past entries: June 2003 Archives

* بدون شرح : Read

| | Comments (0)

* بدون شرح :

Read these.

همين.

* ارضا :‌ خيره مي

| | Comments (0)

* ارضا :‌

خيره مي شوي به پوست صورت روشن و سفيدش که يک کمي هم سوخته و برنزه شده است ولي هنوز نرم و لطيف و تازه است ؛ سادگي اش تحريکت مي کند، با يک ميل دروني که مي خواهي گازش بگيري مقابله مي کني و فقط تماشا مي کني. فکر مي کني به تمام زيباييهايش، به اندام لُخت و کشيده اش، به لحظه اي که در تو فرو مي رود، و فکرش تو را به آسمانها مي برد. حتي مي ترسي دست بزني، چون مي داني که زيبايي اش در همين نشستنش روبروي توست، و مي داني که اگر لبهايت را لمس کند ديگر هيچ اختياري از خودت نداري.

همينطور خيره مي شوي و با دستهايت که مي لرزند بلندش مي کني و از سمت ديگري به زواياي وجودش خيره مي شوي . از هر طرف که نگاهش مي کني به زيبايي و ظرافت مخلوق و سليقه و مهارت خالق ايمان مي آوري و شکر مي کني خدا را به خاطر تمام لحظه هاي عمرت که به هم پيوستند و تو را در برابر آفريده اي چنين کامل قرار دادند. کم کم حس زمان را از دست مي دهي و نه به آرزوهاي ديروزهايت فکر مي کني و نه پشيماني فردا برايت مهم است، فقط و فقط به لحظه ء تماس فکر مي کني و لحظه ء يکي شدن. به درد لحظه ء وصال فکر مي کني و اينکه ديگر مطمئن نيستي که ظرفيتش را داشته باشي.

قبل از اينکه به لبهايت نزديکش کني براي آخرين بار به تمام اندامش خيره مي شوي و سعي مي کني خاطره اي جاودانه از آن بسازي، چون مي داني که با از خود بيخودي و آشوب فقط لحظه اي فاصله داري. با دستانت آرام به سمت خودت مي کشي اش. بدن نرمش را که بلند مي کني زير وزن هيجاني که داري خرد مي شوي. لبهايت را باز مي کني و چشمانت را مي بندي. تمام حواست را خاموش مي کني و تمرکز مي کني روي لبهايت.

تماس. از درون ذوب مي شوي و از بيرون يخ مي زني و از دنيا جدا مي شوي و مي روي آن بالاها. نمي داني ترش است يا شيرين است يا گرم است يا سرد. فقط مي داني که کامل است، بهشت است که وجودت را تسخير کرده است. عظمت مرگ است که آن را در زندگي تجربه مي کني. دهانت ديگر از مغزت فرمان نمي گيرد. جابجا مي شود و تو را جان به لب مي رساند و دگرگون مي شوي و در لحظه جا نمي شوي و ديگر نمي فهمي چگونه مثل يک گرگ گرسنه قطعه قطعه اش مي کني و متلاشي اش مي کني و تمام ذراتش را به لبانت مي سپاري تا بميري. لحظه اي بعد، مي ميري.

انسان ديگري مي شوي و متولد مي شوي و چشمانت را باز مي کني. در دنياي ديگري روبروي جاي خالي اش نشسته اي و پشيمان نيستي که ديگر نيست. اولين لحظه ء بقيه ء زندگي ات را پشت سر مي گذاري در حاليکه از گذشته فقط يک خاطره ء زيباي بهشتي داري و احساس ارضا شدگي، و ديگر هيچ.

* فلش بک ! :

| | Comments (0)

* فلش بک ! :

ترشي..... :

اي كه بيست و شش رفت و خُرمالو

حالا لواشك آلو

و برگه هلو !

**********

- شما از اينکه الان امروزه چه احساسي دارين؟
- احساس مي کنم کاشکي ديروز بود...بعد هي مي گفتم آخجون فردا!

**********

با اشك تركيدن.
تا مرگ ننشستن.
با خود جنگيدن.
به خدا خنديدن.
الكي نيشكون گرفتن.
در فضا شناور شدن.
گره كراوات سفت كردن.
با قاشق چايخوري پارو زدن...به سمت خورشيد...قبل از غروب...و اميد به رسيدن.

به دنيا آمدن.

*********

امروز هر غلطی دلم بخواد می کنم، حالا اگه ناف خودم رو نبريدم به خودم که می تونم لينک بدم...

* بشمار يک، بشمار بش،‌

| | Comments (0)

* بشمار يک، بشمار بش،‌ بشمار بيست و شش :

اين قُله پدرسوخته ها هستن پشت يه قلهء ديگه قايم مي شن، بعد مثلا آدم از اون پايين که يه قله مي بينه فکر مي کنه آخجون ديگه چيزي نمونده، بعد عينِ - گلاب به روتون - قاطر هي چارچنگولي به هزار جون کندن ميره تا برسه به قله که مثلا همه جا رو از اون بالا ببينه بگه به به، بعد مثلا يه صد متر مونده به قله يِکَ کوچولو شک مي کنه نکنه اين قله نباشه، بعد مثلا به ده متري که مي رسه مي بيني که بـــــــــــــعله، حمال عوضي يه قله ء‌ پدرسگ بي پدر مادر شصت برابر گنده تر سُر و مُر و گنده رفته بوده پشت اين يکي قايم شده بوده...

همچين که مي رسي به بالاي اين قُله قُلابيه آي حالت گرفته مي شه،‌ از اين اعصاب مگسيا که دلت مي خواد با مغز بري تو تخته سنگي چيزي؛ دو سه بارِِ اول که اينجوري سوسک ميشي هي مي گي ها، پس قُله اين يکيه، آره خودِ خَرشه، بعد دوباره عين احمقا خودت رو جرواجر مي کني بري بالاي اين يکي، بعد دوباره يه پونصد متر بالاتر که يه قُله ديگه رو اون پشت مي بيني ميگي بابا زرشک! همچين قيفي ريده ميشه تو اعصابت جدي جدي فکر مي کني همينجا بپري ته دره از شر اين کوهِ بي ناموس خلاص شي...

يه ده بيست سي بار هم که اينجوري ميشه کم کم به اين هم عادت مي کني. بعد ديگه اصلا کم کم يادت ميره بالا کدوم وره. بعد اين بدن پيزولي هم فزرتش قمصور ميشه ديگه اصلا خودت رو هم پاره کني بالا رفتن تعطيله. بعد تو راه پايين اومدن اين بچه جغله ها را مي بيني که همچين دارن مي کوبن مي رن بالا يکي ندونه فکر مي کنه اون بالا چه خبر هست حالا...

