past entries: September 2002 Archives

* صبوحی : « می

| | Comments (0)

* صبوحی :

« می دانی که در برابر دنيا تو فقط يک نفری ، ولی در برابر يک نفر می توانی تمام دنيا باشی.»

- ؟؟؟

* صبوحی : « در

| | Comments (0)

* صبوحی :

« در واقع ، خداوند فقط يک نقاش ديگر است...او زرافه را خلق کرد، و فيل را، و گربه را...هيچ سبک خاصی ندارد؛ هنوز هم چيزهای ديگری را آزمايش می کند...»

- پابلو پيکاسو

* در باب منطق :

| | Comments (0)

* در باب منطق :

من منطقي فکر مي کنم.

منطق ، مثل يک نقاشي است؛ رنگ و روغن ، روي پوست.
زير آن بزرگ نوشته اند،
که علم بهتر است يا ثروت.
و در آن مي بيني که علم هميشه بهتر است، براي ثروتمندان ؛
و واضح است که ثروت هميشه بهتر است، براي دانشمندان.
اگر چند قدمي دور شوي مي بيني ُ،
که خوشبختي نه علم است نه مال.
خوشبختي هنر است.
هنر مرد، به زدولت اوست.

منظق ، مثل يک بازي کودکانه است.
سنگ ، قيچي را مي شکند ؛
ولي در کاغذ مي ميرد.
کاغذي که هزار بار سنگ را خورد،
باز هم از قيچي مي ترسد ، مي گريزد ، شکست را مي پذيرد.
و اين بازي هر روز - تا ابد - ادامه دارد؛
و من که روزي کاغذم و روزي سنگ ،
بين تيغه هاي بي رحم قيچيِ اين زندگي ،
که به کوتاهي يک خواب است،
و به زيباييِ يک افسانه ء جاودانه است.

منطق ، مثل يک علم رياضي است.
استاد جبر است ، براي مهد کودک؛
به کودکاني که جدول ضرب نمي دانند،
توانِ صفر را ياد مي دهد ،
که هر عددي را به يک مي رساند ، که تنهاست ، و بي مانند.
و کودکان نمي فهمند ،
و مي خندند ،
و فکر مي کنند اين هم يک بازي است.

منطق ، مثل يک ترازوست‌ ،
که شاهينش شکسته است.
و در آن عدالت هيچ وقت برابري نيست.
گاهي طرفِ خالي سنگين تر است و پايينتر نشسته است؛
و زندگي صاحب جنس است و من يک مشتري ؛
و در برابر چشمانم به من دروغ مي گويد،
و من دوستش دارم ، و مي دانم که دروغگو نيست ،
فقط حساب نمي داند ، ترازويش شکسته است، و خسته است؛
ما با هم دوست هستيم،
و همه مان مي دانيم ، هر چه از دوست رسد نيکوست!

منطق، مثل يک آينهء ديواري است؛
که جاي چشمهايت روي آن مانده است.
هر روز صبح که به آن نگاه مي کنم ،
نگاهِ تو را مي بينم که به من مي گويد ،
ديگر هيچ چيزي بين ما نمانده است.
و من صورتم را مي شويم ،
و به آينه دست مي کشم ،
تا شايد چشمهايت پاک شوند ، و صدايت را نشنوم ،
که سرد است ،‌ و از سرما مي لرزد ، و پر از درد است و بيزاري است.

من منطقي فکر مي کنم.
من خدا را مي پرستم ،
زيبايي هاي زندگي را مي بينم ،
و تو را دوست دارم.
من منطقي فکر مي کنم ،
تنهايم ، مي خندم ، و از هيچ کسي گلايه اي نمي کنم.

* در باب پرواز :

| | Comments (0)

* در باب پرواز :

بيا برويم.
شنيده ام جايی هست که هر روز هشت ساعت کار می کنيم ،
هشت ساعت استراحت ، و هشت ساعت می خوابيم.
جايی که هر چفدر بخواهيم آب می خوريم.
دستم را بگير - حرفهايم را باور کن - بيا از اينجا دور شويم.

چشمهايت را می پرستم؛
وقتی که می ترسی، و می دانی که من هستم.
لبهايت را دوست دارم؛
وقتی که دروغ می گويی به مادرت و برادرانت،
که برای کار به بندر می رويم ،
و می دانی که اگر راه ديگری بود ، قولم را نمی شکستم.

خلبان ، برگرد.
مرا به آن طرف ببر.
آنسوی آبهای نيلگونی که می بينی ساحلی سفيد است.
اگر دخترت را دوست داری مرا به ساحل برسان.
من فقط می خواهم در آسايش زندگی کنم ، مثل خودت، مثل هر انسان.
من نه قاتل هستم ، نه آدمکش ، نه دزدم و نه نامرد.

بيا برويم.
آن سوی اين دنيا ، دنيای بهتری هست.
جايی که می توان در آن عهدها را نشکست.
جايی که می توان با پرنده ها پرواز کرد ،
در آسمانش که آبی تر است ،
و اوج معنیِ بالاتری دارد، از اين « ارتفاعِ پست ».

***

امروز خيلی دلم می خواد يه زنگ بزنم به ابراهيم حاتمی کيا، بهش بگم ببین من می دونم من هيچ گُهی نيستم...ولی اين فيلمت معرکه بود....شاهکار بود...خدا بود...معجزه بود اصلا! خيلی خوشحالم که ديدمش...

* صبوحی : « دوستت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« دوستت دارم. »

-از طرف خودم برای خودم که کمبود دارم، تا بخوانم و بخندم!

* صبوحی : « بعضی

| | Comments (0)

* صبوحی :

« بعضی هرکجا که بروند مايهء شادمانی اند، و بعضی هر وقت

- اسکار وايلد.

* صبوحی : « چهارروش

| | Comments (0)

* صبوحی :

« چهارروش مختلف برای جلوگيری از قفل شدن سيستم ( deadlock ) :

يک - تشخيص و تصحيح ؛
دو - پيش گيری ديناميک ؛
سه - پيش گيری اصولی ؛
چهار - روش اُ ستريچ (1) ( Ostrich ) ؛ »

- صفحه چهل و پنج جزوه سيستم عامل خودم

(1) روش Ostrich : هيچ کاری نمی کنيم! اميدواريم پيش نيايد...من تازه فهميدم روش زندگی من اسم علمی هم داره : زنده باد روش Ostrich !!!

* در باب شب امتحان

| | Comments (0)

* در باب شب امتحان :

من فردا امتحان دارم، برای همين هم امروز تونستم تمام کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم. کلی اتاقم رو مرتب کردم ، کلی کامپيوترم رو مرتب کردم، با کلی از آدمهای بی ربط تلفنی صحبت کردم، کلی روزنامه و خبر خوندم. کلی از ايميل های عقب افتاده جواب دادم. الان هم بعد از سالها کلی تلويزيون ديدم...خدايا شکرت.

* صبوحی : «ترمزتون درست

| | Comments (0)

* صبوحی :

«ترمزتون درست نشد...ولی نگران نباشين ، صدای بوقتون رو بلند کردم.»

- يک شوی خيلی بی مزه تو تلويزيون...حتی اسمش رو هم نفهميدم...

*‌ در باب ضعف :

| | Comments (0)

*‌ در باب ضعف :

ديشب حالم اصلا خوب نبود. احساس مي کردم به هيچ دردي نمي خورم و تو زندگيم به هيچ کدوم از چيزهايي که مي خواستم نرسيدم. تصميم خودم رو گرفتم. بدون اينکه هيچ نامه و اثري از خودم بذارم خود کشي کردم.

امروز صبح که از خواب پا شدم خيلي عصباني شدم که هنوز زنده بودم. تفنگم رو برداشتم و از خونه رفتم بيرون. دم در پسر همسايه مون رو ديدم که داشت با اسکيت مي رفت دانشگاه. حوصله نداشتم از من جلو بزنه و من همش فکر کنم اگه من هم اسکيت داشتم الان راه نمي رفتم...زدم کشتمش.

تو راه يه دختره داشت با تلفن حرف مي زد و کلي مي خنديد. حوصله نداشتم فکر کنم چي مي شد من هم يکي رو داشتم بهش تو راه زنگ مي زدم و مي خنديدم...اگر چه حتي اگه داشتم هم بعيد بود بتونم به پول تلفن فکر نکنم و همينجوري باهاش حرف بزنم...حالا هر چي...به طرف دختره شليک کردم ولي پسر پشت سريش مُرد...احمق...رگبار گرفتم رو تمام پياده رو...همه شون مُردن.

سر کلاس به تک تک قيافه ها نگاه کردم...به نظر نمي اومد کسي نگران کرايه خونه اش باشه...استاد هم يه جوري سيستم عامل درس مي داد مثل اينکه تو دنيا هيچ چيزي مهمتر از multithreading وجود نداره...احمقهاي کله پوک...شماها چه مي فهمين زندگي چيه اصلا...دستم رو بلند کردم و اجازه گرفتم برم جلو کلاس...بعد از اونجا راحت همه رو کشتم.

براي ناهار بايد برمي گشتم خونه. سر راه هر کي ساندويچ دستش بود رو کشتم. يکي بود ميلک شيک هم خريده بود حمال عوضي...سه بار کشتمش. دو تا پسر و دو تا دختر داشتن خوشحال و خندان مي رفتن تو اون بستني فروشيه که من هميشه زورم مياد برم...سريع همه شون رو کشتم و راحت شدم.

هر کس من رو مي ديد و برام دست تکون مي داد عصبيم مي کرد. هر کس دهنش رو باز مي کرد بهم سلام کنه سريع لوله تفنگ رو مي ذاشتم تو دهنش.

همه رو که کشتم برگشتم خونه. ديگه نگران نيستم کسي حرفام رو نفهمه. ديگه هيچ کس در جواب تعريفهاي من از دردهام از من دلگير نميشد. ديگه هيچ صدايي نيست. حوصله ام خيلي سر رفته از اين آرامش...

