* صبوحی :
« يک ساعت زندگی کردن بهتر از هفتاد سال وبلاگ نوشتن است. »
- خودم، در فرار از بقيه ء سِمِجِ خودم که اصرار دارد مرا همينجا نگه دارد...
* صبوحی :
« يک ساعت زندگی کردن بهتر از هفتاد سال وبلاگ نوشتن است. »
- خودم، در فرار از بقيه ء سِمِجِ خودم که اصرار دارد مرا همينجا نگه دارد...
* صبوحی :
« اگر همواره بخواهی بفهمی که خوشبختی چيست ، هيچگاه خوشبخت نخواهی بود؛
و اگر همواره به دنبال معنی زندگی باشی هيچگاه زندگی نخواهی کرد. »
- آلبر کامو
* خنده :
ديروز تو يکی از اين برنامه های لوس تلويزيون يه صحنه داشت که يکی داشت روی ميز يه بار آبجو می خورد و با کارتِ بازی يه خونه درست می کرد. منم داشتم آبجو می خوردم و فکر کردم چرا من ازاين کارا نمی کنم! قوطی آبجو رو خوابوندم رو زمين ، نشستم روش و پرواز کردم...زياد سخت نبود. مستقيم رفتم همون باری که آقاهه داشت توش کارت بازی می کرد. آقاهه ديگه آبجو نمی خورد، يه ليوان عرق سگی جلوش بود. قيافه يارو که پشت بار وايساده بود و مشروب می داد دست مردم خيلی آشنا بود...آره خودش بود! همون سگه بود که لاشه ء له شدش بعضی از روزها کف اتوبان پهن شده...حالا می فهمم چرا اونجوری ميشه...احتمالا وقتی نزديک صبح داره می ره خونه انقدر خورده که ديگه اصلا حاليش نيست...بعد حتما می ره زير ماشين و دوباره شب بيدار می شه مياد سر کار که عرق سگی بده دست مردم...
آقاهه خيلی روی کارش متمرکز بود. اصلا به من که روبروش نشسته بودم نگاه نمی کرد. از لای ورقها صورتش رو می ديدم. البته چيز زيادی واسه ديدن نبود. تمام صورتش پر از ريش و مو بود. چشماش زير ابروهای کلفتش که به موهاش می چسبيد اصلا معلوم نبود، دهنش هم تو ريشش که تا زير چشماش می رسيد گم شده بود. شش طبقه کارت روی هم چيده بود و به مرحله آخر رسيده بود؛ اونجا که فقط بايد دو تا کارت رو به هم تکيه بده تا هرم کامل بشه. ولی يک مشکلی پيش اومد...فقط يدونه کارت مونده بود. با اينکه چشمش رو نمی ديدم ولی حس می کردم داره به اطراف نگاه می کنه. کناره های ميز...زير ميز...بعد يک دفعه بی حرکت شد. عرق کرده بودم...می دونستم به من زل زده. يه وقتايی می بينی که کسی بهت زل زده...زياد بد نيست...ولی يه وقتايی نمی بينی و با تموم وجودت مطمئنی که يکی داره بهت نگاه می کنه...خيلی ترسيده بودم و پاهام می لرزيد. فرار معنی نداشت. يه ناله ای از دهن خودم شنيدم که اصلا نفهميدم چی بود...احتمالا مغزم داشته سعی می کرده به دهن دستور بده که سلام کنه ، اگر ناله من نبود، غير از ويز ويز يه خرمگس که تو گوشه سقف يه پاش به تار عنکبوت گير کرده بود هيچ صدايی نمی اومد.