آره خلاصه؛ حالا چيزه ، ببين، اگه اون پايينايي که يعني اصلا زور نزن، . ديدي آدم مثلا هيفده سالشه يه همکلاسي تو کلاس زبان داره که بيست و دو سالشه ميگه اااااااااه، تو چقدر گُنده اي، بعد مثلا هر بدبختي داره فکر مي کنه بابا خوش به حال اون يارو که ديگه بدبختِ اين بچه بازيا نيست؛ بعد مثلا بيست و سه سالش ميشه يه همکار داره بيست و نه سالشه ميگه واي خوش به حالش مرتيکه راحت نشسته حالش رو مي کنه...از من ميشنوي فقط يک کلام : زپلشک! يعني عُمري! يعني ريدي! يعني اگه زورت ميرسه اصلا بي خيال شو برگرد. چه مي دونم وايسا سر جات. اصلا هر غلطي دلت خواست بکن فقط عين گاو سرت رو ننداز پايين وقتي داري همچين گوساله وار زور ميزني بالا بري.دِ بابا يه نيگا بنداز ببين داري چه گُهي مي خوري آخه. دِ بي شعور آخه حالا آخرش که چي؟ دکتر مهندس شي؟ پولدار شي؟ بري فرنگستون؟ چه مي دونم ماتحت دنيا رو جر بدي آخرش هم يه پَري پيرهن زري ورداري بذاري کنج خونت تر و خشکت کنه؟ دِ آخه يابو، حيف نون، جيزقيلي، بابا اينا همش حرفه، اگه مردشي حالتو بکن.گور باباي حرف مردم، بترکه چشم حسودِ مادرمرده، دِ زندگي همينه، همين جنگولک بازياس، همين سيخونک خوردناس که يادت مي مونه. اگه همينا رم از دست بدي يه هي گنده مي شي گنده ميشي بعد يه روز ميگي بوم، عين پُفِ آدامس خرسي مي پُکي.

چيزه حالا؛ اگه بالاتري قربونت يه تُک پا برگرد يه حالي بده بگو اگه تا آخرش همينه ما همينجا تکليف خومونو بدونيم. جان تو بيست و شيش کم نيست، شيکمه همچين داره مياد جلو کم کم مي خوام برم يه سپر آمريکايي بگيرم بذارم جلوش دوتا رينگ اسپرت هم زيرش، يکي دو کيلو که نيست که آخه. اين کله هم که مشالا، يه مدته شبا ديگه چراغ مطالعه هم نمي خوام، يه آينه مي ذارم رو کله ام به هالوژن دويست وات هم مي گم زکي. خلاصه که ما تا اينجاشو اومديم، هر گهي هم خورديم آخرش هيچ گهي نشديم، شوما اگه شدي يه ندا بده بلکه اين يکي دوتا پله اي هم که تا سرازيري مونده رو يه کاريش بکنيم بعدشم که ميذاريم تو خلاص راحت ديگه...

مادرجان، بيست و شيش سال گذشت، و هنوز خيلي دوستت دارم. پدرم، هنوز خيلي مونده به يه جايي برسم که از خجالتت در بيام. خواهر خانوم، حالا ما که هيچ گهي نشديم، تو يکم بجنبي هنوز جا داري. تو،‌چي بهت بگم...بابا آخه از يه کچلِ خپل و خنگ چه انتظارايي داريا، من اگر طبيب بودم...

* دو : عصرها بايد

| | Comments (0)

* دو :

عصرها بايد دويد. هر وقت خسته و بي حوصله و بيکار هستي بايد بروي آنقدر بدوي تا خستگي و بي حوصلگي جا بمانند و دوباره به خودت برگردي و بقيه ء زندگي را ادامه دهي. اين دستگاههای ورزشی اشکالشان اين است که به کل فلسفه ء دويدن را مخدوش کرده اند. بايد در کوچه دويد و باد خورد و لاي درختها پيچيد و گردش زمين را زير پا حس کرد. عصرها بايد در کوچه ء ما دويد.

وقتي که بدنت به سرعت مي دود، مغزت هم به جنب و جوش مي افتد و بلند بلند فکر مي کند. مي تواني گوشهايت را با بنگ بنگ و اينتس اينتس يک آهنگ پر کني تا صداي داد و فرياد مغزت را نشنوي و با خيال راحت تا ابد بدوي. ولي اگر مثل من از اين گوشيها بدت مي آيد، چاره اي نداري جز اينکه فکرت را هم ول کني تا وسط خس خس نفسهايت تا هر جا خواست بدود و برود.

همينطور که در فکري ناگهان متوجه مي شوي که راهت را گم کرده اي يا پيچي را رد کرده اي و نفهميده اي و اينجا را نمي شناسي. خانه هاي اطراف را نگاه مي کني که اصلا آشنا نيستند و درهايشان را نمي شناسي و ديوارهايشان رنگ ديگري است. کنار ديوار پسرکي را مي بيني که با برق چشمهايش کوچه را روشن کرده است و در پيشاني اش مي خواني که فضول است و گستاخ است و جسور و حدس مي زني خيال خرابکاري دارد. دقت که مي کني مي بيني که اداي تو را در مي آورد و با گامهاي کوچکش دويدن را تقليد مي کند. به هر خانه اي که مي رسد تمام زنگهاي روي ديوار را فشار مي دهد و به جاي اينکه فرار کند تو را با انگشت به هر کس که در را باز مي کند نشان مي دهد و مي خندد؛ و تو صورتهاي آدمها را مي بيني که گاهي آشنا هستند و گاهي غريب و گاهي دور و گاهي نزديک.

مادرت را مي بيني که از پنجرهء يکي از خانه ها به تو لبخند مي زند و پدرت که تازه در ديگري را باز کرده است و در ادامه ء انگشتهاي کوچک پسرک به تو مي خندد. خندهء غريبه ها گاهي دوستانه است و گاهي مسخره. نمي داني بيشتر خوشحالي يا مستاصل شده اي، فقط مي داني که بايد بدوي و بدوي و رد شوي.

در انتهاي کوچه پيرمردي را مي بيني که لباسهاي مرتب و تميزي به تن دارد و روي زمين نشسته است. بقچه ء کوچک نان و پنيرش را زير کفشهاي چرمش پهن کرده است و بطري شراب گران قيمتي به دست دارد که گاهي جرعه اي از آن مي نوشد. وسط همهمه ء خنده ها و شکلکهاي پسرک لحظه اي به چشمهاي آرام پيرمرد نگاه مي کني و خودت را مي بيني و مي ترسي و همانجا مي ايستي. وقتي که پسرک کنارت مي ايستد ديگر نمي داني بين اين سه نفر تو کدام يکي هستي ؛خودت را مي بيني که شرابي در دست داري و لباس خوبي بر تن، مست مي کني و مي دوي چون خانه اي نداري و زنگ تمام درها را مي زني تا شايد لبخندي آشنا ببيني...

