past entries: November 2003 Archives

خرمگس شاخداري که بين شيشه

| | Comments (0)

خرمگس شاخداري که بين شيشه و پردهء کلفت اتاق گير کرده بود آنقدر شاخهايش را به شيشه کوبيد تا هر دو را شکست و چشمهايش پر از خون شد. تا آخرين قطرهء خون جيغ کشيد و بين سقف و شيشه و پرده پرواز کرد اما به جايي نرسيد. فکر کرد کارش تمام است، بالهايش را بست و روي زمينِ سردِ اتاق سقوط کرد. با آخرين نفسي که در بدن داشت چند قدم برداشت، از زير پرده بيرون خزيد، آزاد شد و بلافاصله مُرد.

روي سنگ قبرش نوشتم :‌ « خرمگس، قربانيِ پرواز شد. »

کنار جاده اي روي جدارهء

| | Comments (0)

کنار جاده اي روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه قدم مي زنم. در خيال خودم به سمت جلو مي روم، ولي اگر از دورتر مرا نگاه کني حتما مي بيني همينطور که دورِ خودم مي چرخم آرام آرام پايينتر مي روم. کمي جلوتر در سمت ديگر جاده لاشهء سگِ ولگردي افتاده است که بدنش فاسد شده است و بوي گندش همه جا را برداشته است، ولي چشمانش که در تاريکي برق مي زنند به من خيره شده اند. به روبرويش که مي رسم سلام مي کند، و همانجا مقابل او - در سمت مخالف - مي نشينم تا کمي صحبت کنيم.

هم اسم هستيم. در يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چند بار هم در راه مدرسه يا صفِ نان همديگر را ديده ايم، ولي اين اولين بار است که با هم حرف مي زنيم. هر دويمان از شهرمان دور شده ايم تا زندگي بهتري پيدا کنيم. هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کدام از کتابهاي قصه واقعي نيست. هر دو از خودمان خسته شده ايم، و سالها به تمام زمين و زمان مثل سگ دروغ گفته ايم تا به اينجا رسيده ايم. بلند مي شوم و به سمت ديگر جاده مي روم تا با هم دست بدهيم.

با تعجب به هم نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام مرد جواني است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي خودم. مي ترسم به چشمانش نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همان حيرتي است که مرا در بر گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور مي شود و به سمت ديگر جاده مي رود،‌ و دوباره همان لاشهء سگ ولگردي است که گنديده است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به من نگاه مي کند و به راه مي افتد.

در خيال خودم به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه ادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري مي بيني.

...

| | Comments (0)

...

يک قايقي بود که چند

| | Comments (0)

يک قايقي بود که چند سال پيش تو را سوارش کردم و لنگرهايش را کشيدم و به راه افتاديم. شايد اگر من به اندازهء نوک سوزن از قايقراني و ملواني سررشته داشتم انقدر قايق را محکم به هر صخره اي نمي کوبيدم؛ شايد اگر تو انقدر به دست فرمان من اعتماد نداشتي و نمي گذاشتي من به هر طرف که باد مي وزد بروم تا حالا به يک جايي رسيده بوديم. شايد هم تقصير هيچ کداممان نيست، تقصير درياست که موج است و تقصير موجهاي طوفاني است.

بالاخره من انقدر اين فرمان بي زبان را چپ و راست کردم که بادبانهايمان شکست. حالا ديگر باد هم ما را به هيچ سمتي نمي برد. همينجا نشسته ايم منتظر موج بعدي، يا غرقمان کند و راحت شويم و يا خودش ما را به خشکي برساند. بعد از اين همه سال سخت است فکر کنم که اگر سرم را برگردانم ديگر تو را در سوي ديگر قايق نبينم، مثل الاکلنگي است که آن سمت آن ناگهان خالي شود و تعادلش را از دست بدهد.

ديشب يکي از اين مرغهاي درياي را ديدم که از زير قايق ما ماهي گرفته بود. همينطور که ماهي را توي منقارش سفت چسبيده بود با گوشهء لبش يک چيزي گفت که اصلا نفهميدم. انگار مي خواست يک چيزي راجع به قايق ما بگويد، احتمالا آن زيرها يک چيزي ديده بود. شايد قايق ما ترک خورده است و نمي دانيم. حالا شايد وقتي ماهي اش را خورد و منقارش آزاد شد برگردد و همه چيز را خودش بگويد. به هر حال اميدوارم زودتر يک موجي چيزي از راه برسد، تماشاي اين همه آب وقتي نمي تواني آنرا بنوشي ديوانه کننده است. از ديوانگي بيشتر از مرگ مي ترسم.

يک مردي بود که تنها

| | Comments (0)

يک مردي بود که تنها بود،‌ ولي هيچ شکايتي نداشت، چون مي دانست مردها از تنهايي شکايت نمي کنند. مرد تنها هيچ وقت پولِ زيادي نداشت، ولي خوشحال بود، چون مي دانست مردها هيچ وقت غصهء چيزهايي را که ندارند نمي خورند. مردِ تنهاي بي مال و منال خيلي خيلي خسته بود، ولي هيچ وقت دلگير نبود؛ چون مي دانست مردان واقعي خستگي را نمي شناسند.

