past entries: July 2003 Archives

* جيغ :‌ پرندهء کوچکِ

| | Comments (0)

* جيغ :‌

پرندهء کوچکِ بدبختي يک قناريِ خوش خط و خال و خوشرنگ و زيباست که در يک جايی مثل يک باغ بزرگِ خوش آب و هوا زندگي مي کند. پرندهء کوچکِ بدبختي می تواند صبحها با نوازش شعاع گرم و نرم نور خورشيد از خواب بيدار شود و شبها قبل از خواب پاي قصه هاي قشنگ ماهِ سفيد بنشيند. پرندهء کوچکِ بدبختي، می تواند دوستان زيادي داشته باشد و خيلي دوست داشتني به نظر بيايد، البته قبل از اينکه منقار کوچک و ظريفش را باز کند.

هر کس که براي اولين بار پرندهء کوچکِ بدبختي را ملاقات مي کند، عاشق زيبايي اش مي شود و در خنده هاي مليح و رفتار محبت آميزش پرندهء آرزوهايش را مي بيند و از خوشوقتي و خوش اقبالي خود سرمست مي شود. در تمام دنيا هيچ کس نمي تواند هيچ ايرادي در او ببيند، البته قبل از اينکه منقارِ کوچک و ظريفش را باز کند.

پرندهء کوچکِ بدبختي، تا وقتي که منقارِ کوچک و ظريفش را باز نکرده است، به يقين کوچکترين فرقي با پرندهء کوچک خوشبختي ندارد. فقط و فقط وقتي که نوکش را باز مي کند تنها فرق اين دو پرندهء کوچک آشکار مي شود : تنها صدايي که از حنجرهء خوش تراش و کشيدهء پرندهء کوچک بدبختي بيرون مي آيد، جيغ زنگدار و سرسام آوري است که در کمتر از چند ثانيه مي تواند خنده را روي تمام لبهاي دنيا را خشک کند و تمام ابروهاي دنيا را با گرهي کور و چند لايه به هم بپيچاند؛ اگر چه جيغِ پرندهء کوچکِ بدبختي هيچ وقت بيشتر از يک لحظه طول نمي کشد، ولي خاطرهء سردي که از آن در گوشها مي ماند گاهي تا ساعتها و روزها هر لبخندي را غير ممکن مي کند.

پرندهء کوچکِ بدبختي را مي شناسي؟ حتما مي شناسي. من هم او را مي شناسم. پرندهء کوچکِ بدبختي در دلِ من و تو و بقيهء آدمهاي دنيا لانه دارد، و تخمهايش را در تمام لانه هايش - و در دلِ تو هم ـ مي گذارد، و وقتي که جوجه هايش در دلت به دنيا مي آيند گاهي صدايشان چشمهايت را کور مي کند و نه گرمي نور آفتاب را شکر مي کني و نه به زيباييِ شکوفه هاي درختِ سبزي که بي تفاوت از زير آن مي گذري فکر مي کني. تمام خوشبختيهاي دنيا را هم روبرويت بگذارند باز ايرادي در يکي از گوشه هاي بي تعداد دنيا پيدا مي کني و دهانت را باز مي کني و صداي پرندهء کوچکِ بدبختي را از تهِ دلت فرياد مي زني و تمام شاديهاي خودت و اطرافت را مي سوزاني و اخم مي کني.

مي داني راز پرندهء کوچکِ بدبختي چيست؟ بايد چشمهايش را ببندي. تا وقتي که چشمانش کار مي کند هميشه بهانه اي براي باز کردن منقار کوچک و ظريفش پيدا مي کند و با صداي زنگدارش چشمهايت را کور و گوشهايت را کر مي کند و تمام سادگيها را برايت سنگ مي کند. خودت بهتر مي داني که لبخند زدن چقدر ساده است، بيا چشمهايش را ببنديم و منقارش را بسته نگاه داريم و اسمش را بگذاريم پرندهء کوچک خوشبختي، که در دلِ من و تو همه ء آدمهاي دنيا جا دارد.

پروردگار محترم؛ احتراما، نظر به

| | Comments (0)

پروردگار محترم؛

احتراما، نظر به اينکه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده م، متمني است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ ۱/۱/۱، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقامِ « انسانيت‌ » بپذيريد.

بديهي است مِن بعد اينجانب هيچ گونه مسووليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هر چه سريعتر به اطلاع عزرائيل برسانيد.

و من الله توفيق،
ب. آ.

