past entries: March 2003 Archives
* نوروز :
آزمايش مي کنيم...
يک...دو...سه...
سومين بهاري است که بي عيدي را آزمايش مي کنيم.
عيد، بوي خيس سنبلهاي تجريش بود با طعم گلاب.
عيد، شيطنت هاي ماهي قرمز زنداني بود در کيسه ء آب.
عيد، زرد بود و قرمز بود و سبز و نارنجي.
عيد، مادربزرگم بود و عيدي ِ لاي کتاب.
در اين جايي که من هستم،
زندگي يعني کارِ بي درنگ؛
آزادي يعني جنگ؛
و عيد، يعني خاطره ء هفت سين و شايد يک آهنگ.
پروردگارا،
شکر مي گويم تو را،
و از تو مي خواهم :
سلامتي براي خانواده ام ،
پشتکار براي خودم،
سربلندي براي مردمان هم ميهنم،
و ...
( هر چه خواستم، نشد که خودم را نگه دارم!)
و ادنکي شعور، براي رئيس جمهور کشوري که در آن زندگي مي کنم.
* امشب :
پسرک طبق عادت هر شب پنجره را بست تا براي خواب آماده شود. معمولا صبر مي کردم تا چراغهاي کوچک کفاشي آن سوي خيابان خاموش شوند و بعد پنجره را مي بستم. پيرمرد کفاش از دو روز پيش کرکره هاي دکانش را بالا نکشيده است، و وقتي که پسرک دليلش را از مادربزرگ پرسيد در جواب شنيد که ظاهرا تا مدتي کسي به جايي نمي رود که کفش لازم داشته باشد. مادربزرگ هم نمي دانست پير مرد کي دوباره کرکره ها را باز مي کند، و من مطمئن بودم که پيرمرد هيچگاه باز نمي گردد، ولي هيچ دليلي براي اطمينانم نداشتم. بر خلاف هر شب، سکوت خيابان فقط با ماشينهايي که گاه و بيگاه به سرعت از زير پنجره مي گذشتند شکسته مي شد. نه صداي پچ پچ رهگذران را مي شنيدم، نه جيغ کرکره هاي کهنه اي که پايين کشيده مي شدند و نه فرياد دستفروشان دوره گردي که راه رهگذران را سد مي کردند.
پسرک ملافه را روي خودش کشيد و مثل هر شب منتظر شد تا مادربزرگ با ليوان آب از آشپزخانه بيايد و لحاف سنگين را روي بدن کوچکش بالا بکشد و داستان آن شب را آغاز کند. معمولا لازم نبود صدايش کنم، ولي آن شب از صبر کردن خسته شدم؛ چون دوست نداشتم از جايم بلند شوم تصميم گرفتم داد بزنم (مي دانستم دوست ندارد) که بالاخره سايه ء سنگينش را در قاب در ديدم.
ليوان آب را آرام کنار پسرک گذاشت ( چون دستش مي لرزيد خيلي مي ترسيد ليوان را بياندازد ) ، لحاف سنگين را بالا کشيد، گوشه هايش را زير بدن کوچک پسرک محکم کرد (مي دانست دوست دارد) ، زير لب خدا را شکر کرد و کنار پسرک ساکت نشست. ترسيدم که نخواهد داستان بگويد؛ معمولا وقتي که لحاف را زير گردنم مي کشيد داستان را شروع مي کرد، وقتي که چيزي نمي گفت مي خواست زود برود، گاهي مي گفت فردا مهمان داريم، گاهي هم براي دعا مي رفت، ولي من هميشه فکر مي کردم خسته است و حوصله ام را ندارد. مادربزرگ چيزي زير لب گفت و دستي بر سر پسرک کشيد.