امروز صبح وقتي که مردتنهاي بي مال و منالِ خستهء ما پيراهن سفيدي را که ديشب شسته بود پوشيد، ليوان قهوه اش را به دست گرفت و وسط اتاقش - که هنوز صبح به آن نرسيده بود - نشست. همينطور که مثل هر روز جرعه جرعه صبحانه اش را سر مي کشيد دستش لغزيد و پيراهن سفيدش لکه دار شد، و مرد تنهاي بي مال و منالِ خستهء ما همانطور که همانجا نشسته بود آنقدر اشک ريخت تا تمام پيراهنش خيس شد؛ آخر هيچ جا نگفته اند که مردان واقعي نبايد براي لکهء قهوه روي پيراهن تميزشان گريه کنند. اشکهايش که خشک شد، پيراهن ديگري پوشيد و به راه افتاد، چون مي دانست مردان واقعي يک جا نمي نشينند.

ديشب من يک مورچه

| | Comments (0)

ديشب من يک مورچه خوردم. يعني نه اينکه عمدا مورچهء بخت برگشته را بخورم، فقط نصفه شب از خواب پريدم و بدون اينکه هيچ چراغي را روشن کنم از پله ها پايين رفتم و ليواني را که کنار ظرفشويي گذاشته بودم برداشتم و در آن آب خوردم؛ و به تختم برگشتم.

صبح که از خواب بيدار شدم و با چشمان بسته به طرف آينه رفتم متوجه شدم که تمام دستشويي سياه و قهوه ايست. قشون سپاه مورچه هاي گُردان فاضلاب با نظم و ترتيب خاصي تمام دستشويي را به تسخير خودش در آورده بود و اصلا هم قصد نداشت تسليم شود. پس از اينکه حمله هاي توپخانه اي من از طريق شير آب و بمبهاي خيس دستمالي از جناح من بي ثمر ماند ممدلي - مورچهء شجاع و دلاور - در يک عمليات چريکي تک نفره از لاي جنگل موهاي دست من به مناطق سوق الجيشي من - همان گردن - حمله ور شد و پس از چند گاز اشک آور زير سيلي هاي پياپي من به درجهء شهادت رسيد. در همين لحظه بود که مورچه گوارا - رهبر مورچه هاي شورشي - شخصا براي انجام برخي مذاکرات خودش را به نوک دماغ من رساند و يک جلسهء رسمي در فاصلهء چند سانتيمتري چشمان من آغاز شد.

همان جا بود که من متوجه شدم در همان لحظه اي که من در نيمه هاي شب از ليوان کنار دستشويي آب خورده ام موري چوانا - که ظاهرا همين چند هفتهء پيش جايزهء مورچهء شايسته را هم برده بوده است - مشغول آب تني در ته ليوان بوده است، و من او را همينطور لُختِ مادرزاد قورت داده ام، و بدين ترتيب به حُرمت و قداست مورچگان خانهء مان بي احترامي کرده ام. چون بايد به سر کار مي رفتم زياد وقت نداشتم و سريع عذرخواهي کردم. طي توافقنامه اي که به امضاي من و مورچه گوارا رسيد من از کليهء
مورچه هاي غيور و شورشي به خاطر سوء تفاهم پيش آمده عذرخواهي کردم و قول دادم از اين به بعد نصفه شبها حتما از ليوانهاي برعکس داخل کابينت استفاده کنم، و حتما يا الله بگويم تا خداي نکرده هيچ مورچه اي وقتي که لُخت است خورده نشود. در ضمن، مقرر شد من تا چند روز فقط از دستشويي خانهء خودمان استفاده کنم، بلکه موري چوانا در يکي از وعده ها به همراه باقي قضايا دفع شود و به زادگاهش در عمق فاضلاب خانهء مان برگردد.

صرفه جويي در کثيف کردن ظرفها هم گاهي درد سر است. گاهي روز بعدش معدهء آدم مي خارد.

بازي شطرنج سخت نيست، اگر

| | Comments (0)

بازي شطرنج سخت نيست، اگر قوانينش را بداني.

ديگر مطمئن شده ام كه شاه هيچ كاره است. تمام دستورات از جاي ديگري مي رسد. مي گويند يك « دست » هست كه ما را جابجا مي كند. مي گويند نيروي دست مافوق نيروي شاه است. گويا به دلايلي دست از شاه حمايت مي كند، و تمامي ما سربازان در واقع ابزاري هستيم براي حمايتِ دست از شاه.
چند روزي بود از خودم مي پرسيدم چرا شاه، شاه شده است؟! مگر غير از اين است كه اختيارات « وزير » از همه بيشتر است؟ چرا ما هميشه نگران شاه هستيم و نه وزير؟ به « دست » ربط دارد...« دست » پشتيبان شاه است.
ما سرباز ها هميشه جلو مي رويم. ما را قرباني مي كنند تا بقيه را نگه دارند، و بقيه هم به موقع خودشان قرباني مي شوند تا شاه زنده بماند. خيلي دلم مي خواست روزي كه شاه مي ميرد را ببينم. ولي سرباز ها همه قبل از شاه كُشته مي شوند...