حدود چند سال گذشت تا من بتونم يه حرکت ارادی انجام بدم. زير ميز رو نگاه کردم، بعد هم زير صندلی خودم و صندلی آقاهه. يه سرکی هم به زير ميزهای کناری کشيدم. بعد عين احمقها به جيبهام دست زدم...يکی نبود بگه آخه ديوونه اينجوری که مطمئن ميشه تو برداشتيش...تو جيب پيرهنم يه چيز سفت پيدا کردم و درش آوردم. به محض اينکه درش آوردم يه صدای خنده خيلی بلند تو تمام بار پيچيد. آقاهه نبود، منم که نبودم...سگه هم نبود...به کارت که نگاه کردم فهميدم چی شده...جوکر بود که داشت مثل خر به من می خنديد. صورتش رو کوبيدم روی ميز و خفه شد. بدون اينکه بلندش کنم هُلش دادم به طرف آقاهه. هزار بار آرزو می کردم کاشکی چشماش رو می ديدم و می فهميدم چه حالتی داره...وقتی کارت رو برداشت جوکر شروع کرد به قهقهه زدن ولی به محض اينکه آقاهه کارت رو به طرف صورتش گرفت خفه شد. دوتا کارت رو خيلی خيلی آروم به هم تکيه داد روی سر کارتهای ديگه...همه چی مرتب بود...می خواستم يه نفس راحت بکشم که يه دفعه جوکر خاک بر سر تُپُق زد...يک ميليمتر لرزيد...و همه کارتها روی هم ريخت. من ديگه مطمئن بودم اگه بمونم کارم تمومه...اصلا يادم نيست چجوری خودم رو به قوطی آبجو که بيرون پارک کرده بودم رسوندم و فرار کردم...فقط يادمه که پشتم از جای نگاه آقاهه سوراخ شد.
وقتی رسيدم خونه خيلی عصبی بودم...فکر کردم فال بگيرم. ولی اصلا در نمي اومد...کارتها رو شمردم...يکی کم بود. تصميم گرفتم بخوابم. نمی شد؛ صدای ويز ويز اين مگسه که گوشه سقف پاش به تار عنکبوت گير کرده بود نمی ذاشت. پا شدم کشتمش. حالا همه جا ساکته و من می خوام بخوابم...فقط يه صدای قهقهه از خيلی خيلی دور مياد...هنوز هم داره می خنده...هنوز هم يه کارت کمه...
***
گير دادم به Queen :
يک کارت از يک دست کامل کم دارم ؛
من کمی از يک سکه کمتر هستم ؛
يک موج برای شکستن کشتی کم دارم ؛
من به اندازه خودم مطرح نيستم ؛
با تبِ بالايی پايين می آيم ،
اينبار واقعا به دنبال دريا هستم ؛
کتری آبی که بيش از حد جوشيده است ،
يا شايد هم يک درخت موز هستم.
عزيزم ، من کم کم ديوانه می شوم...
عزيزم ، سرانجام آن لحظه رسيد ،
همان لحظه ای که من در آن کمی ديوانه می شوم...
* صبوحي :
- من هنوز تو Waking Life گير کردم...اينجا رو پيدا کردم...نمي تونم ديالوگهاي فيلم رو خلاصه کنم، چيز اضافه اي نداره. من بعد از دوبار ديدن فيلم همه رو خوندم. ارزشش رو داشت. يه چند تيکه با ترجمه دست و پا شکسته من :
:: من مي تونم فقط تو ذهن تو وجود داشته باشم ، و به اندازه تمام چيزاي ديگه تو زندگي تو واقعي باشم...حتما برات پيش اومده که از خواب مي پري و ساعت ۱۰:۱۲ رو مي بيني و بعد مي خوابي و يک روياي کامل رو مي بيني و دوباره پا مي شي و مي بيني ساعت شده ۱۰:۱۳...کل زندگي ما مي تونه شش تا دوازده دقيقه از فعاليت مغزي ما در رويا باشه...
:: تو فقط براي کارهايي مسوولي، مي توني مجازات يا تشويق بشي که از روي اختيار خودت انجام بدي...و همه ما اعتقاد داريم که قدرتي که اسمش رو خدا مي ذاريم تمام تصميمها و عکس العمل هاي ما رو مي دونه...
:: چي مي نويسي؟
- يک رمان.
- داستانش چيه؟
- اه...داستاني نداره...فقط آدمها هستن، حالتها، لحظه ها، هيجانها و احساساتشون...در يک جمله : بهترين داستاني که تا حالا نوشته شده...
- خودت هم توش هستي؟
- اممم...فکر نمي کنم...ولي مي دوني...من دارم می خونمش و بعد مي نويسمش...
