past entries: December 2003 Archives

بيست و نه هزار و

| | Comments (0)

بيست و نه هزار و نهصد و نود و هشت... بيست و نه هزار و نهصد و نود و نه... سي هزار؛ و هنوز مي شماريم. گاهي هم به عقب مي شماريم، وقتي که کفن ها تکان مي خورند، که يعني من نمي خواهم بروم، لطفا شمارهء مرا برگردانيد.

حالا شما بگو تقصير «الف» است،‌ من مي گويم بيشتر به «ي» ربط دارد. من و شما نشسته ايم عکس اين جسدهاي قد و نيم قد را در روزنامه و اينترنت و اخبار نگاه مي کنيم و دنبال دليل مي گرديم که مثلا به يک دختر شش ساله بدهيم بگوييم عزيزم نگران نباش که مادر و پدر و برادر و خواهرانت مردند، چون ما فهميديم تقصير کيست و اصلا به تو ربطي ندارد. خيلي خوشحال مي شود، نه؟

حتما حکمتي است که ما خبر نداريم؛ مگر نه؟ لابد پانزده هزار نفرشان مستقيما به بهشت رفته اند، احتمالا چهارده هزار و خرده اي هم چند وقتي آن وسطها دنبال کارها و مدارکشان مي دوند و بعدا به بهشت مي رسند. يک چند تايي هم که آدمهاي خيلي بدي بوده اند به خاطر اينکه جانشان را نصفه نيمه از دست داده اند از وزن گناهانشان يک مقداري کم مي شود و يک مقداري در مجازاتشان تجديد نظر خواهد شد؛ نه؟

احتمالا ارگ بم هم مايهء‌ شر بوده است و کلي جاي زيادي اشغال کرده بوده است و حالا که ديگر نيست همانطور که در سخنراني ها آمده است يک شهر بم خيلي بهتر با يک ارگ خيلي خيلي قشنگتر سر جاي اين خرابه ها مي سازيم. آنهايي هم که تک تک عزيزانشان را از دست دادند و تمام ملک و املاکشان بر باد رفت به خاطر اين سختيهايي که مي کشند بعدها از دنيا و زندگيشان يک پاداش حسابي دريافت مي کنند و براي هميشه خوشبخت مي شوند؛ مگر نه؟

لابد اگر همهء ما علم نجوم و ستاره شناسي و روشهاي طالع بيني را بطور دقيق مي دانستيم و به نيروهاي ماوراء طبيعت اشراف کامل داشتيم و شب جمعه به آسمان نگاه مي کرديم و گردش سيارات و مکان ستاره ها را بررسي کرده بوديم اصلا هم تعجب نمي کرديم که هديهء کريسمس سي هزار نفر آدم، يک بليت مجانيِ يک طرفه به دنياي ديگر باشد. خوش به حال همه شان که به خداوند نزديک ترند؛ ( يادمان نرود اين را هم به همان دختر شش سالهء بي کس و کار و بي خانمان بگوييم تا بيشتر خوشحال شود ). غير از اين است؟

خب ما هم که از طريق اين حسابهاي بين المللي مقدار زيادي کمک کرديم و شما هم که غذا فرستاديد و يک سري هم رفتند مدتي آنجا به خرابه ها کمک کنند و الحمدلله همهء ما دست به دست هم داده ايم تا همه چيز را براي آنها که مانده اند روبراه کنيم. چهار روز ديگر هم يک اتفاق ديگر مي افتد و يک کسي را مي گيرند و آن يکي را آزاد مي کنند و يک جنگ ديگر در مي گيرد و روابط سياسي جديدي شروع مي شود و کم کم حرابه ها لاي آرشيو خبرها کمرنگ مي شوند و من و شما هم به زندگي خودمان ادامه مي دهيم و خدا را شکر مي کنيم به خاطر اين همه نعمت و حساب و کتاب و حکمت. آن دختر يتيم شش ساله هم که مثل هزار هزار نفر ديگري که از اين زلزله و آن قبلي و قبل تر ها مانده اند ياد مي گيرند که مثل ما خدا را شکر کنند و زياد به علت و معلول و اين چيزها فکر نکنند؛ چون قسمتشان همين بوده است و لابد حکمتي هست که نه ما و نه آنها نمي دانيم. مگر نه؟

خب. حالا حالا حالا ما

| | Comments (0)

خب.
حالا حالا حالا
ما ما ما ما
همه مي دونستيم که يه همچين روزي پيش مياد :)

بعد از سه سال تمام

| | Comments (1)

بعد از سه سال تمام داشتم همه جا را با وسواس عجيبي گردگيري مي کردم؛ عين خودش هر چه در يخچال بود را ريختم روي کابينتها و قفسه ها را بيرون آوردم و آنها را شستم و دوباره سر جايشان گذاشتم و همه چيز را روي آنها چيدم. بعد کابينتها را يکي يکي خالي کردم و کفشان دستمال کشيدم ، دقيقا مثل خودش. بعد هم کف آشپزخانه را جارو کردم و تي کشيدم، اين آمريکاييهاي بي دين نامسلمان براي کف آشپزخانه و دستشويي و هيچ جاي ديگري راه آب نمي سازند، وگرنه حتما مثل خودش همه جا را حسابي آب مي گرفتم و بعد خشک مي کردم تا حسابي برق بزند. بعد هم رفتم ملافه ها را داخل ماشين مجتمع ريختم و برگشتم.

دستشويي کوچک زياد وقت نگرفت، چون زياد استفاده نمي شود. براي دستشويي بزرگ سيم و اسکاچ اضافه خريده بودم و افتادم به جانش. اگر خودش بود حتما دستکش دستش مي کرد و وقتي مي ديد من اين پودرها و مايعها را همينجوري با دست لخت مي ريزم و ساب مي زنم يک دادي چيزي سرم مي کشيد که يعني حوصله ندارد پس فردا دستم تاول بزند و قرمز شود و مجبور شود با اين همه کار مريضداري هم بکند. وان را که سفيد کردم رفتم ملافه ها را از اين ماشين در آوردم و داخل خشک کن ريختم. باز هم اين لکه اش نرفت پدرسگ، اگر خودش بود حتما مي دانست چي بريزد و چگونه بشويد که اين لکهء لعنتي هم پاک شود. حالا وقت نيست،‌ همه را چپاندم داخل خشک کن و برگشتم.

تمام لباسها را آوردم بيرون و پخش و پلا ريختم روي تخت. حالا بايد مثل خودش تي شرت ها را تا مي کردم و پيرهنها و شلوار ها را از روي خط اتويشان آويزان . خيلي وقت گير است،‌ نمي دانم خودش اين همه حوصله را هميشه از کجا مي آورد. ظاهرا چند تا چوب رختي گم شده بود،‌ چون کم آوردم. اگر خودش بود حتما حواسش بود که هر کدام دقيقا کجاست. اصلا تا وقتي که او بود « گم شدن » اختراع نشده بود. هر چيزي را پيدا نمي کردي کافي بود از همانجايي که هستي يک دادي چيزي بزني و خودش مي آمد پيدايت مي کرد و به تو مي گفت که آخرين بار کجا دستت ديده است و کجا آنرا جا گذاشته اي. گاهي هم همان که دنبالش مي گشتي جلوي چشمت بود و نمي ديدي، و او از همانجايي که بود و نمي ديد مي دانست دقيقا کجاست و مي گفت آنجا را درست ببين و بعد هم مي ديدي. با همين فکر ها کمد هم مرتب شد. زياد مثل آن طوري که او مي کرد نشد، ولي خب از آنچه بود خيلي بهتر شد.