كسي ما سربازها را جدي نمي گيرد. هر بار مي خواهم سر صحبت را با فيل باز كنم، مي گويد سرم را برگردانم...گويا از فيل سياه مي ترسد...من اگر جاي وزير بودم بجاي فيل به اسب مي چسبيدم...فيل به چه درد مي خورد وقتي براي رفت و آمدش ما سربازها بايد راه را باز كُنيم...هميشه فكر مي كنم اگر سربازان سياه ما را محاصره كنند، كار فيل و وزير تمام است...مي گويند وزير و فيل با هم رايطه دارند...مي گويند وزير با اينكه مي داند اسب بهتر است او را از خود دور كرده تا به فيل يچسبد....ولي من باور نمي كنم. هر كس هم غير از من آن نگاهها را ديده بود باور نمي كرد...آخرين بار كه سعي كردم جريان « دست » را با فيل در ميان بگذارم چشمان وزير را ديدم كه به دور دست خيره شده بود...به « رخ » نگاه مي كرد...چشمان وزير پر از درد بود. من فكر مي كنم وزير از دوري « رخ » غمگين است. من حدس مي زنم اسب را گذاشته نزديك « رخ » بماند، تا اگر خداي نكرده خطري پيش آمد « رخ » با اسب فرار كند...حتما“ همين است...وگرنه چرا بايد فيل بي خاصيت كنار وزير مُختار بايستد.اين دوري عجب چيز بدي است...كاشكي مي شد « شاه قلعه » كرد...شايد درد وزير كمتر مي شد...كاش « دست » همين كار را بكند...

دلم مي خواهد با سربازان سياه حرف بزنم. نمي دانم آنها داستان « دست » را مي دانند يا نه...من مطمئنم شاه آنها هم هيچ كاره است. اما يك جاي كار جور در نمي آيد...چگونه است كه « دست » ما را جابجا مي كُند تا شاه خودمان را حفظ كنيم و شاه سياه را بكُشيم و در همان حال آنها را جابجا مي كُند تا عليه ما بجنگند؟ اين « دست » عجب چيز عجيبي است. اما اگر مي توانستم با سربازان سياه حرف بزنم شايد كاري مي كرديم...شايد توافق مي كرديم شاه يكي را بكُشيم و ديگري را نگه داريم، بدون ابنكه خودمان كُشته شويم...شايد هم هر دو شاه را مي كُشتيم و صفخه را مي داديم دست وزير ها...نمي دانم وزير هم از « دست » دستور مي گيرد يا نه، من كه فكر نمي كنم...وزير خيلي اختيار دارد...بعيد است او هم عروسك « دست » باشد...

داستان « دست » را توي كتاب شطرنج ننوشته اند. شايد براي همين خيلي ها فكر مي كنند بازي شطرنج سخت است. اما من ديگر مطمئن شده ام...بازي شطرنج سخت نيست، اگر قوانينش را بداني

شايعات جديدي شنيده شده است؛ گويا بازوي دست به شانهء راست چسبيده است و شانهء چپ دست ديگري را هدايت مي کند که لشگريان سياهپوش را هدايت مي کند. بدين ترتيب هر دو دست از آستين يک لباس بيرون مي آيند که يک نيمهء آن سياه است و نيمه ديگر آن سفيد، درست مثل صفحهء شطرنج، درگير بين سياه و سفيد، درست مثل تک تک ما سربازان سياه و سفيد. بدين ترتيب گويا بازي شطرنج بازيِ خود ماست، عليه خودمان. کمي پيچيده است.

يک اتاقي هست در زيرزمين

| | Comments (0)

يک اتاقي هست در زيرزمين خانهء ما، که يک در دارد و دو پنجره. اگر پانزده سالت باشد مي تواني وقتي مي خواهي به آب تني بروي لباسهايت را در آن عوض کني. اگر هفده ساله هستي مي تواني تمام بند و بساطت را برداري و يک سال خودت را با کتابهايت در ان حبس کني، اتاق زيرزمين خانهء ما از تمام دنيا جدايت مي کند و يک سال بعد مي تواني به يک دانشگاه معتبر بروي. وقتي نوزده سالت شد مي تواني وقتي يواشکي يک نفر را در آن مي بوسي دستگير شوي و تا مدتها نتواني توي روي يک نفر نگاه کني. از آن به بعد هر وقت حوصلهء هيچ کس را نداري مي تواني بروي توي همين اتاقي که آن زيرزيرها خيلي از زندگي تو را مي داند براي خودت بنشيني و با ديوار ها درددل کني. راستي، از هر سن و سالي که هستي هميشه مي تواني شبهاي احيا که جايت در خانه نيست روي تختي گوشهء همين اتاق دراز بکشي و به آهنگهايي که دوست داري گوش کني، که وقتي با صداي روزه و شيون و زاري زنهاي طبقهء بالا مخلوط مي شوند يک احساس خيلي عجيبي ايجاد مي کنند، انگار که هيچ وقت آنها را واقعا نشنيده اي.

