past entries: October 2002 Archives

* صبوحي : « تو

| | Comments (0)

* صبوحي :

« تو ثروتمند نيستي ، مگر آنکه چيزي داشته باشي که با پول نتوان خريد. »

- گارت بروکس

* صبوحی : « هر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« هر کسی می تواند به راحتی عصبانی شود ؛ اما عصبانی شدن در برابر شخص مناسب، در حد مناسب، در زمان مناسب، با هدفی مناسب و با شيوهء درست در قدرت هر کسی نيست؛ کار مشکلی است. »

- ارسطو

* در باب يک افسانه

| | Comments (2)

* در باب يک افسانه :

داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛

يادت هست از گربه ء باغچه مان ترسيدي‌؟
يادم هست گربه را ترساندم ؛
و به تو قول دادم ،
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
يادم هست با چشمان سياهت
- که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي ، و به من خنديدي.

يادت هست مجنون شدم؟ يا فرهاد ؟
از روزي که يادم هست تو ليلي بودي؛
و هنوز هم هستي ، و تا ابد خواهي ماند.
يادم هست ظرفم را که شکستي ،
بر بيستونِ دلم حک کردم :
عشق را بايد کُشت،
يا با دروغ ، از روبرو ، يا با خيانت ، از پُشت.
پس از آن روز،
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » ارزشي داشت، و نه عشق معني مي داد.

يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛ من تمساح نبودم ، يا بودم ؟
يادم هست که يک بار خيانت کردم ،
و يک عمر دروغ گفتم ،
و تو فهميدي ،
و دلت نشکست ،
خُرد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت.
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتي ، نه به چشمانم اعتماد داشتي.

يادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛ يا نگفتي؟ يادم نيست.
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند ،
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند.
اشکهايم که تمام شد، دلم پر از خالي شد، خام شد.
مي داني ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدي راحت مي شود.
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود ،
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود.
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم ،
ولي تا ابد مي دانم ،
بد ترين روز زندگي ام همان روزي بود که تصادف کردم ،
و به تقدير ايمان آوردم ،
وقتي تو دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدي.

يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيرهن سفيدت را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو؟ يادم نيست.
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي ،
و برايم بهترين آرزوها را کردي ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
و باز مرا بوسيدي ، و به سوي اقيانوس ديگري رفتي.
شايد اگر داستان ما افسانه نبود،
همين جا پيش من مي ماندي ، و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي.
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود ،
و تو - فرشته ء زيباي من - باز هم زشتي هاي مرا ديدي.

يادت هست چند ماهي حرفهاي مرا از دهان ديگري شنيدي؟
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛ يا از دست تو هم؟ يادم نيست.
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم.
و چه مرزهايي که شکست ،
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدي.

اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است ،
ولي امروز تو باز هم به من رسيدي ، يا من به تو رسيدم ، واقعا نمي دانم.

حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزي نمي گوييم؟
مي داني،
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟

داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :‌
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.

* صبوحی : « معمولا

| | Comments (0)

* صبوحی :

« معمولا هيچ کس نمی فهمد که بسياری ، انرژی زيادی صرف می کنند تا در حد امکان « عادی » بمانند.

- آلبر کامو

*‌صبوحي : « کمال ،

| | Comments (0)

*‌صبوحي :

« کمال ، اين نيست که چيزي براي بدست آوردن نمانده باشد، بلکه وقتي است که چيزي براي از دست دادن نمانده باشد.»

- آنتوان دو سنتگزپري

* در باب زندگي :

| | Comments (0)

* در باب زندگي :

زندگي ، کوچه ء بن بستي است که ته ِآن ريده اند.