رونوشت :‌
- نکير
- منکر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

* اين سوي پرده :‌

| | Comments (0)

* اين سوي پرده :‌

مُرغ را مي توان آزاد کرد، مي توان در قفس نگه داشت. مي تواني نوک بالش را بچيني. مي تواني پايش را به زنجير ببندي، يا مي تواني سرش را ببري. مي داني که تا وقتي زنده است حتي اگر بال و پر و دست و پايش را هم بچيني باز هم آرزوي پرواز دارد؛ ولي نمي داني که گناه کشتنش بيشتر است يا رها کردنش در انتظاري که پاياني ندارد.

مي دانستم نمي فهمد، ولي باز هم گفتم :‌ «دوستت ندارم» و نفهميد. مي دانستم نمي خواهد باور کند، ولي باز هم گفتم :‌ «تمام شده است» و باور نکرد. کاش مي توانستم به او بگويم که مي فهمم چه مي گويد، کاش مي فهميد که من هم دقيقا همانجا بوده ام و همينها را شنيده ام و همانها را گفته ام. احساس عجيبي است اين دوست نداشتن، يک خالي بودنِ عجيبي است که هر چقدر بيشتر در آن غرق مي شوي بيشتر به عمق آن پي مي بري. يک زاويهء جديدي است براي ديدن اين صحنه اي که از آن بيزاري. هزار بار هم که اين صحنه را از آن طرف ديده باشي هيچ وقت آن را درک نمي کني، و حالا براي اولين بار مي بيني که دوست نداشتن دليل نمي خواهد؛ شک مي کني به اتفاقِ عاشق شدن؛ فکر مي کني تقصير هيچ کس نيست که گاهي اتفاق نمي افتد.

آدمهاي دنيا دو دسته اند : گروهي که مي ترسند و گروهي که نمي ترسند. اگر نمي ترسي و دوست داري دلت را ول کني وسط يک دنياي پر از بالا و پايينهايي که نمي شناسي، چه بخواهي چه نخواهي دير يا زود يک طرفِ اين پرده مي نشيني که با اينکه از ابتداي تاريخ بشريت همينجا بوده است مثل اين شيشه هاي خيلي مدرن است که يک سوي آن بي رنگ است و سوي ديگرش تاريک. گاهي که در سمت سايهء تاريکش مي ايستي همه چيز را تيره و تار و سياه مي بيني و به چشمانت شک مي کني و خودت را به اين سو و آن سو مي زني و مي خواهي به خودت و همهء دنيا ثابت کني که اينجا روشن است و سفيد است و چشمانت دروغ مي گويند. همهء اين فکر ها را توي خودت مي ريزي و هيچ وقت هم فراموششان نمي کني تا اينکه يک بار گذارت به اين سوي پرده مي افتد و انعکاس خودت را در صورت کسي که از آن سو با اخم به تو خيره مي شود مي بيني. به روشني مي بيني که چگونه اصرار دارد سايه را انکار کند و چون نمي بيند نمي فهمد که ايراد از چشمانش نيست.

خودت را به ياد مي آوري، و هيچ اصراري نداري چيزي را به او بفهماني، از همين سو برايش دست تکان مي دهي و برايش آرزوي شادي مي کني و اميدواري که روزي گذارِ او هم به اين سوي پرده بيفتد تا ببيند و بفهمد که نه چشمانش ايراد دارد و نه تو به او دروغ مي گفته اي. دور مي شوي و تنهايش مي گذاري تا کم کم خسته شود و دست از انتظار بکشد.

زندگي را مي توان رها کرد، مي توان مشکل کرد و يا مي توان آسان گرفت؛ دوست داري با خودت آشتي کني و زندگي را به دست بگيري و وقتي سوارش شدي رهايش کني که حالا هر جايي مي خواهد برود و تو را هم با خود ببرد. دوست نداري اجازه دهي زندگي سوارت بشود و رهايت کند تا زير بارش زجر بکشي. تصميم مي گيري تا وقتي که سوار هستي همه چيز را ساده و آسان بگيري و هر وقت زندگي را ديدي که رم کرده است و نزديک است سوارت شود کمي افسارش را سخت تر بکشي و محکم همان بالا بنشيني و وقتي که آرام شد باز رهايش کني که تا خود افق تو را با خود ببرد، شايد قبل از غروب به خورشيد برسي.