مي خواستم چيزي بگويم که بالاخره شروع کرد. مادربزرگ گفت امشب شب مهمي است. گفت عراقيها امشب را هيچ وفت فراموش نخواهند کرد. مي دانست من داستانهاي جنگلي را بيشتر از تاريخ عراق و زندگي مردم شهر دوست دارم، ولي از ترس اينکه داستان نگويد حرفش را قطع نکردم. به پسرک گفت وقتي که مرد شد بايد هميشه براي خودش تصميم بگيرد، و نگذارد کسي صلاحش را برايش تعيين کند. مي گفت از زماني که يادش هست هميشه کس ديگري براي ما عراقيها تصميم گرفته است. پسرک شنيد که سالها قبل آدمهايي که آن سوي دنيا پول زيادي دارند تصميم گرفته اند که عراق بايد به يکي از همسايه هايش حمله کند، و آنها هم همين کار را کردند. به من مي گفت روزي رييس جمهورمان تصميم گرفته است که به همسايه ء ديگري حمله کنيم، و ما هم کرديم. مي گفت آدمهاي آن سوي دنيا تصميم گرفتند که ما اشتباه کرده ايم، و ما را عقب راندند. پيشاني پسرک را بوسيد و موهاي سياهش را نوازش کرد و گفت امشب يک بار ديگر آدمهاي آن سوي دنيا براي ما تصميم مي گيرند که صلاحمان چيست. من مطمئن نبودم که همه ء حرفهايش را مي فهمم، ولي مطمئن بودم که از چيزي ناراحت است.
پسرک امشب نمي تواند بخوابد. من هيچ وقت پايان داستانهاي مادربزرگ را يادم نيست، حتي مطمئن نيستم که پاياني دارند، چون هميشه يک جايي آن وسطها مي خوابم. پسرک فکر مي کرد در چشمان مادربزرگ اشک هم ديده است. من فردا به مدرسه نمي روم، چون چند روزي به دليل جنگ تعطيل است. پسرک به حرفهاي مادربزرگش فکر مي کرد، که چرا تصميم گرفتن انقدر چيز مهمي است. يادم هست که هميشه تصميمهاي من را مادربزرگ مي گرفت. مادربزرگ هميشه مي گفت يک روز بزرگ مي شوم و تصميمهايم را خودم مي گيرم. پسرک تصميم گرفت از فردا نگذارد تصميمهايش را مادربزرگ بگيرد. من ديگر بزرگ شده ام، مي خواهم خودم تصميم بگيرم. پسرک فکر کرد... من دلم مي خواست... پسرک تصميم گرفت... من فردا مي توانم... پسرک... من... پسرک... من... پسرک...**
* دوشنبه :
روز دوشنبه آقاي کارمنديان راس ساعت شش و چهل و پنج دقيقه ء بامداد با زنگ تلفن دستي - که براي جلوگيري از خرابي باتري فقط دو شب در ميان آن را شارژ مي کند و درنتيجه هيچ وقت باتري ندارد و صدايش از ته چاه در مي آيد- بلند شد و پس از اينکه تلفن را خاموش کرد و پيراهنش را پوشيد و قهوه جوش را روشن کرد و پيراهنش را در آورد و لُخت شد و شير آب سرد را روي سرش باز کرد موفق شد چشمانش را راس ساعت شش و پنجاه و دو دقيقه باز کند.
آقاي کارمنديان موفق شد يک دقيقه زودتر از قطار - يعني ساعت هفت و سي و شش دقيقه - به ايستگاه برسد و با سري بالا و ظاهري آرام به تمام چهره هاي غريبه ء مسافران در جستجوي دو صندلي خالي لبخند بزند، مسلما آقاي کارمنديان مي داند که در قانون قطار نوشته اند تا زماني که صندلي خالي وجود دارد هيچ کس کنار ديگري نمي نشيند، فقط لبخند مي زند و مي گذرد تا راس ساعت هفت و چهل و يک دقيقه در يک صندلي خالي کنار پنجره - که البته کنار يک صندلي خالي ديگر است - فرود بيايد.