چند سالي بود که ديگه تولداش رو جشن نمي گرفت. امسال هم جشني در کار نبود. با لباس زير نشسته بود جلوي صفحه بزرگ تلويزيون و تند تند کانال ها رو عوض مي کرد و تو تمام تصويرهايي که پشت سر هم عوض مي شدن دنبال نقطه هاي زرد مي گشت تا بهشون زل بزنه. اگه زنش خونه بود حتما بهش غر مي زد که چرا قوطي هاي خالي و نيمه خالي آبجو روي ميز بلوط رو پر کرده؛ يا چرا روزنامه ها کف نشيمن پخش شدن، يا چرا صداي تلويزيون انقدر بلنده ... تا وقتي بچه ها خونه بودن صداي همه چي تو صداي آهنگاشون گم مي شد، .ولي الان مدتها بود که اگه صداي تلويزيون نبود مي شد صداي جير جيرکهاي درختهاي باغچه رو هم شنيد. چيزايي که زندگيش رو براي رسيدن بهشون صرف کرده بود خيلي با اوني که فکر مي کرد فرق داشتن، و مطمئن بود اگه تلويزيون و کاناپه و ميز و چراغها و خونه هم پا داشتن حتما از کنارش دور مي شدن.

روي کانال هزار و صد و يازده وايساد. تمام صفحه زرد بود. دکمه ء زرد روي کنترل رو زد و وقتي صفحه باز شد رفت توش و وسط زردي خوابيد...و خشک شد...و زرد شد...و مرد...و بعد کانال عوض شد...

زندگي، منشوري است در حرکت دوار.

از وقتي تلويزيون اختراع شد هيچ کس براش مهم نبود که برنامه ء يک کانال بخصوص چيه...به جاش همه دلشون مي خواسته در هر لحظه بدونن اون يکي کانال الان چي داره و هي کانال رو عوض مي کنن...واسه همين هم کانالهاي جديد هيچ برنامه خاصي نشون نمي دن،..تصاوير رو پشت سر هم پخش مي کنن، بدون اينکه منظور خاصي داشته باشن. در حقيقت همه شون به اندازه هم بي معني و بي رنگ و بي منظور هستن. ولي اگه کنترل دست تو باشه مي توني با عوض کردن به موقع تصويرها ازشون يک فيلم بسازي که هم رنگارنگ باشه، هم معني بده ، هم منظور تو رو برسونه. رو هر کانال بيش از حد بموني حوصله ات سر ميره...و از هر کانالي زود بگذري يک حس موذي کنجکاوي بهت مي چسبه و براي برگشتن و ديدن تصوير بعدي حاضري هر کاري بکني و در عين حال مي دوني که حتي اگر به همون کانال برگردي براي ديدن تصوير بعدي خيلي دير شده...

دوباره کنترل رو دست خودش گرفت. دستش رو گذاشت رو دکمه ء مثبت و همونجا نگه داشت...نارنجي...قرمز...انگشتش سوخت...دکمه ء مثبت رو ول کرد و انگشتش رو چسبوند به دکمه‌ ء منفي...نارنجي...زرد...سبز...آبي...نيلي...بنفش...بازم دستش سوخت...دوباره دستش رو برداشت...حالا دونه دونه مثبت رو فشار مي داد...آرام آرام...نيلي...آبي...ســـــــــــــــــــــــــــــبز...همون وسط وايساد...وسط همه رنگها... وقتي سوزش قرمز و تندي بنفش رو ديده باشي وسط سبز خيلي دلچسبه...ديگه دلش نمي خواست کانال رو عوض کنه...همون وسط موند...وسط سبز...

زندگي، تر شدن پي در پي...زندگي آب تني کردن در حوضچه ء اکنون است.

کنترل زياد باتري مصرف نمي کنه. ميشه باتري کهنه هم توش گذاشت، ولي ممکنه دکمه هاش خراب شه...بالاخره بعضي وقتها باتريش تموم ميشه و ديگه هر چقدر هم دکمه هاش رو محکم فشار بدي کار نمي کنه. اينجور موقعها ديگه کانال به اين راحتيها عوض نمي شه...بايد صد بار اين دکمه ها رو بزني...تازه وقتي هم ميشه معلوم نيست به کدوم کانال عوش ميشه...اگه ديدي کنترل کار نمي کنه و نمي توني بري رو کانالي که دلت مي خواد، خيلي هم زور نزن کانال رو عوض کني...اصلا معلوم نيست از ايني که هست بهتر بشه...همون جا بمون...اگه خودت نمي توني باتريش رو عوض کني صبر کن يکي بياد کمکت کنه...وقتي هم باتري يکي ديگه تموم شده بهش کمک کن...هيچ کس نمي دونه باتريش کي تموم ميشه...