اين بار هم نشد...امشب دوباره خودکشي مي کنم...بالاخره مي شه...

*‌در باب امنيت : «

| | Comments (0)

*‌در باب امنيت :

« مرد محافظ است و زن پشتيبان.»

...من و تو داريم داخل تونل وحشت قدم مي زنيم...پشت سر ما يه پير زن دست نوه کوچولوش رو گرفته...دخترکوچولو با موهاي دم اسبيش به وضوح ترسيده...من شروع مي کنم مسخره بازي که تو رو بترسونم...هر دومون داريم مي خنديم ولي دختر کوچولو از جيغهاي من و تو ترسيده...به مادر بزرگش مي گم اگه مي خوان جلوتر از ما برن...تا من دهنم رو باز مي کنم دختر کوچولو دست مادر بزرگش رو ول مي کنه و مياد به پاي من مي چسبه...

دستش رو گرفتم و باهم حرکت کرديم...مادربزرگش رو هم دنبال خودش مي کشيد...عجيب ترين احساس عمرم بود...گرماي دستهاي کوچکش که انگشتهاي من رو چنگ مي زد...مثل اينکه اگه دست من رو ول کنه اتفاق خيلي بدي مي افته...نمي دونم کدوممون بيشتر احساس امنيت مي کرديم...

« به من نگو چه کاري درست است و چه کاري نا درست...خودم مي دانم. تو چه مي خواهي ؟ »

...من و تو روي تخت من دراز کشيديم و به چشمهاي هم خيره شديم. گرد و خاک ِجنگِ تمايل با منطق هر دومون رو کور کرده...تند شدن نفسها رو مي شه شنيد...دستهايي که با هم درگير شدن...نگاههايي که کم کم از هم فرار مي کنن...تويي که مي ترسي و مني که شک دارم به حق داشتنِ خودم...نمي دونم کدوممون کمتر احساس امنيت مي کرديم...

« نه نه...ما نمي ترسيم. ما بزرگ شده ايم. »

از تونل وحشت که بيرون اومديم دخترک به طرف مادر بزرگش برگشت و به من لبخند زد. من هم تو رو رسوندم و باهات خداحافظي کردم...هر دومون در سکوت ، لبخند زديم. همه مون احساس امنيت مي کرديم...

* در باب صعود :

| | Comments (0)

* در باب صعود :

امروز از سر خيابون که به طرف خونه مي اومدم صحنه وحشتناکي رو ديدم. يه دختر کوچولو داشت وسط خيابون دنبال بادبادکش مي دويد و از دور يه تريلي سياه و غول آسا داشت با سرعت به طرفش مي اومد. خيلي وحشت کردم. در حالي که داد مي زدم با تمام سرعتي که مي تونستم به طرف دخترک دويدم...

تو طول خيابون داشتم به خيلي چيزا فکر مي کردم...اينکه اگه بميره مادرش چيکار مي کنه ...اينکه اگه نميره ممکنه چه کارايي بکنه...ممکنه يک مهندس بشه...نه نه اونجوري خوشبخت نمي شه...بهتره خبر نگار بشه...ولي اونم خطرناکه...اصلا شايد خواننده بشه...ولي بعد که پير شد تنها ميشه...ولش کن...بهتره نويسنده بشه...بعد کتاباش هميشه زنده مي مونن...

بايد تند تر مي دويدم...تريلي خيلي نزديک شده بود...خيلي هم سياه تر شده بود...به نظرم همه دنيا وايساده بود و فقط من و دخترک و تريلي توش حرکت مي کرديم. من بايد تند تر مي دويدم...خيلي تندتر مي دويدم...

بالاخره به دخترک رسيدم...محکم دستش رو گرفتم و کشيدم...ولي نمي اومد...اصلا تکون نمي خورد...داشت گريه مي کرد...فکر کردم حتما باد بادکش رو مي خواد...عصبي شده بودم...بادبادک رو با دست ديگه ام گرفتم و هر دوشون رو کشيدم کنار...قيافه دخترک خيلي آروم بود...انگار نه انگار که اصلا اتفاقي افتاده بود...

سر و صداي پشت سرم باعث شد برگردم و خيابون رو نگاه کنم...کلي آدم وسط خيابون دور يه تريلي خيلي گنده و سياه جمع شده بودن...يه سري گريه مي کردن...خيلي عجيب بود...من که به موقع رسيده بودم...دخترک دستم رو داشت محکم مي کشيد...بادبادکش رو مي خواست...بهش دادم...بادبادکش رو دو دستي چسبيد و باهاش رفت...

داشت بالا مي رفت...خيلي آروم...با سرعت باد که بادبادکش رو بالا مي برد...فهميدم...نه مهندس شده بود، نه خواننده و نه خبرنگار شده بود و نه نويسنده شده بود...پرنده شده بود...چه خوب! خوشبخت شده بود...

* صبوحی : « به

| | Comments (0)

* صبوحی :

« به ارتش ملحق شويد تا مستعد ترينِ انسانها را ملاقات کنيد...و همه آنها را بُکُشيد! »

- دست نوشتهء روی ديوار دانشگاه

* در باب کپک :

| | Comments (0)

* در باب کپک :

وقتی که بچه بودم ،
من قارچ دوست نداشتم.
هر وقت پیتزا می خوردم،
- بدون اینکه مادرم بفهمد -
با دقت،
قارچهای سیاهش را می کندم ، و کنار می گذاشتم.

بعد ها فهمیدم ،
قارچٍ خام سیاه نیست! سفید است!
کم کم بیشتر قارچ می خوردم ؛
آخر هم با کلاسی است،
هم خوشمزه است ،
هم برای سلامتی بسیار مفید است!

وقتی که بچه بودم،
از کپک می ترسیدم.
هر قطعه نانی را که کپک می زد ،
به گوشه ای پرت می کردم ؛
مادرم می گفت چیزی نیست ، اما نمی فهمیدم.

بعد ها فهمیدم،
کپک هم نوعی قارچ ِ رنگی است!
آدمها هم تنهایی کپک می زنند.
آخر هم با کلاسی است ،
هم راحت تر است ،
هم بهترین بهانه برای نالیدن و دلتنگی است!

وقتی که بچه بودم ،
همیشه سبز بودم.
هنوز هم سبز هستم ،
- یا دوست دارم باشم -
اما واقعا نمی دانم ،
من گیاهی مفید هستم ،
یا سنگی سیاه و تنها و ترسناک ،
با کپکی سبز روی سطحم، به بزرگی تمام وجودم...

هر سبزی برگِ مو نیست!
جلبکِ تلخ را هم می توان دورِ ماهی شيرين اقيانوس پيچيد و خورد.
هر آدمی هم زنده نيست ،
می توان تنها بود و ناليد و گريست و هيچ روزی آفتاب را نديد و مرد.
بازی ِزندگی، سخت آسان است : هرکسی خواست ، آن را بُرد...

بايد خواست...خواستن آسان نيست.

* در باب شکم :

| | Comments (0)

* در باب شکم :

من و شکمم از بچگی با هم بزرگ شديم. البته اون هميشه از من بزرگتر بود. بعدا بهم گقتن که همون اولش هم که من عقلم به هيچی نمی رسيده اون واسه خودش خيلی کار می کرده. کار هميشه آدم رو بزرگ می کنه. هر وقت کسی رو می بينم که شکمش خيلی کوچيکه دلم براش می سوزه...حتما شکمش خيلی کار نمی کنه...

ما هميشه دوستای خوبی بوديم. من يادم نمی آد يه بار با مامانم خريد رفته باشم و يه هله هوله ای چيزی واسه شکمم نخريده باشم. آخه خيلی دوست داره. اون هم در عوض با من خيلی مهربون بود. هر آشغالی توش می ريختم هيچی نمی گفت. يادمه يه بار برای پنج هزار تومن آشغالی که سر راه آب سينک ظرفشویی جمع شده بود رو خوردم. اصلا صداش در نيومد. يه ده بيست بار هم سرخالی خالی خوردنِ فلفل سبز خام شرطبندی کردم...بنده خدا تا چند ساعت تحمل کرد...فرداش فهميدم دچار آتيش سوزی شده بوده...

شکم من با اينکه از من بزرگتر بود هيچ وقت از من جلو نمی زد. خيلی ها رو می شناختم که شکشون ازشون جلو زده بود. دلم براشون می سوخت...احتمالا با هم دوست نبودن...ولی من و شکمم خيلی با هم دوست بوديم...تا همين چند سال پيش...

از چند سال پيش دلم به شکمم حسوديش شد. به من می گفت تو همش به اون می رسی و به من نمی رسی. ديدم راست ميگه...گفتم باشه...از اين به بعد به تو بيشتر می رسم...آقا ما اين رو گفتيم، از فرداش تمام اعضای بدن بنده از نوک شست پا تا فرق سرم شروع کردن نق زدن که حالا که اين طوره ما هم هستيم...يه روز تمام موهام اعتصاب کردن گفتن اگه به ما ژل نزنی ما ديگه صاف نمی شيم.چه می دونم يه روز ديگه شست پام گفت اگه از اون کفشا نخری من ديگه راه نمی رم...

همه شون يه طرف ، کَل کَل همسايه های شکمم يه طرف...دل من طبقه بالای شکمم می شينه...دهن من رو صاف کرد که چطور اين شکم انقدر برو بيا داره، من سال به سال کسی سراغم نمياد...هيچی دیگه...شبی نبود که ايشون مهمون نداشته باشن. کاروانسرا وا کرده بود واسه من...انواع و اقسام آدمهای عجيب غريب...يه سری فقط يه چایی می خوردن می رفتن...يه سری چند روزی می موندن...يه سری هم که قربونشون برم کنگر می خوردن لنگر می انداختن...انگار نه انگار که دل منه...يه ماه...ده ماه...چند سال...خلاصه اين از بالا، از اونور هم اون همسایه پايينيها صداشون در اومده بود که ماهم بــــــــــــــــــــــــله...حالا خدا عمرشون بده به اندازه اين دل بنده بي چشم و رو نبودن...به هر چي بهشون مي رسيد قانع بودن(!)...