عصرها در کوچه ء ما بايد دويد. بايد آنقدر سريع دويد که تمام خستگي و فکرهاي بيخودي را پشت سر جا گذاشت. بايد آنقدر دور رفت که هيچ صدايي نيايد. بايد تپ تپ قدمها را شنيد که زمينِ گرد را مي چرخانند و تو را به جلو مي برند، تا شايد به مبدا برسي.

* منگل : همه ء

| | Comments (0)

* منگل :

همه ء ما يه دو سه تا دوست داريم که به هر دليلي شايد دلمون نخواد پيش بقيه به دوستي با اونا اعتراف کنيم. به هزار دليل مزخرف تا جايي که مجبور نشيم به کسي نمي گيم که با اونا حرف زديم، يا ازشون خبر داريم، يا مثلا فلان روز ديديمشون. دوستيهاي يواشکي هميشه دردسر دارن، ولي به دردسرشون مي ارزن.

يه مدت بود که من از هري پاتر زياد خبر نداشتم. يعني داشتم، ولي به کسي نمي گفتم. اصولا هري پاتر از اون آدماس که نميشه همينجوري هر جايي بشيني و ازش تعريف کني و بگي فلان روز باهاش حرف زدي و چه مي دونم مثلا فلان شب باهاش رفته بودي بيرون. خب اصولا خيليها بي جنبه هستن، ظرفيتش رو ندارن. با اينکه من به اختلاف سن تو رابطه اعتقاد ندارم ولي خب منِ خرس گنده اگه به همه بگم که من و هري پاتر اينجوري و اونجوري هزار تا حرف پشت سرم مي زنن. نميشه.

اين آخر هفته هم من يواشکي رفتم خونه هري اينا. بعد از دو تا آبجوي زيتوني فشفه دار سر صحبت حسابي باز شد و اون مي خواست شروع کنه به تعريف کردن از خودش و اينکه اين يکي دو ساله کجا بوده و چه خبره و اين حرفا، ولي من اصرار داشتم که اول من تعريف کنم. يکم از زندگيم گفتم و اينکه از وقتي اون رفت منم اومدم اينورِ دنيا و درسم تموم شده و الان وضع من اينجوريه و وضع مملکن اونجوريه و اصلا نمي دونم بعدش چي ميشه و خلاصه خيلي خر توخره...

اينا رو که گفتم بيچاره اونم ناراحت شد و بلند شد اين نيمبوس جديدش رو برداشت گفت پاشو بريم يه دوري بزنيم يکم سرحال بيايم. من ته جاروش رو گرفتم و رفتيم طرف خونه ء ما؛ دفعه ء اول من هم مثل هري کمربندم رو نبستم و سرم گيج رفت پرت شدم پايين ولي هري زود بر گشت من رو وسط ستاره ها تو آسمون سوار کرد و کمربندم رو سفت بست. نزديک خونه که رسيديم من از اون بالا يه نگاهي به خيابونا انداختم و ديدم همچين هم که ميگن زياد خبري نيست. هري هم گفت تعجب نکنم، گفت اصولا ما آدمهاي معمولي عادت داريم هر چيزي رو که مي شنويم و نمي بينيم و هزار برابر گنده ترش کنيم که مهم به نظر بياد.

يکم که بالاي خونه مون چرخيديم و حسابي دود خورديم من خيلي حالم جا اومده بود، ولي هري زياد به دود عادت نداشت رنگش سياه شده بود و از ترس اينکه اونم از هوش بره بهش گفتم برگرده. وسط راه ازش تشکر کردم و گفتم ما آدمهاي معمولي اگه دوستايي مثل تو نداشته باشيم خيلي بد بختيم ، چون تو دنياي واقعي اصلا نميشه به اين راحتي هر جايي رفت و هر کاري کرد. برگشت يه لبخندي زد و گفت اشتباه مي کنم. يکم جدي شد و گفت فرق ما با شما منگلها اينه که ما هر کاري دوست داريم و انجام مي ديم ، ولي شماها فقط راجع بهش حرف مي زنين.گفت به نظر اون همه ما دروغ ميگيم که دوست داريم يک کار ديگه اي بکنيم، چون اگه راست مي گفتيم مي رفتيم مي کرديم. گفت همش خالي مي بنديم که دوست داريم بريم فلانجا، چون اگه واقعا مي خواستيم پا مي شديم مي رفتيم...

صبح که شد ديدم داره دير ميشه و به سر کارم نمي رسم. وقت نداشتم براش توضيح بدم که اگه من هر کاري مي خواستم مي کردم و هر جا مي خواستم مي رفتم که ديگه سر کار لازم نبود برم، مي شدم جادوگر مي رفتم هاگوارتز صبح تا شب گل کوچيک فضايي بازي مي کردم و شب تا صبح هم با هرميون و رون ويزلي مي رفتيم پيش هاگريد شکلات وزغي مي خوردم. هيچي نگفتم و از هري خداحافظي کردم و اومدم سر کار، دقيقا مثل يک منگل معموليِ سر به راه و موفق.

* پرواز : هر روز

| | Comments (0)

* پرواز :

هر روز کار، براي سرگرمي، به اسم يک لقمه نان.
عصرها تلويزيون. خبر. خيابانهاي تهران.
گاهي روزنامه. عکس. جنگ. حاطره هاي ايران.
هر شب تلفن. تو. بحثهاي هميشگيمان.
گاهي کتاب. من ، شراب شيراز و هزار و يک داستان.

ببخشيد، زندگي مرا نديده ايد؟
مطمئنم يک جايي همين وسطها ديدمش...
پدرسوخته تا چشم مرا دور ديد بال در آورد و پر زد و پريد.
مگر دستم به بالش نرسد،
آنچنان قيچي اش کنم که ديگر پرواز را در خواب هم نتواند ديد...

* بگو آتش: نگو بدبخت

| | Comments (0)

* بگو آتش:

نگو بدبخت و بيچاره ،
بگو ايمان ،
بگو بغض و بگو خسته ،
نگو احمق،
نگو ديوانه و بي فکر و بي معني ،
بگو خشم و بگو آتش ،
بگو معشوق در زنجير و عاشق دست و پا بسته ،
بگو آتش، بگو آتش،
بگو فرياد از اين شهري که هر راهش يه بن بسته.

ديروز را يادت نيست؟
يا پريروز، چند سال پيش، شايد ده، شايد بيست؟
اين عکسها را ديدي؟
آنکه مي سوخت،
کمي شبيه خاله ات، يا عمويت يا همسايه و دوستت نيست؟
چشمهاي نگرانِ صفهاي روبروي زندان را يادت نيست؟
نگو آن زن و آن مردي که سوخت از ما نيست ؛
شعله ها را ديدي؟
آوارگيِ نسل من بود که مي سوخت ،
و قسمتي از تو ،
و ارثيه ء‌ مادري و پدري که جايش خالي است.