کنترل رو گذاشت کنار. از صفحه سبز تلويزيون اومد بيرون و تلويزيون رو خاموش کرد. پاشد يه دوش گرفت و روزنامه ها رو ريخت دور و قوطي ها رو جمع کرد. کفشهاي ورزشي سفيدش رو پوشيد و سوئيچ ماشين رو برداشت. صداي ضبط رو تا ته بلند کرد و پاشو محکم گذاشت رو گاز و انقدر تو اتوبان تاريک شب گاز داد تا منفجر شد و ريز ريز شد و هر ذره اش به يه طرف آسمون رفت و به يه تيکه سقف آسمون چسبيد و درخشيد و تيکه بزرگش عين يه قرص ماه آسمون شب رو تا ابد روشن کرد.

*‌ در باب تفنگ :

| | Comments (0)

*‌ در باب تفنگ :

:: تعداد ساليانه قتل با اسلحه ء گرم در :

- آلمان : ۳۸۱
- فرانسه : ۲۵۵
- کانادا : ۱۶۵
- انگليس : ۶۸
- استراليا : ۶۵
- ژاپن : ۳۹
- ايالات متحده آمريکا : ۱۱،۱۲۷

به خدا من هم مي دونم که آمار اسم محترمانه ء دروغه، ولي من از همينجا ارادت و اخلاص خودم رو خدمت حضرت مايکل مور اعلام مي کنم و بلند داد مي زنم عزيزم تو دروغاتم قشنگه!

تا حالا من هيچ فيلمي نرفته بودم که نه سکس داشته باشه نه ماشين بازي نه عنکبوتِ مريخي ولي بازم بعد از سه هفته هنوز سالن سينما رو پر نگه داره که هيچي، وقتي که تموم ميشه مردم براش دست هم بزنن!

من سه روز پيش اين فيلم رو ديدم و هنوز تو کفم! تو کف اينکه چقدر راحت ميشه تو اين مملکت راديو و تلويزيون و پليس و ارتش و رئيس و جمهور و ... رو در يک فيلم مستند به گه کشيد! انقدر من اينجا حالم از اخبار و راديو و تلويزيون به هم مي خوره خيلي برام سخته باور کنم که اين فيلم هم يک شوي سياسي ديگه در حمايت جبهه ء مخالف بوش نباشه...ولي حتي اگه اون هم باشه تا حد مرگ به من حال داد...يک ارگاسم روحي کامل بود! مايکل جون، دمت گرم!

آقايون و خانمهاي عزيزي که وسع اينترنتشون مي رسه يک کليک بفرمايند و History of America رو تماشا کنند و کف کنند! بقيه ء قطعاتش هم معرکه است...

* صبوحي : « خداوند،

| | Comments (0)

* صبوحي :

« خداوند، بازيگر يک تئاتر کمدي است که تماشاگرانش آنقدر ترسيده اند که نمي توانند بخندند. »

- ولتر

* در باب کاريابي :

| | Comments (0)

* در باب کاريابي :

از کليه دوستاني که به زبان انگليسي مسلط هستند خواهشمندم در ترجمه ء اين دو جمله به اين بنده حقير کمک کنند. در هفته هاي اخير بنده طي تلاش مذبوحانه ء خود براي يافتن کار ، به کرات با اين دو جمله برخورد کرده و گيج و گلوله شده ام.

لطفا برداشت خود را از اين دو جمله بنويسيد :

This is an equal oppertunity company. US citizenship required.

درضمن به دليل نامعلومي من را ياد مرحوم جورج اورول مي اندازد که در جايي فرمود :

All animals are equal. But some animals are more equal than the others.

حيف که من زبان انگليسي ام ضعيف است. وگرنه حتما معني اين جمله ها را مي فهميدم...

* صبوحي : « پدر

| | Comments (0)

* صبوحي :

« پدر بزرگم يک بار به من گفت که انسانها دو دسته اند : دسته اي که کار مي کنند و دسته اي که کار را به خود نسبت مي دهند. به من گفت که سعي کنم در دسته ء اول بمانم، چون رقابت خيلي کمتر است. »

- اينديرا گاندي

* در باب جنگ :

| | Comments (0)

* در باب جنگ :

توجه توجه...علامتي که هم اکنون مي شنويد اعلام وضعيت اضطراری است...