رفتم و ملافه هاي خشک شده را هم آوردم پهن کنم روي تشک ها. با اينکه جثه اش نصف من است يک جوري هيچ وقت هيچ گوشه اي از ملافه هايي که او پهن مي کرد بلند نمي شد. حالا منِ خرس گنده عين وزغ دَمرو خوابيده بودم کف تخت، با يک پا آن ور را نگه داشته بودم و با دست ديگر زور مي زدم گوشهء ديگر را محکم کنم. آخرش هم نشد که همه جا صاف شود. وقت نبود. پتو را هم ملافه کردم و کشيدم روي تخت، بدي هم نشد. اگر خودش بود مثل هر روز يک جوري ملافه را تنظيم مي کرد که دقيقا به اندازهء يک وجب از سر پتو بيرون مي زد و آن را برمي گرداند روي پتو، لبه هاي پتو را زير تشک سفت مي کرد و بالش را هم مي چسباند به خط ملافه، عين اين عکسهاي تبليقاتي هتلهاي گران قيمت توي مجله ها. حالا من همينکه يک نفري پتو را درست ملافه کردم چند سال پير شدم، چه برسد به بقيه اش.

رفتم يک کتري نو خريدم با قوري هم رنگش. اگر خودش بود حتما مي دانست آن يکي که استيل بود ولي کوچکتر بهتر بود يا اينکه بزرگتر است و چُدني. حالا من که عقلم به اين چيزها نمي رسد، بر خلاف هميشه گرانتر را خريدم، اميدوارم بهتر باشد. دو تا گلدان هم خريدم،‌ يکي براي نشيمن و يکي براي وسط راه پله. اگر خودش بود حتما يک چيزي يک جاي خانه داشت براي گذاشتن زير گلدانها، من چه مي دانم چي مناسب است، دو تا هم بشقاب بي رنگ خريدم براي زير گلدانها.

جاروبرقي هم کشيدم. اگر خودش بود حواسش بود خواب موکت همه جا يکدست باشد. واي چقدر حوصله داشت هميشه. من امروز دوازده ساعت بي وقفه در خانهء کوچکم کار کردم و آخرش هم شب غذاي حاضري خوردم. احتمالا اگر مي خواستم نان و پنير هم درست کنم شصت پاي راستم مي رفت توي چشم چپم، چه برسد به پلو و خورش. تازه امروز نه ورزش کردم، نه کتاب خواندم نه خريد حسابي، که امکان نداشت از برنامهء روزانهء او حذف شود. حساب و کتاب مخارج خودم را هم به زور مي توانم داشته باشم، چه برسد به اينکه سه نفر ديگر را هم من کنترل کنم. خدا مادربزرگم را بيامرزد، روزي نمي شد که چند ساعتي هم وقت براي او نگذارد. کاش مي دانستم اين همه کار را چگونه با هم مي کرد،‌ و وجودش را بيش از هميشه وقتي احساس مي کرديم که در خانه نبود، چون خانه رسما تعطيل بود. نه مثل هميشه خودش تميز مي شد، نه غذا براي خودش حاضر مي شد، نه لباسها تا مي شد. تازه دخل و خرج همه هم به هم مي ريخت و خر تو خري مي شد که بيا و ببين.

فردا مي آيد. حالا که فکر مي کنم هيچ کدام از کارهايي که مي کرد مهم نبود، يعني نه که نبود، ولي تمام کارهايي که مي کرد در مقابل آرامش حضورش در زندگی همهء ما هيچ بود. فردا، بعد از سه سال، « مادر » مي آيد. فردا خورشيد در پنجرهء‌ خانهء من کمرنگ مي شود، چون خانه ام به نور چشمهاي مادرم روشن مي شود. من فردا خدا را خيلي دوست دارم، و يک هواپيماي غول پيکر را، که مادرم را برايم مي آورد. فردا، عيد است.

دوست ندارم هيچ کدام از

| | Comments (0)

دوست ندارم هيچ کدام از لباسهايم را براي مدت زيادي نپوشم. سعي مي کنم نوبت به نوبت هر کدام را دم دست بياورم و يکي دو روز اينور و آنور از آن استفاده کنم تا کثيف که شد پرتاب شود داخل سبد لباسهاي چرک و بعدا شسته شود و دوباره برود آن زيرها تا دفعهء بعد که نوبتش شود. روزهاي زيادي بود که سعي مي کردم اين بلوز قرمزم را نبينم، آخر رنگش را دوست ندارم، ولي بالاخره ديشب حواسم پرت شد و چشمم را گرفت و با يک حالت خيلي معني دار دستم را طرف خودش کشيد و خودش را پهن کرد روي پشتي صندلي اتاقم، يعني فردا من پوشيده مي شوم، همين و بس.

از ديشب تا صبح هر کاري کردم از خر شيطان پايين بيايد و با دست من خودش را تا کند و برگردد گوشهء کُمُد نرفت که نرفت. امروز صبح هم قيافهء کج و کولهء مرا اصلا به روي خودش نياورد و به زور دستهايم را داخل آستينهايش فرو کرد و يقه اش را به سختي از سرم گذراند و دور گردنم پيچيد و محکم چسبيد به تنم، که يعني حاضر است پاره شود ولي از تن من بيرون نيايد. چاره اي نبود،‌ يک شلوار طوسي پوشيدم و کفشهاي قهوه اي، تا قرمزي اش زياد جيغ نزند.

به محض اينکه پايم را از در خانه بيرون گذاشتم پشت سرم داغ شد. مي دانستم؛ تمام خانواده هاي همسايه ها پشت پنجره هايشان قايم شده بودند و به لباس قرمز من مي خنديدند. سرم را سريع چرخاندم تا يک چيزي بهشان بگويم ولي هيچ کدامشان را نديدم. همه شان خيلي فرز هستند، تا برمي گشتم زود قايم مي شدند. به روي خودم نياوردم و سوار ماشين شدم. در تمام طول راه مطمئن بودم تمام راننده هايي که از کنار من مي گذشتند يواشکي قاه قاه به من مي خنديند. پدر سوخته ها به محض اينکه من نگاهشان مي کردم خيلي جدي و عادي سرشان به کار خودشان بود، ولي من مي دانستم که همه اش نمايش است. يکي دوتايشان بي پدر ها تلفن را همان موقع دست گرفته بودند و معلوم نبود داستان لباس قرمز مرا يک جوري که من نفهمم براي کدام صغري و کبراي بي شعورشان تعريف مي کردند تا آنها هم به من بخندند. چراغهاي راهنمايي هم امروز يک جور ديگري قرمز مي شدند، خيال مي کردند من نمي فهمم اينجوري قرمز شدن معني اش چيست. يک موتور پليس هم که با سرعت از کنارم رد مي شد، آژيرش را به کار انداخته بود و چراغ قرمز گردانش را هم روشن، که يعنی اين يارو را نگاه کنيد با اين لباس قرمز مسخره اش. احتمالا داشت با عجله مي رفت براي همکارهايش هم داستان لباس مرا تعريف کند تا آنها هم بيايند و ببينند و بخندند.

وقتي به شرکت رسيدم حسابي اعصابم خرد شده بود، و هنوز در را پشت سرم نبسته بودم که متوجه صندلهاي قرمز منشي شرکت شدم، که نوک لنگهء راستش را در نهايت پررويي از زير ميزش به سمت من نشانه رفته بود. با اخم و بدون اينکه سلام کنم از کنارش گذشتم و پشت ميزم نشستم. تمام نقطه هاي قرمز روي صفحهء نمايش به من چشمک مي زدند و هر کدام را که خاموش مي کردم چهار تاي ديگر از چهار سوراخ ديگر بيرون مي زدند و رنگ تندشان را به رُخم مي کشيدند. داشتم فکر مي کردم ديگر بدتر از اين نمي شود، که متوجه شدم رئيسم پشت سرم ايستاده است و به من نگاه مي کند. به سمتش که برگشتم پاکت قرمزي را که در دستش بود با يک لبخند شيطاني به سمت من دراز کرد.