ديروز بعد از مدتها نشسته بودم ورِ دل خودم ديدم واااي! چقدر شکمم بزرگ شده! پاشدم وايسادم ديدم اوه اوه از من خيلي زده جلو...هيچي ديگه...از همين امروز همه جا تعطيله. اين دل صاحب مرده که اصولا مُرده بسکه مهمونداري کرده...اون همسايه پاييني ها هم بهتره خفه شن. حالا ديگه منم و شکمم...عين قديما...اصلا هم قرار نيست اون کوچيک بشه...من هم مي خوام به اندازه اون بزرگ شم که با هم تا آخر دنيا دوستاي خوبي بمونيم! عين قديما.

* صبوحی : « کلمات

| | Comments (0)

* صبوحی :

« کلمات نمی توانند افکار را بيان کنند. همه آنها به محض بيان کمی متفاوت می شوند، کمی مخدوش، و کمی احمقانه...»

- هرمان هسه ( سيذارتا )

* در باب شکسپير :

| | Comments (0)

* در باب شکسپير :

ديشب رفتم خونه دو تا از دوستام که دارن عروسي مي کنن. با اينکه يه جاي ديگه هم دعوت بودم حتما مي خواستم برم اينجا...مي خواستم برم دو نفر رو که سخت ترين تصميم جهان رو گرفتن رو ببينم. خيلي خوبه که آدم با آدمهايي که مثبت هستن و زندگي رو دوست دارن رفت و آمد کنه...انرژي دارن.

چهار پنج نفري بوديم. ليوانهاي مشروب، سيخهاي کباب، radiohead در هوا و حرفاي همينجوري و اکثرا بي فايده...يک دور هميِ خيلي استاندارد ، با همه معيار هاي ايراني...چون پنج تا پسر بوديم و دو تا دختر.

نصفه شب که مي خواستم برگردم شکسپير و حافظ و فروید هم با من برگشتن. ظاهرا مسیرشون با من یکی بود. تو ماشین همه یکم کله شون گرم بود و بحث خیلی بالا گرفت. موضوع هم عشق بود و زندگی. حافظ که دهن همه رو با ساقی و جام و لب لعل یار و سلسله مو صاف کرده بود. افتاده بود رو دور همین جوری زرت و زرت بداهه سرایی می کرد...بیتهای خودش رو هم درست یادش نبود واسه خودش می ساخت...

به ازای هر یه بیتی که حافظ می گفت فروید عین گاو می زد زیر خنده و داد می زد « وای مَمَد تو خیلی باحالی!!! » دم به دقیقه می پرید وسط حرفاش و می گفت چقدر احمقانه است که آدمها هنوز فرق خیلی چیزها رو نمی فهمن...حافظ هم عصبانی می شد ده تا بیت دیگه در مدح رفتار و کردار و گفتار یار می گفت...من سرسام گرفته بودم...هی صدای ضبط رو بلند تر می کردم بلکه خفه شن....ولی انگار نه انگار...

در تمام طول راه ، شکسپیر یک کلمه هم حرف نزد.

* صبوحی : « من

| | Comments (0)

* صبوحی :

« من به اندازه کافی هنرمند هستم تا بتوانم آزادانه تخيلاتم را تصوير کنم. تخيل، مهمتر از علم است؛ علم محدود است. تخيل ، دنيا را در خود جای می دهد.»

- آلبرت انشتين

*‌در باب سکس : در

| | Comments (0)

*‌در باب سکس :

در دو کلمه : بايد داشت.

در دو پاراگراف : نبايد گول بسته بنديش رو خورد. مثل اينکه من بگم اگه آب رو تو ليوان کريستال ايتاليايي بخوري خوشمزه تره. آقاجان آب نخوري مي ميري! حالا يکي مي ره پول مي ده آب معدني بسته بندي شده مي خره، يکي از هر شيري آب مي خوره، يکي هم مي ره ميگرده يه منطقه خوش آب و هوا واسه خودش يه چشمه اي چاهي چيزي پيدا مي کنه فقط از همونجا آب مي خوره.

بايد فرقش رو با عشق فهميد. مثل اينکه من بگم اگه يه نفر هر روز براي من غذا درست کنه من خيلي دوستش دارم. حالا ممکنه يه نفر چون من رو دوست داره برام غذا هم درست کنه ، ولي اگه من بخوام کسي رو بخاطر غذا پختنش دوست داشته باشم بايد تمام آشپزهاي جهان رو با هم دوست داشته باشم. نه که نمي شه، مي شه، فقط سخته.

در دو دنيا : در دنياي مردانه ، تکليف معلومه. اصولا مرداي دنيا دو دسته هستن ؛ دسته اول اونايي هستن که ميگن سکس براشون خيلي مهمه، و دسته دوم اونايي که دروغگو هستن و ميگن سکس براشون مهم نيست. نکته اي که در اين دنيا بعضي وقتا فراموش ميشه اينه که سکس وسيله است ، نه هدف.در ضمن سکس تک نفره هم از هيچي بهتره...ولي فقط از همون هيچي بهتره.

در دنياي زنانه ، مساله يکم چپ اندر قيچيه. در اين دنيا بسته بندي خيلي مهمه. اسم سکس هم جيزه ، بايد روش يه اسم آبرو مندانه گذاشت. مثل اينکه من رقاص باشم ولي به همه بگم من متخصص حرکات موزون هستم. در اين دنيا سکس هميشه وسيله است. اگر چه سکس قاعدتا چيزيه که هر دو نفر توش لذت مي برن، ولي در نهايت بعد از سکس اهالي اين دنيا هميشه طلبکار مي شن و اهالي دنياي مردانه بدهکار. سردرد هم بسيار چيز بدرد بخوريه.

سکسِ بد هم بسيار چيز کثافتيه. مثل اينه که از ارتفاع صد متري شيرجه بزني تو يه برکه خيلي خيلي قشنگ که عمقش فقط نيم متره و با مغز بخوري به کفِش. از شيرجه که هيچي، از زندگي سير ميشي.

« سکس ، بهترين تفريح بدون خنديدنه.» - وودي آلن

*‌صبوحي : « ...آخه زندگي

| | Comments (1)

*‌صبوحي :

« ...آخه زندگي همينه!

مي افتي و مي خزي و مي شکني...
دستت به هر چي مي رسه برش مي داري و بهش رنگ حقيقت مي زني...»

- آوريل لاواين( خب منم بند تنبوني گوش مي دم...مگه چيه؟!)

* در باب عشق :

| | Comments (0)

* در باب عشق :

بين بودن و نبودن منطقه ء باريکي هست که به سختي ميشه روش راه رفت. مثل راه رفتن روي بند سيرک مي مونه. بازي با زندگي هم مثل همه بازيهاي ديگه فقط موجب سرگرميه. هر کسي مي تونه يه بليط بخره و تو رو تماشا کنه که بين بودن و نبودن قدم مي زني، لبخند مي زني و تشويق مي شي. اگر نمردي، حقوق مي گيري.

بين رفتن و نرفتن ترديد کوچيکي هست که مي تونه تمام زندگي رو نابود کنه. مثل خريدن بليت بخت آزمايي مي مونه. همه مي دونن که مي بازن، ولي به خاطر يک جزئي از درصد که شايد ممکنه ببرن بازم بليت مي خرن. بازم مي مونن. بازم مي رن. و به هر حال مي بازن.

بين ديدن و نديدن يه پرده ء سبز هست که اونورش ماته.مثل نصف شب رفتن به طرف يخچال مي مونه. با اينکه همه جا تاريکه ولي همه جا رو ميشناسي. هيچ چيزي رو نمي بيني ولي از جاي همه چيز مطمئني. از اينکه چيزي سر جاش نباشه عصباني ميشي...مثلا يدفعه پات مي خوره به يه صندلي که نبايد اونجا باشه ، و با خودت فکر مي کني همه چي بايد همونجايي باشه که تو فکر مي کني.

بين کشتن و نکشتن عشق هست...که نه مي کشه تا راحت شي، نه نمي کشه که زندگيت رو بکني...

* صبوحی : « -

| | Comments (0)

* صبوحی :

« - هويج می زنی؟
- هويجی نيستم! »

- خرگوش بلا، گرگ ناقلا

* در باب دوستي :

| | Comments (0)

* در باب دوستي :

دوستي همون سطل ماستيه که مي خوام باهاش از آب اقيانوس يک دريا دوغ درست کنم. مي دونم نمي شه...ولي مي دوني اگه بشه چي ميشه؟!

* در باب جنگل :

| | Comments (0)

* در باب جنگل :

يادته وقتي جوونه زديم چقدر دوست داشتيم بزرگ شيم؟ يادته چقدر دور هم پيچيديم؟ يادمه وقتي ساقه دار شدم به من تکيه کردي...

حالا جفتمون درخت شديم. سفت و محکم و بلند. چيز کن...يه کم خم شو...منم سعي مي کنم...شايد يه روزي اون بالا بالا ها برگامون به هم بخورن.

* صبوحی : « پروردگارا

| | Comments (0)

* صبوحی :

« پروردگارا ؛
به من کمک کن هميشه از آنچه فکر می کنم می توانم بيشتر بخواهم. »

- ميکل آنجلو

* صبوحی : « نکته

| | Comments (0)

* صبوحی :

« نکته با مزه زندگی اینه که اگه هیچ چيزی غير از بهترين رو قبول نکنی، مرتب هم بهش می رسی! »

- سامرست موآم

* در باب پيشرفت :

| | Comments (0)

* در باب پيشرفت :

پيشرفت هميشه چيز خوبي است.