يادته چقدر خوش گذشت؟ تو ساختمون نسترن...گلستان...طبقه هشتم و نهم...ده سالمون بود...يا نه...يا دوازده...يادته چند نفر بوديم؟ نه مدرسه اي...نه درسي...نه مشقي...از صبح تا شب انقدر تو راهرو ها بالا پايين مي رفتيم تا صداي همه در مي اومد...تازه بعضي وقتها که بزرگترها حواسشون نبود تو حياط هم مي رفتيم...شبها هم که همه بغل هم تو راهرو مي خوابيديم...يادمه پسرايي که يه کم از من بزرگتر بودن همش يه جوري سعي مي کردن کنار دخترها بخوابنُ، بعد تا صبح يک ريز پچ پچ مي کردن...

اگه سردردهاي مامان نبود ديگه هيچ چي کم نبود...وقتي آژير مي زدن هميشه دستاش مي لرزيد...مي دوني از کجا مي دونم؟ آخه تا آژير مي زدن هر چي دستش بود پرت مي کرد يه جاي ديگه و من و خواهرم رو پيدا مي کرد مي برد زير راه پله و ما رو مي نشوند رو زمين و تا اون جايي که مي تونست ما رو تو بغل خودش مي گرفت...فکر کنم مي خواست اگه ساختمون خراب شه رو سر ما چيزي نريزه...هنوز يادمه وقتي مامان دستش مي لرزيد خواهرم گريه مي کرد...از آژير نمي ترسيد...از اينکه مامان بلرزه مي ترسيد...بابا به مامان مي گفت آروم باشه...ولي مامان دست خودش نبود...

جنگ جنگ تا پيروزي...

سد لار رو يادته؟ چقدر ماهي خورديم! جدا خيلي خوش مي گذشت! روزا ماهيگيري مي کرديم ، شبها هم که همه دور آتيش بوديم، بعدش هم که گروه گروه مي رفتيم تو چادرامون مي خوابيديم...چقدر آب سد سرد بود! نمي شد توش شنا کرد...ولي يادمه تا زانو مي رفتم توش و قلاب آقاي حسيني رو نگه مي داشتم...حوصله ام که سر مي رفت الکي يه تکوني بهش مي دادم داد مي زدم ماهي! ماهي!...بعد همه مي دويدن طرف من...

بعضي وقتها هم يکي داد مي زد زدن! زدن! بعد همه کوه رو نگاه مي کرديم...معمولا دو تا بودن...بعضي وقتها همه سه تا...از طرف غرب مي اومدن...بعضي هاشون خيلي به طرف شهر مي رفتن و بعد هم بر مي گشتن...بعضي هاشون هم تا وسطها مي رفتن، بعد يه تيکه ازشون جدا مي شد و به طرف شهر مي رفت و خودشون بر مي گشتن...من هميشه فکر مي کردم يه جايي تو آسمون يه ديواري هست که اينا بعضي وقتها بهش مي خورن و گوروگومب صدا مي دن...بعدا فهميدم اون ديوار صداي خودشونه که ازش جلو زدن...چون از صدا هم تند تر مي رفتن...واسه همين مهم نبود ما چقدر داد بزنيم...بمبهاي اونا هميشه زودتر از فرياد هاي ما به شهر مي رسيد...

اسلام هميشه پيروز است.

...حتما مي زنه...مگه ميشه اين همه هارت و پورت کنه و نزنه...حتما جنگ ميشه و خيلي هم خوبه...وضع بازار رو ببين...عين قبل از جنگ خليج فارسه...يه جنگ راه بندازه بودجه دفاع رو بالا مي برن، دوباره پروژه زياد ميشه...دوباره شرکتها راه اندازي ميشن...اصلا الان لازمه واقعا...مطمئن باش...حتما مي زنه و خيلي هم طولش مي ده...انقدر بايد جنگ طول بکشه تا مارکت دوباره رو پاي خودش وايسه بعد بودجه دفاع رو از توش بکشن بيرون...تو هم اصلا نگران نباش...به محض اينکه جنگ شروع بشه وضع کار خيلي بهتر ميشه...حالا ببين...

