کنم. خوبي برنامه هاي مزخرف تلويزيون هم اين است که هيچ فرقي نمي کند تمام حواست چهار دنگ به آنها باشد يا هيچ صحنه اي از آنها را به ياد نسپاري‌ : به هر حال هيچ معني و مفهومي ندارند، درست مثل لحظه هاي زندگي، خودشان پشت سر هم رنگ و وارنگ مي آيند و مي روند و تو هم غير از تماشا کردن تنوعِ تکراري آنها کاري از دستت بر نمي آيد.

همينطور که گذشت لحظات رندگي را در يک صفحهء نوراني بيست و يک اينچي تماشا مي کردم يادم آمد که امروز غذاي اسبم را فراموش کرده ام. با بي حوصلگي چکمه هاي چرمي ام را پوشيدم و به اسطبل رفتم و مقداري يونجهء تازه در آخور گذاشتم تا زبان بسته از گرسنگي نميرد. چند دقيقه اي که گذشت خودم هم از بوي يونجه مست شدم و سمهايم را کنار اسب نجيبم جفت کردم که يعني کمي کنار برود تا من هم جا بشوم و مشغول شدم. يونجهء مرغوبي بود؛ به گمانم فرنگي بود :‌ دستچين شده و بسيار آبدار.

صرف غذا که تمام شد اسب سفيدم نيم شيهه اي کشيد و به راه افتاد و من هم به دنبالش يورتمه مي رفتم. با اينکه شب سياه بود و چشمانش بسته بود راهش را خوب بلد بود، حتي يک لحظه هم مکث نمي کرد. از دل شب که گذشتيم به سينهء کوه بلندي رسيديم که ماه به قله اش گير کرده بود و ستاره ها در دامنه اش به دور خود مي چرخيدند. اسب من با شيههء بلندي روي دو پا ايستاد و پوزه اش را به سمت قله نشانه رفت و در همان حالت خشک شد، درست مثل سردر يکي از اين موزه هاي پاريس، که در همين برنامهء امشب تلويزيون انقدر راجع به تاريخچه اش داستان مي گفتند. من مانده بودم و ماه در قله و يک دامنهء پر از ستاره و آخرين ليوان شراب شيرازي که ديشب باز کرده بودم.

در زندگي من ايستادن ممنوع است، و به راه افتادم. تک تک ستاره ها چشمشان به من بود و برق نگاهشان مي گفت که نگرانند. من نمي دانم بيشتر نگران من بودند يا ماه، اما همينطور بي صدا به من خيره شده بودند و در آتش مي سوختند. در سياهي شب جلو يا عقب يا چپ و راست را مي توان گم کرد، ولي بالا هميشه خلاف جهت جاذبه است، گم نمي شدم. جاذبهء تو بود و جاذبهء يک زندگي آرام، و جاذبهء خانه بود و جاذبهء يک لبخند، و سيبهاي سرخ و زرد و سبزي که خيلي منطقي و طبق قانونهاي فيزيک و مکانيک به زمين مي افتاد. ستاره ها نگران بودند، و من همينطور که به هر سيبي که دستم مي رسيد روي هوا گاز مي زدم به راه خودم ادامه دادم. سيبها شيرين بودند، مخصوصا براي گاز اول.

به ماه نمي رسيدم. هر بار که از تخته سنگي بالا مي رفتم بهتر مي ديدم که قله چقدر دور است. ستاره ها هنوز هم نگران بودند. مي سوختند، ولي من سردم بود. مجسمهء اسبم هم خسته شد و به صفحهء تلويزيون برگشت تا قبل از اينکه برنامه اش تمام شود زير طاق سردر همان موزهء پاريسي بايستد. برنامه ها هم تمام شد و برفکها حمله کردند. وسط هرج و مرج برفکها ديگر ماه پيدا نبود. شراب هم تمام شده بود و خواب مرا با خود برد.

سيبها هنوز طبق قانون مي افتند، چه من آنها را گاز بزنم و چه نزنم. با هر گازي که مي زنم تو از من دلخور مي شوي و مي گويي مگر تو را دوست ندارم، و من که براي قانون جاذبه هيچ توضيحي ندارم قول مي دهم ديگر به آنها گاز نزنم؛ به زمين برمي گردم، کنار تو، درگير مبارزه با امپرياليسم جهاني مي شوم. ستاره ها هنوز نگرانند، نکند ماه هميشه پشت همين قله يماند و هيچ کس به دادش نرسد. زمان مي گذرد و ستاره ها بي صدا مي سوزند. نکند صدا دارند، ولي من نمي شنوم؟‌ نکند نام مرا مي خوانند؟ مي بيني چقدر خودخواهم؟ همه اش تقصير اين شراب است. بايد کاري کرد. بايد شراب را از قانون سيالات معاف کرد، تا فکر هيچ کس را تا هيچ سطحي بالا نبرد.