آقاي کارمنديان در حالي که با دست راست فنجان قهوه اش را - که حالا ديگر اصلا داغ نيست - نگه داشته است با دست چپ کتاب داستان جيبي اش را روبرويش نگه داشته است و سعي مي کند به هيچ چيز ديگري غير از کتابش توجه نکند. آقاي کارمنديان نه به صداي بلند موسيقي دختر مدرسه اي صندلي عقبي گوش مي کند ، و نه به قطر خامه ء شکلاتي روي دونات پيرمردي که در سمت ديگر قطار نشسته است زِل مي زند.
آقاي کارمنديان - که حالا يک خانم بغل دستي هم دارد - دقيقا بعد از بيست صفحه کتابش را مي بندد، چون مي داند که تا چهار دقيقه ء ديگر بايد از قطار پياده شود. خانم بغل دستي بليتش را به سمت خارج از صندلي نگه داشته است و توجه آقاي کارمنديان را به مامور کنترل قطار در انتهاي کوپه- که حداقل ده دقيقه طول مي کشد تا به اين رديف برسد - جلب مي کند. آقاي کارمنديان با يک لبخند دلنشين از خانم بغل دستي مي خواهد به او اجازه ء خروج بدهد و بر خلاف دو دقيقه اي که آقاي کارمنديان براي وي در نظر گرفته بود متوجه مي شود که خانم بغل دستي موفق شده است پس از تنها سي و هفت ثانيه راه را کاملا باز کند. حالا آقاي کارمنديان مي تواند هر قدمش را پنج اينچ کوتاهتر کند چون مطمئن است براي رسيدن به در ِخروجي وقت کافي دارد.
آقاي کارمنديان مي داند که - فقط چون پول خرد کافي به همراه نداشته است - در پارکمتر دو ساعت کم پول ريخته است و آمادگي لازم را براي ديدن يک برگه ء سفيد رنگ زير برف پاک کن ماشينش در ايستگاه قطار دارد. آقاي کارمنديان با نديدن برگه ء سفيد رنگ با لبخند بزرگي دندانهايش را به نمايش عموم مي گذارد و با روحيه اي دو چندان راس ساعت هشت بيست و يک دقيقه از پارکينگ خارج مي شود.
آقاي کارمنديان آخرين قطره ء سرد قهوه را سر مي کشد، عينک آفتابي اش را در گيره ء مخصوص بالاي سر راننده - که در يکي از کنفرانسهاي علمي از روي ميز يک شرکت بين المللي برداشته است - مي گذارد، گوشه هاي لبخندش را در آينهء سمت راننده مرتب مي کند و دقيقا راس ساعت هشت و سي دقيقه ء بامداد داخل ساختمان شرکت مي شود تا يک هفته ء موفق ديگر را به آخر برساند.
آقاي کارمنديان بسيارخوشحال است ؛ او مي داند که دقيقا دوازده ساعت ديگر مي تواند در حين تماشاي اخبار يک آبجوي خنک بخورد و دقيقا صد و چهل و چهار ساعت ديگر يک صبح دل انگيز بهاري ِ ديگر را در رختخوابش تجربه خواهد کرد و دقيقا دوهزار و سيصد و پنجاه و چهار ساعت ديگر براي يک تعطيلات سه روزه به پيک نيک مي رود و ...
...you know I was listening to npr's report on new magnetic weapons, and I was thinking maybe this war is just an excuse to try such cool new toys out there, and then I was thinking it's gonna be just like a virtual reality game for them, only it's not virtual anymore...