* صبوحی : « کشته

| | Comments (0)

* صبوحی :

« کشته شدگان ، تنها کسانی هستند که جنگ برايشان تمام می شود. »

- پلاتو

* صبوحی : « دلم

| | Comments (0)

* صبوحی :

« دلم می خواد پر بگيره زغصه آزاد بشه؛
عمری تنها بوده وقتشه دوماد بشه آی دلم ، وای وای وای دلم، وای وای وی دلم، وای دلم! »

- شهرام شب پره

( هه هه ، پدر گرامی خواب ديدن من برگشتم ايران، بچه هم داشتم!!! دختران چشم و گوش بسته ء متين و خانه دار و سيتی زِن و پولدار می توانند برای رزرو وقت مصاحبه در ساعات اداری با منشی من تماس بگيرند . از پذيرفتن متقاضيان بدون وقت قبلی معذوريم. به علت کثرت متقاضيان ، برای جلوگيری از اتلاف وقت درخواست می شود در روز تعيين شده با مايوی سه تيکه ( عينک آفتابی، گردنبند و صندل ) برای مصاحبه به دفتر من مراجعه کنند. )

*‌در باب پول: مثبت گرا

| | Comments (0)

*‌در باب پول:

مثبت گرا : هيچ اهميتي ندارد، مخصوصا وقتي که نداري.
منفي گرا : تا وقتي که نداري، هيچ اهميتي نداري.

رياضي : لازم است ولي کافي نيست.
تجربي : به اندازه ء کافي لازم است.

ايراني : مال من است.
آمريکايي : مال بانک است.

من :‌ چيز خوبي است؛ لطفا از همين بدهيد.
خدا : شوشه خالي آوردي؟

* صبوحی : « مرغ،

| | Comments (0)

* صبوحی :

« مرغ، در حقيقت وسيله ايست که تخم مرغ به واسطهء آن توليد مثل می کند. »

- ساموئل باتلر ( که ظاهرا خوب بلد بوده يه جور ديگه ببينه! )

* در باب وبلاگ من

| | Comments (0)

* در باب وبلاگ من :

طبق تعريف ، در لحظاتي که کار بهتري ندارم ، سطل وبلاگم را زير سوراخهاي سقف دلم مي گذارم ،‌ تا چکه هاي احساساتم را جمع کند؛ چند روزي که سطل را استفاده نکنم ، تا زانو داخل احساسات بي ربط و بي معني خودم فرو مي روم و دست و پا مي زنم.

به تجربه برايم ثابت شده است که وبلاگم سوراخ است. با اينکه گاهي به نظر مي رسد که ديگر پر شده است و جاي بيشتري ندارد ، اما دو سه روز که مي گذرد مي بينم که باز هم خالي ٍخاليٍ خالي شده است.

وبلاگ من از هيچ چيز بهتر است. ولي فقط از همان هيچ چيز بهتر است. هر وقت ظرف بهتري دارم، مازاد احساساتم را داخل آن مي ريزم. گاهي زندگي ام به اندازه کافي جا دارد که بقيه احساساتم روي سقف قلبم جمع نشود و داخل وبلاگم چکه نکند. گاهي هم آنقدر آفتاب تند است که تمام احساساتم را خشک مي کند. ولي در مواقعي که فکري هست و احساسي هست و زندگي هم جايي براي احساس ندارد، وبلاگ سوراخم را از گوشه ء اين شبکه بيرون مي کشم و زير سقف قلبم مي گذارم.

وبلاگ من هم مثل خودم خيلي الکي است. براي حرفهايش دليل خاصي ندارد. گاهي من مي خندم و وبلاگم گريه مي کند، گاهي برعکس؛ گاهي هم با هم آنقدر مي خنديم تا يکي از خنده روده بر شود، يا شايد هم برق برود ، و وبلاگم بميرد.

وبلاگم گرسنه است. مدتي پيش مرا خورد و من در دلش غرق شدم. آنقدر تنگ بود که تمام استخوانهايم درد گرفت. چون خيلي تلخ بودم، مرا بالا آورد. از آن روز به بعد زياد به وبلاگم نمي چسبم. از قديم گفته اند :‌دوري و دوستي.

