تلفن، رسانهء بسيار ضعيف و بي مصرفي است که هيچ وقت نمي تواند مرا به تو وصل کند. تلفن، نه نگاه مرا به چشمان تو مي رساند، نه سرم را روي شانه هايت مي گذارد و نه مي تواند انگشتان مرا لاي موهاي سياهت غرق کند. حالا همهء اينها يک طرف، تازگيها دُمبريده دروغ هم مي گويد. باورت نمي شود ديشب به من چه مي گفت، مطمئنم اگر مي دانستي هيچ وقت به تلفن اعتماد نمي کردي. مي خواهي برايت بگويم؟
يادت هست گوشي را در دست گرفته بودي و در دلت به تمام روزهاي قشنگ گذشتهء مان فکر مي کردي؟ تو اگر بگويي اين گوشي لامذهب يک کلمه از حرفهاي قشنگ دلت را به من زد، نزد. همينطور حرفهايت را مي خورد و سکوت تحويل من مي داد. انگار نه انگار که تو آن ور خط نشسته اي و دلت اين همه پر از حرف است. حالا تو هيچي، دل من که قيامت بود، به همهء چيزهايي که در دلِ تو هم بود فکر مي کرد، و به اينکه چرا انقدر سخت است گفتن اينها، و اينکه من اگر انقدر تو را دوست دارم، پس چرا انقدر اشتباه کرده ام؟ چرا هيچ وقت نفهميدم چگونه خودم باشم، همان خودي که اصلا آدم بدي نيست به خدا، و بتوانم تو را هم دوست داشته باشم و تو را خوشحال کنم. به جان هر کسي که بخواهي قسم مي خورم که من همهء اينها را در دلم مي گفتم، ولي تو از من مي پرسيدي که چرا سکوت کرده ام. همانجا بود که فهميدم اين تلفنِ بي چشم و رو هيچ يک از حرفهايم را به تو نمي رساند. از همينجا بود که فهميدم وقتي که من سکوت مي شنوم چه غوغايي در دلت برپاست. امان از دست اين تلفن...
حالا وسط اين گير و دار که اين لعنتي تمام حرفهاي من و تو را مي خورد و ما نمي توانستيم دو کلمه حرف حساب به هم بزنيم حدس مي زني چه کار کرد؟ يک کاره شروع کرد با صداي تو راجع به در و ديوار و آب و هوا و ماشين و اين مزخرفات خوش و بش کردن. فکر کرده بود من خرم، و باور مي کنم که تو با آن دلي که پر از حرفهاي مهم است مي تواني همينجوري با من گپ بزني. انگار به يکي از همکلاسيهاي قديمي ات رسيده اي و مي خواهي احوالش را بپرسي. باور کن هيچ وقت نمي دانستم گوشي تلفن انقدر بدجنس است. آخر چگونه مي توانست در اين هير و ويري که توي دل هر دوي ما واويلاست صداي هر دوي ما را تقليد کند و اينچنين مکالمهء بي ربط و بي معني و دوزار ده شاهي بين ما راه بياندازد.
آخرش هم که انگار نه انگار. از طرف تو به من شب بخير گفت، خيلي بي احساس و آرام و بي خيال. من هم با اينکه دلم حاضر بود بميرد ولي باز هم با تو حرف بزند صدايم را شنيدم که تلفن آن را تقليد کرد و به تو با همان لحن و همان حالتِ بي حالت شب بخير گفت. والسلام.
اصلا از اين به بعد بيا ديگر هيچ وقت با تلفن حرف نزنيم. من که ديگر توي رويش تف هم نمي اندازم. مسخره کرده است؛ اصلا گندش را در آورده است اين دستگاهِ خاک بر سر.نه اصلا من دلم می خواهد بدانم آن آقای دانشمند محترمی که اين را مثلا اختراع کرده است چه فکری می کرده است؟ نه جان من اسم اين را هم آخر می گذارند ارتباط؟ آخرشهر هرت که نيست، ارتباط، قانون دارد؛ چهره مي خواهد، دست لازم دارد، از همه مهمتر چشمها بايد به هم دوخته شوند...
امان از اين تلفن. امروز هم همينطور در دست من ساکت نشسته است. مي دانم که تو مرتب داري سعي مي کني با من تماس بگيري، ولي اصلا جيک اين لعنتي در نمي آيد. ببينم تلفن تو هم همينقدر بدجنس است؟ هنوز هم ساکت است؟ مي داني چند هزار بار در دلم اسمت را صدا زده ام؟ فکر نمي کنم شنيده باشي؛ اين تلفنهايي که من مي بينم، تا ما را از هم جدا نکنند راحت نمي شنينند...