ديگر چشمهايم هيچ جايي را نمي ديد. پاکت بازنشده را در مُشتم مچاله کردم و به محض اينکه رئيسم همانطور که به لباس قرمز من مي خنديد از من دور شد به سمت آبدارخانه دويدم و بزرگترين چاقو را برداشتم و بدون هيچ مکثي در قلب بلوز قرمزم فرو کردم. روي کف آشپزخانه که نشستم تقريبا همه جا قرمز شده بود. چاقو و دست من و زمين و کابينتها و بقيهء دنيا، قرمزِ قرمزِ قرمز. قبل از اينکه چشمانم را به روي دنيايي که با تمام اجزائش لباس قرمز مرا مسخره مي کرد براي هميشه ببندم منشي شرکت را ديدم که با صندلهاي قرمزش دم در ايستاده بود و با چشمان گرد و دهان بازش به من خيره شده بود. در يک دستش يک پاکت قرمز ديگر بود عين مال من،‌ که آن را باز کرده بود و در دست ديگرش يک کارت سفيد، که روي آن با رنگ قرمز درشت نوشته بود « کريسمس مبارک ».

يافتم. بالاخره زندگي هم تعريف

| | Comments (0)

يافتم. بالاخره زندگي هم تعريف شد. زندگي لحظهء گاز زدنِ يک دونات تازهء گرم است که وسطش يک لايهء خيلي نازک مرباي خانگي شاتوت ماليده اند، و ديگر هيچ.

من يک خودنويس هستم. بر

| | Comments (0)

من يک خودنويس هستم. بر خلاف اسمم من هيچ وقت براي خودم چيزي نمي نويسم. من يک خودنويس هستم، که هر کسي از کنارم رد مي شود مي تواند مرا به دست بگيرد و دهانم را روي کاغذ فشار دهد و هر چه دلش خواست را با جوهر زبان من بنويسد. همه مي گويند جوهرم مرغوب است، پر رنگ مي نويسد؛ من خودنويس خوبي هستم.

هر خواننده اي که نوشته هاي مرا مي خواند بلافاصله به تعريف و تمجيد از ضخامت مناسب ابتدا و انتهاي کلمات و ظرافت انحناي حروف ريز و درشت مي پردازد و به هر کسي که مرا به دست گرفته غبطه مي خورد و به او مي گويد اگر من دست او بودم چه ها مي نوشت و چگونه کاغذها را يکي پس از ديگري از جملات سياه مي کرد و روزگار مي گذرانيد؛ و کسي که مرا به دست گرفته است در سکوت به سادگي او لبخند مي زند، چون مي داند که هيچ کس تا مرا به دست نگيرد نمي داند که من چه بر سر دستهاي او آورده ام.

او مي داند که من جوهر پس مي دهم. او مي داند که اگر مقدار جوهري که من روي کاغذ به جا مي گذارم انقدر دقيق و به اندازه است به اين دليل نيست که جوهر خوبي دارم، يا هيچ ناخالصي در دلم ندارم؛ من هميشه اضافهء جوهرم را پس مي دهم و دستي را که مرا نگاه داشته است سياه مي کنم. من هم مثل خيلي از خودنويسهاي ديگر به اين کار عادت دارم و هيچ وقت نمي توانم جلوي خودم را نگاه دارم.

اين کسي که مدتي است مرا نگاه داشته است چند بار بعد از اينکه سياهي دستهايش را ديده است مرا رها کرده است، آنها را حسابي شسته است و دوباره مرا با دستان سفيدش برداشته است تا باز هم خودنويسِ او باشم. از اينکه دست به دست بگردم خسته شده ام، دلم مي خواهد اين بار کمي چرخش زبانم را تصحيح کنم، اضافهء جوهرم را روي کاغذ جا بگذارم و انقدر نگران قشنگي نوشته هايم نباشم؛ شايد اگر براي خودم حرفها را زشت تر بنويسم و کلمات را به هم بريزم جوهر کمتري پس بدهم، و اينبار خودم را در دستان او نگه دارم. شايد بتوانم.

روي ديوارهاي مهمانخانهء ما چند

| | Comments (0)

روي ديوارهاي مهمانخانهء ما چند تابلوي نقاشي هست که کمتر کسي مي تواند بيشتر از چند دقيقه روبرويشان بايستد و به آنها نگاه کند و سرسام نگيرد، از بس که حرف مي زنند. من که هر بار جلوي هر کدام مي ايستادم رسيده و نرسيده مغزم پر مي شود از داستانهاي بي سر و تهي که هر کدام بي وقفه تعريف مي کنند. حالا خوب است هيچ کدامشان نه معروفند، نه خيلي پيچيده هستند و نه پر رنگ. يکي شان يک صندلي لهستاني است که پشت يک ميز براي خودش نشسته است زير نور پنجره اي که در تصوير معلوم نيست. انقدر داستان مي گويد از اين آدمهايي که هر يک در زماني پشتش نشسته اند و رفته اند تا غرق مي شوي در زندگي تک تکشان. يکي ديگر چند گلدان است پشت شيشهء شکستهء يک پنجره، که لاي جرز ترکهايش پر است از هياهوي کودکي بچه هايي که با مشتهاي کوچکشان سنگهاي بزرگي را به سمتش پرتاب کرده اند.

بين تمام اين تابلوها يکي هست که دو ساختمان خاکستري را از اينسوي يک پنجرهء خيلي معمولي نشان مي دهد و برعکس بقيه با همه پرحرف نيست. يعني نه که حرفي ندارد، فقط هر کسي حرفهايش را نمي شنود. من هم مثل خيليها تا سالها روبرويش مي ايستادم و در سکوت محض از بين شيشه هايي که نه شکسته اند و نه ترک دارند به ساختمانهاي دوردست خيره مي شدم، که نه خراب شده اند و نه حرف خاصي دارند. ساختمانهاي دوردست حتي تنها هم نبودند؛ اتفاقا حسابي هم به هم چسبيده بودند، پر از پنجره هاي ريز و تاريک، عين کندوي زنبور عسل در يک عصر پاييزي که هوا ابري است. سالها گذشت، و جنگ يک حاطرهء‌ دور شد، و شهر ما نو شد و در آن کلي پنجره هاي جديد ساخته شد با انواع شيشه هاي رنگارنگ. و بالاخره يک روز وقتي که من از کنار تابلوي ساکتمان رد مي شدم زمزمهء بي وقفه اش را شنيدم. من بالاخره ضربدر نوار چسبهاي زرد را روي شيشه هاي پنجره ها ديدم، همانهايي که سالهاي سال به عنوان طرح عادي هر پنجره اي به ديدنشان عادت کرده بودم.

از آن روز به بعد من ساعتها پاي قصه هاي نوار چسبها مي نشستم. قصه هاي آدمهايي که چندتايشان را مي شناختم، ولي بيشترشان غريبه بودند. يکي قصهء دستهاي لرزان مادرم بود که وقتي آژير قرمز را مي شنيد من و خواهرم را آنقدر سفت توي بغلش مي فشرد که من گاهي فکر مي کردم اگر آژير سفيد را به موقع نزنند هر دومان خفه مي شويم. يک بار قصه يک نقاش را گفت که بعد از اينکه چند روزي به خدمت رفت و بي دست و بي پا برگشت قلم مويش را در دهانش مي گرفت و روي بوم عکس باغ مي کشيد و علفزار. کلي هم قصه از آدمهايي گفت که گم شدند، و بعضي از آنها که بعدها بازگشتند و آرزو کردند هزار سال برنمي گشتند. ديگر روبروي اين يکي هم نمي شد زياد ايستاد. داستانهايش تمام نمي شد.

ديروز که اخبار را ديدم يک پيرمرد فرسودهء بي خانمان را که زورش به تيغ اصلاح هم نمي رسيد گذاشته بودند وسط، و اصرار داشتند به همهء دنيا بقبولانند که او همان کسي است که در تمام قصه هاي نوار چسبهاي زرد پنجره هاي شهر من آن همه بلاها را سر آدمها آورده است. بعيد مي دانم تابلوي روي ديوار مهمانخانهء ما زياد اخبار بخواند، ولي اگر مي خواند حتما از ديدن اين همه شادماني خنده اش مي گرفت. حتي شايد اگر اين آدمهاي سفيد و بور را مي ديد که چطور در اين لنگ دنيا به دوربينها پهنترين لبخندها را تحويل مي دهند از فشار خنده ترک مي خورد، و از لاي ترکهايش آژيرهاي قرمز و سفيد را پخش مي کرد و رديفهاي قبرهاي آدمهايي را نشان مي داد که فقط توي قصه ها زنده هستند.