وبلاگم مثل خودم احساساتي است. گاهي با من قهر مي کند. گاهي هم من با او قهر مي کنم. چند روزي که مي گذرد يا من به سراغش مي روم، با خودش بلند مي شود و به زندگي واقعي ام مي آيد. بعد دوباره با هم دوست مي شويم.

وبلاگم هم مثل خودم بچه است. بي تجربه است، نمي فهمد. هيچ کداممان نمي دانيم آيا واقعا يکديگر را دوست داريم، يا فقط به هم عادت کرده ايم. راستش خيلي هم مهم نيست. تا وقتي که به هم حمله نکنيم، با هم خوبيم. يک روز بهتر، يک روز بدتر.

امروز وبلاگم به سراغم آمد. دلش گرفته بود. مي گفت زندگي ات را بيشتر از من دوست داري. وبلاگ عزيزم، ناراحت نباش. تو مگر يادت نيست که من چگونه بزرگت کردم؟ چه شبهايي که به پايت بيدار ننشستم...چه صبحهايي که به عشقت بيدار نشدم...وبلاگ قشنگ من، از دست من دلگير نشو، دنياي تو کمي بيش از حد تو خالي است. من تو را هنوز هم دوست دارم، ولي من دلم حرف نمي خواهد، دلم لباني را مي خواهد که حرف بزنند. دلم داستان نمي خواهد، داستانگو مي خواهد. دلم شعر نمي خواهد، شاعر هم زيادي احساساتي است، من موضوع شعر را مي خواهم، همان که وقتي آفريده شد، هر کسي از خانه مادرش قهر کرد در وصف روي و اندام و رفتار و کردارش ديوان ديوان شعر گفت.

وبلاگ من، هر وقت کار بهتري نداشتم ولي هنوز احساسي داشتم، به سراغت مي آيم...حالا لبخند بزن و بگذار به کارم برسم. هر وقت بيکار بودم بر مي گردم.

* ظهوری (1) : «

| | Comments (0)

* ظهوری (1) :

« اگر قلبت را به روی کسی باز کردی، لبانت را نيز هرگز بر او نبند. »

- چارلز ديکنز

(1) ظهوری : همان صبوحی است که بعد از ظهر روز يکشنبه نوشته شده باشد.

*‌ در باب يک فعل

| | Comments (0)

*‌ در باب يک فعل :

دانشگاه. روز تعطيل. سايت کامپيوتر دانشکده ء برق. خلوت. همهمه اي مخلوط از صداهاي هندي و چيني و انگليسي. من. بي حوصله. زُل زدن به خاموش ترين تلفن دستي جهان. فکر. مقايسهء قيمت صفحه نمايش پهن و باريکي که پشت آن نشسته ام با اجاره خانه ءماه بعد. بدون کار فارغ التحصيل شدن. از زمان عقب ماندن.

ترس از آينده. نفي گذشته. تصميم به زيستن در حال. رفتن به سايت فرشتگان. انتخاب يک آزمون از درسهاي تدريس نشده. رد شدن در امتحان. تبعيد به جهنم. سوزش. انزجار. خفقان. فشار. تهوع. کار. سقوط. مهيب ترين انفجار.

سکون. سکوت. خلأ. تصعيد. همه را هيچيدن. جهان را پوچاندن. بي رنگ. بي صدا. بي تشديد. بي حرف. بي جهت. بي حرکت. بي هدف. بي طرف. بي عشق. بي معني.

مرگ. پر رنگ. قوي. پر زور. مشکي. آرام. متين. ساده. دلپذير.

زنگ تلفن. نام تو. جواب ندادن. به زنگ پيغام گوش دادن. بازگشت به حال. به واقعيت. به اينجا. به سايت کامپيوتر دانشگاه. به انجام ندادن پروژه ء هفته آينده. به نکردن کارهاي عقب مانده.

من. خوشحال از گذشتن زمان. از منتظر نماندن. من. جستجو. تلاش. تکاپو در جستن يک آرزو. يک رويا. يک کار. يک عمل...يک فعل، براي تمام جمله هاي ناتمامم.