* دوستِ من، در يک

| | Comments (0)

* دوستِ من، در يک دنياي کامل :‌

در يک دنياي کامل، هر کسي قبل از تولد انتخاب مي کند که پدر و مادرش چه کساني باشند. در يک دنياي کامل، هر کسي انتخاب مي کند که در چه کشوري، چه شهري و چه منطقه اي به دنيا بيايد. هر کسي تصميم مي گيرد در مسير زندگي اش چند بار اتفاقات عجيب بيفتد، چند بار مثل خر شانس بياورد و چند بار هم تمام دنيا روي سرش خراب شود. بالاخره در يک دنياي کامل، هر کسي انتخاب مي کند چه کساني در مسير زندگي اش قرار گيرند، چقدر در مسير زندگي اش باقي بمانند، و چقدر روي مسير او تاثير بگذارند.

دوستِ من، يک آدم ديگر است که :
- لزوما مثل من نيست؛
- لزوما مرا دوست ندارد؛
- لزوما با من موافق نيست؛
- لزوما هميشه به من راست نمي گويد؛
- لزوما هميشه حرفهاي من را نمي فهمد؛
- لزوما من را براي دوستي انتخاب نکرده است، بلکه در مسير زندگي من قرار گرفته است.

بدين ترتيب، دوستِ من يک معماي خيلي بزرگ است، که اصلا چرا و چگونه و براي چه بين شش ميليارد آدمِ ديگر به دوستِ من تبديل شده است. دوستِ من، گاهي مرا از تنهايي نجات مي دهد، و گاهي با بودنش مرا بسيار خسته و عصبي مي کند. گاهي به من کمک مي کند، و گاهي انتظارات بسيار زيادي از من دارد. دوستِ من، همين است که هست، و من نمي توانم از او انتظار ديگري داشته باشم.

شايد تنها چيزي که دوستِ من را از بقيهء آدمها جدا مي کند، خاطرهء مشترکي است که از يک قطعهء زندگيِ من در ذهن هر دوي ما به جا مانده است. اين قطعه مي تواند يک نگاه باشد، يا يک مکالمه، يک تصادف، يک کلاس، يک مهماني، يک بازي، يک مدرک تحصيلي و يا يک دورهء چندساله در يک پروژهء خيلي حرفه اي. خاطره هاي ما اگرچه مثل هم نيست، ولي بسيار شبيه است، و ما مي توانيم هميشه در موردِ آن با هم حرف بزنيم. بدين ترتيب، هر کسي که خاطراتِ مشترک بيشتر و مهمتري با من دارد، دوستِ نزديکتري است. عجيب است، شايد من بتوانم هر کسي را در دنيا انتخاب کنم، تمام خاطراتم را برايش تعريف کنم و بدين ترتيب او را به يکي از نزديک ترين دوستانم تبديل کنم، بدون اينکه حتي اسمش را بدانم.

وقتي که به بيست و پنج سال اول زندگي ام فکر مي کنم، فقط و فقط به يک نتيجه مي رسم :‌ من مي توانم هر کسي را براي دوستي انتخاب کنم، و هر کسي را که دوست ندارم از خودم دور کنم. من از تمام کساني که در مسير زندگي ام قرار گرفته اند درسهاي زيادي گرفته ام، و مي دانم که کدام اشتباهات را ديگر نمي توانم تکرار کنم. من براي دوستي با دوستانم دليلي لازم ندارم، من از اينکه قسمتي از وقتم را با آنها بگذرانم لذت مي برم، و هيچ اصراري براي تاييد تمام افکار و رفتار و گفتارشان ندارم. من، در يک دنياي کامل زندگي مي کنم.

* دردسر : يک روز

| | Comments (0)

* دردسر :

يک روز صبح که از خواب برخاستيم متوجه شديم نوک انگشت سبابهء همايوني شديدا مي خارد. اول سعي کرديم با دست ديگرمان همان زير ملحفه هاي تخت شاهنشاهيمان رفع حاجت کنيم، ديديم نخير، پدر سوخته بد مي خارد. فرموديم تا اوقاتمان در اين صبح دل انگيز تلخ نشده نوکران و چاکرانمان خارشگر بياورند ترتيب مساله را بدهند. خارشگر آوردند، که ظاهرا در شهر به استادي معروف بود، ولي به نظر همايونيِ ما مقبول نيفتاد، داديم از آن جايش آويزانش کنند.