چه مي گويي؟ چه مي

| | Comments (0)

چه مي گويي؟ چه مي نويسي؟ چقدر تند تند راه مي روي. آرام. ساکت باش. انقدر بي تابي نکن. مگر قهقههء خنده هايم را در سرت نمي شنوي؟ اگر حالم خراب بود که انقدر نمي خنديدم، مگر نه؟ بيا. پنجره را ببند و کنارم بنشين. اين کاغذهايت را هم کنار بگذار و آن لعنتي را خاموش کن. پلکهايت را روي هم بگذار و دستهاي سردم را نگه دار. مرا در آغوش بگير. گرمم کن. پوستم را لمس کن. لبهايم را ببوس. لبخند مسري است. تو هم بخند. موهايم را نوازش کن. انگشتانم را بشمار. پاهايت را لابه لاي زانوهايم محکم کن. بگذار وزنت ما را يکي کند. آرام. من جايي نمي روم. آرامتر. من همينجا هستم. رها شو. پرواز کن. چيزي نگو. عطرت را عوض کرده اي؟ پوست زير گوشهايت چقدر نرم است. بخواب. آرامتر نفس بکش. عميقتر بخواب. دنيا تمام شد. بعد از اين ديگر نيست. هيچ چيزي نيست. صداي قهقهء هردويمان از دوردست مي آيد؛ حالا حال هردومان مثل هم است. کسي که حالش خراب است که قهقهه نمي زند؛ مگر نه؟ هنوز نمي شنوي؟ نمي خواهي گوش کني؟ نمي خواهي ببيني؟ ببين! همه اش همين است. همين لحظه هاست که به هم مي چسبند. اشکال در آن چسب است، نه اين لحظه ها. ارتباطشان را بشکن. زمان يک تصور است. وجود ندارد. تک تک آنها را ببين. جدا جدا .همين است. همين بک لحظه. همين يک خواب. همين.

فرشته بال نداشت. شايد آفريننده

| | Comments (0)

فرشته بال نداشت. شايد آفريننده اش در حقيقت برايش بال درست کرده بوده است و بعدا بالهايش شکسته است، شايد هم اصلا از اول بالش فراموش شده بوده، به هر حال ديروز که من و مادرم فرشته را داخل بساط يکي از اين کولي هاي « ساحل ونيس » ديديم فرشته بال نداشت و غمگين بود.

کولي ها همه جاي دنيا چيزهاي عجيب و غريب مي فروشند. از اکسير جواني تا آب حيات، از کريستالهاي انرژي زاي هندي تا علفهاي شفابخش سرخپوستهاي آمريکاي مرکزي، و بالاخره از تابلوهاي خيلي قديمي قرون وسطاي اروپايي تا جديدترين اختراعات صنايعِ سيخسازي و ميوه-پوست-کني. ولي من تا ديروز در بساط هيچ دستفروشي فرشتهء جيبي نديده بودم، آن هم فرشتهء بي پر و بالي که نه زيبا بود و نه نوراني بود و تازه خيلي هم خاکي و کثيف شده بود. مادرم يک تسبيح تبتي چوبي خريد که صد و هشت مهره داشت، و هر مهره اش نقشي بود از زندگي که با ورد خواندن و شمردن آن مي توان تمرکز کرد و از دنيا انرژي دريافت کرد. من هم فرشته را خريدم، که البته خيلي ارزانتر از تسبيح مادرم بود.

مادرم يک لبموناد مي خواست و من هم يک آبجو براي خودم گرفتم تا گلويي تازه کنيم. يک يخ در بهشت هم براي فرشته ام گرفتم تا بلکه کمي سرحال بيايد و زبانش باز شود و ببينم حرف حسابش چيست و چگونه سر از بساط يک دستفروش در آورده است. گلويش که تازه شد شروع کرد به داستانهاي بي ربط گفتن. يک دقيقه مي گفت ميکل آنجلو او را ساخته است و چون حاضر نبوده است لُخت مادرزاد کنار يک فرشتهء ديگر بايستد او را دور انداخته است، ولي هنرمندان و ماجراجويان زيادي کماکان به دنبال او هستند تا با او معاملات چند ميليون دلاري بکنند. دو دقيقهء بعد مي گفت يک موقعي در بهشت دفتر ثبت داشته است و به جرم رشوه خوري پروانه اش را سلب کرده اند و از بهشت تبعيد شده است و به محض اينکه به بهشت برگردد کلي برج و مال و منال در بهشت دارد. بعد چند دقيقه که مي گذشت انگار يادش مي رفت چي مي گفته است و زرتي مي زد زير گريه، که بدبخت است و هيچ کس و هيچ چيزي ندارد و اگر من او را نمي خريدم معلوم نبود چه بلايي به سرش مي آمد. هر بار وسط داستانها و خزعبلاتش مکث مي کرد جريان بالهايش را از او مي پرسيدم، ولي درست مثل اين آدمهاي که يک ريز براي خودشان ور مي زنند اصلا به حرف من توجه نمي کرد و دوباره يک قصهء بي سر و ته ديگر را براي من و مادرم تعريف مي کرد.