شبهاي احيا خيلي شبهاي مهمي هستند، اگر به آنها اعتقاد داشته باشي و مراسم آنها را به جا آوري. ولي اگر مثل من در تمام عمرت با خودت و خداي خودت درگير بوده اي و تا بيست سالگي ات يک خط در ميان نماز خوانده اي و نخوانده اي و هيچ وقت تکليفت را واقعا نمي دانسته اي شبهاي احيا خيلي مهمتر هستند، چون در تمام طول شب همينطور مي نشيني و فکر مي کني، و هر ساعت را در هفتاد سال ضرب مي کني و هفتادهزار برابر همين زنهايي که گريه مي کنند عبادت مي کني.

روي تخت، به پشت خوابيده اي و با نگاهت سقف را سوراخ مي کني. سقف را سوراخ مي کني و آن سوي سقف را مي بيني که پر است از زنهاي سياهپوش، که زير سقف خانهء ما دور سفرهء مادربزرگم نشسته اند و صورتهايشان را از هم پوشانده اند، انگار مي دانند که اين آخرين سفرهء مادربزرگ من است، و سال بعد از پيش ما مي رود. احساس غريبي مي کني و باز هم سقف را سوراخ مي کني و آسمان پرستاره را مي بيني، که پُر است از موجهاي نوحه و روضه و دعا، که روي شهر را پوشانده اند. روي يکي از همين موجها مي نشيني و و شهر را نگاه مي کني، انگار مي داني که اين آخرين بار است که احيا را در اين شهر مي بيني، سال بعد از آنجا مي روي. از اينجا سير شده اي، و همان بالا زير لبي از خدا مي خواهي که تو را از آنجا دور کند، انگار نمي داني که اين بالا وسط امواج دعا خدايت تمام حرفهايت را مي شنود، و بايد مواظب باشي که چه مي گويي و چه خواهي.

سه سال بعد يک روز صبح از خواب بيدار مي شوي و همينطور که اخبار روزانه را مي خواني مي فهمي که ديشب که شب احيا بوده است باز هم چند سرباز ديگر کشته شده اند. از آن مهمتر مي فهمي که چند سالي است که ديگر شبهاي احيا به جاي اينکه به آهنگهايت گوش کني و آن وسطها شيون زنها را بشنوي خيلي آرام مي خوابي. ديگر نه فکري مي کني و نه سقف را سوراخ مي کني و نه الکي براي خودت سحري مي خوري. به آن شهري فکر مي کني که از آن رفتي، و سفره هاي مادربزگي که ديگر آنجا نيست. به اتاقي برمي گردي که ديگر زندگي ات را نمي بيند و خانه اي که ديگر سقفش روي سرت نيست. تصميم مي گيري که از اين به بعد وقتي از خداي خودت چيزي را مي خواهي خيلي بيشتر دقت کني، مبادا با تمام بي احتراميهايي که به او مي کني باز هم صداي ضعيفت را بشنود و هر چه خواسته اي را در اختيارت بگذارد و اينطور از همهء آن چيزهايي که دوستشان داري دور شوي.

در همين فکر ها هستي که فنجان قهوه ات سرد مي شود. به قهوه ات نگاه مي کني و عکس خودت را مي بيني، که با آن کسي که شبهاي احيا روي تخت اتاق زيرزمين خانهء مان دراز مي کشيد خيلي فرق داري. فرق داشتنت را دوست داري؛ خدا را شکر مي کني، براي خودت يک فنجان قهوهء سياه داغ مي ريزي و همينطور که به روزهاي زندگي ات دور از شهر و خانه و اتاقت ادامه مي دهي لبخند مي زني، چون مي داني هر جاي دنيا که باشي دعاهاي شبهاي احياي مادربزرگم بالاي سرت مواظبت هستند؛ روحش شاد.

او يک آدم آهني است،

| | Comments (0)

او يک آدم آهني است، و در برنامه ريزي هايش آمده است که هر کاري را دوست دارد انجام دهد، تا جايي که ديگران را اذيت نکند. ولي او که يک آدم آهني است، نمي داند چه کارهايي ديگران را - انسانها را - اذيت مي کند؛ در برنامه ريزيهايش نيامده است که کارهايي که او را اذيت نمي کند ممکن است بقيه را - يعني همان انسانها را - خيلي ناراحت کند.

او يک آدم آهني است، و در اطلاعاتش از قبل آمده است که دوست داشتن احساس خوبي است، و عاشق شدن از آن هم بهتر است. ولي او چون يک آدم آهني است، هيچ حسي را نمي تواند تجربه کند، فقط دوست دارد بداند که يک کسي - يک آدم معمولي و غير آهني - او را دوست دارد؛ متاسفانه در هيچ کجاي اطلاعاتش نيامده است که اگر يک کسي - يک آدمي - او را دوست دارد، آدم آهني - فقط به همين خاطر که آهني است - خيلي راحت مي تواند او را ناراحت کند.