هر چه فکر کرديم ديديم نه اشتهاي بره برياني داريم، نه شراب هوس کرده ايم و نه کله سحري ميل خانم داريم، و نفهميديم گوساله چرا انقدر مي خارد. اين انگشت گستاخمان را که هنوز مثل سگ مي خاريد بر تخت نشانديم و نگاهش کرديم ببينيم حرف حسابش چيست، ديديم زبان بسته تقصير خودش نيست که انقدر سرش مي خارد، دنيا دارد روي نوک سرش مي چرخد، اين بي زبان هم قلقلکش مي آيد هي مي خارد. به دنيا دستور داديم نوک انگشت همايوني را ول کند برود پي کار خودش.

اين شاهنشاهي هم براي ما دردسر شده بود، هر روز از خواب بيدار مي شديم دنيا داشت روي نوک يک جايمان مي چرخيد، پدرسوخته. فرموديم از آن به بعد دنيا هيچ وقت حق ندارد نوک هيچ جاي بدن همايوني ما بچرخد، او هم اطاعت کرد و رفت روي انگشت هر عُللي چرخيد، ولي تخم سگ جرأت نکرد دوباره سر نوک انگشت ما بچرخد. ما هم بسيار خوشنوديم، که دنيا تخم نافرماني ندارد. هر چه نباشد، چشممان کور، دندمان نرم، خودمان دستور داديم.

*تلفن : تلفن که زنگ

| | Comments (0)

*تلفن :

تلفن که زنگ زد، گوشي رو برداشتم. نگاهش کردم، بغلش کردم، تقريبا بوسيدمش، بعد هم محکم کوبوندمش به ديوار و خوردش کردم. بعد زنگ تلفن رو قطع کردم و رفتم زير بارون خوابيدم.
وقتي که زنگ زدم، نگاهم کرد، بغلم کرد، تقريبا بوسيدم، بعد هم محکم کوبوندم به ديوار و خوردم کرد. از اون به بعد هر وقت بارون مياد فقط به وقتي فکر مي کنم که چقدر از تلفن بدم مياد، تا وقتي اين تلفن هست، هم با من هست، هم نيست.

*فقط به خاطرِ تو :

| | Comments (0)

*فقط به خاطرِ تو :

اينکه هميشه مي گويم « دوستت دارم »،
فقط به خاطرِ اين نيست که دوستت دارم،
نترس، از روي عادت هم نيست،
اگر چه به ترسيدنت عادت دارم.

اينکه گاهي مي گويم « يقين ندارم »،
اصلا به معنيِ اين نيست که دوستت ندارم،
هر دو مي دانيم دوست داشتن کافي نيست؛
هيچ کس به ما نگفت راه کدام طرفي است،
من به راهي که انتخاب کرده ام شک دارم.

اينکه از من مي پرسي چقدر زمان نياز دارم،
سوال سختي است که برايش جواب ندارم؛
مي دانم حقِ توست که بپرسي و بداني،
مي دانم گاهي مي خواهي رهايم کني ولي نمي تواني،
مي داني، شايد نمي دانم که مي تواني، شايد ديگر زمان نياز ندارم.

اينکه هميشه مي گويم « دوستت دارم »،
فقط به اين خاطر نيست که دوستت دارم؛
به خاطر اين است که اين را خوب مي دانم،
که حتی اگر به هيچ چيز يقين ندارم،
حتي اگر هميشه اشتباه فکر کرده ام،
و حتي اگر راه اشتباهي آمده ام،
من تمام اين راه را با تو آمده ام.
من به خاطر اينکه تو خودت هستي،
به خاطر اينکه خودم را به من نشان دادي،
به خاطر بهترين لحظاتي که به من دادي،
به خاطر اينکه در بدترين لحظات به من آرامش دادي،
هميشه و همه جا « دوستت دارم » .

*‌بهشت :‌ وقتي فکر مي

| | Comments (0)

*‌بهشت :‌

وقتي فکر مي کني ديگر بزرگ شده اي و کلي براي خودت آدم شده اي اگر يک شب لباسهاي خوبت را بپوشي و کلي آبجو بخوري چون دوست داري ، و براي اين و آن هم - چه دوست داري چه نداري - شراب و ودکا و کِرَن بری و ويسکي و مارتيني و تکيلا بريزي و توي رودر بايستي با آن و اين از هر کدام هم کمي براي خودت ريخته باشي تازه مي فهمي اين همه شب شراب و بامداد خمار که همه مي گويند اصلا چيست و کجاست و عجب پدرسوخته بي رحم است.