اخبار خيابانها را مي خواني؟
من خوب يادم نيست،
ولي مي گويند مثل همان روزهاست که مي داني.
من نمي دانم و تو هم نمي داني که بيست سال بعد از اين مي مانم يا مي ماني؛
تاريخ ديروز به من گفت که وضع بر مي گردد (‌ تو هم تاريخ مي خواني؟ )
نگو ما با آن دختري که سوخت فرق داريم ، ( راستي ، سنش را مي داني؟ )
بيا دعا کنيم که اگر ماندم و اگر ماندي ،
کسي ما را از خانه ء مان بيرون نراند ،
که چرا اصول دين را - آنگونه که بايد بداني - نمي داني.
و کشوري داشته باشيم به اسم « وطن » ،
که هم من در آن هر چه دلم خواست بگويم،
هم تو بتواني هر چه دلت خواست بخواني.

نگو هر کس سوخت حقش بود ،
بگو آتش ، دعايش کن ، بگو بدرود.
بگو فرياد و صد فرياد از آوارگي ، بي خانگي، بي جايي ،
بگو آتش ، بگو نفرين ،
بگو لعنت به هر ديوي که آنان را چنين آواره کرد و ما را اينچنين نابود.

* خوشبختی : آدمهای دنيا

| | Comments (0)

* خوشبختی :

آدمهای دنيا دو دسته اند : دسته ء اول هر چيز مسخره ای را می نويسند و دسته ء دوم با حرفهايشان ( بدون نوشتن ) هر نوشته ای را مسخره می کنند. اين حق طبيعی هر انسانی است که انتخاب کند در کدام دسته باشد، و من هم دسته ء اول را برگزيدم.

تو می گويی خصوصی ننويس، اگر قرار باشد هر آشنا و غريبه ای اسرار ما را بداند که نمی شود که. مادرم می گويد انقدر تند حرف نزن، آشناها هم می خوانند خوب نيست. يکی می گويد چرا امقدر نق می زنی، تو که وضعت خوب است، مريضی يا عقده داری؟ هر بار هم که دری به تخته می خورد چند نفر می گويند بگو سياه، چند نفر هم می گويند بگو سفيد...از اينکه با اسم خودم هم نگويم بدم می آيد، مثل اين آدمهای ترسو که حوصله ندارند بگويند چرا ( چون نمی دانند )، و هی دزدکی نظر می دهند. من می مانم و يک عالمه حرفهای خاکستری، شُل و وِل و بی خاصيت، نه اينوری و نه آنوری.

من خوشبختم، چون حق دارم هر وقت دلم می خواهد خوشحال باشم هر وقت دلم می خواهد ناراحت يا عصبانی يا خسته. من خوشبختم، چون حق دارم هر چيزی را که تجربه می کنم بيان کنم. من خوشبختم، چون حق دارم امروز به اين نتيجه برسم که هندوانه را قبل از اينکه باز کنی سياه و تلخ و بد مزه است، و فردا با يقين بگويم که نخير، هندوانه قبل از باز کردن سفيد است و از عسل شيرين تر است. من خوشبختم، چون حق دارم تغيير کنم، و بلند بلند فکر کنم. همه ء آدمها دنيا هم خوشبخت هستند، چون حق دارند هر به هر چيزی که من می گويم بخندند، گاهی با من، گاهی به من.

خدايا، شکرت به خاطر اين همه خوشبختی.

* گزارش : بينندگان عزيز،

| | Comments (0)

* گزارش :

بينندگان عزيز، همانطور که مطلع هستيد نا آراميهاي اخير واکنشهاي زيادي رو در محافل روشنفکران داخل و خارج از کشور باعث شده. در اين لحظه توجه شما رو به گزارش زنده ء ماهواره اي خبرنگار ما در مورد حوادث اخير جلب مي کنم.

خ :‌ بينندگان عزيز در خدمت جناب آقاي مهندس پرت الله شِروِريان از نخبگان فرهيخته ء ايراني در لنگ دنيا هستيم. ايشون پس از اينکه در ايران خيلي سختي کشيدن(چون به هيچ جا نرسيدن) موفق شدن به اين لنگ دنيا بيان و از دانشگاه گُل-آ- بي فارغ التحصيل بشن و به فعاليتهاي سياسي خودشون ادامه بدن. جناب آقاي مهندس، با تشکر از اينکه وقت جکوزي خودتون رو در اختيار ما گذاشتين، لطفا نظرتون رو در مورد حرکتهاي اخير دانشجويي بفرمايين؛

پ: با تشکر. ببينيد، اين پروتستها الان فايده نداره. اين دانشجوها شعورشون نمي رسه. اينها اصلا نمي دونن مي خوان چيکار بکنن، يعني در حقيقت سو وات؟ ببينيد در ايران ثابت شده که رِفرم به هيچ جايي نمي رسه. انقلاب هم الان به درد نمي خوره، چون معلوم نيست بعدش کي مياد. اينه که اُورآل اين حرکتها به هيچ جايي نمي رسه و اصولا غلطه و تا موقعي که يک برنامه ريزي درست براي مبارزهء ارگانايزشده وجود نداشته باشه به درد نمي خوره...

خ : خيلي متشکرم... پس به نظر شما شخصي مثل رضا پهلوي لازمه که...

پ: نخير...اصلا حرفش رو هم نزنيد. اين مرتيکه بي شعور از اين لنگ دنيا فکر کرده کيه که واسه ما نظر ميده. خاک بر سرش کنن، اينم بدتر از باباش. ما هزار سال همچين شارلاتاني رو تو مملکتمون راه نمي ديم، نِوِر، چه برسه به اينکه رهبر بشه يا شاه بشه يا پرزيدنت...

خ :‌ بله، پس به نظر شما يک جريان خارجي، مثلا آمريکا مي تونه حرکتها رو هدايت...

پ: به هيچ وجه...اين بوش احمق اگه عرضه داره مملکت خودش رو درست کنه...الان من ديروز رفتم گس استيشن جان شما بيست و پنج دلار بنزين زدم... هم خودش هم اون رامسفلد کثافت هم اون پاول استيوپيد، اينها فقط به فکر خودشون هستن و خيلي خرن و خيلي بي شعورن و خيلي عوضي.

خ :‌ اممم...شما نظري هم راجع به دولت و رهبر فعلي دارين؟

پ : ببينيد ما همه مي دونيم که از آخوند جماعت گُه تر هيچ کي نيست. اينا يه سري گدا گشنه و نوبادي بودن که حالا به يه جايي رسيدن و شدن سامبادي و طبيعتا عرضه ء هيچ کاري هم ندارن و هي مي کشن هي فتوا مي دن. اينها محکوم به فنا هستن و هيچ فراري هم ندارن.