مادرم که خوابيد من سه آبجوي ديگر هم خورده بودم و هنوز قصه هاي حسن کرد شبتسري ادامه داشت. انگار مي ترسيد اگر يک لحظه سکوت کند اتفاق خيلي بدي بيافتد. شايد نگران بود من سوالي از او بپرسم که دوست ندارد جواب بدهد. شايد هم فقط سالها بود با هيچ کس حرف نزده بود و تازه سر دلش باز شده بود. هر چه که بود انقدر گفت و گفت و گفت تا وسط يکي از داستانهايش همينطور که داستان دختر بزرگش را که بعد از سالها سختگيريهاي بي مورد او با يکي از نگهبانهاي جهنم روي هم ريخته بود و از بهشت فراري شده بود تعريف مي کرد و از ته دل اشک مي ريخت از حال رفت و کف دست من بيهوش شد. همينطور که خواب بود او را روي ميز گذاشتم و با ماژيک نقره ايم رنگش کردم تا برق بزند. بعد هم برايش دو بال نقره اي کشيدم و بالهايش را روي سرش کشيدم تا سردش نشود، و در تختخوابم به خواب رفتم.

نيمه شب با صداي شهابي که تاريکي آسمان را با نورش مي شکافت از خواب پريدم. فرشتهء کوچک من بالهاي نقره ايش را باز کرده بود و با سرعت هر چه تمام تر به سمت خورشيد مي رفت. به او لبخند زدم و دوباره به خواب رفتم. صبح که از خواب پا شدم پنجرهء اتاقم داشت تمام دنيا را روشن مي کرد و به سمت خورشيد مي تابيد. انگار تمام اتاقم پر از فرشته هاي نقره اي شده بود. مادرم به من سلام کرد و تو را ديدم که کنار من از خواب بيدار شدي. بالهاي نقره ايم را باز کردم و به سمت خورشيد پر کشيدم؛ و زندگي ادامه يافت.

کارهاي زيادي هست که با

| | Comments (0)

کارهاي زيادي هست که با اينکه تنهايي اصلا نمي چسبد ولي آدم وقتي مجبور باشد انجام مي دهد؛ مثل رقصيدن، مثل سکس، مثل خوابيدن، مثل سينما رفتن يا حتي شطرنج بازي کردن، ولي هيچ کدام غم انگيزتر از غذا خوردن نيستند. به نظر من آدمهاي دنيا هر کدام بسته به شرايط زندگي خودشان بخشي از فعاليتهاي روزانه را تنهايي انجام مي دهند که با بررسي نسبت آنها به کل فعاليتهاي روزانه مي توان درجه تنهايي هر کسي را تعيين نموده و از روي آن به ميزان سلامتي اجتماعي هر کسي پي برد.

فعاليتهاي « تنهايي-عمومي » گريز ناپذيرند. اين دسته از فعاليتها به دليل طبيعتشان از ازل تنهايي انجام مي شده اند، مثل دستشويي رفتن ( غير از ابتدا و انتهاي زندگي )، مثل عميق فکر کردن و يا زاييدن. بدين ترتيب هيچ کس نمي تواند ادعا کند که هيچ وقت تنها نيست، پس همهء انسانهاي روي زمين تا حدي تنها هستند. به اين دسته از فعاليتها مي توان فعاليتهاي « تنهايي-خصوصي» را نيز اضافه کرد؛ مانند پيانو نواختن، دزدي کردن و يا روي ماه قدم گذاشتن؛ که برخي از آدمها در برخي زمانها به تنهايي به آنها مي پردازند ولي تمام اين تنهايي ها صد در صد بي خطر و در برخي موارد حتي ضروري نيز مي باشند.

در موارد کمي وخيم تر شخص فعاليتهاي « جمعي-عمومي » مانند ورزش، مهماني رفتن و انگليسي ياد گرفتن را نيز به تنهايي انجام مي دهد. از نشانه هاي اين درجه از تنهايي مي توان به علاقهء شديد به بدنسازي در مقابل فوتبال يا بسکتبال، نياز حياتي به عرق خوري در هر گردهمايي و همچنين استفاده از سي دي هاي خودآموز به جاي کلاس رفتن اشاره کرد. در مراحل پيشرفته تر شخص بيمار حتي تنهايي خود را به فعاليتهاي « جمعي-خصوصي» مانند شام خوردن زير نور شمع، قدم زدن هنگام غروب آفتاب در دامنهء کوه يا لبهء ساحل بدون طرف مربوطه و در نهايت خوابيدن و سکس گسترش مي دهد.