از صبحانه تا برانچ ؛
از نان داغ بربري و پنير تبريز ،
تا پنير خامه ايِ فيلادلفيا لاي بروتشنهاي سفت و ريز؛
از چلوکباب براي ناهار ، تا سوشي براي لانچ.

از اتوبوسهاي مردانه تا ورزشهاي زنانه؛
از روپوش مشکي خواهرم براي دانشگاه ،
تا جاي خط سينه بند دخترک شناگر ورزشگاه ؛
از عرق سگي بد مزه وارطان،
تا مارگاريتاي مخصوص هندوانه...

از خانه تا کارخانه ؛
از سادگي شادي تا مسوليتِ آزادي ،
از آسايش ، تا فرسايش.
از زندگي ، تا خستگي.
از جواني ، تا بي خانماني.

پيشرفت هنوز هم چيز خوبي است.
مي خواهم از اينجا تا خود خانه مان پيشرفت کنم.
وقتي که رسيدم به تو هم زنگ مي زنم ، يا نه...
اينبار ايميل مي کنم...
آدرست را ندارم ، نامه ام را به تمام آدمها فوروارد مي کنم...
تا همه ببينند که خانه من چقدر جاي خوبي است.

اميدوارم به دستت برسد.
اگر نرسيد ، برايم پيغام بگذار؛
خانه من پيشرفته است ؛
اتاق مادرم پنجره اي دارد ، که به خورشيد راه دارد ؛
صبحها برايم نور مي فرستد.
قلبم را به او مي سپارم ، تا ضميمه ء آفتاب کند.
نترس!
اگر خواستی بازش کن ، ويروس هم ندارد.

درست است ؛
پيشرفت بسيار دلپذير است.
ولي هر جايي که خانه من نيست ، بسيار دلگير است.

* صبوحی : - تو

| | Comments (0)

* صبوحی :

- تو هيچ وقت پشيمون نميشی؟
- می دونی ، هرکاری کردی اصلا مهم نيست ؛ فقط کاری که بعدش می خوای بکنی مهمه...

- از فيلم «فصل مورد علاقه من»

* در باب برهنگي :

| | Comments (0)

* در باب برهنگي :

فيلمهاي مستند دقيقا دو دسته هستن :
- خيلي خيلي خيلي چرت و مزخرف و بي معني
- خيلي خيلي خيلي باحال و توپ و رَپ و کف و خون.

خب البته مثل تمام طبقه بنديهاي ديگه اين يکي هم حدود چند صد هزار استثنا داره که تو هيچ کدوم از اين دو دسته جا نمي گيرن. Naked States يک مستند استثنايي بود. شايد تنها فيلمي بود که هيچ کدوم از آدمهاي لختي که توش هستن با هم نمي خوابن! يعني نصفشون از من خواهش هم بکنن من نمي تونم باهاشون بخوابم...

John Mayer تازگيها چپ و راست داد مي زنه که
« بدن تو سرزمين عجايب است. »

از اون طرف Tori Amos مي گه :
« ببين! حالا برهنه جلوي تو ايستاده ام...
مگر چيزي غير از سکس هم مي خواهي؟ »

لخت شدن هنر نيست. لخت نشدن هم شخصيت نمياره. جدي گرفتن اين جور مسايل هم اصولا معنيش اينه که آدم مساله مهمتري واسه جدي گرفتن نداره؛ ولي ايده لخت نشون دادن مردم در تمام پنجاه ايالت اين مملکت درندشت خيلي ايده توپيه! و اسپنسر تونيک خيلي اين موضوع رو جدي گرفته :

« کار من دو جنبه مختلف داره : يکي آفرينش تصويري دور از مد روز و ماه از بدن آدمهاست و يکي ديگه عکس العمل منه در مقابل جنگ، کشتار و تروريسم. »

و بدين ترتيب ما متوجه ميشيم که هر کدوم از ما که ميريم حموم با اينکه خودمون خبر نداريم احتمالا داريم براي اعتراض به تروريسم جهاني لباسهامون رو در مياريم.

نيو جرسي : « هر کسي به من مي رسه حتما به من يه چيزي ميگه. وقتي ( اسپنسر ) به من گفت که مدلش بشم مطمثن بودم که ديوانگيه...من هميشه از بدن خودم فرار مي کردم...
عکس پر از تضادهاي بي نظيره : طبيعت رودخونه و آسمانخراشهاي زمينه ؛ صخره هاي سخت کناره زير بدن نرم من، و آرامش روحي من در مقابل برهنگي کامل بدنم در جلوي دوربين...»

ماين :‌ « اينکه بين بيشتر از هزار تا بدن برهنه که هيچ کدومشون رو نمي شناسي راه بري يا وسطشون بخوابي احساس عجيبي بهت مي ده که هيچ وقت تجربه نکرده بودي...همه چيز به نحو غير منتظره اي برات عادي و آرامش بخش ميشه ...جالب بود که وقتي دراز کشيديم همه خودشون ساکت شدن ،‌ بدون اينکه کسي چيزي بگه همه معتقد بودن که لخت روي زمين دراز کشيدن يعني به آرامش رسيدن...تجربه خاصي بود...»

بوستون : « يک ماه قبل از اينکه عکس رو بگيرم من مورد تجاوز قرار گرفتم...از اون موقع هيچ وقت نمي تونستم به کسي نزديک بشم...فقط مي تونستم لباسهاي بسته بپوشم...مثل اينکه اگر کسي بدن من رو مي ديد همه چيز رو مي فهميد...کار با اسپنسر بهترين درمان براي من بود...آشتي با خودم...مي تونستم آزادانه خودم باشم...و اين براي من حياتي بود...»

يکي نيست به من بگه آخه بچه تويي که هشتت گرو نُهته برو سر پروژه و درس و مشق و بدبختي...اين چيزا چيه ميشيني نگاه مي کني آخه...

* در باب ناخن گير

| | Comments (0)

* در باب ناخن گير :

در هفته اي که گذشت ، ناخن گير من گم شد.
نهصد و نود و نه دليل براي عصباني بودن من کم بود ،
و ناخنهاي دست و پاگير و بلندم دليل هزارم شد...

دو روز اول فکر مي کردم شايد حالا قشنگ ترند.
جلد سي دي جديدم را هم راحت تر باز کردم.
با ناخنهايم روي ميز و صندلي آهنگ هم مي زدم.
و از همه بالاتر ،
ناخنهاي بلند براي خاراندن ته ريش
- و خيلي جاهاي ديگر -
خيلي بهترند.

دو روز بعد زندگي کمي سخت تر بود.
زير دوشِ صبح چند تار از موهايم را کندم.
گرد و غبار روزانه و خرده هاي نان صبحانه زير ناخنهايم گير مي کرد،
و من از صبح تا شب، هر جا که مي نشستم ،
با نوک مدادم زير ناخنهايم را تميز مي کردم.
ناخنهايم مرتب بلند تر مي شدند،
و من مي فهميدم زندگي يا ناخن گير چقدر راحت تر بود.

ديروز نتوانستم از ملافه هاي تختم جدا شوم.
دوش و صبحانه را از برنامه ام حذف کردم ،
و با ملافه هايي که به ناخنهايم گره خورده بود به سمت دانشگاه رفتم.
طبق معمول ، در طول راه ،
در فکر پول و درس و کار و مشکلات سطحي خودم بودم.
به خودم که آمدم ، ديگر روي زمين نبودم!
نسيم ملايمي که مي وزيد ،
داخل ملافه ها گير کرده بود و مرا در ادامه ملافه ها به بالا مي کشيد.
من بودم و آسمان آبي و بالهاي سفيدي در انتهاي ناخنهاي بلندم؛
دلم مي خواست فرياد بزنم :
« ولم کنيد! من امروز خيلي کار دارم! »
ولي نتوانستم به پرنده هايي که
- روي ادامه ناخنهايم -
نشستند و لانه ساختند و تخم گذاشتند و براي جوجه هايشان آواز خواندند نخندم.

باز هم شب شد،
و جوجه ها بزرگ شدند و با پرنده ها به آسمان رفتند.
من بودم و ستاره ها و برق نور مهتاب در ملافه هاي سفيد ؛
من بودم و روياي پرواز ديگري که غير از خودم هيچ کس آنرا نديد.
من بودم و خداي خودم، که زندگي را با همه سختيهايش زيبا آفريد.

من بودم و ناخنهاي بسيار بلندم ،
که مرا ياد گذشتن روزهاي عمرم مي انداختند...
و با صداي بلند تق تقشان داد مي زدند که مي خندند تا باز هم بر گردند ،
وقتي که زير فشار تيغه هاي زندگي...ببخشيد...
تيغه هاي تيز ناخن گير جديدم مي شکستند...

* صبوحی : « پليد

| | Comments (0)

* صبوحی :

« پليد ترين حيله ء شيطان اين بود که دنيا را قانع کرد که وجود ندارد. »

- از فيلم K-PAX

* در باب موسيقي :

| | Comments (0)

* در باب موسيقي :

«...
در روزهاي باراني ، به شنا مي رويم...
در روزهاي باراني ، در صداها شنا مي کنيم...
در روزهاي باراني ، به شنا مي رويم...

هميشه در فکر من مي ماني...
و اصلا کافي نيست...خودت هم مي داني...
اگر آسمان مي تواند بشکافد ،
حتما بايد راهي براي بازگشت عشق باشد...

صداي آژير ماشيني که نمي گذارد بخوابي‌ ،
روهايي آدمهاي ديگري که مي بيني و خودت بيداري...
تو که عادت داري! راضي باش به هر چه داري!
با همين فنجان قهوه اي که سرد است
ولي تو را به صبح مي رساند ،
ببين ! رنگهايي که به آنها عادت نداري...
برو ! به جايي که هيچ کسي را سراغ نداري...