:: مي گن رويا تا زماني که تموم نشده واقعيه. خب نمي شه همين رو راجع به زندگي گفت؟
:: لورکا روي همين پل گفته که « آگاه باش که زندگي رويا نيست...آگاه باش»...و توي همون شعر ادامه ميده « ايگوانا به هر کسي که رويا را نبيند حمله خواهد کرد.»
:: در جهنم به جايي مي رسي که از عشق خالي هستي...و در بهشت در عشق غرق مي شوي...
This movie is INTENSE!
خوبه که همه بدونن که Waking Life رو حتی بعد از دومين بار هم می شه با نهايت ولع و حرص و هيجان و ترس ديد و له شد. اين نه فيلمه ، نه کارتونه ، نه نقاشيه ، نه کتابه . يک شاهکار فلسفيه ؛
- زمان ، يه توهمه. فقط يک لحظه وجود داره و اون هم لحظه حال و اکنون ماست ، که در اون خدا از ما می پرسه حاضريم به بهشت بريم يا نه و تا زمانی که ما جواب رد بهش می ديم، دچار توهم گذشت زمان می شيم ، تا جايی که بالاخره دعوتش رو قبول می کنيم و زمان تموم می شه و در همين لحظه به بهشت می ريم و تا ابد می مونيم.
- دوست ندارم فقط ابدیت بشم ، دوست دارم بی نهايت بشم...
- اينکه چه چيزی ما رو از رسيدن به چيزی که می تونيم باشيم باز می داره بر می گرده به جواب اين سوال اساسی، که بزرگترين خاصيت مشخصه عمومی بشريت کدومه : ترس؟ يا تنبلی؟
* چهار روز :
دانشگاه خيلي شلوغه. همه جا پر از آدم شده، فکر کنم واسه همين هيچ آدمي تو زندگي من نيست ، همه شون رفتن دانشگاه. شايد وقتي درس تموم بشه يه سري آدم بيان تو زندگي من. شايد هم بعد از درسهام من برم تو زندگي يه سري آدم ديگه. شايد هم همه مون سر جاهامون بمونيم ، فقط زندگي هامون رو عوض کنيم. مثلا من از بغل هزار نفر رد مي شم و بهشون اصلا فکر نمي کنم، به جاش تک تک اون هزار نفر که از بغل من رد مي شن به تمام حرکتهاي من از حالت شونه ها تا سبکي يا سنگيني قدمها و تاثير اونها رو شخصيت من تمرکز مي کنن.
چهار تا پروژه سيستم عامل داريم و در مجموع چهار روز وقت براي تاخير بدون از دست دادن نمره. ميشه همش رو سر پروژه اول استفاده کرد...ميشه هر پروژه رو يه روز دير داد...يا ميشه همش رو نگهداري کرد براي روز مبادا...
داشتم فکر مي کردم يعني خدا همچين چيزي به ذهنش نرسيده؟! مثلا هر آدم بتونه قبل از مرگش در کل زندگيش چهار روز رو برگردونه بدون اينکه چيزي عوض بشه. يعني مثلا من بتونم با آگاهي امروزم برگردم به چهار روز قبل - يا ديروز...يا دوروز قبل - و کارهاي اشتباهم رو درست کنم، يا هر کاري نکردم رو بکنم. خيلي ايده خوبيه. چهار روز تو عمر آدم اصلا مهم نيست، ولي اگه روزهاي درستي انتخاب بشن ميشه تمام عمر رو عوض کرد.
ولي واقعا دهن آدم صاف مي شد تا بتونه تصميم بگيره. شايد بهترين ايده اي که در طراحي جهان و زندگي آدمها استفاده شده مشخص نبودن خط پايانه. همه مي دونيم که هر کس در هر ثانيه ممکنه بميره و خوب خيلي سوزش داره بميري و چهار روزت رو استفاده نکرده باشي. پس نبايد خيلي هم محافظه کار بود. از طرف ديگه کيه که بتونه فکرکنه ديگه از اين بدتر نميشه...يعني فکر کنه بعدا امکان نداره مصرف بهتري براي روزهايي که مي تونه برگردونه پيدا کنه...پس نميشه همينجوري تا تقي به توقي خورد روزهات رو استفاده کني.