مي دانم که پنجره هاي جديد ديگر هيچ نوار زردي ندارند ولي خيلي دلم مي خواهد اينبار که به خانه مان برگشتم باز هم پاي صحبتهاي نوار چسبهاي زرد ضربدري بنشينم، اگر هنوز همانجا باشند. دلم مي خواهد وقتي خبرها را مي خوانند صورت زردشان را ببينم؛ من که فکر نمي کنم در هيچ کدام از داستانهايشان تغييري بدهند.

طبق خبري که هم اکنون

| | Comments (0)

طبق خبري که هم اکنون به دست ما رسيد قهرمان رسمي مسابقات بين المللي خود-سوپرمن-بيني که روشن کردن بخاري را خيلي دور از شان خود مي داند و اصرار دارد شبها وقتي از استخر بر مي گردد لخت بخوابد و صبحها با سر و بدن خيس جلوي آينه صورتش را اصلاح کند امروز با يک نسيم دل انگيز پاييزي از پاي در آمد و به يک فين و فونِ بي سابقه افتاد. به گزارش خبرنگار ما وي که براي اولين بار هنگام خروج از خانه علاوه بر تي شرت يک کُت هم روي دوشش انداخته بود از ارائهء هر گونه توجيهي براي اين عمل خفت بار و ذليلانه خودداري نمود و در حالي که آب از چشمها و بيني اش روان بود و بي وقفه عطسه مي کرد به داخل ماشين خود پناه برد و در نهايت خواري و ذلت قبل از هر کاري بخاري ماشين خود را تا ته به کار انداخت.

طي گزارشي که هنوز تاييد نشده است عامل اصلي اين فاجعه تمام شدن ناگهاني آب پرتقال وي در ابتداي هفتهء جاري و قطع وعدهء ويتامين لازم در ساعت ده صبح دو سه روز گذشته بوده است. يکي از منابع موثق که اصرار داشت ناشناس بماند ادعا نمود نامبرده از سه روز پيش با شک کردن به سلامت جسمي رواني خويش به صورت مخفيانه و دور از چشم ديگران در زير پتو از وسايل مبتذل گرمازا از قبيل شُرتهاي آستين بلند و جورابهاي يقه اسکي سود مي جسته است و پس از اطلاع از وخامت اوضاع و تاول زدن پره هاي بيني به خاطر استفادهء بي رحمانه از دستمال کاغذي در يک اقدام بي سابقه شب گذشته به خوردن سوپ سبزيجات مبادرت ورزيده است.

در همين گزارش آمده است وقاحت رفتار وي در مقابله با چند باکتري بي مصرف عکس العملهاي متفاوتي را در محافل سکسي فرهنگي ورزشي جهان در پي داشته است. انتظار مي رود کميتهء مردانگي و نرينگي با بررسي دقيق شواهد و مدارک موجود در اعطاي مقام « سوپرمني » و احيانا جايگزين کردن آن با القاب ننگيني از قبيل « آب پرتقالي »ُ، « ژيگول دهشاهي » يا حتي « جوجو فرنگي » راي خود را اعلام کند. به همين مناسبت اتحاديهء رسمي پستاندارن کاليفرنياي جنوبي طي قطعنامه اي به اعضاي خود اکيدا دستور داده است تا اطلاع ثانوي و حل بحران کنوني از هر گونه ارتباط با جنس مخالف به شدت خودداري کنند.

در انتهاي اين گزارش آمده است نام علمي اين بيماري گرماخوردگي است که در مناطقي مانند کاليفرنياي جنوبي که دماي هوا دو روز در سال به زير مرز بيست درجهء سانتيگراد سقوط مي کند بسيار شايع است. تا اين لحظه از احتمال زنده ماندن فهرمان سابق خود-سوپرمن-بيني جهان هيچ اطلاعي در دست نيست.

واحد غير مرکزي خبر، ارواين، کاليفرنيا.

اژدهاي هفت سر که يدونه

| | Comments (0)

اژدهاي هفت سر که يدونه دل بيشتر نداشت به اندازهء هزار دل عاشق شده بود. هر روز عصر قبل از غروب، توي غارش پشت کوه قايم مي شد، از لا به لاي صخره ها بيشه ها رو ديد مي زد. تنگ غروب، سر و کلهء کرگدن کاکل زري، با غبغب طبق طبق صورتي و پوست ناز طوسي و هيکل تپل و مپل و دست و پاي گرداليِ خاکستري و دُم کوتولَه اش هِلِک و هِلِک پيدا مي شد. وقتي که از راه مي رسيد اژدهاي ديوونه يه سر و مي زد به ديوار و يه سر و مي زد به صخره ها، دو تاي ديگه رو مي زد به هم، سه تاي ديگه رو چشم مي کرد مي دوختشون به سبزه هاي زير پاي کردگدن. کرگدن که دور مي شد نصفه ء شب تالاپ و تولوپ يواشکي و پاورچين خودشو به بيشه مي رسوند، سبزه هاي زير پاي کرگدن رو جمع مي کرد مي ذاشت رو هر هفت تا جفت چشماش، بعدش ديگه تا غروب روز بعد چشماش هيچي نمي ديد.

بر خلاف قصه ها، قبل از اينکه کلاغه به خونه اش برسه اژدهاي قصهء ما يک روز زرد پاييز با يک سبد جرقه و با چشماي پر از نور و با نفساي آتشين و با صد اميد و آرزو و هزار خيال رنگوارنگ که توي هيچ کدوم از هفت تا سرش جا نمي شد به عشق واقعيش رسيد. شب که از راه مي رسيد پنجه هاشو در مياورد و آتيش گلوشو خاموش مي کرد و بالهاي خاردارشو کنج اتاق ولو مي کرد و بازوهاي زمختشو گوله مي کرد دور پوست لطيف کرگدن. همين که کرگدن گوگوليِ ما چشماي پُف کرده شو رو هم مي ذاشت، هر هفت تا سرِ اژدهاي ناقلا به جون هم مي افتادن. يکيشون آتيش مي خواست هي با دماغش فوت مي کرد، يکيشون دلش مي خواست بال بزنه گوشهاشو هي تکون مي داد، يکيشون تو فکر يک پرنده بود که واسه نهار با يدونه فوت کباب کنه، يکيشون هم داد مي زد آي کله هاي احمق، يواشتر، کرگدن عزيزمون ميشنوه قلبش مي شکنه، ولي هيچ کس بهش گوش نمي داد.

يه شب که بارون مي اومد صداي رعد آسمون کرگدن کاکل زري رو بيدار کرد. کرگدن تو نور برق آسمون خودش ديد که اژدها تو هر سرش هزار فکر و خيال داشت و هيچ کدومش به کرگدن ربطي نداشت. کرگدن دمشو گذاشت روي کولش و دست اژدها رو ول کرد. پشت سرش با رون چاق و تُپليش پاشو گذاشت روي قلب اژدها، هموني که توش سفيد بود و دور و برش همش سياه.

بر خلاف قصه ها، اژدهاي قصهء ما هيچ وقت ديگه بيدار نشد. يه سرش وقتي که ديد کرگدنِ کپلي ديگه سر جاي هر شبش نخوابيده شاخشو کرد توي چشم يکي ديگه که تو فکر پرنده بود. يکي ديگه شون خودشو کوبيد به ديوار، يکي ديگه شون خودشو با پنجه هاش کُشت، يکي ديگه شون دو تيکه بال اژدها گذاشت دو طرف گوشهاش و پريد و شد يه خفاش، يکي ديگه شون انقدر هيچ کاري نکرد تا مثل يک مجسمه گذاشتنش تو موزه ها. يکي ديگه شون شاعر شد، تمساحها رو حلقه مي کرد دور خودش هاي و هاي و هاي اشکشونو در مي آورد، انعام خوبي مي گرفت.