* ديوانه :
مرد ديوانه اي را مي شناسم که هميشه درحال حرف زدن است. گويا روزي دستي در دانش کلمات داشته است؛ جملاتش هر چقدر بي ربط و بي معني، ولي اغلب کلماتي خوش آهنگ و دلنشين بکار مي برد. گاهي رهگذري به هواي کلماتش به کنارش مي نشيند و مدتي به حرفهايش گوش مي کند تا بفهمد که مردک ديوانه است و جملاتش هيچ مفهومي ندارند. گاهي نيز در يک بعدازظهر آخر هفته چند نفري دورش جمع مي شوند و با اراجيف ديوانه همدردي مي کنند و از ترس اينکه کسي بفهمد که هيچ چيز نمي فهمند دائم سرهايشان را تکان مي دهند و سکه اي در فنجان قهوه ء ديوانه مي گذارند و مي گذرند و مي روند. مرد ديوانه نه با رهگذران تنها سخني دارد، نه با گروه جاهلاني که عقلشان را به يک پول سياه مي توان خريد. مرد ديوانه هميشه حرف مي رند، با چه کسي؟ نمي دانم.
مرد ديوانه از همه چيز مي گويد. از عشق مي گويد که چقدر پاک است و قشنگ است و به هيچ چيز نمي توان آن را خريد، ولي آنرا به يک لحظه ء لذت فروخته است. از خدا مي گويد که در کتابها داناترين است و توانا ترين و بزرگترين، و ديده است که در کوچه هاي تنگ و تاريک شهر جا نمي شود. از دروغ مي گويد، که زشت است و کريه است و ويرانگر، و با آن قصري شيشه اي از آرزوهايش ساخته است. از ثروت مي گويد، که به پشيزي نمي ارزد و تمام زندگي اش را در جستجوي آن بوده است.
مرد ديوانه گاهي ادعا مي کند آهنگساز است، ولي سازي ندارد. گاهي مي گويد نقاش است، ولي رنگي ندارد. گاهي مي گويد معلم است، فقط کتابي ندارد. گاهي هم پزشک است که دارويي ندارد. گاهي هم به خودش مي آيد، و مي گويد او هم انسان است، فقط عقلي ندارد.
مرد ديوانه براي سؤالات ديگران هميشه جواب دارد، ولي هيچ پاسخي براي پرسشهاي خودش ندارد. مرد ديوانه مطمئن است که به هيچ کس غير از خودش شکي ندارد. مرد ديوانه تنهاست و دوستان زيادي دارد.مرد ديوانه سالها به مدرسه رفته است، ولي سوادِ خواندن ندارد. مرد ديوانه کتاب هم نوشته است، ولي سوادِ نوشتن ندارد. مرد ديوانه شعر هم گفته است، از تمام دردهايي که ندارد.
مرد ديوانه اي را مي شناسم، که در گوشه ء چشم من جا دارد. هرصبح که چشمهايم را باز مي کنم در نگاه من است، و هر شب که چشمهايم را مي بندم به من مي گويد که مدتهاست مي خواهد با من صحبت کند، فقط حرفي ندارد.
* آرزوهاي بزرگ :
آرزو داشتم يه ويلاي قشنگ تو شمال بخرم...خانه دريا زيادي شلوغ شده بود...خزرشهر هم ديگه مثل قديم نبود. دلکده خيلي خوب بود ولي يه کم کوچيک بود. بدم نمي اومد تو جنگل يه جايي بخرم. آرزو داشتم يه رنج رور بخرم...از اين جديدا که اتاقش عين قديمياس. به نظرم خيلي با کلاسي بود که آدم يه ماشين آخرين مدل داشته باشه که اتاقش با ماشيناي قديمي هيچ فرقي نکنه.
آرزو داشتم تو يه گروه کوچيک خواننده بشم. آرزو داشتم براي شعرهاي خودم آهنگ بسازم و تو يه کافه ء خيلي کوچيک و تاريک برنامه اجرا کنم و يه سري مشتري خيلي فقير داشته باشم که هر شب بيان بعد از اينکه دوتا نوشيدني خوردن عين دودکش جلوي من سيگار بکشن و آخرشب بهم لبخند بزنن و هيچي ندن و برن.