خ :‌ با تشکر، به عنوان آخرين سوال، به نظر شما راه حل مشکلات ايران چيه؟

پ : ببينيد به نظر من مردم در ايران شعورشون نمي رسه چيکار کنن و آخوندها هم که خيلي گهن و رضا پهلوي هم يک عوضي ديگه مثل باباشه و بوش هم خيلي کثافته و ايرانيهاي خارج از کشور هم که کاري از دستشون بر نمياد، در کل همه خيلي احمقن و خرن و نمي فهمن. خيلي متشکرم، اگه اجازه بدين من بايد برم دوش بگيرم...

خ :‌ از طرف بينندگان عزيز از وقت شما تشکر مي کنم. بينندگان عزيز، با آرزوي ايراني آزاد شب بخير ،خدا نگه دار.

* آگهي : به سوپرمارکتِ

| | Comments (0)

* آگهي :

به سوپرمارکتِ زنجيره ايِ «دردِ بي درمان» خوش آمديد. هدف ما، جلب رضايت شماست.

متخصصين ما با تلاش شبانه روزي خود سعي در اين دارند تا تمامي نيازهاي شما را براي درد و زجر و بدبختي پاسخگو باشند. ما به شما اطمينان مي دهيم که مي توانيم از هر سن و هر مکان و هر طبقه اي که هستيد درد و مرضي مطابق با خواسته ء شما و در حد توانتان در اختيارتان بگذاريم.

رديفهاي صفر تا هفت مخصوص خردسالان عزيز مي باشد. در اين قسمت مي توانيد جعبه هاي خاليِ شکلات، ويترينهايي از ماشينهاي کنترل دار و دوچرخه هاي رنگارنگ، تعداد زيادي عروسک شکسته و انواع خار گُل را در رديفهاي پايين، و بهترين انواع اسباب بازي و آب نباتهاي رنگارنگ و شکلاتهاي خارجي در رديفهاي بالا و خارج از دسترس را در اختيار فرزندان دلبندتان قرار دهيد تا هر چقدر که دوست دارند ناراحت شوند و درد بکشند.

در رديفهايِ خاليِ هشت تا هفده مي توانيد نوجوانان عزيزتر از جانتان را با خيال راحت بگذاريد تا قدم بزنند. اين گروهِ سني با خلاقيت و پشتکار مي توانند انواع و اقسام دلايل را براي زجر کشيدن و عصبي شدن اختراع کنند، و هيچ نيازي به محرک خارجي ندارند. توهمات و افکار مغشوش اين عزيزان در مورد دين، خدا، جنس مخالف، درس، پول، ورزش، موسيقي و اينکه بالاخره نمي فهمند هنوز بچه هستند يا ديگر بزرگ شده اند بيش از حد اشتهاي آنان براي بدبختي و بيچارگي مي باشد.

جوانان عزيز مي توانند وقت عزيزشان را در رديفهاي هجده تا بيست و نه بگذرانند. اين قسمت که بزرگترين قسمت سوپرمارکت زنجيره اي ما را تشکيل مي دهد شامل تمام دردهاي دنيا مي شود ،‌ بدين ترتيب چون شما فکر مي کنيد که دردهاي خودتان - در زمينه هاي مختلف شخصي و اجتماعي - براي خودتان کم است، مي توانيد با خيال راحت حرص بزنيد و دردهاي تمام آدمهاي فاميل، گاهي جامعه تان و در مواردي درد تمام آدمهاي دنيا را به خودتان اختصاص دهيد. در هر رديف شما تصور مي کنيد دردهاي رديف قبل را پشت سر گداشته ايد و دردهاي جديدي بر مي داريد،‌ ولي با تکنولوژي جديد ما مي توانيد مطمئن باشيد که هيچ دردي گم و گور نمي شود و ما همه را روي سرتان تل انبار مي کنيم تا شما خداي نکرده هيچ وقت احساس بي دردي نکنيد.

در فروشگاه ما رديفهاي سي تا‌ آخر به صورت خودگردان اداره مي شوند. بدين ترتيب که هر کس سبد خريدش را - که در رديفهاي قبل با دقت جمع آوري کرده است باز مي کند و هر کدام از زجرهايش را به نوبت نشخوار مي کند و باز به سبد بر مي گرداند. موسيقي متن خاطرات به شما کمک مي کند حداکثر زجر لازم را از دردهاي حاضرتان بکشيد و له بشويد. در اين منطقه به شما - بيش از رديفيهاي قبل- اطمينان مي دهيم هيچ کس شما را درک نکند و شما که حالا براي خودتان کسي شده ايد حسابي گيج و بيچاره شده ايد.

قيمت ؟ نگران نباشيد! متخصصين دلسوز ما پس از تحقيق و بررسي بسيار روشي نوين و راحت را براي قيمتگذاري دردهاي بي درمان ما در نظر گرفته اند :‌ در بوفه ء سلف سرويس دردهاي ما شما هميشه قيمت ثابتي را مي پردازيد! مستقل از اينکه چقدر و چه نوع درد براي خودتان انتخاب کنيد، شما در هر رديفي مي توانيد با مراجعه به صندوق و پرداخت مبلغ ثابت تعيين شده از سوپرمارکت ما خارج شويد. قيمتي که براي شما در نظر گرفته مي شود هميشه ثابت است : ما فقط بقيه ء «زندگي» شما را از شما مي گيريم؛ بدين ترتيب شما هر چقدر زودتر خارج شويد، بيشتر مي پردازيد.

مشتريان گرامي. لطفا عجله نکنيد. شما براي خريد از ما فقط يک بار وقت داريد. با خيال راحت و آسوده رديفهاي سوپرمارکت بزرگ ما را تماشا کنيد و تمام دردهاي ما را تجربه کنيد. هدف ما، جلب رضايت شماست.

* اشتباه :‌ تقريبا يک

| | Comments (0)

* اشتباه :‌

تقريبا يک هفته است که خطر مرگِ مُزمن مردم آب پرتقاليِ منطقه ء سوسول پرور کاليفرنياي جنوبي را تهديد مي کند. يک هفته است که هوا ابري است، و اين براي کاليفرنيا يعني مرگ، چون ديگر نمي توان با مايو در خيابان قدم زد، و حتي گاهي آدم مجبور مي شود - زبانم لال - عينک آفتابي اش را بردارد. از آن هم بالاتر، يکي دو روز صبح است که يک باران ملايمي هم مي آيد،آدم شک مي کند اينجا قطب شمال است يا جنوب کاليفرنيا؟

از درِ خانه ء من تا پارکينگ يک پياده روي کوتاه و باريک است که در عرض دو ثانيه و طول چند متر اين پادريِ زبر و خشنِ ما را از وسط شاخه هاي سبز و نرم و صورتي شب بو به آسفالتِ سفت پارکينگ وصل مي کند. يک چيزي توي مايه هاي پُل صراط، که من را از دنياي کوچک ِ بخور و بخوابِ خانه ام بر مي دارد و از روي باغهاي بهشت رد مي کند و لامروت مي اندازدم وسط جهنمِ دود و گازوئيل و کار و بد بختي. باز هم خدا را شکر، صبحهايم را با يک اشانتيون يک ثانيه اي از بهشت شروع مي کنم.