در اين مرحله از بيماري شخص بيمار ممکن است به واسطهء زمينه هاي مازوخيزم يا علاقه خفن به موسيقي هاي نفس گير و جانکاه که در نواحي خاکستري نشين سياتل در آمريکاي شمالي يا آکسفورد در بريتانيا توليد مي شود در جهت تنها تر کردن خودش تا مرز جنون پيش رود. بدين ترتيب شخص با تلقين پياپي و کار کردن روي اعصاي خودش هيچ کس را در حدي نمي بيند که بتواند تنهايي خودش را با او تقسيم کند. خريدن بسته هاي يک نفرهء‌کره و مرباي هويج، استفاده از ليوان براي درست کردن قهوه و طرد قوري و کتري و قهوه جوش و در نهايت عادت به خوابيدن روي قطر تختخوابِ دونفره و خواندن تمام کتابهاي کوندرا و کافکا و حتي در مواردي صادق هدايت و اسماعيل فصيح در حداقل روشنايي ممکن از سمپتمهاي پيشرفت اين بيماري محسوب مي شود.

با تمام اين حرفها، دانشمندان معتقدند سمبل تنهايي يک آدم وقتي است که بدون هيچ کس ديگري به يک رستوران خيلي شيک برود، براي خودش همه جور غذاها و پيش غذاهاي رنگ و وارنگ را سفارش دهد و اصلا هم عجله نداشته باشد که غذايش را زود تمام کند. مشاهده شده است که در حين ميل کردن غذا، چشمها معمولا به دنبال راز هستي در بي نهايت مي گردند و هيچ جايي را نمي بينند. شخص تنها در اينگونه موارد به هيچ کدام از مشتريهايي که زير چشمي او را مي پايند حتي نيم نگاهي هم نمي کند. او با وقار و کاريزماي وصف ناشدني پس از صرف غذا انعام مفصلي را در معرض عموم وسط ميز مي گذارد و باراني شيک خاکستري اش را روي دوشش مي اندازد و بدون اينکه يک لحظه مکث کند با يک لبخند ملايم از رستوران خارج مي شود. او در تمام طول روز حس خودپرستي خودش را با تصور تصويري که از خود در رستوران به جا گذاشته است ارضا مي کند و حرکتهاي روز بعد خودش را در رستوران ديگري مو به مو دوره مي کند.

دانشمندان معتقدند تنهايي بد چيزي است، ولي شخص بيمار اين را نمي داند.

لطفا به اين گزارش که

| | Comments (0)

لطفا به اين گزارش که هم اکنون به دست ما رسيد و هنوز هم دارد مي رسد توجه فرماييد.

پس از تحقيق و بررسي هاي به عمل آمده شايع ترين نوع کليشه در دنياي مدرن امروز اعلام گرديد. بنا بر اين گزارش اين نوع کليشه که تا کنون زندگي هزاران هزاران نفر را در دام خود اسير کرده است تا اين لحظه هيچ گونه درماني ندارد. بنا بر گزارش خبرنگار ويژهء ما که خودش از قربانيان اين کليشهء خانمان برانداز است، نام علمي اين کليشهء مخوف « فرار از کليشه هاي ديگر» مي باشد. در همين راستا در انتهاي همين گزارش آمده است « به خدا، به پير، به پيغمبر اين گزارش کليشه نيست » و اين جمله در انتهاي تمام گزارشهاي ديگر تمام خبرنگاران ديگر کم و بيش با همين شکل و شمايل تکرار شده است.

انتظار مي رود تمام خبرنگاران ما همين الان به خاطر همين بيماري کليشه وار بميرند.

خوب. در اين لحظه ديگر به احتمال زياد تمام خبرنگاران ما از بس خودشان را جر دادند تا شبيه هيچ کليشه اي نشوند مرده اند. چون اگر يکي از آنها هم زنده مانده بود خبر مرگ بقيه را تا حالا به اينجا رسانده بود، ولي خوب تا اين لحظه که هيچ خبري نيست و به احتمال قريب به يقين همه کفهء مرگشان را گذاشته اند و همينطور در تلاش براي فرار از کليشه هاي خودشان مرده اند.

خوانندگان عزيز، همانطور که ملاحظه کرديد اين گزارش با گزارشهاي ديگر ما بسيار فرق داشت و اصلا هم کليشه نبود. با تشکر از توجه شما من هم مي روم تا بميرم، و توجه شما را به ادامهء برنامه هايي جلب مي کنم که به جان هر کسي که دوست داريد هيچ کدامشان اصلا کليشه نيستند.

..........
...........
.....
...