او يک آدم آهني است، و تمام اتفاقات روزمره را در خودش ثبت مي کند، و از اين طريق کارهاي درست و غلط خودش را مي فهمد و بر اساس آنها براي کارهاي بعدي اش تصميم مي گيرد. در برنامه ريزيهاي او چيزي به اسم تغيير معني ندارد، او همان است که هست، فقط خودش را با دنياي بيرون - دنياي آدمها - تنظيم مي کند. او که يک آدم آهني است، هميشه راحت ترين راه را براي رسيدن به اهدافش مي داند، و در هيچ کجاي منطق او چيزي به اسم اخلاق يا ارزشهاي اخلاقي وجود ندارد.

او يک آدم آهني است، و فکر کردنش هيچ ربطي به آمهاي معمولي ندارد. او اتفاقات گذشته و عکس العملهاي آدمها را ديده است، مي خواهد کارهايي را که دوست دارد انجام دهد، مي داند کسي که او را دوست دارد اين کارها را دوست ندارد، و نمي خواهد او را اذيت کند. آدم آهني هميشه دروغ مي گويد، تا کسي را اذيت نکند.

او يک آدم آهني است، و هيچ درک درستي از آدمهاي غير آهني ندارد. او دقيقا به همين دليل که آهني است نمي دانست که چقدر با دروغهايش يک کسي را که او را دوست دارد اذيت کرده است، و وقتي که فهميد، برنامه ريزيهاي آهني اش را دور ريخت و از اينجا رفت.

او يک آدم آهني بود، که هر روز صبح مرا در‌ آينه مي ديد، و امروز از اينجا رفت.

اين کامپيوتر من اصلا به

| | Comments (0)

اين کامپيوتر من اصلا به دردِ کار کردن نمي خورد. بارها و بارها پيش آمده است که دو سه ساعت با اين چشم پهن و مستطيلي اش زُل مي زند به چشمهاي من و عين احمقها ماتش مي برد. انگار نه انگار که اينجا کلي کار هست. يک دفعه به خودش مي آيد و با سرعت کليدهايش را زير انگشتانم بالا و پايين مي برد و مردمک سياهش چشمک زنان به پيش مي رود و يک سري حروف و کلمات و عددهاي بي معني پشت سر خودش جا مي گذارد و کارها را پيش مي برد.

خيلي دوست دارم بدانم وقتهايي که اينجوري خشکش مي زند توي کلهء پوکش چه مي گذرد. دوست دارم بدانم او هم همينقدر که من از او متنفرم از من بدش مي آيد يا نه، ولي بعيد مي دانم. او هميشه قبل از من به سر کار آمده است و منتظر من است. شبها هم تا حالا قبل از من به خانه اش نرفته است. حتي نمي دانم خانه اش کجاست. به هر حال هيچ چيزي از زندگي خصوصي اش به من نمي گويد. سيم تلفن را هم آن پايينها به خودش چسبانده است تا مجبور نباشد مثل من از گوشي استفاده کند. لابد تلفنهايش را هم با زبان بي صداي خودش مي زند تا من چيزي نفهمم.

امروز دوباره چند ساعت روبروي من نشست و هيچ کاري نکرد. اين مردمک چشمک زنش هم رفته بود يک گوشه براي خودش چشمک مي زد، ولي از جايش تکان نمي خورد. چند دقيقه گذشت و خوابش برد، و پلکش را بست. همينطور پشت پلک بسته اش ديدم خواب ديد که ماهي شده است و همراه ماهيهاي ديگر شنا مي کند؛ فکر مي کنم خودش آبي بود، و يک دوست قرمز هم داشت. مثل ماهيهاي استخر حياط خودمان بود توي زمستان. اصلا خودش بود، چون مادرم چند دقيقهء بعد از بالاي يک گوشهء خوابش رد شد و براي مهمانهايمان چند خرمالو از درخت چيد. چند دقيقهء ديگر هم گذشت، و در خواب ستاره شد، وسط هزار ستارهء کوچک ديگر. از آن بالا چشمک مي زد و مي خنديد، خودم برق شادي را در نگاهش مي ديدم. خيلي دور بود، مثل همان ستاره اي که از پنجرهء اتاق من هميشه مواظب من بود، و من يک شب تصميم گرفتم به سمت او بروم. چند دقيقهء بعد خوابهايش را از پشت صورتش پاک کرد، و سياه شد. شايد فهميد که من دزدکي خوابهايش را تماشا مي کرده ام. شايد هم ديگر روياهايش در خودش جا نمي شد، شايد همينطور که ستاره بوده است به خورشيد رسيده است و در نورش تمام شده است. شايد هم ديگر خيلي دور شده بود؛‌ حواسش پرت شده است و آنقدر دور شده است که ديگر همه جا تاريک شده است ، شايد دور شدن زياد هم خوب نيست.

در همين فکر ها بودم که ناگهان به خودش آمد. چشم پرنورش را در يک لحظه باز کرد کليدهايش را تند تند و تلق و تلق زير انگشتهاي من بالا و پايين مي برد و حالا بنويس و کي ننويس و همهء اين حرفهاي بي معني را دنبال مردمک چشمک زنش نوشت. حالا ديگر زياد از او بدم نمي آيد، چون مي دانم او هم با اينکه هميشه همينجا روبروي من نشسته است در حقيقت هيچ وقت اينجا نيست. دلش بين ماهيهاي حياط خانه‌ء ماست و فکرش وسط ستاره هاست، که به خورشيد نزديکند ولي از خودشان نوري ندارند. بايد مواظب باشم هيچ کس نفهمد در دلش چه مي گذرد، وگرنه همين امروز اخراجش مي کنند، با اين همه فکرهاي درهم و برهم که کسي کار نمي تواند بکند...