عزيزم ،‌گريه نکن...تو مي تواني..
اين فقط برقي است در يک روزِ توفانيِ توفانيِ توفاني... »

اين هم محصول جديد حضرت U2 که چپ مي ري راست مياي تو راديو پخش ميشه...

* در باب سينما :

| | Comments (0)

* در باب سينما :

- دوتا دانشجويي براي ارگاسمِ Amy لطفا...
- سيزده دلار لطفا...
- بفرماييد...
- ممنونم ...بفرماييد...اميدوارم از برنامه لذت ببريد!!!

بـــــــــــله...اينم مکالمه اي که بنده دو روز پيش درگيرش بودم...به اين ميگن « چيپ سکس »...اونم وسط خيابون!

Amy's Orgasm رو خيلي دوست داشتم! دقيقا همون چيزي بود که لازم داشتم...اصلا فکر نمي خواست...مثبت بود...حرفاش هم اگرچه از سر سيري و بي مشکلي بود ولي باز هم در حد خودش واقعي بود...چيزايي که يادم مونده :

:: من نمي گم زنها بايد بدون مردها زندگي کنن...ميگم براي کامل شدن نيازي به مردها ندارن...

::
- چرا با من موندي؟
- اممم...نمي دونم...يعني مي دونم...واسه خيلي چيزا...تو زيبا هستي...باهوش هستي...
- اه برو بابا...چرا يه بار هم که شده به من نميگي با مني چون دوستم داري؟
- اه...اصلا ميدوني چيه...چرا تو هيچ وقت نمي ذاري من خودم اين رو بگم...چرا هميشه بايد به زور بکشيش بيرون؟!؟

:: زن بدون مرد کامل نيست...هر زني به عشق يک مرد احتياج داره...و دليل برتري زن به مرد هم همينه...اينکه زن ميدونه که به چي احتياج داره تا کامل بشه...ولي مرد نمي دونه...

* در باب سپتمبر ايلِوِن

| | Comments (0)

* در باب سپتمبر ايلِوِن :

ساعت پنج و نيم صبح به وقت اقيانوس آرام خيلي از دانشجوهاي دانشگاه کاليفرنياي جنوبي روبروي کتابخونه مرکزي دانشگاه جمع شدن تا همراه اهالي نيويورک - که در همون لحظه در جايي که تا پارسال در همين لحظه مهمترين مرکز تجاري جهان قرار داشت جمع شده بودن - اسامي تمام کساني که از پارسال تا حالا به خونه هاشون بر نگشتن رو بخونن و براشون شمع روشن کنن.

من البته نرفتم ، ولي به محض اينکه از خواب بيدار شدم تلويزيون رو روشن کردم و بدون اينکه هيچ حرکتي بکنم تا يک ساعت به يک عالمه اسم غريبه گوش کردم. اسمهايي که براي گوشم خيلي نا آشنا بود ولي براي مغزم خيلي آشنا...يک جايي بين گوش من و قسمت شنوايي مغزم اسمها تبديل به اسمهاي خيابونهاي تهرون مي شدن...

وايسا ببينم...اسم اين دختره چه آشنا بود...اوه آره خودش بود...همون که تلوبزيون عروسکش رو نشون مي داد...همون عروسکي که وسط خليج فارس پيداشده بود...ظاهرا عروسکه دنبال صاحبش مي گشته که هواپيماش اشتباهي خورده بود به يه موشک سرگردان...هه هه...چه جالب...چقدر اسم افغاني مي خونن تو نيو يورک...اين همه افغاني از کجا اومدن تو مرکز تجارت جهان...نه نه اين اسمها که افغاني نيستن...آها اينا ژاپني بودن...آره...نه نه نميشه...به ژاپن چه ربطي داره...شايد اينا همه ويتنامي هستن...نه اونم نميشه آخه خيلي بي ربطه...نکنه ايراني بودن...برو بابا ديوونه...

اوه...نه...اين اسمي که خوند چقدر شبيه من بود!...يوهو...چه خنده دار...بذار صداش رو بلند تر کنم...واي...جدي من بودم! يعني من يه هم اسم داشتم که اونجا بوده پارسال...واي...دوباره؟! يکي ديگه...اينا چرا اينجوري شدن...چرا فقط اسم من رو مي خونن...هر کي مياد به يه زبون اسم من رو مي خونه ميره...خدايا کمکم کن...بازم...فقط منم...ديگه هيچ اسمي نمي خونن...

بهتره بخوابم تا اينا هر چقدر مي خوان اسم من رو بخونن...من که سُر و مُر و گنده همينجا نشستم...حالا حالا هم قصد ندارم برم يه جايي بشينم که هواپيماهاي سرگردان بخورن بهم...خب آقاجان هر چيزي حدي داره...برج به اون درازي مي سازين از اولش هم بايد مي دونستين يه روز يکي از همون هواپيماهايي که اشتباهي ميرن تو موشکهاي سرگردان روي خليج فارس يا مثلا عوضي و اشتباهي دکمه قرمزشون رو سر ويتنام و ژاپن و خليج فارس فشار داده ميشه راهش رو گم ميکنه مي خوره به برجهاي سرگردان تو آسمون...

وقتي رفتم دانشگاه ديگه از مراسم خبري نبود...فقط رو زمين بعضي از جاها تيکه هاي اعلاميه ها و عکسها و پوسترهاي مراسم ديده ميشد...مطمئن نيستم...ولي گوشه کاغذپاره ها تيکه هاي اسم من هم مي تونست باشه...تيکه هاي پوسترها هم همه شون مي تونستن عکسهاي من باشن...که هي مي ميرم و مي ميرم و مي ميرم...ولي وقتي تو آمريکا مي ميرم خيلي مهمترم از موقعي که هر جاي ديگه اي از دنيا بميرم...من اصلا نمي خوام بميرم...ولي وقتي هم مي ميرم دوست دارم ايراني بميرم...براي هيچ کس هم مهم نباشه براي خودم مهمتره.

* صبوحی : « زيبايی

| | Comments (0)

* صبوحی :

« زيبايی فقط به اندازه ء کليد يک چراغ آنورتر است. »

- روی ديوار دستشويی دانشگاه...

در مورد زندگی هر آدمی

| | Comments (0)

در مورد زندگی هر آدمی بايد گفت که خيلی چيز خوبيه. به نظر من هر کسی حتما بايد يدونه داشته باشه. بذاره لب طاقچه صبحها بهش آب بده و نصفه شبها که خسته مياد خونه بهش نگاه کنه تا خوابش ببره. در مورد زندگی بقيه بايد گفت نبايد وقتی صاحبش سر کاره زياد بهش ور رفت. خودتون فکر کنين هر شب که خسته و خورد بر می گردين خونه يهو ببينين ای بابا...يکی ورداشته زده زندگيتون رو چپ و چوله کرده...خب خيلی بده ديگه...

اهم... اوکی دوکی... از دوحال

| | Comments (0)

اهم...

اوکی دوکی...

از دوحال خارج نيست : يا من جدی جدی خيلی سکسی هستم ، يا اين زندگی من خيلی خيلی حشريه...هی من هيچی نمی گم هی راه به راه....استغفرالله...

دفعه اول که Trainspotting رو

| | Comments (0)

دفعه اول که Trainspotting رو ديدم هنوز عقلم به خودم نمي رسيد. چند وفت پيش دوباره ديدمش. خوش گذشت! ديشب داشتم به يه سري حرفاش فکر مي کردم که درست يادم نمي اومد...پيداش کردم :

« زندگي رو انتخاب کن. يه شغل انتخاب کن. يه سابقه انتخاب کن. يه خانواده انتخاب کن. يه تلويزيون لعنتي گنده انتخاب کن. يه ماشين ظرفشويي و ماشين و چند تا سي دي و در باز کن برقي انتخاب کن...روز تعطيل کاراي خونه رو خودت بکن و فکر کن چه گهي شدي...نشستن تو اون کاناپه لعنتي رو انتخاب کن و وقتي داري آشغال مي چپوني تو شکمت تماشا کردن برنامه هاي احمقانه اي رو انتخاب کن که ذهنت رو خراب مي کنن و روحت رو خرد مي کنن...آخرش هم پوسيدن رو انتخاب کن، آخرين کثافتکاريهات رو هم تو اون خونه ء احمقانه ات انتخاب کن. تو فقط مايه آبروريزي اون تخم سگهايي هستي که به جاي خودت گذاشتي.

آينده رو انتخاب کن. زندگي رو انتخاب کن....ولي...آخه واسه چي من بخوام همچين کارايي بکنم؟!؟ »

* صبوحي : « در

| | Comments (0)

* صبوحي :

« در اسکيت روي يخ ، ايمني يعني تند تر رفتن. »

- رالف والدو امرسون

يازدهم. همه چي. هيچ چي.

| | Comments (0)

يازدهم.
همه چي.
هيچ چي.
***
سپتامبر.
خراب شد؟
مهم نيست...جز زندگي پدر و مادر و خواهر و برادري و فرزندي ، که تمام شد...
و چشمهاي پسر و دختر و برادر و خواهر و پدر و مادري را گريان کرد...

* کُفر : من بالاتر

| | Comments (0)

* کُفر :

من بالاتر از خودم هستم.
من درگير مشکلاتم نيستم.
همينجا - بين زمين و هوا - نشسته ام ،
نه قصد سقوط دارم ،‌ نه دل به پرواز بسته ام.

من بالاتر از تو هم هستم.
من هرگز از تو دلگير نشدم؛
هر روز که از کنار عکسهايت رد مي شدم ،
به مشکلاتمان مي خنديدم ،
شايد بهتر بود هيچوقت عاشقت نمي شدم.

من بالاتر از سياهي هستم ،
و دلم مي خواهد از خودم هزار تابلو بکشم ،
و لي چون اينجا - اين بالا - رنگي نيست ،
چشمها و صورت و دستهايم را بي رنگ مي کشم.