اصلا اين مساله به يک علم تبديل مي شد : « ريگرتولوژي » يا « پشيمانشناسي » به عنوان يکي از مهمترين زير شاخه هاي علوم انساني مي تونست تمام فلاسفه و دانشمندان رو به خودش جذب کنه تا بتونن قانونها و اصولي رو کشف کنن که طبق اونها بشه تصميم گرفت آيا پشيماني از کاري که کردي يا نکردي ارزش اين رو داره که روزهات رو براش مصرف کني يا نه. مطمئنا برنامه هايي مي نوشتن که شرايطت رو بپرسه و با توجه به مليت و محل زندگي و ... برات تعيين کنه از نظر آماري چقدر احتمال داره در بقيه زندگيت موقعيت مهمتري پيش بياد ، که البته اصلا قابل اعتماد نخواهند بود. احتمالا دستگاههايي مي ساختن که مثلا از روي رنگ ادرار تشخيص بدن که حالت به اندازه اي بد هست که روزهات رو برگردوني يا نه داري ادا در مياري...
مسلما دينها و مکتبهاي مختلف هم ديدگاههاي مختلفي داشتن. احتمالا براي يهوديها به کل حرام بود ، از نظر اسلام بايد همه چهار روزشون رو نگه دارن تا ولي فقيه دستور بده کي و کجا و چجوري مصرف کنن، در مسيحيت هم براي کشيشها گناه بود براي بقيه به شرطي که به چهار روز بقيه کاري نداشته باشن آزاد بود. مسلما يه عده شارلاتان هم راه مي افتادن واسه بقيه فال مي گرفتن که کي بايد چهار روزشون رو مصرف کنن. يا مثلا يه سري بقيه رو قانع مي کردن که ميشه اين روزا رو خريد و فروش کرد و کلي پول به جيب مي زدن.
کلي هم بيماري و جرم و جنايت اضافه ميشد. يه سري از بس به چهار روزشون فکر مي کردن هر روز هر غلطي مي خواستن مي کردن مي گفتن فوقش بر مي گرديم. يه عده که تو مستي و خماري چهار روزشون رو حروم کرده بودن خل مي شدن مي رفتن تيمارستان، يا مي زدن اون کسي رو که بهشون تو اون حال گفته بود بيا برگرديم رو لت و پار مي کردن که تقصير اونه...
با اين حساب احتمالا خدا اگه به ذهنش رسيده باشه هم بيخود نيست بي خيال شده...خيلي دردسر داره خب. همينجوريش هم کم خر تو خر نيست همه چي. اصلا شايد منم بودم نمي ذاشتم.
ولي مي دوني، اگه بود من مطمئنم نصف بيشتر آدماي دنيا فقط يه کار باهاش مي کردن. وقتي عزيزي رو از دست مي دادن هر چهار روز رو بر مي گردوندن تا هر کاري مي تونن بکنن شايد ديگه نميره...يا نره...يا حتي شايد قلبش نشکنه... يا قلبت...يا قلبم....مگه نه؟
لطفا تا اطلاع ثانوی هيچ آينه ای مقابل آينه ام نگذاريد. فعلا از من فقط منفی ابديت می توان ساخت.
* صبوحی :
« مشکل دنيا آنجاست که آنها که نمی دانند هميشه مطمئن هستند و آنها که می دانند هميشه مشکوک. »
- برتراند راسل
کاغذ مچاله ای در گوشه اتاقم افتاده است
يادم نيست اسمم را روِيش نوشته ام يا نه.
اسمت را روی کاغذی نوشتم و به گوشه ای ديگر پرت کردم.
اسمهای ديگری هم دارم برای گوشه های ديگر اتاقم...
حالا همه اينجا هستيم...هر يک مچاله در گوشه ای...
و من که از وجود همه مطمنئم، غير از همان کاغذ اول...
که هنوز يادم نيست اسمم را رويش نوشته باشم...شايد باشم...شايد هم نباشم...
امروز تو راه دانشگاه حلزونی رو ديدم که داشت جورابش رو وصله می کرد. فکر کردم حتما بعد از اينکه کارش تموم شد به راهش ادامه می ده...به طرف همون جايی که بايد بره...خیلی آروم...و بعدا بر خلاف من حتما می رسه...چون مثل من فکر نمی کنه که اگه امروز نرسه هيچ وقت نمی رسه...طاقت نداشتم اون برسه من بمونم...خرگوش تو قصه ها به لاک پشت باخت، ولی من در واقعيت حلزون رو زير پام له کردم تا از من نبره.