آرزو داشتم برم سفر . يه کوله پشتي بردارم و برم لب جاده ببينم ماشين براي کجا گير مياد. يه مدت با يه چوپان آشنا بشم که سالهاست داره سعي مي کنه که بفهمه اين گرگه کي مياد يکي دوتا گوسفندش رو مي بره. بعد از اينکه ماههاهر روز بعد ازظهر بعد از نون و نمک و روغن براي من از قدرت خالق و زکاوت مخلوق و قانون طبيعت تعريف مي کنه من متوجه بشم که هيچ گرگي در کار نيست، و کار کار ِ پسر کوچيکشه که چون خيلي دوستش داشته نياوردتش سر زمين و گذاشته مدرسه درس بخونه.
آرزو داشتم آدم بشم...
يه روز همه ء وسايلم رو ريختم رو آرزوهام و همه رو چپوندم تو دو تا چمدون و رفتم فرودگاه. هواپيماش خيلي بزرگ بود، ولي بازم آرزوهاي من توش جا نشد. بهم گفتن اضافه بار دارم. هر چي التماس کردم فايده نداشت. همه آرزوهام رو در آوردم و دادم مامان اينا برگردونن بذارن زير تختم. فقط آخريش جاشد، ولي اونم يه جايي تو اين اثاث کشي ها و اين در و اون در زدنها و درس و کار و بدبختي گم و گور شد. حالا اگه وقت کردم مي خوام برم يکي ديگه از آرزو هام رو بيارم...اگه وقت کردم حتما مي رم...حيف که وقت ندارم...ولي يه روزي ميرم...
* زيرنويس :
درست ميشه. تمام اين شَکهايي که الان داري درست ميشه. يه روز مي رسه که ديگه
عادت مي کني.به تمام اين چيزهايي که نمي دوني عادت مي کني. يه روز ديگه هيچي
تو دنيا هيچ غمي نداري. بالاخره مي فهمي که براي چي زنده اي، مي فهمي دلت چي
به تXمت هم نيست. ديگه برات مهم نيست واسه چي زنده اي، دلت مي خواد فقط
مي خواد. تو هم بزرگ ميشي و عقلت به همه چي مي رسه و همه رو مي فهمي.
بگذره. تو هم خسته ميشي از تلاش براي فهميدن، و همه چي رو قبول مي کني.
تو هم سرو سامون پيدا مي کني. خونه و خونواده به هم مي زني و واسه خودت کسي
مثل همه دلت رو به هرچيزي خوش مي کني. انقدر وقتت رو پر مي کني که ديگه فکر
مي شي، برو بيا پيدا مي کني، بالاخره آدم مي شي. ديگه از هيچي نمي ترسي. ديگه
نکني. مي شي عين همه آدمهاي معموليِ دنيا. هيچي براي از دست دادن نداري.وقتي
با چيزاي کوچيک خوشحال نمي شي،و مي ري دنبال هدفهاي بزرگ، تا بتوني باهاشون
ديگه هيچي خوشحالت نمي کنه به هر چي که داري شک مي کني، فکر مي کني هر
خودت و خونوادت رو خوشبخت کني...
چي داري بده و هر چي نداري خوب...
آره...يه روز همه چي درست مي شه؛ و تو هم همه اين حرفها رو به بقيه مي زني...
آره...سريع به همين وضع عادت مي کني؛ و مثل همه، همين اداها رو در مياري...
* چرا؟!
چون خوشگلي...
چون قدت بلنده...
چون موهات کمنده...
چون چشمات سياهه و لبات مي خنده.
چون عاقلي...
چون مدرسه رفتي...
چون دروغ نمي گي...
چون هميشه حرفاي دلت رو گفتي.
چون قلبت بزرگه...
چون مهربوني...
چون خيلي مي فهمي...
چون براي عشقم يه سايه بوني.
چون حرفات قشنگه...
چون هميشه مستي...
چون از خواب من سبکتر هستي...
چون اين همه سال به پام نشستي.
بسه؟ نه؟
اصلا مي دوني چيه؟ چون دلم مي خواد...همين.