يکي از سراي اژدها عاشق موند. خورده هاي دل سنگشو جمع کرد، رفت ته غار قايم شد. هر روز عصر تنگ غروب از لابه لاي صخره ها بيشه ها رو ديد مي زد. وقتي که گرومب گرومب هلک و هلک از دوردورا سر و کلهء کرگدنش پيدا مي شد چشماشو مي دوخت به سبزه ها. نصفه شبا يواشکي پاورچين سبزه هاي زير پاي کرگدنو جمع مي کرد، آبشون رو مي گرفت مي ريخت رو خورده قلباش.

بر خلاف قصه ها، کلاغه هم به خونش رسيد، ولي قصهء اژدهاي ما هيچ وقت به يک سر نرسيد.

ديروز بعد از اينکه تو

| | Comments (0)

ديروز بعد از اينکه تو رفتي، وسط منگنهء بزرگي روي سطح خاطراتم منتظر مشتي که چند وقتي بود قرار بود از آسمان فرود بيايد دراز کشيده بودم و براي خودم سوت مي زدم. امروز صبح که آمدي دمِ در و اسمم را صدا زدي و من بلند شدم تا سايهء چشمهايت را - که ديروز در آينهء اتاق من جا گذاشتي - برايت بياورم صداي سنگين مُشت را شنيدم که پشت سرم خاطراتمان را سوراخ کرد. باز هم اتو رفتي و من ماندم و خاطرات سوراخ شدهء گذشته ها، و انتظار طاقت فرساي مُشت ديگري که مرا هم به گذشته ها منگنه کند...

راستي، اين آهنگ جديدي را که سوت مي زدم دوست داشتي؟ مي دانم خيلي محکم است، ولي باور کن به ياد تو ساخته ام؛‌ اسمش هست «سوتون» ، و اگر آن را بخواني از تو در هر شرايطي محافظت مي کند، تا هيچ مشتي نتواند روي سرت فرود بيايد. گوش کن، هنوز هم آن را سوت مي زنم...

هر روز صبح روي سنگفرش

| | Comments (0)

هر روز صبح روي سنگفرش راهروي ساختمان محل کارم قدم مي زنم، و طبق معمول بي اختيار سعي مي کنم قدمهايم لبهء سنگها را قطع نکنند. بدون اينکه دقت کنم گامهايم را دقيقا به اندازهء طول يک سنگ بر مي دارم، و پاهايم را در مرکز کاشيها قرار مي دهم. به خودم مي خندم، و سعي مي کنم ببينم از کي انقدر نگران لبهء کاشيها شده ام. هنوز يادم هست نقاشيهاي شماره دار خيلي سالِ پيش را در دبستان ، که اگر هنگام رنگ کردن شماره ها از لبه ها بيرون مي زدي نمره ات کم مي شد. هميشه داخل خط. هميشه پشت مرز. هميشه مواظب لبه.

امروز صبح چند دقيقه اي ايستادم و تمرکز کردم، نفسم را حبس کردم، چشمانم را بستم و با يک قدم کوتاه و حساب شده هر دو پايم را در نهايت آرامش روي لبهء سنگي که روي آن ايستاده بودم قرار دادم، و تمام دنيا لرزيد. چشمهايم را که به آرامي باز کردم متوجه شدم ديگر هيچ خطي بين کاشيها وجود ندارد. تمام کف راهرو يکپارچه سنگ بود، بدون هيچ خط و مرزي و بدون هيچ لبه اي به ديوار متصل مي شد، و مرز ديوار و سقف هم محو شده بود و من مانده بودم وسط يکپارچگي بي انتهاي سنگيني که هيچ مرزي نداشت.

به زير پاهايم که خيره شدم متوجه شدم که من هم بدون هيچ مرزي به کف راهرو پيوسته ام، و هيچ خطي در هيچ کجاي بدنم نيست. شايد اگر آينه اي روبرويم بود ديگر خودم را نمي ديدم، من هم قسمتي از يکپارچگي بي حد و مرز دنياي خودم بودم. به تو فکر کردم، و اينکه اگر من و دنياي من ديگر هيچ مرزي نداريم حتما تو هم قسمتي از ما شده اي و در همين يکپارچگي شناوري. ديگر نه من معني داشت نه تو و نه فاصلهء بين ما. ديگر هيچ کاري تقصير هيچ کسي نبود، اصلا هيچ کاري غلط نبود، وقتي خطي نيست که از آن بيرون بزني هيچ نمره اي را نمي تواني از دست بدهي. همهء‌ کارهاي من و تو کارهاي ما بود و همهء کارهاي ما در همين يکپارچگي دنياي ما تعريف شده بود و هيچ حدي براي هيچ چيزي وجود نداشت.

تصميم گرفتم به دنبالت بگردم تا شکست مرزهايمان را جشن بگيريم، ولي نمي دانستم از کجا شروع کنم. گامم را برداشتم، ولي هيچ خطي نبود تا پايم را آن سوي آن قرار دهم، و همانجا ايستادم. اصلا هيچ حرکتي وجود نداشت، در يکپارچگي همه چيز ساکن بود، و آرامش بخش. فکر کردم چند سال پيش سکون را دوست داشتم، تا اينکه يک روز که تو نبودي و در اتاق خودم ساکن نشسته بودم زندگي را ديدم که از دور دست برايم دستي تکان داد و رفت؛ حتي يک لحظه هم براي من صبر نکرد؛ و از آن روز به بعد مي دانم که زندگي هيچ وقت منتظر من و دنياي من نمي ماند، و من براي اينکه از او جا نمانم هميشه بايد حرکت کنم.

چشمانم را دوباره بستم و براي خودم خطهاي سنگفرش راهرو را تجسم کردم. در فکر خودم با قدمهايم از روي خطها گذشتم و به راه افتادم. چشمانم را که باز کردم بيشتر از چند قدم تا انتهاي راهرو فاصله نداشتم. خطهاي متقاطع راهرو زير پاي من به عقب مي رفتند، و وقتي من هر از چند قدم يکي از لبه هاي کاشيها را با پاهايم قطع مي کردم يکي دو تا از خطها کنار مي رفتند و پايم را که بر مي داشتم به سر جابشان بر مي گشتند. به خودم خنديدم و راهرو را با تمام خطوطش پشت سرم جا گذاشتم.

با چه کسي مي خواهي

| | Comments (0)

با چه کسي مي خواهي زندگي کني؟ کسي که با او مي تواني؟ يا کسي که بدون او نتواني ؟ حتما مي داني که اين دو چقدر فرق دارند، يا نمي داني؟

خودت مي داني که آدمها دو دسته اند، تو در کدام دسته هستي؟ آيا تو به هر کسي که بتواني با او بماني راضي هستي؟ يا مي خواهي فقط با کسي باشي که بدون او نمي تواني؟ اصلا تو اين عشق لعنتي را که مي گويند چنين است و چنان است قبول داري؟ يا در آن دسته اي هستي که فکر مي کنند فرق عشق با عادت مثل نشستن است با تمرگيدن؟ نمي داني؟

فکر نمي کنم بداني. نترس! من هم نمي دانم. اصلا مي داني، هيچ آدمي در تمام عمرش در يک دسته نمي ماند. اصلا من ديگر برايم مهم نيست که بدانم از کجا آمده ام يا آمدنم بهر چه بود. من فقط مي خواهم انتخاب کنم که به سمت خانهء تو بيايم.

مهرباني و مرا آزار مي دهي. خونسردي و سر من داد مي زني. عاقلي و از من هزار کار غير منطقي مي خواهي. خوشبختي و تمام بد بختيهايت را با من تقيسم مي کني. اسمت را هم گذاشته اند « به سياهيِ شب »، اما غير از من که سالهاست در تاريکي موهايت گم شده ام همه مي دانند هيچ خورشيدي از تو پرنور تر نيست.