بيچاره چشمان تکنولوژي! از بيماري

| | Comments (0)

بيچاره چشمان تکنولوژي! از بيماري دوربينيِ مفرط رنج مي برد. در اخبار آمده است که ما امروز مي توانيم ريزترين زاويه هاي شکستگي سنگريزه هاي روي سطح مريخ را با دقت بي سابقه اي اندازه گيري کنيم؛ ولي متاسفانه اصلا نمي دانيم چرا اين هلي کوپترهاي مجهز و آخرين مدل آمريکايي که در آسمان عراق ويراژ مي دهند راه به راه زرتشان قمصور مي شود و ده دوازده تا سرباز بخت برگشتهء ديگر هم هپلي هپو مي شوند و چند ده نفر به جمعيت بي سرپرستان دنيا اضافه مي شود. خلاصه که در مريخ که شانصد هزار فرسنگ آنورتر است همه چيز واضح و مشخص و است و در عراق - که همين دو قدم آنور تر است - همه چيز تيره و تار. اين تکنولوژي بايد حتما يک دکتري چيزي برود و يک عينک مناسبِ نزديک بين براي خودش تهيه کند، وگرنه پس فردا که سطح قمرهاي پلوتون را هم با دقت شگفت انگيزي مي بيند اين زمينِ خودمان به خاطر بي دقتي گروگامب مي پُکد و بيچاره کرهء ماه هم بي سرپرست مي شود.

در خانوادهء ما من تنها کسي هستم که عينکي نيستم. همه يا دوربين هستند و يا نزديک بين، و من هيچ کدام. چشمهاي پدرم دوربين هستند و چشمان مادرم نزديک بين. پدرم از همان اول بچگي مرتب به من سيخ مي زد که دو قدم آن طرف تر را هم نگاه کنمُ‌ُ و انقدر در حال و هواي همينجايي که هستم غرق نشوم. مادرم برعکس، هنوز هم دائم نگران همين دور و بر است، نکند من سرما بخورم، يا گرسنه بمانم و يا يک روز زيادي چربي بخورم. از اول زندگي من تا حالا پدرم چون دوربين است هميشه در آينده مي بيند که ما خيلي خيلي پولدار مي شويم و اصلا برايش مهم نيست امروز چقدر خرج مي کند، ولي مادرم حواسش به همين حالا هم هست که اگر حواسمان نباشد امشب شام نداريم، و کلي صرفه جويي مي کند. خواهرم هم يک کمي به هر دو رفته است، يک کمي دوربين است و اصلا حواسش نيست امروز و فردا را چگونه مي گذراند، يک کمي هم نزديک بين، و چهار قدم آن طرفتر را هم به زور مي بيند؛ حالا مادرم مي گويد بزرگ شده است و هميشه عينک مي زند و خيلي بهتر شده است؛ خدا را شکر، آن طوري که نمي شد زندگي کرد.

من عينکي نيستم. چشمان من به همه جا - چه دور و چه نزديک - مثل هم نگاه مي کنند، و من چون بايد حواسم به هر دو باشد نمي توانم روي هيچ کدام تمرکز کنم. به تو فکر مي کنم که همين نزديک هستي، ولي اين همه مه و ابر دورتر ها را که مي بينم حواسم پرت مي شود و هم اکنون را از دست مي دهم. همين نزديکي ها مادرم را مي بينم که مرا دوست دارد، و من نه تنها از او دورتر زندگي مي کنم بلکه هر روز هم دورتر مي شوم؛ و به بهانهء روزمرگيها و تلاش مذبوحانهء خودم براي يک فرداي بهتر ( بخوانيد ماشين بهتر، خانهء بهتر و احتمالا يک عينک آفتابي گرانتر ) از هر بحث و فکر و نظري فرار مي کنم.

مي خواهم بروم چشمانم را عمل کنم. شايد يک مدتي آنها را بردارم و بگذارم توي آب نمک تا خراب نشوند؛ هيچ چيزي را نبينم و يک کمي استراحت کنم. بعد يک روز آنها را سرجايشان مي گذارم و قوي ترين عينک نزديک بين را رويشان مي گذارم تا فقط همين دو قدم جلوتر را ببينند. به نظرم فعلا هيچ چيزي مهمتر از اين نيست که همين جا را درست و حسابي ببينم و از اين جايي که هستم لذت ببرم. بعد ها که پيرتر شدم يک عينک ضعيف تر مي خرم تا کمي هم دورها را ببينم، شايد تا آن روز اين مه و ابري که جلوتر را گرفته اند رفته باشند و مرا انقدر نترسانند...

اصلا راز خوشبختي در زندگي اين است که کدام عينک براي چه کسي و چه وقتي مناسب تر است و بس،‌ و من که عينکي نيستم خيلي سخت است که عينک مناسب خودم را پيدا کنم، ولي غير ممکن نيست؛ پس مي توانم.

سالها بعد از آنکه من

| | Comments (0)

سالها بعد از آنکه من از فرط خودخواهی مُردم قيامت شد و تمام مخلوقات صف کشيدند تا فرشتگان تحت سرپرستي خداوند به کارنامهء اعمال آنها رسيدگي کنند و ميزان پاداش و کيفر همه مشخص شود. من از پمپ بنزينها يادگرفته ام که هر چقدر هم سعي کنم کوتاهترين و سريعترين صف را انتخاب کنم باز هم ابر و باد و مه و خورشيد و فلک و رانندهء جلويي دست به دست هم مي دهند تا صف من از همهء صفها ديرتر پيش برود، بنابراين زياد زور نزدم و در انتهاي نزديکترين صف ايستادم.