وقتي بالاخره مي تواني بيشتر از پنج دقيقه سرت را روي گردنت نگه داري و متوجه مي شوي که زمين آن قدر ها هم که فکر مي کردي تند نمي چرخد و ديگر ده دوازده انگشتِ اضافه روي دستهايت نداري تصميم مي گيري ته ماندهء آبرويت را - که اصلا يادت نيست داري يا نداري - روي کولت بگذاري و بروي يک جاي ديگري که بتواني اين چند هزار کيلو باري را که روي گردنت گذاشته اي يک جايي پرت کني و اگر شد تا آخر عمرت بخوابي. يک جوري که نمي داني خودت را جمع و جور مي کني و سوار ماشينت مي شوي و از دستها و پاهايت خواهش مي کني که خودشان ماشين را ببرند به همان جايي که بايد بروند.

همينطور که خوابيده اي و چشمان و دستان و پاهايت سعي مي کنند با همکاريِ هم تو را به خانه ببرند گاهي سعي مي کني ببيني که اشتباهي جاي ديگري نروند. تمرکز مي کني تابلوهاي سبزي را که با سرعت برق از کنارت رد مي شوند بخواني، ولي انقدر کلمه هاي آنها توي هم مي لولند و حرفهايشان را به هم مي مالند که اصلا معلوم نيست چه مي گويند و کجا را نشان مي دهند. وقتي خيلي زور مي زني و تمام حواست را به کار مي گيري بالاخره مي تواني علامت خروجي بعدي را بخواني که با حروف بزرگ نوشته است : بهشت، از اين طرف.

مي داني که اشتباه آمده اي و اصلا قرار نبوده است به اينجا برسي ولي قبل از اينکه بخواهي کاري بکني دستهايت را روي فرمان مي بيني که مي چرخند و پاهايت که پدالها را پس و پيش مي کنند و ماشين را با تمام سرعت به سمت خروجي مي برند و تو هم ظاهرا حق هيچ اعتراضي نداري. چشمهايت را مي بندي و همينطور که با سرعت به سمت بهشت مي روي هزار بار دستها و پاهايت را لعنت مي کني که چرا شعورشان نمي رسد که تو اصلا حوصله ء باغهاي معلق و حوريان بهشتي و نهرهاي عسل را نداري و چقدر دلت مي خواهد بخوابي.

وقتي بالاخره دستهايت درهاي ماشين را قفل مي کنند پاهايت تو را به سمت دروازه ء بهشت مي برند و هر چقدر سعي مي کني آنها را برگرداني به جايي نمي رسي چشمهايت را کمي باز مي کني تا لااقل منظره هاي زيباي بهشتي را ببيني و اگر شد با چند تا از اين حوريها عکسهاي يادگاري بگيري و براي دوستان و خانواده ات بفرستي و آنها را هم به همينجا دعوت کني. شايد هم با يکي دوتايشان در يکي از استخرهاي آب گرم بهشتي کمي استراحت کني و سرحال بيايي و برگردي به کارهايت برسي.

هر چه پيشتر مي روي بيشتر مطمئن مي شوي که هيچ اثري از باغ و درخت و استخر و حوريان بهشتي نيست که نيست. کم کم به پاهايت شک مي کني که نکند ديوانه شده اند و تو را به بيراهه برده اند و خودشان خبر ندارند. دستهايت را نگاه مي کني تا مطمئن شوي حالشان خوب است و سالمند و هنوز مي دانند به کجا مي روند يا نه. همينطور که در همين فکر ها هستي پشت کمرت به سطح نرم ملافه هاي سفيد روي تختت مي چسبد و سقف اتاق را مي بيني که روبرويت قرار داردو ديگر وزن سرت گردنت را خم نمي کند.

با اينکه هيچ باغ و استخر و حوري و شرابي از بهشت نديده اي مطمئن هستي در تمام عمرت هيچ جايي بهتر از اينجا نبوده اي و بهشت همينجاست و درست آمده اي. چشمانت را مي بندي و خدا را شکر مي کني و تا آخر دنيا مي خوابي.