صبحها بايد سيب خورد و

| | Comments (0)

صبحها بايد سيب خورد و تيتر هاي خبري را مرور کرد. يک سيب قرمز بزرگ، يا دو تا سيب سبز کوچک طول مي کشد تا من از اخبار جهان مطلع شوم. سيب فوايد بسيار زيادي دارد، و باز هم چند نفر ديگر در عراق کشته شده اند. سيب را بايد حتما با پوست خورد، نصف فوايد آن در پوست تُردش گنجانده شده است، ايران بمب اتم ندارد و نيکول کيدمن هم تصميم گرفته است در مورد روابط خصوصي خودش با خبرنگاران مصاحبه نکند. سيب هم براي دندانها مناسب است و هم براي دستگاه گوارشي بسيار مفيد است، در نوار غزه هم چند نفر که مهم نيست اسرائيلي بوده اند يا فلسطيني ديگر هيچ وقت با هم دعوا نمي کنند، چون کشته شده اند. جالب است که آغاسي هنوز هم تنيسور خوبي است، کارگراني که اعتصاب کرده بودند دستگير شده اند و حتي خوردنِ هستهء سيب هم خالي از خاصيت نيست، ولي من مزهء تلخش را دوست ندارم و هميشه آن را دور مي اندازم.

***

بالاخره مرا گاز زد، ولي حتي يک لحظه هم به من نگاه نکرد. هميشه دوست داشتم وقتي که خورده مي شوم چشمان هر کسي را که مرا گاز مي زند نگاه کنم، تا لذتي را که در نگاهش به وجود مي آورم ببينم،‌ ولي چشمانش جاي ديگري بود. هر بار که با دندانهايش پوستم را پاره مي کرد و قطعه اي از گوشت بدنم را مي دريد از هيجان اينکه ممکن است وسط نيم نگاهي چشمانش را ببينم نفسم بند مي آمد، و وقتي تمام اميدم به ياس مي گراييد تازه درد جانفرساي تکه تکه شدنم را در تمام وجودم حس مي کردم. وقتي که آخرين قطعهء گوشت بدنم را هم به دندانهايش کشيد چشمانم را بستم و با تمام باقيماندهء وجودم آرزو کردم قبل از اينکه تفاله ام را دور بياندازد يک لحظه، فقط يک بار، با رضايت نگاهم کند؛ چشمانم را که باز کردم ديگر هيچ جايي را نديدم: هر چه از من مانده بود را دور انداخته بود.

همينطور عصباني و عصبي عقب

| | Comments (1)

همينطور عصباني و عصبي عقب عقب به نزديک مي شدي و آمدي و نشستي روبروي من، وسط پاره پاره هاي خاطراتمان. همانطور که چشمهايمان به هم خيره شده بود انگشتهايت را تکان مي دادي و تکه پاره هاي ريز ريز گذشته ها از روي زمين بلند مي شد و به دستهايت مي چسبيد، و تو آنها را به هم مي چسباندي. اشکهايت که يکي يکي از روي زمين به گوشهء چشمهايت چکيد نگاهت را آرام کرد و خاطره هايمان تکميل شد. گفتم « مراد تتسود » همانطور که رويت به من بود آرام آرام از من دور شدي و رفتي؛ و من مي دانستم که شايد بزرگترين اشتباه زندگي ام را مرتکب شده ام.

قبل از شروع ذن، کوه

| | Comments (1)

قبل از شروع ذن، کوه کوه است و دريا درياست.
پس از شروع يادگيری، نه کوه کوه است و نه دريا درياست.
پس از رسيدن به حقيقت، بازهم کوه کوه است و دريا درياست.

- ذن

بچه، مرض داری؟

با پاول چپيده بوديم توي

| | Comments (0)

با پاول چپيده بوديم توي يکي از اين کاناپه هاي کثيف کتابفروشي سر کوچهء مان. استفان هم همان روبرو روي ميز نشسته بود (‌همان که توي خانه « اسي » صدايش مي کنيم )، به من پوزخند مي زد که تو که هنوز بلد نيستي درست حرف بزني را چه به اين گنده گوزيها... برو همان کتاب داستانت را بخوان بچه قرتي...