من بالاتر از خداوند هستم ،
از اين بالا همه چيز را مي بينم ،
خودم را که چفدر کوچک هستم ،
پيله اي که دور خودم بستم ،
قولهايي که شکستم ،
و خداوندي که مي پرستم ،
همه و همه و همه در جستجوي خود واقعي ِمن ،
که خسته ام ،
تنهايم ،
نمُرده ام ،
و از همه بالاتر ، مستم.

* صبوحي : « قانون

| | Comments (0)

* صبوحي :

« قانون طلايي : هيچ قانوني وجود ندارد. »

- جرج برنارد شاو

هورا! من فهميدم وقتي آدم

| | Comments (0)

هورا!

من فهميدم وقتي آدم مثل سگ کار داره و مي دونه تا ابد هم کار کنه به هيچ جا نمي رسه راه حلش چيه!

دو روز ول مي کني مي ري الواتي و مسافرت و گشت و گذار و ولخرجي. هم کارات رو نمي کني ، هم پولات رو خرج مي کني. بعد انقدر وضعت خراب ميشه که ديگه هر چقدر هم ناراحت باشي جدا هيچ فرقي نمي کنه...نابودي...

بعد پات رو ميندازي رو اون پات ميگي « خدايا شکرت ، مگه اينکه خودت يه کاري بکني ، وگرنه که زودي ميام پيشت...»

پريشب رفتم Mostly Martha رو

| | Comments (2)

پريشب رفتم Mostly Martha رو ديدم. طبق معمول چون اروپايي بود ازش خوشم اومد. دلم مي خواد بشينم يه ليست يا جدول تهيه کنم و تفاوتهاي فيلمهاي هاليوود رو با فيلمهاي مستقل و اروپايي بنويسم تا دقيقا بفهمم چه چيزايي رو تو فيلمهاي هاليوود دوست ندارم...تو فيلمهاي اروپايي برعکس فيلمهاي هاليوود آدما واقعي ان...من مي تونم فکر کنم خودم يا کسي که من مي شناسم تو همون موقعيت قرار بگيره...

مثلا قيافه و تيپ آدما...
ورژن اروپايي :
زن - انساني است با دو برآمدگي در ناحيه سينه ، که مي تواند کوچک، بزرگ يا متوسط باشد. مي تواند بدون آرايش و موهاي مرتب از خواب بيدار شود. مي تواند دماغ بزرگي داشته باشد. حتي در مواردي مي تواند زشت باشد...
مرد - انساني است با شکمي که مي تواند بر آمده باشد. مي تواند بازوهاي معمولي داشته باشد. مي تواند شيکترين لباسها را نپوشد. مي تواند نيم رخ خوش تيپ نداشته باشد.

ورژن هاليوود :
زن - موجودي است افسانه اي، با زيباترين قيافه و سکسي ترين برآمدگي هاي ممکن در نواحي مناسب بدن. مي تواند به جنگ برود ، تمام دشمنان را در سخت ترين شرايط بکشد، ولي اين مساله هيچ لطمه اي به خوشگلي و خوش هيکلي و مدل موهايش وارد نمي کند.محيط کمر اين موجود ارتباط مستفيم با محيط جمجمه اش دارد.
مرد - موجودي است هيکلي ، قوي، خوش تيپ، و داراي بهترين تي شرت ها و لباسهاي ممکن. بازوي مرد نمي تواند از کمرش نازک تر باشد. مرد در جنگ و شرايط سخت سکسي تر مي شود.

حالا عشق و عاشقي :‌
ورژن اروپايي :‌
مرد و زن همديگه رو سر کار يا تو مدرسه مي بينن و روز اول فقط سلام مي کنن ، روز بعد يکم حرف مي زنن ، بعد يه روز مي رن ناهار مي خورن ، بعد يه روز يکيشون يه کمک بزرگ به اون يکي مي کنه ، بعد اون دعوتش ميکنه شام خونه شون ، بعد ممکنه همديگه رو ببوسن...
ورژن هاليوود :
يه روز مرده داره راه ميره بعد آسمون وا ميشه زنه لخت مادرزاد مي افته تو بغلش و با هم مي رن تو تخت يا ماشين يا توالت عمومي...

بعدش سکس :
ورژن اروپايي :
سکس مي تونه خيلي هم لذت بخش نباشه...مي تونه يک طرفه باشه...در ضمن مرد لخت را هم مي شه ديد.
ورژن هاليوود :
امکان نداره دو نفر با هم بخوابن يکيشون ناراضي باشه...در ضمن مرد لخت هميشه زير پتو قايم ميشه ولي زن لخت همه جا هست...

فردا صبحش :
ورژن اروپايي :
مرد و زن ميرن سر کار و درگير مشکلات روزمره ميشن...
ورژن هاليوود :
دو حالت داره ، يا يکيشون پا ميشه ميبينه اون يکي نيست ، يا اينکه اگه هر دوشون هستن هيچ کدوم هيچ کار ديگه اي غير از اينکه با هم صبحانه بخورن و به همديگه ور برن ندارن.

و بالاخره مشکلات روزمره :
ورژن اروپايي :
پول در آوردن سخته ، آدمهايي که تنهان ، آدمهايي معمولي که عصبي هستن ، دختري که بيماره ، عشقي که کمرنگه...
ورژن هاليوود :
بزرگترين حمله تروريستي به آمريکا ، مريخيها حمله کردن، عنکبوتها ريختن همه رو مي کشن... پسره با يه دختر ديگه خوابيده،‌ دختره با يه پسر ديگه خوابيده، قاتل زنجيره اي دستگير نميشه...

پايان :
ورژن اروپايي :
اتفاق خاصي نمي افته...همه چي هنوز ادامه داره...
ورژن هاليوود :
دو حالت داره ، همه چي خراب ميشه و همه مي ميرن غير از قهرمان داستان که با دلي آرام و قلبي مطمئن ميره خونه شون و براي قسمت دوم خودش رو آماده مي کنه. يا اينکه همه خوشبخت مي شن و بالاخره بده ميميره و خوبه به دوست دخترش مي رسه و يک عمر با خوبي و خوشي با هم زندگي مي کنن...


خب فعلا خسته شدم.

* صبوحی : « ديروز

| | Comments (0)

* صبوحی :

« ديروز فيلی را در لباس خواب خودم کُشتم. اصلا نمی دانم چگونه لباس خواب مرا پوشيده بود.»

- گروچو مارکس

*‌ شکرانه : خداوند مرا

| | Comments (0)

*‌ شکرانه :

خداوند مرا دوست دارد.
يه من اتاقي داده است ،
که ميزي در گوشه اش قرار دارد.

خداوند مرا خيلي دوست دارد ،
چون از پنجره بالاي ميزم صبحها آفتاب مي بارد.

امروز هم - مثل هر روز - در صندلي ام نشسته ام.
وقتي در صندلي پايين مي روم ،
مي توانم ديوار روبرو را نبينم!
فقط آسمان آبي را مي بينم ،
- با ابرهايش -
در قاب کوچک پنجره ء قديمي شکسته ام.

کمي دلم مي گيرد ؛
از اينکه آسمان من قاب دارد ،
از اينکه چشمانم بي نهايت را مي جويند ،
و قاب پنجره ام نمي گذارد.

گاهي پرنده اي را مي بينم ؛
که در لحظه اي از يک سمت وارد قاب من مي شود ،
و در لحظه بعد از سمت ديگري بيرون مي رود.
و من لبخند مي زنم ،
به شکرانه نشانه اي از بي نهايتي
- که وراي قاب پنجره من گسترده است -
و من نمي بينم.

خدايا شکرت !
که هيچ پرنده اي در قاب پنحره من نمي ماند!
خدايا شکرت !
که پرنده راز قاب پنجره ام را مي داند!

خدايا کمکم کن !
که من هم در قاب کوچک ذهن خودم نمانم.
خدايا کمکم کن تا بدانم ،
قاب فقط تصوري در ذهن کوچک من است ،
و در وراي اين قاب بي نهايتي هست ،
که نمي بينم ،
ولي مي دانم که مي خواهم ، و من مي توانم.

خداوند مرا دوست دارد.
به من ذهني داده است ،
که آرزوهايي در گوشه اش قرار دارد.

خداومد مرا خيلي دوست دارد.
چون از پنجره ء آرزوهايم صبحها اميد مي بارد.

*‌پشه : ديروز هم يه

| | Comments (0)

*‌پشه :

ديروز هم يه روز خيلي عادي بود. کار زيادي نداشتم؛ صبح فقط بايد مي رفتم بانک و براي وام ماشينم قبض پرداخت سفارش مي دادم ، بعد مي رفتم دفتر ISA يکي دوتا سوال بپرسم ، بعد يه کلاس داشتم ، بعد بايد گروه پروژه سيستم عامل رو ثبت مي کرديم و چند تا برنامه نصب مي کرديم ، بعد با يه استادم قرار داشتم ، بعد دو ساعت بايد مي نشستم دانشجوهام بيان اشکال بپرسن و بعد يه پروژه داشتم که بايد قبل از جلسه با اون يکي استادم تموم مي کردم و بعد بايد مي رفتم مي ديدمش و اين وسطها هم دو تا بليت براي دوتا از دوستام مي گرفتم و دو تا فرم براي فارغ التحصيلي پر مي کردم و دو سه تا هم تلفن به اين و اون مي زدم. عزرائيل هم طبق معمول گفته بود شب که رسيدم خونه باهاش برنامه بذارم.