ديگر زمان معني نداشت و نمي دانم چند وقت بعد نوبتم رسيد. تمام گناهانم را يکي يکي خواندند و فرشتهء وکيل مدافع من که چپ چپ به من خيره شده بود با هر گناه من ابروهايش را سفت تر و سفت تر به هم گره مي زد. بعد از آخرين گناه نوبت به اعمال خير رسيد که مدتي طول کشيد تا پيدايشان کنند. دو مورد بود، يکي يک مقدار صدقه بود که البته چون از مالِ بلاد کفر بود و نجس بود حساب نشد، دومي هم همين خبر مرگم بود که ظاهرا خيرش به خيلي ها رسيده بود. وکيل مدافع من هيچ دفاعي نداشت، و با ايما و اشاره به من فهماند که من هم بهتر است خفه شوم بلکه به خاطر سر به راه بودن در کيفرهايم کمي تخفيف بدهند.

صداي بلندي از آسمان پرسيد :‌ به چه حقي؟ و من هم با بي حوصلگي گفتم من هنوز هم حق اشتباه کردن را براي خودم محفوظ مي دارم؛ حکم بلافاصله صادر شد و من به اتهام تمام کثافتکاريهاي دنيوي، خودخواهي تا حد مرگ و همچنين زبان درازي به اشد مجازات محکوم شدم : مرا به دنيا بازگرداندند و حق اشتباه کردن را از من سلب کردند تا بدون آن زندگي کنم.

بندگان خداوند دو دسته اند

| | Comments (0)

بندگان خداوند دو دسته اند : آنها که پله ها را مثل آدم يکي يکي بالا مي روند و آنها که هر چقدر هم سعي مي کنند باز نمي توانند خودشان را کنترل کنند و مثل اسب پله ها را چند تا چند تا چهارنعل مي تازند. امروز که به شرکت رسيدم حسابي در فکرِ مشکلاتِ مخوف جهان خودم و پيچيدگي اوضاع زندگي بودم و داشتم پله هاي پيشرفت را به سمت ميز کارم چهارتا يکي در مي نورديدم که ناگهان حواسم پرت شد و جلويم را درست نديدم و به جاي يکي از پله هاي ترقي سُمهايم را روي يک ترقه کوبيدم که با صداي مهيبي ترکيد و من منفجر شدم. ظاهرا هفتهء قبل در مراسم آتشبازي سال نو از جيب يکي از کارمندان افتاده بود و در کمينِ يک اسب بي حواس مثل من بوده است تا مرا هزار تکه کند.

بزرگترين تکه ام که گوشم بود پرتاب شد و چند سانتيمتر عقب تر از آنجايي که عرب ني انداخت جلوي حرفهاي دلِ تو روي زمين افتاد. دلت داشت بي صدا در آتشي که من درست کرده بودم مي سوخت و شعله هايش آنقدر گوش من را داغ کرد تا سياه شد. يکي از چشمهايم افتاد روي يکي از خارهاي زبانت و کور شد. يکي ديگر هم افتاد روي سطح ماه، از آن بالا همهء شبهاي ما را تماشا مي کرد که بعد از يک ليوان شراب به روي خودمان نمي آورديم چقدر در روز دعوا مي کنيم و با هم مي گفتيم و مي خنديديم.

پاهايم هنوز دوست داشتند جلو بروند، و پرت شدند به سمت بي نهايت. دستهايم که وسط خشکترين صحراي دنيا افتاده بودند به تنهايي بزرگترين تخته سنگ دنيا را برداشتند تا پرتاب کنند پشت خط بي نهايت و راه پاهايم را سد کنند، ولي نتوانستند، و پاهايم که با هيچ کس مسابقه نمي دادند از خودشان جلو زدند و از خط پايانِ دنيا گذشتند و مسابقهء‌ تک نفره شان را بُردند.

دهانم که از فشار آرواره هايم آزاد شده بود آنقدر حرف زد تا موهاي زبانم به پشت کمرش رسيد و آنها را با کش بست و رفت و شاعر شد. زبانم دروغهايش را با قافيه و وزن ادبي تزيين مي کرد و در قطع وزيري و شاهنشاهي به کلکسيونرهاي بزرگ دنيا مي فروخت. شانه هايم که بار زندگي از رويشان برداشته شده بودند از روي عادت رفتند وزنه بردار شدند و همينطور آنقدر رکورد خودشان را شکستند تا يک روز خودشان از وسط دو نيم شدند.