* لذت : پلنگ از

| | Comments (0)

* لذت :

پلنگ از نهنگ پرسيد : تو که انقدر گرسنه اي، چرا ماهيها را نمي خوري؟
نهنگ خنديد و گفت :‌ من مي دانم که همه ء ماهيها را هم بخورم باز هم گرسنه ام؛ حالا تو بگو، اگر تمام بره هاي دنيا براي سير کردنت کافي نبود، ترجيح مي دادي همه را بخوري و تنها و گرسنه و بي غذا بماني، يا اينکه بره ها را در کنارت نگاه داري و تماشايشان کني و از بوي اشتها بر انگيزشان لذت ببري؟
پلنگ کمي فکر کرد و پاسخ داد :‌ تو فرق لذت و ذلت را نمي داني؛ مگر من ديوانه ام که يک لحظه لذت دريدن بره را با يک عمر ذلت در تماشايش مقايسه کنم؟ اصلا مگر تو چقدر عمر مي کني که بعد از اينکه همه ء ماهيها را خوردي باز هم تنها بماني؟
نهنگ عصباني شد و فکر کرد هيچ کس حق ندارد به او بگويد که اين همه سال حسرت و گرسنگي هيچ ارزشي ندارد. پلنگ را خورد و برگشت تا با ماهيهايش بازي کند.

* آدم : و همانا

| | Comments (0)

* آدم :

و همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نکند خيلي نفهم است،
و الاغ را آفريديم تا خوشحال باشد که از انسان خرتر هم هست،
و موش را تا فکر نکند خيلي ترسوست،
و ميمون را تا هيچ وقت احساس نکند فقط اوست که بي دليل مي خندد.

و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شود،
و دوهزار سال فکر کرد و آدم نشد،
و فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهم تر، از الاغ خرتر و از موش ترسو تر است؛
و بعد از آن همه ء ميمونها مطمئن شدند که بي دليل نمي خندند.

و خداوند داناست، و زندگي زيباست، و شما نمي دانيد.
و خداوند تواناست، و همانا شما را آفريديم چون زورمان مي رسيد؛
اي کساني که ايمان آورده ايد، انقدر زور نزنيد، زورتان نمي رسد،
و اين همين است که هست، اگر نمي خواهيد، برويد بميريد؛
و اگر مي خواهيد، پس ديگر نق نزنيد،
و انقدر فکر نکنيد، کارتان را بکنيد، و با خودتان حال کنيد، شايد رستگار شويد.

* رنگارنگ : بازيِ «

| | Comments (0)

* رنگارنگ :

بازيِ « من » از يک صفحه ء گردانِ رنگارنگ با شعاعِ نامعلوم، يک مهره ء خيلي کوچکِ بي رنگ و يک تاسِ بزرگِ سياه تشکيل شده است که سيصد و شصت و پنج وجه مختلف دارد. با اينکه شنيده ام دفترچهء راهنماي اين بازي در تمام زبانهاي زندهء دنيا قابل دسترسي است، به علت کلي بودن دستورات راهنما و ناهماهنگي جرئيات صفحه با توضيحات موجود تقريبا غير قابل استفاده است و من در مورد هدف بازي هيچ ايده اي ندارم. اين بازي چندين سال قبل با قرار دادن مهره ء بي رنگ در يکي از مراکزِ دايره شروع شده است و من به مرور زمان اصولي را براي بازي تصور کرده ام.

ظاهرا تنها راه حرکت مهره ريختن تاس است، که هر بار روي هر نقطه اي از صفحه ء گردان که مي افتد مهره را به طرف خود مي کشد. با اينکه تاس سيصد و شصت و پنج وجه مختلف دارد، در هر هزار مرتبه برخي از وجوه آن صدها بار تکرار مي شوند، و تعدادي هم تا مدتها ديده نمي شوند. با اين وجود، بعد از ده هزار بار که تاس اين سو و آن سو افتاده همه ء وجوه آن مشخص و تکراري شده است و حالا من مي دانم که تنها چيزي که مهم است اين است که تاس کجا مي افتد، و نه اينکه روي کدام وجه مي ايستد. اخيرا متوجه شده ام که اگر چه مهره نمي تواند مکان تاس را تغيير دهد يا به جهتي غير از سمت تاس حرکت کند، ولي اگر بخواهد مي تواند به جاي حرکت، سر جايش بايستد. در حقيقت فکر مي کنم مي تواند آنقدر بايستد تا بالاخره تاس در جايي قرار بگيرد که مهره دوست دارد به سمت آن حرکت کند. من ديده ام که مُهره در هر حرکت، مقداري از رنگ صفحه را به خود مي گيرد.