با اينکه کار زيادي نداشتم صبح يکم زودتر بيدار شدم و دو سه جا قبل از کلاس رفتم و يه چند دقيقه هم زودتر به کلاس رسيدم. اين کلاسه از معدود کلاسهاييه که هنوز گچ داره و تخته سياه!‌ من بچه که بودم آرزوم بود معلم بشم که با گچ رنگي پاي تخته درس بدم. هميشه وقتي زود برسم به کلاس يه ذره واسه خودم گچ بازي مي کنم. ديروز هم طبق معمول رفتم يواشکي گوشه تخته يکم نقاشي کشيدم...خودم رو کشيدم که مي خنديدم...و زيرشم يه گوشه نوشتم :

جنگ پشه با حبشه ؛
پشه اي که دور از خونه شه ،
دلش مي خواد برنده شه...
خدا کنه خسته نشه !

استاد اومد و من رفتم نشستم و شروع کرد درس دادن. يه مدت که گذشت تخته پر شد و رسيد به شاهکار هنري بنده ؛ با يک حرکت بي رحمانه ء تخته پاک کن همش رو پاک کرد...ولي يه اتفاق عجيب افتاد : همه چي پاک شد غير از پشه! اصلا کمرنگ هم نشد...بعد دوباره پاکش کرد، ولي انگار نه انگار. استاد يکم نگاهش کرد و رفت از تو ميز بغل تخته از اين دستمال ها آورد با اين مايعهاي پاک کننده. يه عالمه ريخت و محکم کشيد رو تخته...اين دفعه تا دستمال رو برداشت پشه جيغش در اومد...يک ويز ويزي شروع کرد که بيا و ببين...کلاس يکم شلوغ شده بود...ولي هنوز صداي ويز ويز پشه از گوشه تخته خيلي بلند تر بود. استاد عصبي شده بود و زنگ زد دفتر.

يه چند دقيقه نشستيم و دو تا از مستخدمها با سطل و بُرُس و هزار مدل شيشه هاي زنگ وا رنگ اومدن. دونه دونه از مايعها ريختن رو تخته و با هزار سايز برس روش کشيدن. ويز ويز پشه هر دفعه بلند تر مي شد ولي تکون نمي خورد. کم کم چند نفر به خاطر ويز ويز از کلاس رفتن بيرون. يه مدت که گذشت و مستخدمها هم عصبي شدن زنگ زدن دو نفر ديگه با ماسک مخصوص و لباساي نقاشي اومدن که تخته رو رنگ کنن. هفت هشت تا مايع رو قاطي کردن و همه جاي تخته رو رنگ زدن. ولي پشه فقط ويز ويز مي کرد و اصلا کمرنگ نمي شد. ديگه فقريبا هيچ کس تو کلاس نمونده بود ،‌ هر کسي هم نزديک پشه ميشد گوشگير مي ذاشت که کر نشه از ويز ويز...من که از کلاس بيرون مي اومدم رئيس حراست( همون سکوريتي خودمون ) دانشگاه رو ديدم که داشت مي اومد طرف کلاس...

کاراي روز که تموم شد احساس کردم اگه چيزي نخورم شکمم الان سوراخ ميشه...شب شده بود و تصميم گرفتم تا خونه قدم بزنم. نزديک ساختمون کلاسم که شدم ديدم تمام اطرافش پر از پليس و مامورهاي آتش نشانيه و دور کلاس هم نوار زرد کشيدن. يه هلي کوپتر هم بالاي ساختمون ويراژ مي داد. از توي کلاس صداهاي خيلي بلند بلند مي اومد...نگاه که کردم ديدم تمام تخته رو کندن...ولي گوشه پشه کنده نمي شه. رو تخته هم پر از جاي گلوله بود، ولي خب پشه هنوز سر و مر و گنده وسط گلوله ها داشت ويز ويز مي کرد...از طرف ديگه ساختمون دو تا بولدوزر ديدم که داشتن پي ساختمون رو مي کندن...کلي اعلاميه زرد و قرمز به در و ديوار بود که فردا احتمال داره دانشگاه تعطيل باشه ، در ضمن توصيه شده بود تو دانشگاه حتما با لباسهاي ايمني راه بريم چون احتمال حمله تروريستي و برخورد مسلحانه وجود داره...

غرق تماشا بودم که ديدم شکمم خيلي سر و صدا مي کنه. وقتي رسيدم خونه دم در ياد داشت عزرائيل رو ديدم : « آمدم نبودي. »...بازم وقت نشد بميرم...از اين به بعد رو تخته چيزي نمي نويسم که به همه کارهاي روزم برسم...

*‌ صبوحي : « مي

| | Comments (0)

*‌ صبوحي :

« مي دانم؛ از من رنجيدي که به تو پشت کردم؛
کاشکي قهر نمي کردي...
کاشکي مي خارانديش ، تا برگردم.»

- خودم ، که خيلي پر رواَم

* مثال : مثل يک

| | Comments (0)

* مثال :

مثل يک پنجره هستم ،
که مي خوام کسي ندونه
اگه هيچ وقت باز نيستم ،
واسه ء زنگِ تنم نيست ،
به خدا من نشکستم!

نمي خوام خدا نکرده ،
کسي دل به من ببنده ،
فکر کنه من رو به دريام ،
يه روزي بياد و ببينه
پشت من يه کوه سرده.

مثل يک مهندسم من؛
که هزار تا خونه ساختم ،
واسه هر کي که شناختم ،
خودم اما جا ندارم،
آخه من قمار بازم ،
همه ء عمرم و باختم.

نمي خوام کسي بدونه،
خونه هايي که فروختم ،
زيرشون يه حفره داره.
من خودم تو اون مي خوابم ،
زير هر کدوم يه راهه ،
که يه راست ميره تو تختم.

مثل يک جلد کثيفم ؛
که زيرم کتاب عشقه.
هم تميزه هم قشنگه ،
هم پر از صدا و رنگه.

نمي خوام کسي بدونه ،
هر چي که تو من مي خونه ،
به خودم ربطي نداره!
هر کسي بخواد مي تونه،
اين کتابو در بياره ،
جاش يه چيز ديگه بذاره...
قصه جنگ يه دنيا با يه بچه ء ديوونه!

مثل يک نوشته هستم ،
که خودم دارم مي خونم ،
به همه ميگم قشنگه ،
نمي خوام کسي بدونه ،
- ولي خب خودم مي دونم -
اينجوري من نمي تونم ،
با کسي يه جا بمونم.

آخه از کجا بدونم ،
سطر بعد از اين چي ميشه؟
آخه از کجا بفهمم ،
که اين آخرش چي ميشه؟
نمي خوام کسي بدونه ،
ولي من سنگم ، نه شيشه.

* صبوحی : « زمين

| | Comments (0)

* صبوحی :

« زمين را لمس نکردن ،
خورشيد را نديدن ،
هيچ کاری نکردن ؛
فقط دويدن و دويدن و دويدن...»

- جيم موريسون

از همه تون متنفرم.

| | Comments (0)

از همه تون متنفرم.

آخيش...خوندی؟ قربونت برم!

بگو «لا» ! ها ها

| | Comments (0)

بگو «لا» !
ها ها ها!
ديدي ميشه خوند؟

به ضرب من...حالا...
يک...دو...سه...بريم!
لا لا لا !
بگو ماشالا!
لي لي لي...
خيلي باحالي!

عشق چيه؟ عاشق کيه؟ اينا همش خياله!
گشنه ديدي؟ درد ديدي؟ جنگ ديدي؟ مرض ديدي؟
بيا مثل من زندگي کن ، زنده بمون ، لذت ببر!
صبح پا ميشي ميري سر کار ،
دو لقمه نون در مياري! کسب و کار که حلاله!

شبا مياي تو يه سوراخي ميشيني سر پياله!
شعر ميگي ، چرت ميگي، جفنگ ميگي‌، از عشق و از دلت ميگي!
بيشين بابا! خيلي خري! تو از خودت هم خرتري !
تويي که خودت بال نداري ،‌دل نداري، شعور و عقلم نداري ،
بزن بغل! بکش کنار! نُطُق نکش! بغلو بپا نماله!

مي دوني چيه؟ نخود چيه! پيچ پيچيه!
اين که نشد زندگي...
خجالتم خوب چيزيه حيف نون!‌ خرس به اين گندگي!

باز که داري ور مي زني...
ببند دِ اون لا مَصَبو...
سرتو بذار بمير اصلا...
شايد کمتر زر بزني.

* پشيمان : برگرد! نه

| | Comments (0)

* پشيمان :

برگرد!
نه نه با تو نيستم...
قبلي ات را مي گويم...
از رفتن تو راضي هستم.

برگرد! با تو هستم!
بله تو...خود تو را مي گويم.
نه...هنوز هم دوستت ندارم.
هنوز هم اگر مي توانستم کمرت را مي شکستم...

مي داني ،
ديشب خوابت را ديدم.
خودم ديدم که رفتي و گذشتي و مرا نديدي.
با تمام وجودم به عقب برگشتم ،
تمام لحظه هاي گذشته ام را دانه دانه گشتم ،
از هر يک در خودم اثري ديدم ، از تو هيچ چيزي نديدم.

برگرد!
بايد برگردي!
مي دانم تو هم مي تواني يک لحظه ء بي رنگ خستگي باشي...
يا شايد لحظه شکستن ذره ء ديگري در من باشي...
ولي مي داني ،
اگر اينگونه بروي و بگذري و برنگردي ،
تا پايان عمرم فکر مي کنم نکند تو همان لحظه باشي...
همان که هميشه مي دانم مي آيد
همان که مرا با خود مي برد و مرا از بندهاي زمين و زمان دور مي نمايد...
خواهش مي کنم برگرد! مرا ببين ، کاري بکن.
قول مي دهم از دستت دلخور نشوم ،
با من کاري بکن...مهم نيست هر کاري که کردي.

چي؟
چه مي گويي؟
نمي تواني برگردي؟
شوخي نکن! همين يک بار فقط...
قَسَمت مي داهم...تمنا مي کنم برگرد...
باورم نمي شود...داري گُم مي شوي...
هر لحظه اي که مي آيد دورتر و دورتر و دورتري...