وقتي که هر کدام از تکه هايم پي کار خودشان رفتند، مغزم ديگر فکري نداشت که نشخوار کند. کمي که گذاشت دلش براي دعواهايي که با قلبم داشت تنگ شد و سعي کرد او را وسط اين هير و ويري پيدايش کند، ولي هر چه گشت اثري از او نديد. از تک تک تکه هاي ديگر سراغش را گرفت، زبان مي گفت به سمت خورشيد رفت و ذوب شد. پاهايم مي گفتند اين کاره نبود و به ته دنيا برگشت. دستهايم مي گفتند خسته بود و رفت بخوابد. گوشها و چشمهايم مي گفتند بهتر که نيست، اگر هم بود به ديده ها و شنيده هاي ما هيچ اهميتي نمي داد. سينه ام که تحت ضربهء موج انفجار لال شده بود،‌ آرام آرام زير لب گفت شماها همه کور هستيد. قلب سالهاست که بين ما نيست.

تکه هايم به هم نگاه کردند، و بعد به سمت تو برگشتند که سرت را آرام به علامت تاييد تکان دادي. هر کدام هر کجا بود خشک شد و ايستاد، ولي زندگي براي هيچ کسِ هيچ کس حتي خود قلب هم صبر نکرد و به راهش ادامه داد.

ساعت هشت صبح اقيانوس آرام

| | Comments (0)

ساعت هشت صبح اقيانوس آرام را بيدار کردم و زمين را چرخاندم تا ساحل خواب آلودش زير پاهاي مادرم قرار گيرد. مادرم مي گويد زن از جنس آب است، مي گويد زن سيال است و دريا را دوست دارد. به اقيانوس سلام کرد و کفشهايش را در آورد تا ماسه ها کثيف نشوند. من - طبق حرفهاي مادرم - از جنس آتش هستم. کفشهايم را در نياوردم، سلام هم نکردم؛ اصلا از کي تا به حال آتش به آب سلام مي کند؟ کنار هم روي لبهء موجها قدم مي زديم.

تنها نبوديم. کمي بالاتر چند تايي هم ابر بود، کمي عقبتر هم قله هاي چند تا کوه کوچک. خورشيد هم آمده بود با بي حوصلگي روبروي ما نشسته بود، حتي حال نداشت ما را کمي گرم کند، چه برسد به اينکه حرفي بزند. کمي گذشت تا متوجه پرنده هاي ريز و سفيد روي ماسه ها شديم. خيلي زياد بودند، و خيلي گرسنه. با پاهاي ريزشان پشت سر هر موجي که فرو مي نشست مي دويدند تا قبل از اينکه همهء اين کرمهاي ريزي که موج از دل ماسه ها بيرون مي آورد باز توي ماسه ها بلولند و قايم بشوند با منقار ريزشان هر چند تا مي توانند را بخورند. به محض اينکه موج بعدي از راه مي رسيد يک جفت پا داشتند دو سه جفت ديگر هم قرض مي کردند و هل هل فرار مي کردند تا مبادا خيس شوند. باز موج که فرو مي نشست هل هل دنبال کرمها مي دويدند و باز فرار مي کردند. به تماشايشان نشستم.

به پرنده ها سلام کردم و کنار آنها روي خط موج در صف غذا ايستادم. موج که فرو نشست به فرمان پرندهء رئيس به سمت آب حمله کرديم؛ به مناطق حساس کرم خيز که رسيديم پاهايم را محکم کردم و منقارم را در خاک فرو بردم، ولي از کرم خبري نبود. قبل از اينکه فرصت کار ديگري بشود فرمان عقبگرد رسيد و فرار کردم. دفعهء دوم بيشتر پيش رفتم، ولي باز هم هيچ کرمي نسيبم نشد. بار سوم آنقدر پيش رفتم که از لبهء موجي که فرو مي نشست سبقت گرفتم و قبل از اينکه کاملا تمام شود منقارم را در خاک فرو بردم، و دهانم پر از کرمهاي تازه و خوشمزه شد. فرمان عقبگرد که صادر شد کمي طول کشيد تا منقارم را از خاک بيرون بکشم؛ صداي شکستن موج را روي سرم شنيدم، به اطرافم نگاه کردم و تنها پرندهء ديگري را که به اندازهء من پيشروي کرده بودم ديدم که پر کشيد و فرار کرد. من بال نداشتم، و پاهايم به اندازهء کافي سريع نبودند، و موج مرا بلعيد، و بدين ترتيب زندگي من تمام شد.

حدود ساعت يازده مادرم صدايم زد تا برگرديم. خسته بود، من هم از تماشاي مراسم صبحانهء پرنده هاي ساحلي حسابي گرسنه ام شده بود. در راه به زندگي پرنده وارم فکر مي کردم، که چه زود تمام شد، آن هم به خاطر چند کرم ناقابل. کرمهارا در دهانم تصور کردم و کمي آنها را مزمزه کردم، درست است که زود مرده بودم، ولي مي ارزيد. اي کاش فقط بال داشتم، شايد چند بار ديگر هم کرمها را مي چشيدم. مادرم که کفشهايش را مي پوشيد برگشتم تا با ساحل خداحافظي کنم؛ خورشيد بالا آمده بود و ابرها رفته بودند. پرنده ها هنوز در تکاپوي شکار کرمها در جدال با موجها هل هل مي دويدند. به خانه برگشتيم، و من پشت سرم نديدم که يکي از پرنده ها - که بال هم داشت - و دلش مي خواست از همه بيشتر کرم شکار کند در حملهء بعدي زير موج ماند و در دل موج بلعيده شد و ديگر به ساحل برنگشت.