امروز فهميدم که احتمالا اين ترم حقوقم خيلی کم ميشه. خداحافظ سينما ، خداحافظ رستوران ، سلام بر سوپ نودل.
* صبوحی :
« بيست سال بعد، پشيمانیِ کارهايی که نکرده ای بسيار بيشتر از کارهايی است که کرده ای. پس بندها را پاره کن و از ساحل امنيت دور شو و با بادبانهايت بادها را معامله کن. بشناس ، آرزو کن و کشف کن. »
- مارک تواين
می دونی وقتی شب گرم باشه چی خيلی می چسبه؟!
اينکه لخت شی بری لای ملافه های سرد گم شی...هر وقت هم زيرت گرم شد يه کم غلت می زنی می ری اونورتر که هنوز خنکه...بالش هم اگه گرم شد می شه برش گردوند.
می دونی...خورشيد هم همينجوريه فکر کنم...گرمش که می شه می ره لای ابرها گم شه...يه مدت هم همون بالا لای ابرهای سرد غلت می زنه...خب مگه من چمه؟!
ها ها !
سگ کشی رو ديدم !
بدی نبود...( الان يک ميليون نفر می گن عجب گهی ام با اين نظر دادنم ) ولی خيلی جدی جدی چرا انقدر فيلم برداری و اديتش مزخرف بود؟!؟!
* با تو؛ نه به تو، و نه برای تو :
به من سلام نکن.
من سالهاست که با تو هستم.
به من سلام نکن ؛ با من به آنچه می خواهی و نداری و نمی جويی سلام کن.
به من نخند.
بيا اينجا کنارم بنشين.
از اينجا خورشيد معلوم است.
از اينجا می فهمی که چرا خورشيد هميشه دور است ؛
هيچ کس تحمل گرمای پاکش را ندارد ، اگر نزديک بود می سوختيم !
از اينجا می فهمی که هر کسی می گويد نور نيست حتما کور است.
به من نخند ، بيا اينجا و کنارم بنشين و پاکی آفتاب را ببين و با من به تمام غمها بخند.
به من نگو.
به من نگو من نمی فهمم و من خوشبختم و من مشکلی ندارم.
به من نگو هيچ کس تو را نمی فهمد ؛ اين جمله را دوست ندارم.
ببين ! من و تو و او - در پشت صورتهايمان -
هر يک دريايی از نا ديده ها و نا گفته ها و نا کرده ها داريم ؛
می دانی ، من هم به دنبال همان ساحلی هستم که تو به دنبالش می گردی.
من هم آن فيلم را ديده ام، من هم آنجا بوده ام ، من هم پشيمانم به خاطر همان کارهايی که کردی.
به من نگو تنهايی ؛ بيا اينجا و رودها را ببين که دريا ها را يکی می کنند.
به من نگو نمی شود، با من بگو می شود و بخواه و برخيز و سدها را بشکن.
به من نگو او نمی خواهد. به او هم همينها را بگو.
به من اعتماد نکن.
حرف مرا هم مثل همه بشنو و باور نکن.
بدان که من فقط هر چه برای خودم می خواهم را می گويم.
بدان که من هم همانقدر نمی دانم که تو نمی دانی، من فقط روياهای خودم را می جويم.
به من اعتماد نکن، ولی بيا اينجا وآدمها را ببين وحرفهايشان را بشنو و فقط به هر چه خودت می خواهی اعتماد کن.
به من اعتماد نکن، با من به خودت اعتماد کن.
به من پشت نکن.
پشتت از جای زخمهای دوستانت خونی است.
من که دوستت نيستم...پشتت برای زخمهای من جای خوبی نيست.
می دانی ، اگر به کسی پشت نمی کردی کسی هم پشتت را زخمی نمی کرد.
می دانی ، اگر همه به سينه هم خنجر می زديم ديگر دوست و دشمن فرقی نمی کرد.