رفتي.
فکر نمي کنم ديگر صدايم را هم بشنوي.
من ماندم و لحظه اي که هيچ خاطره اي از آن ندارم.
من ماندم و يک عمر پشيماني ، از کاري که انجام ندادم.
من ماندم و آروزي حرفي که نزدم ، احساسي که نکردم.

يک جايي ته دلم مي دانم ،
تو همان لحظه بودي...
همان لحظه اي که کسي به من مي گفت :‌ « من دوستت دارم »
و من يک بار ديگر به خدا نگاه مي کردم و مي گفتم :
« خدايا شکرت! من هيچ دردي ندارم. »

* صبوحی : « کمتر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« کمتر ترسيدن و اميد به رسيدن،
کمتر خوردن و بيشتر جويدن ،
کمتر رنجيدن و بيشتر نفس کشيدن ،
کمتر حرف زدن و بيشتر گفتن ،
و کمتر نفرت داشتن و بيشتر عشق ورزيدن ؛

اين تمام آنچه که نياز داری است ، تا بهترينها را داشته باشی. »

- ضرب المثل سوئدی

* ادب : هنوز در

| | Comments (0)

* ادب :

هنوز در رو کامل باز نکرده بودم که ديدم واه واه چقدر عصبانيه...يک فيس و فوس و داد و بيدادي راه انداخته بود که بيا و ببين...از شدت عصبانيت از دهنش سيل کف و خون مي اومد...اومدم در رو ببندم ديدم نخير کار از کار گذشته...تمام لباسم آب دهني و تُفي و کفي شده بود...

البته خب من هم بي تقصير نيستم...خودم هم وقتي کسي در نزنه و هِري عين گاو در رو وا کنه خيلي بهم بر مي خوره. يادم باشه از اين به بعد هميشه در بزنم بعد در نوشابه رو باز کنم...

* صبوحی : « در

| | Comments (0)

* صبوحی :

« در انتخاب بين دو بَد، هميشه آن را بردار که تجربه نکرده ای.»

- مائه وست

* بی نشان : آقايان

| | Comments (0)

* بی نشان :

آقايان عزيز؛ خانمهاي محترم؛
به تور سياحتي بي نشان خوش آمديد.
من امروز راهنماي شما هستم.
لطفا تلفنهاي خود را خاموش کنيد.
تلويزيون ها را هم؛
مجله و کتاب و روزنامه هم نخوانيد.
لطفا فقط به حرفهاي من گوش کنيد.

لطفا به سمت راست خود نگاه کنيد.
همانطور که مي بينيد، اين سمت شب است.
همانطور که مي بينيد، شما هيچ چيزي نمي بينيد.
اصولا سمت راست هميشه همين است :
دو حالت دارد ، يا هيچ چيزي نيست،
يا هست و در برابرش بيناييِ ما، احساس ِناچيزي است.
در تاريخچه اين سمت آمده است
که خورشيد روزها را از اين سمت شروع مي کرده است.
اما آنقدر زمين به دور خورشيد چرخيد تا خورشيد هم راست و چپش را گم کرد.
از آن روز به بعد ، خورشيد از هيچ سمتي طلوع نکرده است.

ميهمانان گرامي.
هم اکنون لطفا چشمهايتان را ببنديد تا سمت چپ را نبينيد.
يا اگر هم ديديد ، هيچ سوالي نپرسيد و هيچ چيزي هم نخواهيد.
و اگر مي خواهيد، لطفا دستهايتان را از پنجره در نياوريد.
اگر هم بيرون مياوريد ، به هيچ چيزي دست نزنيد.
يا دست بزنيد ، ولي هرگز چيزي نچينيد.
يا اگر مي خواهيد حتما بچينيد ، لطفا به هيچ وجه نچشيد.
يا مي خواهيد بچشيد ، اما تمنا مي کنم نخوريد.
در اين سمت همه چيز قشنگ است و دلپذير و تو خالي.
در اين سمت هميشه هوا خوب است و آسمانِ شب نوراني.
در اين سمت هميشه غذا هست، حتي در زمانهاي خشکسالي.
اگر ميوه اي از اين سمت بخوريد، هميشه در اين سمت مي مانيد.
فکر مي کنيد خب هر وقت بخواهيد بر مي خيزيد و به هر سمتي مي رويد ،
- دوستانه بگويم -
خيالات است و باطل است و بيخود است هر چه مي دانيد :‌ هيچ گاه نمي توانيد!

دوستان من ؛
قانون آفريدگار همين است ،
که هر غذايي خوشمزه تر است براي سلامتي مضر تر است!
که هر چيزي دلپذير تر است ، حتما باطل است و دروغ است و پرخطر تر است!
باز هم سمت راست را ببينيد و بدانيد دو حالت دارد :
يا هيچ چيزي نيست،
يا هست و از حد فهم ما و شما بسيار بالاتر و برتر است.

در پايان ، توجه شما را به شکافي در زير پايتان جلب مي کنم.
هم اکنون از بين شکاف،
دره اي را ببينيد که سمت چپ را از راست جدا کرده است.
در کف دره اي که مي بينيد ،
شهر تاريکي است که شما نمي بينيد.
غارهايي هست در حوالي شهر ، که گویا به سمت راست راه دارند.
رودهايي نيز هست به سمت چپ ، تا شهر را سيراب نگاه دارند.

بعد از آنکه خورشيد راست را گم کرد ،
قوم آدم به بودنش شک کرد.
عده اي - در جستجوی آفتاب - تا انتهاي چپ رفتند،
تا يکي شان فرياد زد :‌ برگرد !
مابقي که فرياد را شنيدند ،
توان بازگشت را در خود نديدند.
من و تو و او و شما و ايشان ، هر کدام اينجا خانه اي داريم.
هر روز از آب رودهاي چپ مي نوشيم ،
و با لبخند به يکديگر دروغ مي گوييم :

« روزي از روزها سيراب مي شويم ،
و تا قله هاي راست يک نفس مي دويم. »

هم من و هم تو و هم همه مي دانيم ،
که ما هميشه همينجا همينطور مي مانيم.

خانمها و آقايان محترم ،
برنامه هاي تور امروز ما تمام شد.
لطفا به خانه هاي تاريک خود برويد.
از اينکه با ما بوديد متشکرم ،
اين تور، براي آسايش شما بي نشان و بي نام شد.

- چرا وقتی می چسبی

| | Comments (0)

- چرا وقتی می چسبی بهم انقدراز من دوری؟
- آخه وقتی ازت دورم همش می چسبی به اين و اون...
- اصلا هم نمی چسبم...می خورم به اين و اون ولی اونا که مثل تو چسبناک نيستن...
- آها... يعنی اگه بودن تموم بود ديگه؟
- نه بابا...اصلا می دونی اشکال چيه...اينه که من به هر کی بخورم تو من رو به زور بهش می چسبونی ...

ديروز و امروز هوا بس

| | Comments (0)

ديروز و امروز هوا بس ناجوانمردانه گرم شده و اين پنکه من هم ديگه بيچاره زورش نمي رسه باد بزنه. لحظه هاي آخره.

ياد قديما بخير! ياد خونه مون بخير. ياد کولرمون بخير! ياد اون گربه هه که هي مي رفت تو کانال کولر آواز مي خوند بخير...اگه مي دونستم يه روز خودم هم مثل اون انقدر گم مي شم انقدر از دستش عصباني نمي شدم...

( اين کوتاهه فقط واسه آزمايش...دو صفحه نوشتم اين بلاگر عوضی قورتش داد...)

سلام روياهايم؛ امروز روز تعطيل

| | Comments (0)

سلام روياهايم؛

امروز روز تعطيل است و من بی کارم.
امروز بالاخره نوبت شماست،
تا پس از اين همه مدت با هم گپی بزنيم.
همه تان می دانيد ، من تک تک شما را خيلی دوست دارم.

هاه! تو چقدر بزرگ شده ای ! تو که آرزوی کوچکی بودی!
به به ! تو هم که اينجا هستی!
آن روزی که باد تو را برد خيلی جايت خالی شد!
تو چرا تنها آمده ای؟ من تو را هميشه در روياهای ديگری می ديدم!
همه تان بايد مرا ببخشيد. مدتی با خودم درگير بودم.
راهها را گم کرده بودم. لطفا به من نگوييد « چرا نبودی...»

امروزبرايتان دو خبر آورده ام، يکی بد و يکی خوب.
اول خبر بد را می گويم تا زود هم فراموش شود...
يکی از دوستانمان ديروز مُرد.
همه مان دوستش داشتيم. دوست خيلی خوبی بود!
سالها بود با ما بود. سالها پيش پشت نيمکت دبستان با من دوست شد،
و از آن روز هر روز با من بود.
می خواهم نامش را با خط طلا روی خاطراتم يادداشت کنم،
تا هميشه يادم بماند :
« رويای دانستن آنچه نمی دانم ، روحت شاد! »
عجب رويای خوبی بود...شاداب و مغرور و محبوب!

بگذريم...زندگی همين است.
حالا خبر خوب را می گويم ، تا همه شاد شويم.
امروز برای همه ما روز بزرگی است.
امروز من شما را آزاد می کنم! باور کنيد راست می گويم!
جايی خواندم که اگر شما را آزاد کنم ، می توانم بالاتر بروم.
روزتان خوش ، موفق و پيروز و مويد باشيد.
راستی ، تا دير نشده بايد بگويم ،
من هميشه اينجا هستم؛
هر وقت خواستيد برگرديد ، ديداری تازه کنيم!
شايد با شما بيايم ، شايد هم همينجا بمانم!
می دانيد...دلم برايتان تنگ می شود...
ولی می دانيد...اينجا بدون شما زندگی بسيار شيرين است!

* صبوحی : « واقعيتِ

| | Comments (0)

* صبوحی :

« واقعيتِ زندگی در روياهايم گم شد و روياهايم دررسيدن به واقعيت. »

- بابا مهر