ْ{ اين قسمت را فقط تو بخوان؛ آهاي آدمهاي غريبه؛ لطفا اينجا را نخوانيد؛ }
همهء اينها را خواندي؟ مي دانم که مي خواني. حتما حسابي هم حرص خوردي، از اينکه به جاي اينکه فقط از خوبيهايت بنويسم هر چه بدي از تو ديده بودم را پشت سر هم قطار کردم تا همهء عالم و آدم بخوانند. خوب معلوم است ديگر، تو که مي داني من چقدر بدجنسم. تو که از بديهاي من نمي نويسي تا همهء عالم و آدم بدانند. حالا همه فکر مي کنند من چقدر بي گناهم و تو چقدر بي رحمي که انقدر به من سخت مي گيري. اين را هميشه خودت مي گويي، که هميشه من چون بهتر از تو حرف مي زنم دلِ همه را به دست مي آورم، و در چشم عالم و آدم من خوب مي شوم و تو بد.

{ مي دانم که همه تان تمام حرفهاي خصوصي خوانديد؛ پس باز هم بخوانيد تا بدانيد؛ }
آهاي آدمهاي دنيا، مردم تمام عالم؛ اين حرفها و کلماتي که اينجاست فقط و فقط گواه يک حقيقت است : که من مي دانم که بدترين گناه دنيا را مرتکب شده ام و دروغ گفته ام. من مي دانم که من از هر دشمني عزيزترينم را بيشتر آزار داده ام. من...باز هم بگويم؟ حتما بايد بگويم چقدر دوستت دارم؟ نمي داني؟ تو که مي داني من بدون تو نمي توانم زندگي کنم، نمي داني؟ مي دانم، کافي نيست؛ هست؟

در جنوب کاليفرنيا چند روزي

| | Comments (0)

در جنوب کاليفرنيا چند روزي است که هوا مشکوک است. خيلي دلم مي خواست بدانم چه خيالي توي سرِ اين ابرهاست. از چند روز قبل به جاي اينکه مثل هميشه بروند آن بالاها آفتاب بگيرند آمده اند توي کوچه و خيابان، لاي زندگيِ آدمها مي لولند. ، امروز صبح هم يکي از اين ابرهاي چاق و کَُپل مُپل خودش را تلپي ول کرده بود روي سرِ خانهء ما، و من ده دقيقه توي شکم سفيدش دنبال ماشينم مي گشتم.

روزهايي که اينجوري همه جا سفيد و گچي مي شود خيلي راحت مي تواني گم شوي. اصلا سخت نيست که چند تابلو را نبيني و يکي دو تا خروجي را رد کني و بعد هي شک کني که حالا رد کرده اي يا هنوز نرسيده اي. با تمام دقتي که سعي مي کني به کنار اتوبان داشته باشي باز هم اصلا بعيد نيست که يک دفعه حواست پرتِ آهنگ گوگوش شود و يک پيچ اشتباه بزني و به جاي اينکه مثل هر روز جادهء صد و سي و سه را به سمت جنوب و «لاگونا بيچ» بگيري اشتباهي به شمال بروي و سر از هزار چم در آوري بعد از تونل کندوان. قبل از اينکه به خودت بيايي متوجه مي شوي که پدر کنارت نشسته است و در آينه مي بيني خواهرت روي صندلي عقب سرش را در دامن مادر قرار داده است.

غير از گوگوش که ظاهرا اصرار دارد تنهايهايش را بين ما تقسيم کند و مي گويد قصد دارد براي اين کار يک پُلي هم درست کند کسي حرف نمي زند؛ و تو به اين فکر مي کني که تنهايي اتفاقا از آن چيزهايي است که اصلا هم نبايد تقسيم کرد. هر کس خودش به اندازهء کافي دارد. بعد به اين فکر مي کني که چقدر بد شد نتوانستي يک جوري يک کلکي سوار کني و به اين سفر نيايي. يکي دو شب در خانه تنها بودي و مي توانستي اين يکي و آن يکي را دعوت کني و شايد او هم مي آمد و شب کمي ديرتر از بقيه مي ماند و کلي خوش مي گذشت. پدر يک غرولندي مي کند که يعني يواشتر بپيچ، چون به زحمت دو متر جلوتر هم معلوم است، و تو باز هم حواست را جمع مي کني به هزار پيچي که پيش رو داري ولي نمي بيني.

باز هم يک پيچ را نمي بيني و مستقيم به ته دره سقوط مي کني و در سفيدي مطلق به زحمت از سر جايت روي صندليِ عقب بلند مي شوي. به آبگرم لاريجان رسيده اي، پدرت ماشين را پارک مي کند و مادر در را براي تو و خواهرت باز مي کند و وسط آن همه سفيديِ سرد و نمناک پياده مي شوي. با قدمهاي يک پسرک ده ساله آنقدر از دماوند بالا مي روي تا از همهء ابرها جلو مي زني و مي رسي به جايي که سرد است، ولي آفتاب در چند قدمي است، و هر چه پايين هست در يک درياي سفيد غرق شده است. در منطقي که عقل ده ساله ات مي شناسد يک چيزي غلط است. هر چه فکر مي کني نمي فهمي که اگر خورشيد مظهر گرماست چگونه است که وقتي انقدر به آن نزديک مي شوي سردتر مي شود؟ حتي وقتي توي ابرها راه مي رقتي مثل حالا که روبروي آفتابِ لُخت ايستاده اي سرد نبود. بدون اينکه جوابت را بداني به زندگيت وسط سفيديها برمي گردي و گرمتر مي شوي.

از دماوند که پايين ميايي پايت به يکي از اين سنگها گير مي کند و از پشت سر پرت مي شوي و برعکس قل مي خوري و مي افتي پشت فرمان. گوگوش فرياد مي زند و کمک مي خواهد. ابرها هم رفته اند. گوگوش را خاموش مي کني، ماشين را پارک مي کني و به تنهايي مثل هر روز به سمت يونيت شمارهء دويست و شصت مي روي؛ ولي حالا يک چيزي را حدس مي زني. اين ابرهايي که هر از گاهي مي آيند و همه جا را تيره و مات مي کنند قصد بدي ندارند. درست است که آدمهاي روي زمين فکر مي کنند آنها که به خورشيد نزديکترند خيلي گرمترند، ولي اينها آن بالا خيلي سردشان است؛ مي ايند اينجا لاي زندگي آدمها تا کمي گرمتر شوند. حالا ديگر هوا‌ آنقدر ها هم مشکوک نيست. زندگي بايد کرد.

ديشب بعد از اينکه يک

| | Comments (0)

ديشب بعد از اينکه يک بطري شراب ديگر هم تمام شد به نقطه اي در زندگيِ خودم رسيدم که سرنوشت مردان بزرگ پس از گذشتن از آن به سرعت به سمت اهداف متعالي و ارزشهاي حقيقيِ هر دو جهان رقم مي خورد. نقطهء با صفايي بود. نهر آبِ حياتي که از کنار جادهء پر پيچ و خم زندگي مي گذشت در افق به سايهء ناروني که تا ابديت جاري بود گره مي خورد. مي دانستم که با گذشتن از اين نقطه ديگر مرد بزرگي خواهم شد و سرنوشتم مرا به سمت پاورقيِ يکي از صفحات کتابهاي کلفت تاريخي که پس از مرگ من نوشته مي شوند پيش مي برد.