ببين، اينجوري که بعضيها مي گويند جاي هيچ گونه نگراني نيست. يک جايي همه چيز نوشته شده است و معلوم است و آن چيزي که ما اسمش را گذاشته ايم « اختيار » در حقيقت عدم آگاهي ما از آينده ايست که مشخص است ولي ما هنوز به آن نرسيده ايم. پس حالا هر چقدر هم من و تو دهن هم را صاف کنيم که من فلان و تو بيسار آخرش همان مي شود که قرار بوده بشود و به سمت همان آينده اي مي رويم که قرار است برويم. پس هيچ کدام از اين اشتباهات من در حقيقت اشتباه نبوده است. همه چيز از اول اينجوري چيده شده بوده است. آخجون؛ مگر نه؟

يک سري هم ظاهرا گير داده اند که اين الکترون خاک بر سر يک جانوري است که هر جايش را محکم بچسبي يک بامبول ديگري در مي آورد و هيچ وقت نمي تواني دقيقا هم بگويي کجاست و هم بگويي چجوري و به کدام جهت وول مي خورد. خلاصه اينکه هيچي به هيچي نيست و همه چيز همينطوري الکي است و آن چيزي که ما به آن مي گوييم « اختيار » در حقيقت همين بُزمَجگي الکترونهاست که اصلا معلوم نيست يک لحظهء بعد چه غلطي مي کنند. ببين حتي در اين حالت هم آخجون؛ چون هر غلطي من کرده ام در آن هيچ دخالتي نداشته ام؛ مثلا آن روز که من به تو دروغ گفتم در حقيقت مي خواسته ام راست بگويم، فقط الکترونهاي زبانم عوضي وول خورده اند و انقدر قر و قاطي شده است که آخرش يک کلمه حرف راست از اين رودهء پر پيچ و خم من بيرون نيامده است. ديدي تقصير من نيست؟

خلاصه اينکه بالا بروي پايين بيايي و خودت را به هزار تا در و ديوار و عشق و دين و خدا و فيزيک و شيمي و مثلثات هم که بزني هيچ چيزي تقصير من نيست. فهميدي؟

اگر فهميدي لطف کن هر وقت بيکار شدي بيا براي اين دل صاحب مردهء من هم همينها را توضيح بده. مرا که کچل کرده است بي وجدان. اين همه خزعبلات برايش بلغور مي کنم آخرش هم وقتي که موقع فکر کردن مي رسد - گلاب به رويت - کثافت مي زند به هر چه علم و منطق و فيزيک در دنيا هست و فقط يک چيز را مي فهمد؛ آن چيزي را که مي خواهد، مي خواهد؛ حالا تو مي خواهي اسمش را بگذار اختيار، بگذار جبر،‌ بگذار فيزيک، بگذار خودخواهي يا اصلا بگذار زاغارت؛ همين است که هست.

تلفن، رسانهء بسيار ضعيف و

| | Comments (0)

تلفن، رسانهء بسيار ضعيف و بي مصرفي است که هيچ وقت نمي تواند مرا به تو وصل کند. تلفن، نه نگاه مرا به چشمان تو مي رساند، نه سرم را روي شانه هايت مي گذارد و نه مي تواند انگشتان مرا لاي موهاي سياهت غرق کند. حالا همهء اينها يک طرف، تازگيها دُمبريده دروغ هم مي گويد. باورت نمي شود ديشب به من چه مي گفت، مطمئنم اگر مي دانستي هيچ وقت به تلفن اعتماد نمي کردي. مي خواهي برايت بگويم؟

يادت هست گوشي را در دست گرفته بودي و در دلت به تمام روزهاي قشنگ گذشتهء مان فکر مي کردي؟ تو اگر بگويي اين گوشي لامذهب يک کلمه از حرفهاي قشنگ دلت را به من زد، نزد. همينطور حرفهايت را مي خورد و سکوت تحويل من مي داد. انگار نه انگار که تو آن ور خط نشسته اي و دلت اين همه پر از حرف است. حالا تو هيچي، دل من که قيامت بود، به همهء چيزهايي که در دلِ تو هم بود فکر مي کرد، و به اينکه چرا انقدر سخت است گفتن اينها، و اينکه من اگر انقدر تو را دوست دارم، پس چرا انقدر اشتباه کرده ام؟ چرا هيچ وقت نفهميدم چگونه خودم باشم، همان خودي که اصلا آدم بدي نيست به خدا، و بتوانم تو را هم دوست داشته باشم و تو را خوشحال کنم. به جان هر کسي که بخواهي قسم مي خورم که من همهء اينها را در دلم مي گفتم، ولي تو از من مي پرسيدي که چرا سکوت کرده ام. همانجا بود که فهميدم اين تلفنِ بي چشم و رو هيچ يک از حرفهايم را به تو نمي رساند. از همينجا بود که فهميدم وقتي که من سکوت مي شنوم چه غوغايي در دلت برپاست. امان از دست اين تلفن...

حالا وسط اين گير و دار که اين لعنتي تمام حرفهاي من و تو را مي خورد و ما نمي توانستيم دو کلمه حرف حساب به هم بزنيم حدس مي زني چه کار کرد؟ يک کاره شروع کرد با صداي تو راجع به در و ديوار و آب و هوا و ماشين و اين مزخرفات خوش و بش کردن. فکر کرده بود من خرم، و باور مي کنم که تو با آن دلي که پر از حرفهاي مهم است مي تواني همينجوري با من گپ بزني. انگار به يکي از همکلاسيهاي قديمي ات رسيده اي و مي خواهي احوالش را بپرسي. باور کن هيچ وقت نمي دانستم گوشي تلفن انقدر بدجنس است. آخر چگونه مي توانست در اين هير و ويري که توي دل هر دوي ما واويلاست صداي هر دوي ما را تقليد کند و اينچنين مکالمهء بي ربط و بي معني و دوزار ده شاهي بين ما راه بياندازد.