امروز صبح ترافيک سنگين پياده رو باعث شد کمي ديرتر به پارکينگ برسم. ظاهرا وقتي که باران مي آيد اين حلزونها تصميم مي گيرند بروند ورزش، يا شايد هواخوري و - احتمالا چون دست ندارند که چتر بردارند - خانه شان را مي گذارند روي کولشان که خيس نشوند. از آنجايي که آدم هر طرفي که هست فکر مي کند آن طرف بهتر است تمام حلزونهاي باغچه ء اين طرف مي خواهند بروند آن طرف، و آن طرفي ها هم مي آيند اين طرف؛ نتيجه ايکه اگر من نخواهم مثل اين آمريکاييها هر کس را که سر راهم هست زير چکمه هايم له کنم مجبور مي شوم يک چند دقيقه اي صبر کنم تا نوبت من بشود و بتوانم رد شوم.

امروز که پشت ترافيک پياده رو توي کفشهايم ايستاده بودم يکي از اين حلزونهاي چاق و چله را - که معلوم بود مدتي است بدنسازي مي کند و براي خودش يلي شده است - ديدم که وسط پياده رو يک دفعه پيچيد و به طرف کفشهاي من آمد. يک کمي شاخکهايش را بالا و پايين کرد و با سرعت هر چه تمامتر ( حدود چند سانتيمتر بر ساعت) خودش را به کفشهاي من کوبيد و پاچه ء شلوار من را چسبيد و حالا نکش کي بکش. ديدم انگار شوخي ندارد ، ‌خيلي محترمانه يقه اش را گرفتم و سعي کردم بفهمم مشکلش با من چيست. يک کمي خودش را چپ و راست ليز داد و يک جوري به من حالي کرد که مطمئن است پنجاه يا شصت سال پيش يکي از بچه محلهايشان را من زير گرفته ام. من هم هر چه قسم و آيه آوردم که من نبوده ام و من اصلا آن موقع زنده نبوده ام و احتمالا يک بي پدر مادر ديگري بوده است باور نکرد که نکرد. اصرار داشت که برود خانه ء مرا زير بدن گرد و قلمبه اش لگد مال کند ببيند خوشم مي آيد يا نه...

بالاخره بعد از مدتي که راضي شد من اصلا بچه اين محل نيستم ( احتمالا فهميد لهجه دارم ) از خر شيطان پايين آمد و تخفيف داد و قرار شد او را فرود بياورم تا برود قاتل اصلي را پيدا کند از او پرسيدم :‌ « راستي، شما هم آرام آرام از کوهستان فيجي بالا مي رويد؟» برگشت، يک نگاه خيلي عاقل اندر حلزون به من کرد و شاخکهايش را توي هوا چرخاند و پوزخندي زد و گفت :‌ « بچه ء اين محل نيستي! در اين محل اين حرفها افسانه است. به ما از کودکي ياد داده اند آن بالا خبري نيست، ما هم توي همين دشت آرام و خوشبختيم. تو اگر دنبال کوه مي گردي که از آن بالا بروي، اشتباه آمده اي. تو هم برو به خانه ات.»

* جادو :‌ اگر بروي

| | Comments (0)

* جادو :‌

اگر بروي در يک رستوران اسپانيايي يک « پائيا »ي دريايي سفارش بدهي و يک پارچ « سانگريا » هم بگذاري کنارت و هي ليوانت را پر و خالي کني کارهاي زيادي هست که بعد از غذا سرت را با آنها گرم کني تا مجبور نباشي زود به خانه برگردي.

مسلما مي تواني يک بحث بي سر و ته ديگر راه بيندازي و راجع به اوضاع سياسي و تکليف ما و شما و اينکه چکار نبايد کرد و به حرف هيچ کس نبايد گوش کرد هي حرف بزني و آخرش هم خسته شوي و ساعتت را نگاه کني و با عصبانيت از اينکه چرا انقدر اوضاع خراب است بروي بخوابي. يا مي تواني بگذاري بقيه حرف بزنند و تو همينطور که گوش مي کني سعي کني قطعه هاي ميوه ء ته ليوانت را با تهِ ني بلند کني و در دهانت بگذاري و آنها را با دقت بمکي و بعد هم گاز بزني. يا اينکه به قيافه ء مرد چيني روبرويت نگاه کني و سعي کني حدس بزني چرا تنها به رستوران آمده و انقدر غذا سفارش داده است.

ولي شايد بهترين کاري که مي تواني بکني اين است که بلند شوي و به گوشه ء‌ بار بروي و کنار اين دو نفري که ظاهرا براي خودشان فلامنکو مي نوازند بنشيني و به آنها خيره شوي. هر چه به انگشتهاي اين دو نفر دقت مي کني بيشتر به انساني بودنشان شک مي کني. وقتي خيلي خيره مي شوي کم کم ديگر خودت نيستي،اختيار خودت را از دست مي دهي و تو هم يک انگشت ديگر مي شوي در دست اين دو نفر و جادوي سيمها تو را هم اسير مي کند.

عشقبازي عجيبي است اين رقص با سيمها. در يک لحظه يک سيم لُخت را مي بوسي و قبل از اينکه لحظه تمام شود سيمِ لُخت ديگري را - که يک کمي باريک تر است - در آغوش مي گيري و بوسه ء ديگري را تجربه مي کني و همينطور سيمها را دانه دانه مي بوسي و بين آنها گم مي شوي و طنين بوسه هايت به هم گره مي خورند و يک جادوي عجيبي متولد مي شود که به آن مي گويند آهنگ، که ديگر نه محدود به زمان است و نه مکان، و فهميدنش نه محدود به لغات است و نه مستلزم زبان.

از انگشت بودن که خسته مي شوي، مي تواني روي آهنگ دراز بکشي و لم بدهي و چشمهايت را ببندي و با نوازش موجهايش مست کني و استراحت کني. يک بي وزني عجيبي است اين آهنگراني، که در آن آهنگ تو را به هر جهتي که دوست دارد مي راند و تو نه مي تواني و نه مي خواهي که خودت را نجات دهي. گاهي تو را روي هزار نُت رنگارنگ و سريع به هزار نُت ديگر مي کوبد، گاهي هم روي يک نُت تو را آنقدر بلند مي کند تا سرت گيج مي رود و از اوج شهوت براي نُت بعدي پرت مي شوي و تا وقتي که آن را نشنوي و وزنش را زير پاهايت حس نکني هيچ وقت به زمين نمي رسي.