بم. پنجاه هزار نفر. بم.

| | Comments (0)

بم. پنجاه هزار نفر. بم. پنجاه. بم، بم، بم، بوم بوم، صدا مي کند.

سه سال پيش که در آخرين روز از آخرين سال هزارهء اول ميلادي در شهر فرشتگان از پله هاي يک هواپيماي غول آساي سوئيسي پايين مي آدم متوجه شدم که تمام شهر را به خاطر ورود من چراغاني کرده اند و آذين بسته اند. وقتي که در نيمهء شب چشمهايم را براي اولين بار در اين سرزمين جديد مي بستم، صداي آتشبازي مردم شهر را در دوردست شنيدم، که از شادي به رقص و پايکوبي مشغول بودند و سر از پا نمي شناختند. از آن شب دقيقا سه سال گذشته است و هنوز مردم شهر اصرار دارند که اين رقص و پايکوبي و چراغاني هاي سالانه فقط به خاطر سال جديد است، ولي من خودم مي دانم که سال جديد تا وقتي که درخت زردآلوي حياط خانهء ما شکوفه ندهد از راه نمي رسد. تمام اين حرفها بهانه است، و تمام اين جشنها و شادمانيهاي ساليانه فقط و فقط به دليل سالگرد هجرت من به سرزمين عجايب است و بس.

من در اين سرزمين فهميدم که انسانها موجودات خنده داري هستند، و به هم مي خندند. وقتي که من انسانهاي اين سرزمين را ديدم به همهء آنها خنديدم، و آنها هم به من خنديدند. من نمي دانستم که فرق « چک کارت » با « کرديت کارت » چيست، و آنها نمي دانستند که زندگي بدون پول چقدر آسان است. من نمي دانستم که « کالاماري » را با سس سفيد مي خورند يا قرمز، و آنها نمي دانستند که وقتي که چهارتا نيمرو را با ده نفر آدم ديوانه در يک کاسهء مسي کثيف بالاي درکه تقسيم کني از هر خوراک خرچنگي خوشمزه تر است. گاهي هم من از خنده نمي توانستم جلوي خودم را بگيرم، ولي به روي خودم نمي آوردم؛ مثل آن روزي که يکي از آدمهاي اين سرزمين عجيب که سالها بود از سرزمين من دور بود به من گفت تنها آرزويش اين است که به وطنش برگردد و به مردمش خدمت کند، و من واقعا خنديدم.

من همچنين فهميدم که انسانها موجودات فراموشکاري هستند، و معمولا همديگر را فراموش مي کنند. من هميشه فکر مي کردم همهء دنيا را هم که فراموش کنم، هيچ وقت مثل بعضي از اين آدمها خودم را فراموش نخواهم کرد. ولي حالا که بعد از سه سال پيش مادرم مي نشينم تا با هم حرف بزنيم مي بينم که در همين مدت کم مقدار زيادي از خودم را فراموش کرده ام. من فراموش کرده ام که يک روزي به هر کسي که در جواب حالت چطور است مي گفت « اوکي » حسابي مي خنديدم. من فراموش کرده ام که نشستن پيش آدمها چقدر با نامه نوشتن فرق مي کند، و من چقدر نشستن پيش آدمها را دوست دارم. من يک مخلوطي شده ام از خودم و خيلي از چيزهايي که دوستشان ندارم، و حتي مرز بين خودم و اين کسي که هستم را فراموش کرده ام.

و من بالاخره فهميدم که انسانها تغيير مي کنند،‌ اگر چه خودشان ممکن است نفهمند. گاهي که مادرم حواسش نيست اخبار را نگاه مي کنم و ويرانه ها را که تماشا مي کنم و آدمها را مي بينم که به زبان من از درد مي نالند فکر مي کنم آرزويم اين است که مي توانستم به اين کساني که در سرزمين من در آن سوي جهان بي خانمانند کمک کنم، و بعد ياد همان آدمي مي افتم که سه سال پيش همين حرفش را مسخره مي کردم، و به اينکه فقط سه سال طول کشيد تا من به همان کسي تبديل شوم که خودم به او مي خنديدم.

انسانها موجودات عجيبي هستند. اينجا هم سرزميني است که عجايب انسانها را به خودشان نشان مي دهد، و زياد دلچسب نيست آدم بنشيند و به همهء چيزهايي که مي بيند و مي فهمد فکر کند. حيف که انسانها همه مثل هم هستند، وگرنه از يکي از‌ آنها مي پرسيدم که به نظر او جريان چيست...