انعکاس چشمهايم که در نهر آبِ حيات به من زُل زده بود و پلک نمي زد ظاهرا از چيزي نگران بود. کنار جادهء پر پيچ و خم زندگي زير سايهء همان نارون نشستم و پاهاي برهنه ام را در نهر فرو کردم. سطح آب حيات تکان خورد و انعکاس چشمهايم در موجهاي کوچکي که از من دور مي شدند خنديدند. خوش مي گذشت. دلم مي خواست سيگاري روشن کنم، ولي يادم آمد که من سيگاري نيستم. خواستم با کسي حرف بزنم، ولي هر چه سلام کردم نارون جوابم را نداد. بعيد مي دانستم در پاورقي کتابهاي کلفت تاريخي بيشتر از اينجايي که بودم خوش بگذرد، و اينجا هم که به وضوح يک چيزي کم داشت.

از همان نقطه به عقب برگشتم، و براي خودم يک ليوان ديگر شراب سرخ ريختم. اين مردِ بزرگ شدن هم براي من دردسر شده است. هر بار به آن نقطه اي مي رسم که با گذشتن از آن کار تمام است يک چيزي کم دارم و باز بايد به عقب برگردم. اصلا شايد من مرد بزرگي نشوم، زياد حوصله اش را ندارم. من با همين ليوان شراب تا ابد همينجا مي مانم.

ديشب تظاهرات بود. به محض

| | Comments (0)

ديشب تظاهرات بود. به محض اينکه چشمانم را بستم تا به خواب بروم تمام گلبولهاي سفيدم به پشت پلکهايم هجوم آوردند و همانجا بست نشستند و تکان نمي خوردند. پيشترها گاهي چند تايشان همراه يک لشکر از اين گلبولهاي قرمز همينجوري مي آمدند و اعتراض مي کردند که مثلا جايشان توي قلبم تنگ است و مي خواستند ببينند مي شود کمي قلبم را بازتر کنم يا نه، و معمولا با چند تا قول و ضمانتِ شفاهي رضايتشان را جلب مي کردم و با سلام و صلوات برمي گشتند توي رگها، ولي اينبار خيلي فرق داشت. تا چشم کار مي کرد همه جا سفيد شده بود. اصلا من حتي نمي دانستم انقدر گلبول سفيد توي رگهاي من وجود دارد.

يک مدتي که گذشت و همهمهء جمعيت خوابيد و همه ساکت نشستند يکي که قطرش از بقيه حدود سه اپسيلون بيشتر بود جلو آمد و نشست روبروي تخم چشم چپم، و شروع کرديم به مذاکرات. گويا گلبولهاي زحمتکش سفيد به اين نتيجه رسيده اند که هر چقدر هم کار کنند تا به زخمهايي که اين ور و آن ورِ دل من رسيدگي کنند باز هم به هيچ جايي نمي رسند؛ آنها فکر مي کنند دليلش هم اين است که من انقدر بي شعور و بي ملاحظه ام که هنوز اين يکي کاملا خوب نشده يک غلطي مي کنم تا چهار تاي ديگر در چهار گوشهء ديگر سر باز مي کنند و حالا بيا و گلبول سفيد بياور و درستش کن. اتحاديهء صنفي گلبولهاي سفيد ساکن مرکزِ بدن - همان قلب - هم اعلام اعتصاب کرده است و به تمامي اعضا دستور داده است تا زماني که فرماندهء کل قوا - يعني من - در اعمال و رفتار استثمار گرانهء خود تجديد نظر نکند و به سياستهاي خودخواهانه و بي ادبانه و غير اخلاقي خودش پايان ندهد به هيچ وجه هيچ زخمي را در ناحيهء مرکز ترميم نکنند. حتي ظاهرا مراتب اين اعتصاب قبلا هم چند بار از راههاي مختلف به من ابلاغ شده است، ولي من چون مدتي خير سرم اصلا به قلبم گوش نمي داده ام همينطور عين الاغ به زخمي کردن دلم ادامه داده ام تا اينکه امشب بالاخره گلبولهاي سفيد تصميم گرفته اند طي يک تظاهرات چند جانبه با همکاري گلبولهاي سفيد مناطق فوقاني بدنم حرفشان را به گوش من برسانند.

وقتي ديدم اوضاع انقدر خراب است بلافاصله با اعلام وضعيت اضطراري يک جلسهء فوق العادهء رسمي با حضور سفراي ارگانهاي اصلي از جمله مغز، زبان، شکم، چشم، انگشتان دست و نمايندهء رسميِ اندام تحتاني (که مدتي است به علت عدم تفاهم سياسي ديگر سفير ندارند) تشکيل شد. طبق معمول در عرض چند ساعت من تمام تقصيرها را گردن مغز انداختم و او هم بدون درنگ زبان را متهم رديف اول و چشم و دست و اندام تحتاني را شريک جرم دانست. انگشتان دست شهادت دادند که چشم و زبان اگر چه خيلي خنگ هستند ولي قصد بدي ندارند و تمام تقصيرها برگشت به همان جايي که هميشه برمي گشت. بدين ترتيب طي قطعنامه اي که اندکي بعد از سحر به تصويب من و شوراي تشخيص مصلحت رسيد باقيماندهء روابط ديپلماتيک با اندام مورد بحث نيز قطع شد و بنا شد در هيچ مرحله اي از باقيماندهء زندگي به هيچ يک از آنها هيچ توجهي نشود. بعد از اينکه سفير شکم که از اول جلسه خواب بود نيز قطعنامه را امضا کرد جلسه مختومه اعلام گرديد و بالاخره اعتصاب کنندگان متفرق شدند و من توانستم به موقع براي دوش گرفتن و سر کار رفتن از جايم بلند شوم.

در طول راه به وقايع شب گذشته فکر مي کردم، و وسط يکي از پلک زدنهايم يکي از گلبولهاي سفيد را ديدم که هنوز پشت چشم راستم گير کرده بود. فکر کردم خواب مانده است و نمي داند که اعتصاب تمام شده است، ولي ديدم بيدار است و به من نگاه مي کند، انگار مي خواهد چيزي بگويد. چند ثانيه چشم ديگرم را به راه دوختم و پلک راستم را بستم ببينم چه مي گويد. با صداي آرامي عذرخواهي کرد و گفت او مي داند که همه فکر مي کنند مشکلات حل شده است، ولي او فکر مي کند هنوز قلب خيلي تنگ است. گفت اگر عصباني نشوم به من مي گويد که مشکل آنها با اين تصميمها حل نمي شود. گفت او خودش با قلب حرف زده است، و مي داند که مشکل دل، جاي ديگري است. گفت هيچ قطعنامه اي لازم نيست، فقط از من خواست فقط دلم را کمي بازتر کنم.

رفت، و من چشمانم را باز کردم،‌ و دلم را هم يک کمي، و به راهم ادامه دادم.

گاهي وقتها عصرها که کنار

| | Comments (0)

گاهي وقتها عصرها که کنار خيابان مي دوم، اين درختي که سر کوچهء ماست به من تکيه مي دهد تا خستگي اش را در کند. دلم برايش مي سوزد، تنهايي اش به کنار، درخت سنگيني است و شاخه هاي زيادي دارد که سقف آسمان را نگه داشته اند؛ تازه از پايين هم با ريشه هايش کرهء زمين را نگه داشته است تا يک وقت خداي نکرده زمين در کهکشان سقوط نکند. ديشب که از کنارش رد مي شدم طبق معمول سلام کردم و ديدم خيلي پکر است. خيره شده بود به يک نقطه اي کنار پياده رو، و پلک نمي زد. حالش را پرسيدم و فهميدم که يکي از اين برگهايش زودتر از موقعي که بايد افتاده است، و هنوز سبز است، او هم نمي تواند آن را از روي زمين بردارد. اگر دستهايش را دراز مي کرد شاخه هايش مي افتادند و سقف آسمان مي ريخت، اگر پايش را مي کشيد زمين ول مي شد و معلوم نبود چه مي شود. گويا ساعتها بود که همانطور خيره شده بود به آخرين نقطه اي که برگش را ديده بود.