مي داني، لذت، انواع مختلفي دارد. گاهي لذت روحي مي بري و شادابي. گاهي لذتي بدني را نجربه مي کني و مي خندي. گاهي ممکن است از هردو نظر لذت ببري ولي هيچ تغييري در چهره ات ندهي، فقط آرام و ملايم اخمهايت را باز کني. ولي لذت موسيقي از نوع ديگري است، چون هيچ حد و حدودي ندارد. وقتي مست مي شوي ديگر در خودت جا نمي شوي، نمي تواني اين همه جادو را با هم تحمل کني،اختيار زانوانت را از دست مي دهي، درد مي کشي، زجر مي کشي و اخم مي کني و مي خواهي از داخل بشکني و ريز ريز شوي و بريزي و تمام شوي.

چشمهايت را که در وسط هيچ کجا باز مي کني ديگر آن دو نفر را نمي بيني، ولي هنوز جادويي را که‌ آفريدند در فضا حس مي کني. تاريک است ولي عشقي را که از بوسه ء سيمهايشان منتشر کرده اند همه جا مي بيني. ساعتت را نگاه مي کني، کم کم به خودت بر مي گردي و دلت را - که هنوز متلاشي است - از وسط زمين جمع مي کني و مي روي خانه تا اگر بتواني بخوابي.

* خيلي بي خودي :

| | Comments (0)

* خيلي بي خودي :

خيلي ساده است ؛
من مي خواهم خودم باشم.
تو مي خواهي خودت باشي.

خيلي منطقي است؛
تو ساکتي و مي خواهي خودم بخواهم که با تو باشم.
من ساکتم و مي خواهم خودت بخواهي که با من باشي.

حالا خودم و خودت خيلي سالهاست که خيلي ساده و منطقي منتظر نشسته ايم؛
من از ترس اينکه اگر تو را براي هميشه بخواهم ديگر خيلي خودم نباشم،
و تو از ترس اينکه اگر هر چيزي من بخواهم را بخواهي ديگر خيلي خودت نباشي.

يک جاي کار خيلي غلط است؛
يک کمي بي خود شدن هم بد نيست.
من حاضرم کمي تخفيف بدهم، شايد تو مشتري شوي؛
من تصميم گرفته ام انقدر خودم نباشم، فقط براي اينکه تو راضي باشي.

خيلي دلم مي خواهد بروم از تمام «ما» ها بپرسم،
شما اول هر کدام تک تک خودتان شديد و بعد «ما» شديد؟
يا اول «ما» شديد و بعد کم کم هر کدام خودتان شديد؟

کار خيلي عجيب و غريبي است اين «ما» شدن،
که نه مي تواني از درستي انجامش خيلي مطمئن باشي،
و نه هيچ وقت مي تواني خيلي بي خيالش باشي...

اگر من رهبر بودم... ...سهم

| | Comments (0)

اگر من رهبر بودم...

...سهم مادرم را از بهشت همين حالا از خدا می گرفتم و بهش می دادم تا انقدر نگران نباشد...

اين هم يعنی بايد درِ اين وبلاگ را گل گرفت، چون نمی شود در آن هر چيزی نوشت، چون من هستم و يک مادر عزيز تر از جانم، که اصلا مهم نيست هر چه بگويد يا بخواهد منطقی است يا درست است يا غلط، همين است و جز اين نيست. چشم مادر.

* خاطره :‌ اگر حوالي

| | Comments (0)

* خاطره :‌

اگر حوالي نيمه شب روي لبه ء تخت من به پهلو دراز بکشي و بيرون پنجره را نگاه کني کوچه ء‌ پهني را مي بيني که درختهاي دو طرف آن را به دقت و در فاصله هاي منظم روي رديف گلهاي شب بوي کنار کوچه چيده اند. چراغهاي کوچک دو طرف کوچه تا پشت پيچ کوچه را روشن مي کنند، ولي نه‌ آنقدر که مهتاب را نبيني. همينطور که به آرامش اين منظره خيره مي شوي مي داني که يک چيزي کم است. همينطور فکر مي کني و مي بيني که اين منظره هم رنگ دارد، هم نور دارد، هم زندگي دارد، هم ساده است. خيلي که فکر کني ناگهان مي فهمي ايراد از چيست : اين منظره، خاطره ندارد.

چشمهايت را که ببندي چراغي را مي بيني که در دستت گرفته اي و غولش را بيرون کشيده اي و رو برويش ايستاده اي. غول چراغ هم شاخ دارد، هم دم دارد، هم غول آساست و هم سبز است و هم آبي است، فقط يک چيزي کم دارد. هيچ حافظه اي ندارد. سلام مي کني و حالش را مي پرسي و مي فهمي که هزاران سال است که در چراغي که در دست توست زنداني بوده است و تو نمي دانستي. مي فهمي که حالا که آزادش کرده اي مي تواني هر چه مي خواهي آرزو کني و تمام آرزوهايت را بي چون و چرا برآورده مي کند و فقط يک شرط کوچک دارد؛ که تو از هيچ آرزويي نمي تواني خاطره اي بسازي. مي شنوي که مي تواني در هر زماني هر کاري بخواهي بکني فقط آن را به ياد نمي آوري و هر چه بخواهي را در لحظه داري و در لحظه ء بعد هيچ حسي از آن نداري. کمي گيج مي شوي و کمي وقت مي خواهي تا بيشتر فکر کني.

همينطور با چشمان بسته به چيزهايي که آرزوي داشتنشان را داري خيره مي شوي و همه را يکي يکي تصوير مي کني که واقعي هستند و مال تو هستند و مي تواني آنها را لمس کني. خانه اي کوچک و تميز در حومه ء‌ همان شهر شلوغي که دوست داري و روبروي پنجره هاي همان نانوايي کوچکي که صبحها با بوي نان تازه اش بيدار مي شوي...به همه ء اينها فکر مي کني و به اين که از اينها هيچ خاطره اي نداري تا با کسي قسمت کني و همه را کنار مي گذاري.

به آدمهايي که دوستشان داري فکر مي کني که همه را در کنارت داري و مي تواني صداي نفس هايشان را بشنوي. به همان شوخيهاي قديمي مي خندي و با همان بهانه هاي قديمي دلگير مي شوي و دوباره با يک لبخند صميمي آشتي مي کني و همه را در آغوش مي گيري و گرم مي شوي. همه ء اشتياقت را حس مي کني و مي داني که بعد از اين لحظه هيچ چيزي از آنها به ياد نداري که به يادشان لبخند بزني، چون حافظه اي نداري. سرد مي شوي و کمرنگ مي شوي و توي خودت گم مي شوي.

به دنيا فکر مي کني و کارهايي که دوست داري فکر کني مي تواني براي بهتر شدنش انجام دهي. فکر مي کني به کساني که نياز دارند در مقابل هيچ چيز کمک مي کني. کودکي را از مرگ نجات مي دهي و گرسنه اي را سير مي کني و آنقدر اين کارها را تکرار مي کني تا به خودت ثابت کني خودخواه نيستي و خوبيها را براي همه مي خواهي و مي داني که اگر اينها را به خاطرت نسپاري و نداني که تو هيچ خيري به هيچ انساني نرساندي هيچ حسي براي ارضاي خودت نداري.