* صبوحی : « فکر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« فکر می کنم من فهميدم چرا در ميان مخلوقات، خنده فقط مخصوص انسان است : فقط او آنقدر درد داشته است که مجبور شود خنده را اختراع کند.»

- فردريش نيچه

*‌ در باب اعتراض :

| | Comments (0)

*‌ در باب اعتراض :

من اعتراض دارم؛
من به سيب سرخ،
شراب ارغواني،
اسکناسهاي سبز ،
و تمامي زنان و دخترکان زيباروي تمام زمانها اعتراض دارم.

من اعتراض مي کنم؛
من به خودم،
به تو،
به تمامي انسانها و خالق همه ء آنها اعتراض مي کنم.

اي فرشتگان!
راه را باز کنيد، من آمده ام.
من نه گناهکارم ، نه کفر ورزيده ام و نه نادانم؛
من مي بينم و مي دانم و مي خواهم تا آنجا که مي توانم.
من جوانم و مي خواهم تا پايان عمرم زنده بمانم.
من به خونخواهي تمامي همنوعانم به اينجا آمده ام.

يا الله ! الله اکبر.
منت خداي را عز و جل.
خداوندا ، شکرگزارم و ممنون.
پروردگارا ، من جوان هستم.
برخي مرا بي فکر مي دانند، برخي کافرم مي شمارند و برخي مجنون.
بار الهي ،
به من چشم دادي تا ببينم ، و من ديدم.
به من مغز دادي تا فکر کنم ، و من انديشيدم.
به من قلب دادي تا دوست داشته باشم ، و من عشق ورزيدم.
سيب را آفريدي تا گاز بزنم ،‌و من خوردم.
به من شراب دادي تا مست شوم ، و من نوشيدم.
آسايش را پشت ثروت مخفي کردي ، و من فهميدم.
زن را آفريدي تا هنر خلقت را تمام کني ، و من ديوانه شدم.

اي مولاي من،
جسارت است، اعتراض دارم.
من زندگي را دوست دارم ،
اما براي خوشبختي به آسايش نياز دارم.
چشمم را کور کن ،
فکرم را ببند ، و قلبم را خراب کن.
يا نه،
سيب را خشک کن،
شراب را آب کن،
ثروت را بي مايه کن و زن را خواب کن!

آي انسانها!
شاهد باشيد که در حضور شما به ايزد منان اعتراض کردم.
آگاه باشيد که من خداي را قبول دارم.
بپذيريد که من هم حق دارم.
من اينجا منتظر پاسخ او مي مانم ،
و تا زماني که من مي بينم و مي انديشم و مي توانم ،
من باز هم مي خواهم.
و تا هنگامي که سيب هست و شراب هست و پول ارزش دارد و زن وجود دارد،
من زندگي مي کنم و تا وقتي که زنده هستم مست و عاشق و ديوانه مي شوم.
من جوانم ، و مي دانم که لذت بردن را دوست دارم.

پروردگارا،
مرا ببخش.
جانم بستان؛
اگر نمي ستاني، اعتراضم را پاسخ ده.
و اگر نمي دهي ، اي خداي بزرگ، مرا از حساب معاف گردان.

خدايا شکرت.

* صبوحی : « اصرار

| | Comments (0)

* صبوحی :

« اصرار می کنند تا قبول کنی ،
هنوز آن بالا جايی هست ديدنی ؛
ولی اول بايد بياموزی ،
در طول راه هر کسی را می کُشی لبخند بزنی. »

- جان لنون

* در باب انار: دارا

| | Comments (0)

* در باب انار:

دارا انار ندارد.
دارا سواد دارد.
دارا پولي ندارد، دارا کار ندارد.

سارا انار داشت.
سارا کسي را نداشت.
سارا سواد آموخت، اما دلي بيمار داشت.

بابا نان داد.
مادر که عشق ورزيد،
دارا عاشق سارا شد.
انارش را گرفت اما ،
آن را به اين و آن داد.

سارا انار ندارد.
سارا سواد دارد.
سارا دلش گرفته ، ولي دلدار ندارد.

دارا پولي ندارد؛
اينجا تنها نشسته ؛
ديگر نه کار دارد ، و نه انار دارد.