مهره هاي زيادي روي صفحه هستند که به من ربطي ندارند. بازي هر کدام از آنها از مرکز خودشان شروع شده است و من حالا مطمئنم تقريبا تمام آنها مثل من ايده‌ء واضحي از هدف بازي ندارند. گاهي گردش صفحه و چرخش تاس باعث شده است مهرهء من با مهره هاي ديگري هم جهت شود و چند بار هم آنقدر نزديک شده اند که روي رنگ من خطهاي رنگي کشيده اند، و مُهره ديگر خيلي هم بي رنگ نيست. خطهاي رنگي مهره ها هيچ وقت پاک نمي شود، حتي اگر زير رنگ ديگري کمرنگ شود، هيچ وقت از بين نمي رود.

مدتي است هر مهره اي که در اطراف مي بينم - مثل مهرهء من - در جهت خلاف مرکز حرکت مي کند. مسلما چون مراکز ما فرق دارد زياد هم جهت نيستيم، ولي از وقتي فاصلهء من از مرکزِ خودم خيلي زياد شده است متوجه شده ام که در دسته ء بزرگي از مهره ها قرار گرفته ام که تلاش مي کنند تقريبا در جهت من حرکت کنند. گمان مي کنم گردش صفحه و چرخش تاس چندان هم که به نظر مي آيد بي نظم نيست، شايد هم من خيالاتي شده ام، و در هر جهتي که مي رفتم همينقدر مهره هاي هم جهت مي ديدم.

احتمالا بايد از دورِ صفحه خارج شد. با اينکه سرعت چرخش صفحه ثابت است هر چه از مرکز دورتر مي شوي در مدارِ بزرگتري قرار مي گيري و به نظر مي آيد تند تر مي چرخي. بعضي از مهره ها که ديگر نمي خواهند تند تر بچرخند تاس را همانجا رها کرده اند و ايستاده اند، گاهي هم براي اينکه حوصله شان سر نرود به يک مهرهء ديگر چسبيده اند و سنگين تر شده اند و آرام تر حرکت مي کنند. بعضي هم به سمت مرکز بر مي گردند، انگار چيزي را جا گذاشته اند.

هدف هر چه که هست، تنها راه بازي نکردن - به نظر من - تقلب است. اينکه مثلا به جاي تاس خودت به تاس ديگري نگاه کني، و تمام تلاشت را بکني که با زور مهره ات را به سمت مهرهء ديگري - که به تو ربطي ندارد - ببري. يا اصلا از مرکز تکان نخوري، يا مثلا مهره ات را از روي صفحه برداري. اگرچه، از آنجا که بازي قانوني ندارد، تقلب هم معني ندارد. شايد هيچ کاري تقلب نيست، فقط روش ديگري است براي رسيدن به هدفي ديگر.

تنها چيزي که مي دانم اين است که حالا که قرار است بازي کنيم، بهتر است لذت ببريم. بازيِ بدي هم نيست. اگر چه تاس به نظر سياه است، ولي صفحه پر از رنگ است، فقط مساله اين است که کدام رنگها را چقدر برداري. از کجاها رد نشوي که رنگهايت به هم نخورد، و به چه مهره هايي بچسبي که به رنگهايت بيايند. مُهره از هر کجاي صفحه که مي گذرد و به هر مهره اي که مي خورد، پر رنگ تر مي شود. بازيِ قشنگي است، اگر مهره های اطرافت قشنگ باشند.

* وقت :‌ باز هم

| | Comments (0)

* وقت :‌

باز هم صد رحمت به باد. باز هم تُند تر از سرعت مردمک چشمانت،باز هم پيش رويت ، چهارده روز ِ ديگرهم اتفاق افتاد. باز هم در اخبار يکي مُرد و يکي با خشم براي يکي خط و نشان کشيد و يکي فرياد که زنده باد و مرده باد.

هر وقت غرق مي شوي توي هر روزگيِ زندگي، باز هم براي هزارمين بار يادت مي رود کي هستي و چرا هستي و کجا هستي و اصلا هستي يا نه. مثل يک ماليخولياييِ باشخصيت و متمدن ديگر در آينه به خودت نگاه نمي کني و خيالاتي مي شوي و فکر مي کني اين کنفرانس بين المللي خيلي چيز مهمي است و بقيهء زندگي کشک است و تو هم خيلي آدم مهمي هستي و ديگر مثل بقيهء آدمهاي بيکار دنيا وقت نداري بنشيني مزخرف بنويسي و به هدف و ارزش و اين خزعبلات فکر کني. ذره ذره کمبودهايت را زيرِ جير جير کفشهاي چرمت مي گذاري و آنقدر روي لهجه ات تمرکز مي کني که يادت مي رود چقدر اين چيزهايي که مي گويي بي معني و بي ربط و پرت و پلاست. جزئيات پروژه ات را آنقدر با احساس براي صد آدم پوشاليِ ديگر تعريف مي کني که همهء عالم و آدم مطمئن مي شوند تو و پروژه ات قصد داريد تا آخر دنيا با هم زندگي کنيد و خيلي همديگر را مي فهميد و حالا که همديگر را پيدا کرده ايد ديگر هيچ آرزويي نداريد.

