بيست و نه هزار و نهصد و نود و هشت... بيست و نه هزار و نهصد و نود و نه... سي هزار؛ و هنوز مي شماريم. گاهي هم به عقب مي شماريم، وقتي که کفن ها تکان مي خورند، که يعني من نمي خواهم بروم، لطفا شمارهء مرا برگردانيد.
حالا شما بگو تقصير «الف» است، من مي گويم بيشتر به «ي» ربط دارد. من و شما نشسته ايم عکس اين جسدهاي قد و نيم قد را در روزنامه و اينترنت و اخبار نگاه مي کنيم و دنبال دليل مي گرديم که مثلا به يک دختر شش ساله بدهيم بگوييم عزيزم نگران نباش که مادر و پدر و برادر و خواهرانت مردند، چون ما فهميديم تقصير کيست و اصلا به تو ربطي ندارد. خيلي خوشحال مي شود، نه؟
حتما حکمتي است که ما خبر نداريم؛ مگر نه؟ لابد پانزده هزار نفرشان مستقيما به بهشت رفته اند، احتمالا چهارده هزار و خرده اي هم چند وقتي آن وسطها دنبال کارها و مدارکشان مي دوند و بعدا به بهشت مي رسند. يک چند تايي هم که آدمهاي خيلي بدي بوده اند به خاطر اينکه جانشان را نصفه نيمه از دست داده اند از وزن گناهانشان يک مقداري کم مي شود و يک مقداري در مجازاتشان تجديد نظر خواهد شد؛ نه؟
احتمالا ارگ بم هم مايهء شر بوده است و کلي جاي زيادي اشغال کرده بوده است و حالا که ديگر نيست همانطور که در سخنراني ها آمده است يک شهر بم خيلي بهتر با يک ارگ خيلي خيلي قشنگتر سر جاي اين خرابه ها مي سازيم. آنهايي هم که تک تک عزيزانشان را از دست دادند و تمام ملک و املاکشان بر باد رفت به خاطر اين سختيهايي که مي کشند بعدها از دنيا و زندگيشان يک پاداش حسابي دريافت مي کنند و براي هميشه خوشبخت مي شوند؛ مگر نه؟
لابد اگر همهء ما علم نجوم و ستاره شناسي و روشهاي طالع بيني را بطور دقيق مي دانستيم و به نيروهاي ماوراء طبيعت اشراف کامل داشتيم و شب جمعه به آسمان نگاه مي کرديم و گردش سيارات و مکان ستاره ها را بررسي کرده بوديم اصلا هم تعجب نمي کرديم که هديهء کريسمس سي هزار نفر آدم، يک بليت مجانيِ يک طرفه به دنياي ديگر باشد. خوش به حال همه شان که به خداوند نزديک ترند؛ ( يادمان نرود اين را هم به همان دختر شش سالهء بي کس و کار و بي خانمان بگوييم تا بيشتر خوشحال شود ). غير از اين است؟
خب ما هم که از طريق اين حسابهاي بين المللي مقدار زيادي کمک کرديم و شما هم که غذا فرستاديد و يک سري هم رفتند مدتي آنجا به خرابه ها کمک کنند و الحمدلله همهء ما دست به دست هم داده ايم تا همه چيز را براي آنها که مانده اند روبراه کنيم. چهار روز ديگر هم يک اتفاق ديگر مي افتد و يک کسي را مي گيرند و آن يکي را آزاد مي کنند و يک جنگ ديگر در مي گيرد و روابط سياسي جديدي شروع مي شود و کم کم حرابه ها لاي آرشيو خبرها کمرنگ مي شوند و من و شما هم به زندگي خودمان ادامه مي دهيم و خدا را شکر مي کنيم به خاطر اين همه نعمت و حساب و کتاب و حکمت. آن دختر يتيم شش ساله هم که مثل هزار هزار نفر ديگري که از اين زلزله و آن قبلي و قبل تر ها مانده اند ياد مي گيرند که مثل ما خدا را شکر کنند و زياد به علت و معلول و اين چيزها فکر نکنند؛ چون قسمتشان همين بوده است و لابد حکمتي هست که نه ما و نه آنها نمي دانيم. مگر نه؟