همينطور با چشمان بسته به همه ء اينها فکر مي کني و خسته مي شوي و از غول چراغ عذر مي خواهي که هيچ آرزويي برايش نداري. به او شب بخير می گويی و چشمانت را باز مي کني و منظره ء کامل آن سوی پنجره را مي بيني و آرزو مي کني روزي برسد که منظره ء زيباي پشت قاب پنجره ات پر از خاطره باشد. اينبار که چشمانت را ببندي چراغي را مي بيني که ديگر احتياجي به آن نداري. آن را کنار می گذاری و به ياد آنهايي که دوستشان داري لبخند مي زني و به خاطرِ خاطره هايت خدا را شکر مي کني وآرام مي خوابي.

* عشق و نفرت :

| | Comments (0)

* عشق و نفرت :

می دونی از چی متنفرم ؟ از اينکه وقتی شيرکاکائوم داره تموم می شه تازه می بينم با اينکه خير سرم کلی هم زدم نصف اين پودره خاک بر سر رفته چسبيده ته ليوان اصلا هم قاطی نشده هر چقدر هم تکونش می دی انگار نه انگار. مثل سگ حرص می ده.
می دونی عاشق چی هستم ؟ اينکه وقتی شيرکاکائوم تموم شد اون پودرای پدر سوخته ء تهش رو با انگشت بمالم به نَمِ در و دیوار ليوان بعد ليس بزنم. وای که چه حالی می ده.

* شبنم : چشمات رو

| | Comments (0)

* شبنم :

چشمات رو سفت ببند. خوب گوش کن. مي شنوي؟

چيک و چيک و چيک ، اشکاي کوچيک ،
از چشماي تو ،‌ دونه به دونه ، مِثِ دونه هاي شبنم ، ريختن و شدن يه رودخونه.
رودخونه دلش خونه نمي خواست ، ابر مي خواست ، هوا مي خواست ،
به جاي يک تخت قشنگ ، زير سقف خونه مون ، دلش مي خواست بره برسه به آسمون ،
ستاره ها رو برداره ، بياره تو چشمات بذاره.

يه روز که خورشيد خانومي، خسته شد و خوابش گرفت ، رفت و پشت کوه افتاد،
رودخونه ء کوچولوي ما تو دلِ شب بي سر و صدا راه افتاد.

رودخونه ء کوچولوي ما يه دل ِ کوچيک‌ِ بلوري داشت.
نه خورده داشت ، نه سنگ داشت ، نه شيشه داشت ، نه رنگ داشت ،
نه شور بود ، نه تنگ بود ، نه سوخته بود‌ ، نه تلخ بود و نه خاکي روش نشسته بود.

رودخونهء ما تو دلِ کوه پيچيد و پيچيد و تمام صخره ها رو ديد،
به هر کدوم که مي رسيد، دلِشو مي ذاشت تو دستش، نشونيِ راه مي پرسيد.
ولي مي دوني ، صخره ها حرف اونو نفهميدن،
هر کدوم تا شنيدن رودخونه مي خواد کجا بره فقط بهش مي خنديدن.
رودخونه ء ما دونه به دونه ، ريز و درُشت ، دلِ همه شون رو شست،
رودخونه ء ما فکر مي کنه هيچ کسي قصدش بد نيست ،
دَِلِش مي گفت خوب معلومه کسي که راه نمي ره نشونيِ راه بلد نيست!

صبح روز بعد رودخونه ء ما رفت و رسيد به صحرا.
صحرا دِلش کويره ، ماسه داره ، موش داره ، مار داره ،
يه جاهايي هم که گُل داره ، زير گُلاش خار داره.
ماسه ها نه خودشونو تکون دادن ، نه راه بهش نشون دادن.
کِشون کِشون رودخونه ء ما دِلشو کشيد رو ماسه ها.
رودخونه دلش خط افتاد ، ولي غلط و درست ، تمام ماسه ها رو شُست.
آخه مي دوني ، رودخونه ء ما تا اون موقع هيچ دشمني نداشت.
دلش هنوز فکر مي کنه همه چي رو مي شه دوست داشت.

غروب که شد رودخونه ء ما رسيد کنار دريا.
خورشيد خانوم که خسته شد، چشماي سرخش بسته شد،
يواش بواش هِلک و هِلک ماه بزرگ و مهربون،
ستاره ها رو دونه به دونه روشن کرد، چسبوندشون کنج سقف آسمون.
سفره ء قلب دريا، پر از عکس ستاره شد.
از شوق و ذوق دريا ، رودخونه ء کوچولوي ما قلبش هزار پاره شد.
رودخونه ء کوچولوي ما به آرزوش رسيده بود.
آخه مي دوني، اون تا حالا هيچ عکسي از ستاره ها نديده بود.
دلش مي گفت هر جايی نور فراوونه، حتما ستاره بارونه.

صبح روز بعد رودخونه ء ما گم شده بود تو دريا.
دنبال سقف آسمون ، دنبال ماه مهربون ، هي دنبال ستاره گشت.
رودخونه ديگه هيچي نداشت؛ نه ستاره، نه آرزو، نه راه پيش، نه برگشت.
دلش مي گفت اگر حواسش جمع بود، ستاره هاش گم نمي شد.
آخه مي دوني، رودخونه که مطمئن بود ستاره ها رو ديده بود با هيچي آروم نمي شد.

تو فکر يک راه فرار، رودخونه ما گريه کنون اشک ريزون رفت و رسيد به آبشار.
گرومب گرومب از اون بالا خودش رو کوبوند به صخره ها.

یادته یه روز رودخونه ء ما یه دل کوچیک بلوری داشت؟
رودخونه دلش شکسته بود. تلخ بود و خسته بود.
دلش حالا خط خطی بود. هزار سنگ و شیشه داشت .
گُل قلبِ رودخونه، مث يک بوته ء خار ، نه ساقه داشت نه ريشه داشت.
حالا ديگه قلب رودخونه هيچ جايی رو نمی شوره.
رودخونه ديگه هيچ کسی رو دوست نداره، دل کوچيکش واسه شُستن زيادی شوره.
رودخونه هنوز فکر مي کنه ، دريا دوستش نداشته.
آخه مي دوني،
دلش مي گه دريا اگر دوستش داشت، ستاره هاشو هيچ وقت از تو دلش ور نمي داشت.

قصه شون رو شنيدي؟ همه مون همينيم، بيخودي دنبال خاطره ء يه عکس نگرد. از اينجا فقط کافيه بالا رو نگاه کني تا ستاره بياد تو چشمات. پاشو جمعشون کن...