من هميشه از تماشاي برگهاي سبزش لذت مي بردم. فکر مي کردم درختِ کوچهء ما کاملترين آدم دنياست : تنها کسي است که تنهاست و هميشه سبز است. مي خواستم به او کمک کنم، ولي در آن جايي که مي گفت هيچ اثري از هيچ برگي نمي ديدم. گفتم شايد باد آن را با خود برده است، ولي اصرار داشت که مي داند و مطمئن است که همانجاست. به او گفتم مي توانم کمي جايش بايستم تا برود برگش را بردارد؛ و اينگونه بود که سقف آسمان را روي سرم گذاشتم و زمين را به پاهايم چسباندم تا او بتواند به دنبال برگ سبز گمشده اش بگردد. از من تشکر کرد و همينطور که کنار پياده رو دنبال برگش خاشاک را جابجا مي کرد از من دور شد.

***

ساعتها گذشت و درخت برنگشت، و من جرات نداشتم از جاي خودم تکان بخورم، الکي که نيست، نگه داشتن زمين و آسمان مسووليت دارد. همينطور که شب مي گذشت در فکر خودم درخت را هزار بار لعنت کردم که اينگونه مرا گذاشت و رفت. به خودم قول دادم اگر دستم به او رسيد حسابش را برسم. از اين به بعد هيچ وقت حتي نمي گذارم چند دقيقه به من تکيه دهد، چه برسد به اينکه جايش را بگيرم...

در همين فکر ها بودم که آفتاب زد و خورشيد بالا آمد و مرا با چشمان متعجبش ديد و نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد. وقتي که ديد زياد حوصلهء شوخي ندارم با لبخند به من گفت که نگران نباشم. از همان بالا آسمان را از روي دوش من برداشت و به ستاره ها سپرد و زمين را داخل اشعهء نورش گرفت تا پاهايم را آزاد کند. برايش آرزوي خير کردم و به سمت خانه دويدم تا به زندگي ام ادامه دهم.

همينطور که زير دوش خودم را مي شستم متوجه نقطهء سبزي شدم که از نوک انگشت اشاره ام پاک نمي شد. وقتي که دقت کردم، ديدم من جوانه زده ام. حالا من هم سبز بودم و از سبزي در پوست خودم نمي گنجيدم. با تمام شوري که در خودم سراغ داشتم به سمت محل کارم راه افتادم، ولي زياد پيش نرفتم.

درخت سر کوچهء مان را ديدم که سر جايش ايستاده بود،‌ ولي خيلي فرق کرده بود. تمام برگهايش ريخته بود، و کنار درخت خشک ديگري ايستاده بود. چشمهايش مي خنديد و آسمان را روي شاخه هاي خشکش بالاتر از هميشه نگه داشته بود. ريشه هاي خاکي اش را به سمت درخت خشک ديگري که با خودش آورده بود دوانده بود و چشم از او بر نمي داشت. جوانهء سبزم را از سر انگشتانم کندم و روي يکي از شاخه هايش گذاشتم. بدون اينکه به من نگاه کند لبخند زد، و به پشت من تکيه کرد. ديگر نه مثل قبل سبز بود،‌ نه تنها بود. او حالا کاملترين آدم دنيا بود.

اينکه زندگي با تو يا

| | Comments (0)

اينکه زندگي با تو يا بدون تو باز هم مي گذرد اصلا چيز جديدي نيست. اينکه با من يا بدون من عقربه ها هي مي چرخند هم خيلي معمولي است. اينکه اين وسط من برايت آب آوردم و تو آب را روي زمين ريختي هم چندان مهم نيست. ولي اين کفشهاي سياه جديدم که بندهايش خيس شدند و از قيافه افتادند اعصاب برايم باقي نگذاشته اند.

مي داني، از آن روزي که از مادرم يک ساعت مچي بازيدار جايزه گرفتم و خوشبخت ترين شاگرد کلاس دوم شدم يک بيست سالي مي گذرد، و خدا مي داند ساعت مچي بازيدار من حالا کجاست. ولي من شک دارم حتي خدا هم بداند که آن همه خوشبختي را که من در جعبه اش پيدا کردم حالا کجا مي توان پيدا کرد. يادم هست بعد از ساعت مچي ام از بستني فروش سر کوچهء مان خوشبختي های يخ زده مي خريدم، دانه اي دو تومان. بعد ها کمي گرانتر هم شد، مثلا اين ساندويچ فروشي پارسيان يک مدتي خوشبختي را لابه لاي کالباسهايش لوله مي کرد و مي فروخت پنچاه تومان. حتي يک روز وقتي که از دبيرستان برگشتم رفتيم از پايين قلهک چند هزارتومان خوشبختي خريديم که دو تا هم چرخ داشت، فقط حيف که فردايش خوشبختي ام پنچر شد؛ جنسش خوب نبود.

تو را که ديدم وسط همان روزهايي بود که خوشبختي ناياب بود. تازه جنگ تمام شده بود و مردم در به در توي مغازه هاي خالي دنبال خوشبختيهاي کوپني بودند، البته براي ما از جهرم کارتُن کارتُن خوشبختيهاي رنگارنگ مي فرستادند - که ما هم صبحها آب مي گرفتيم و مي خورديم تا خوشبخت بمانيم - ولي به هر حال قحطي بود، دقيقا تا قبل از اينکه به من سلام کني. يادم هست بعد از اينکه سلام کرديم تمام مغازه هاي شهر پر از خوشبختيهاي خارجي و داخلي شد و ديگر هيچ کس براي خوشبختي پاستوريزه صف نمي ايستاد. هوا هم بهتر شد. زمين گرمتر شد و برف ديگر نمی نشست. سگ ولگرد محلهء مان هم نگهبان باغ روبرو شد، بعدش هم رفت از کوچهء بالايي زن گرفت و توله هايش هر کدام براي خودشان کسي شدند؛ حتي يکيشان را بعدها در فرنگ ديدم، رئيس گمرک خارجه شد.

در اين سالهايي که گذشت، خيلي با دنيا بازي کرديم. هر بار که رفتي همه بد بخت شدند، و باز برگشتي و همه خوشبخت شدند. گاهي فکر مي کنم عجيب است که همهء دنيا منتظر است ببيند من و تو چکار مي کنيم، ولي بعد مي بينم تا بوده و نبوده همين بوده که هست، بايد عادت کرد. مثلا يادت هست يک روز که من دروغ گفتم چه بُمبي منفجر شد؟ يا آن شبي که با هم رقصيديم، و فردايش عيد شد؟ معلوم بود که اينجوري زياد نمي شود ادامه داد، بيچاره بقيهء دنيا که گناهي نداشت بازيچهء دستِ من و تو شده بود.

حالا که مي خواهي نباشي و نيستي، باز جاي شکرش باقي است که ديگر قحطي نيست. ظاهرا در اين سالهايي که بودي و خوشبختي بود همهء مغازه ها آنقدر پر شده اند که حالا حالا ها همه چيز هست. من ديروز يک خوشبختيِ سلطاني خريدم، با گوجهء اضافه. مثل دفعهء قبل که با هم بوديم نبود، و من هم نصفش را هم گذاشتم براي نهارِ امروز. يک فيلمي هم ساخته اند راجع به خوشبختي، من هر روز مي روم آن را ببينم، ولي اشتباه مي شود؛ هر روز يک مزخرف ديگري مي بينم و فکر مي کنم حتما اشتباه رفته ام. اين کفشهايي هم که با هم خريديم پر از خوشبختي بود (‌يادت هست اولين بار که پوشيدم چقدر خوشبخت شديم؟ ) از وقتي بندهايش خيس شد و از قيافه افتاد به نظرم خوشبختي اش هم آب رفته است. شايد هم سوراخ است.

به هر حال بايد خدا را شکر کرد که همه چيز مي گذرد و خوشبختي هم هست، فقط بايد پيدايش کرد. حالا امروز يک خوشبختي نقره ايِ خيلي قشنگ توي کشوي ميزم پيدا کرده ام، از همانها که تو هم داشتي و وقتي تلفن حرف مي زدي با آن اسمت را مي نوشتي. جوهرش خشک شده است، ولي مي نويسد : من خوشبختم.