آخرش هم که انگار نه انگار. از طرف تو به من شب بخير گفت، خيلي بي احساس و آرام و بي خيال. من هم با اينکه دلم حاضر بود بميرد ولي باز هم با تو حرف بزند صدايم را شنيدم که تلفن آن را تقليد کرد و به تو با همان لحن و همان حالتِ بي حالت شب بخير گفت. والسلام.

اصلا از اين به بعد بيا ديگر هيچ وقت با تلفن حرف نزنيم. من که ديگر توي رويش تف هم نمي اندازم. مسخره کرده است؛ اصلا گندش را در آورده است اين دستگاهِ خاک بر سر.نه اصلا من دلم می خواهد بدانم آن آقای دانشمند محترمی که اين را مثلا اختراع کرده است چه فکری می کرده است؟ نه جان من اسم اين را هم آخر می گذارند ارتباط؟ آخرشهر هرت که نيست، ارتباط، قانون دارد؛ چهره مي خواهد، دست لازم دارد، از همه مهمتر چشمها بايد به هم دوخته شوند...

امان از اين تلفن. امروز هم همينطور در دست من ساکت نشسته است. مي دانم که تو مرتب داري سعي مي کني با من تماس بگيري، ولي اصلا جيک اين لعنتي در نمي‌‌ آيد. ببينم تلفن تو هم همينقدر بدجنس است؟ هنوز هم ساکت است؟ مي داني چند هزار بار در دلم اسمت را صدا زده ام؟ فکر نمي کنم شنيده باشي؛ اين تلفنهايي که من مي بينم، تا ما را از هم جدا نکنند راحت نمي شنينند...

سرنشينان عزيز، بادبانها را بکشيد؛

| | Comments (0)

سرنشينان عزيز،
بادبانها را بکشيد؛ لنگرهايتان را هم.
بند تنبان را هم، خيلي سفت، خيلي محکم.
ناخدا من هستم؛
ناتوان، نادانا، نابينا، ناشنوا؛
ملوان! طناب افکار مرا به ثريا گره بزن.
نکند باز شود و موج ما را ببرد.
نقشهء راه باز هم به ما کلک زده است؛ باز هم، باز هم، و باز هم...

***

عصر يکشنبه با يکي از شعراي بزرگ معاصر نشسته بوديم روي لبهء يک قوطي، تخم آفتابگردان مي شکانديم. مساله اين بود :‌پريدن، يا پرت شدن. کفشهايمان را در آورديم و پاچه ها را بالا زديم و پاهايمان را توي سياهيِ عمق قوطي فرو کرديم، و پاهايمان محو شد. اصلا معلوم نبود عمق قوطي چقدر است، و زياد هم مهم نبود؛ به هر حال هر چه داخل قوطي بود - از پوست تخمه هاي آفتابگردان گرفته تا شست پاهاي من - ساکت بود و سرد بود و آرامش بخش. پوکهء تخمه ها را پرت مي کرديم به سمت پاي هم، و من قلقلک لطيفشان را در حين سقوط روي پوست سردم حس مي کردم.

بحث پر سر و صدايي بود، پر از قرچ قرچ شکستن تخمه هاي آفتابگردان. غير از آن، هيچ حرفي نداشتيم با هم بزنيم، چون هيچ کدام راه فراري نمي ديديم. تنها راه خوشبختي بيان حقيقت بود و تنها راه رسيدن به حقيقت تجربهء سختي و بدبختي. هر چه سختي راه بيشتر مي شد ديد بهتري پيدا مي کرديم روي حقيقت، و به محض اينکه به حقيقت نزديک مي شديم احساس خوشبختي ديدمان را کور مي کرد و يک جايي آن وسطها حقيقت گم مي شد و باز بر مي گشتيم به ابتداي بدبختي. حالا باز رسيده بوديم به لبهء همين قوطي، دوراهيِ بين تلاش براي پريدن به سمت حقيقت، يا پرتاب شدن به قعر واقعيت.

به سمت من برگشت، بقيهء تخمه هايش را به من داد و خودش را پرتاب کرد داخل قوطي. شايد هم خودش را پرت نکرد، فقط کمي سُرخورد، و بعد پرت شد. آرامش سقوطش آنقدر روي نوک انگشتان پاهايم سنگيني کرد که مجبور شدم پاهايم را به سمت خودم بکشم و از لبهء قوطي دور شوم. تخمه هاي آفتابگردان را نگاه کردم که به سمت آفتاب چرخيدند، و به همان سمت پريدم. به نزديکي آفتاب که رسيدم، دوست شاعرم را ديدم که نشسته بود کنار خورشيد، روي لبهء يک قوطي، و خورشيد را ديدم که کمي سر خورد، و از همان بالا سقوط کرد. کنار او نشستم و تخمه هاي آفتابگردانش را به او پس دادم، پاهاي لختمان را داخل سياهيِ عمق قوطي تکان مي داديم و برگشتيم به ادامهء بحث پر سر و صدايمان...پريدن، يا پرت شدن.