* صبوحی : « شدت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« شدت احساسات هر انسانی با ميزان آگاهی وی از واقعيت ها نسبت عکس دارد : هر چه کمتر بداند، گرمتر است. »

- برتراند راسل

*‌در باب آزادي انتخاب: توجه

| | Comments (0)

*‌در باب آزادي انتخاب:

توجه : اين متن با استناد به اصل آزادي انتخاب نوشته شده است و نويسنده بطور کاملا آزادانه بين نوشتن و ننوشتن ، اولي را برگزيده است ؛ در انتخاب خواندن يا نخواندن اين متن، شما کاملا آزاد هستيد. مي توانيد انتخاب کنيد که تا همينجا بخوانيد ، يا اينکه تا نصفه بخوانيد و يا تا انتها آن را بخوانيد.

لطفا توجه کنيد که با خواندن اين جمله شما با استفاده از حق آزادي انتخاب، خواندن اين متن را برگزيده ايد. با همين انتخاب ، شما بين دويدن يا نشستن دومي را برگزيديد، بين خوابيدن يا بيدار ماندن، باز هم دومي را برگزيديد و همچنين بين بستن يا باز نگاه داشتن چشمهايتان دومي را انتخاب کرده ايد. لطفا توجه کنيد که در تمامي اين انتخابها شما آزاد بوده ايد.

لطفا توجه کنيد که قابليت نوشته شدن اين متن نيز نتيجه سلسله انتخابهاي آزادانه ء نويسنده بوده است. شما نيز طي سلسله تصميمات آزادانه خود قادر به خواندن اين متن هستيد. شما به طور آزادانه غذا خورده ايد تا زنده بمانيد ، به مدرسه رفته ايد تا خواندن بياموزيد ، کار با کامپيوتر را آزادانه فرا گرفته ايد، انتخاب کرده ايد تا از بين تمام صفحات قابل دسترسی در اينترنت به اين صفحه بياييد و بدين گونه آزادانه مي توانيد اين متن را بخوانيد.

شما هم اکنون کاملا آزاد هستيد که به نهنگ شاخدار ارغواني فکر نکنيد. شما آزاد هستيد اصلا ندانيد که در همين لحظه اي که اينجا نشسته ايد کودکي بيمار در آفريقا از گرسنگي مي ميرد و دقيقا در همين لحظه گربه ء خانگي همسايه ما براي خوردن شير عصرانه پشت پنجره مي نشيند. شما همچنين مي توانيد آزادانه انتخاب کنيد که هيچ وقت به فلسفه زندگي فکر نکنيد و فقط نگران امروز و فردا باشيد. شما مسلما در انتخاب اولويت هاي زندگي خود کاملا آزاد هستيد و هيچ کس حق ندارد به شما ايراد بگيرد که چرا فقط خودتان براي خودتان مهم هستيد‌، چون مسلما شما آزاد هستيد. شما مي توانيد بدون هيچ احساس گناهي بين گوش کردن به موسيقي پاپ يا صداي درد انسانهاي ديگر اولي را انتخاب کنيد و بين بحث در مورد مشکلات زندگي يا نتيجه مسابقه ورزشي دومي را برگزينيد.

لطفا توجه کنيد که اگر چه نويسنده بطور کاملا آزادانه اين متن را نوشت و شما نيز در ابتداي اين متن در انتخاب بين خواندن و نخواندن اين متن آزاد بوديد ، اما هم اکنون نه نويسنده انتخابي غير از نويسنده بودن دارد و نه شما انتخابي بين دانستن يا ندانستن آنچه که خوانديد داريد. لطفا براي دفعات بعد ، قبل از خواندن به ياد داشته باشيد که آزادي انتخاب فقط در مورد آينده مصداق دارد ، از اکنون که مي گذريم، حق انتخاب شما نيز از بين مي رود ، هر چه که انتخاب کنيد يا نکنيد ، ديگر در عوض کردن آن آزاد نيستيد.

لطفا سعي کنيد بهتر انتخاب کنيد. شما فقط تا همين حالا آزاد هستيد ، قدرش را بدانيد ، اکنون که مي گذرد ، شما نيز محکوم هستيد.