يک روز صبح که ديگر خيلي مهم هستي و چون اصلا وقت نداري به خودت هم در آينه سلام نمي کني و پشت فرمان به سمت دفتر کارت - که البته مهمترين مکان دنياست - مي روي و مي فهمي که باز هم تصادفي اتفاق افتاده و اتوبان بسته است و بدين ترتيب شايد تا ده دقيقه از وقت بسيار مهمت را از دست بدهي عصباني مي شوي و به زمين و زمان فحش مي دهي که چقدر اين گوساله ها بي شعورند که نمي توانند مثل آدم رانندگي کنند و نمي فهمند آدمهاي مهمي مثل تو وقت ندارند در ترافيک بمانند. بعد چون اصلا وقت نداري که بيکار بماني يک ورقه کاغذ بر مي داري و شروع مي کني به نوشتن برنام هاي خيلي مهمت. اول با رئيست جلسه داري، بعد با يکي ديگر جلسه داري، بعد بايد اين برنامه را کامل کني، بعد بايد آن يکي را شروع کني، بعد بايد دوباره با آن يکي صحبت کني.

همه را همينطور پشت سر هم مي نويسي و بعد از هر خط به جلو نگاه مي کني و باز بيشتر عصباني مي شوي که وقت نداري در ترافيک بماني. بعد از اينکه برنامه هاي روزت را نوشتي به فردا فکر مي کني و بعد به کل هفته ات و بعد به همه ء ماهِ بعد. همه را همينطور تند تند روي کاغذ مي نويسي و به جلو نگاه مي کني و عصبي مي شوي که چرا وقتي انقدر مهم هستي باز هم بايد در ترافيک بماني. بعد کم کم برنامه هاي ده سالِ بعدت را هم تمام مي کني و حالا ديگر هم ماشين داري و هم يک خانهء خوب و هم ده برابر از حالا مهمتري و ديگر مطمئني که اصلا وقت نداري در اين ترافيک بماني. بعد باز هم مي نويسي و بعد از اينکه چند ماشين ديگر و يک خانهء ديگر هم مي خري کم کم پير مي شوي و نزديک است بميري و هر لحظه بيشتر به دنيا فحش مي دهي که در ترافيک گير کرده اي.

همينطور که هنوز در ترافيک گير کرده اي آخرين خط برنامه هايت را هم مي نويسي و بعد با اينکه اصلا وقت نداري به پايان زندگي ات مي رسي و همان ته مي ميري. ترافيک که راه مي افتد، مُرده اي و ديگر قدرت حرکت نداري. همانجا پشت فرمان نشسته اي و به بقيهء دنيا نگاه مي کني که وقت ندارد برايت صبر کند و همينطور با بوق و فرياد و سر و صدا از کنارت مي گذرد و مي رود و تو خيلي خوشحالي که ديگر لازم نيست با دنيا حرکت کني، چون پشت ترافيک مُرده اي و حالا هر چقدر دلت بخواهد وقت داري که به کارهايي که برايشان وقت نداشتي برسي. کاغذ را بر مي داري و از ماشينت بيرون مي آيي و روي يک قطعه چمن مي نشيني و همينطور که دنيا - چون وقت ندارد - به سرعت از کنارت مي گذرد خدا را شکر مي کني و مثل هزار آدم بيکارِ‌ ديگر شروع مي کني به نوشتن مزخرفات و خزعبلاتي که دوست داري بنويسي تا شايد يک جايي اين وسطها بفهمي کي هستي و کجا هستي و چرا هستي و اصلا هستي يا نه.

* چه کاره : چند

| | Comments (0)

* چه کاره :

چند سال پيش در چنين روزي هيچ کاري نمي کردم جز اينکه فکر کنم که چند سال بعد در چنين روزي چه کار مي کنم. چند سال است که هيچ کاري نمي کنم، غير از اينکه فکر مي کنم چند سال پيش در چنين روزي چکار مي کرده ام...