به من پشت نکن. بيا اينجا کنارم بنشين و رو در روی آفتاب قرار بگير.
به من پشت نکن، با من به تمام روزهای تاريک گذشته ات پشت کن.
به من پشت نکن ، اگر فردا را روشن می خواهی به آفتاب پشت نکن.
به من دروغ نگو.
می دانم که می خواهی.
می دانم که خسته ای از بس که منتظر نشسته ای.
می دانی ، نمی آيد!
به من دروغ نگو، بيا اينجا و با من به هر که می گويد خودش می آيد بگو دروغگو!
به من دروغ نگو، تو هم می دانی که نمی آيد.
بايد رفت، يافتش، گرفتش و نگاهش داشت.
به من کمک نکن. لازم نيست. با من به خودت کمک کن.
به من نگو تا بعد....با تو تا بعد ها هستم، تا ساحل...در راه می بينمت...
وقتی نمی خندم خيلی زشتم.
* صبوحی :
« ذات بی تفاوتی، ضد انسانيت است. »
- جرج برنارد شاو
جزيره به هيچ جا وصل نيست و روی آب شناوره . پر از غارهای تو خالیه که اگه تو هر کدوم بيفتی به جای اينکه بميری می تونی هر جوری بخوای زندگی کنی. می تونی به ماهی مورد علاقه ات تبديل شی. داستان جزيره خيلی خاصيت داره...يکيش اينه که به جای اينکه تموم بشه به وسط داستان بر می گرده. يکی ديگه هم اينکه هر جا خواستی می تونی جريان داستان رو عوض کنی....البته به شرط اينکه بخوای، و به من وقت بدی.
***
- تو خيلی بهتر از اونی که بتونم کثافتهای توی خودم رو با تو تقسيم کنم...
- هميشه همينی...خودخواه...همه چی تويی...من هم نمی فهمم، نه؟
***
من رو ببخش...عادت ندارم به چيزايی که می خوام برسم...
***
Sex and Lucia رو بايد ديد...و بعدش هم يه کوچولو فهميد!
* آگهی بازرگانی :
توجه توجه !
جوانی مودب ، خوش ذوق ، تحصيل کرده ، فرنگ رفته ، ، مهندس ( غير کشاورزی ) ، خوش اندام ( با اندکی تخفيف در ناحيه شکم ) ، خانواده دار ، سختی چشيده ، تنهايی ديده ، کدبانو ، آشنا به کامپيوتر ، مسلط به زبانهای بيگانه ، چشم و گوش بسته ( غِير از ده بيست مورد ناچيز) ، مستعد و دارای قلب و جيبی پاک شديدا وقت شوهرش شده است.
نامبرده در روز تعطيل پس از آنکه در صبحگاه رفته و برای مهمان ها نان تازه خريده ، ابتدا آشپزخانه را تی کشيده ، سينک را تميز کرده ، وان حمام را با وايتکس پر کرده ، به سلمانی رفته ، برای مهمانهای هم اتاقی عزيز در مرکز کفر و استبداد پنير ليقوان وطنیِ تبريز خريده ، برگشته ، وان و دستشويی را شسته ، گاز را برق انداخته ، يخچال را هم کمی سابيده ، همه جا را جاروبرقی کشيده ، هال را هم تی کشيده ، مقداری گوشت برای آشپزی بيرون گذاشته ، خسته شده و مُرده است.
از کليه علاقمندان به امور خير درخواست می شود شرايط خود را با ذکر مشخصات کامل و شماره تماس هر چه سريعتر به آدرس الکترونيکی جوان دم بخت @ جهنم دات بلاد کفر دات کام ارسال دارند. بديهی است پس از اينکه اولين داوطلب حائز شرايط لازمه شناخته شد و امر خير جاری گرديد، به بقيه متقاضيان رسيدگی نخواهد شد.
با تشکر، بنگاه شادمانی-تعاونی ِ دانشجويان ِ از وطن رانده و از فرنگ مانده ( نسل انقلاب سابق ).
* سگ :
روزهايی هست - مثل امروز - که از خودم دورم.
از خودم می ترسم.
شما هم لطفا نزديک نشويد؛
امروز من سگ نگهبان هستم.
امروز من پارس می کنم، پاچه می گيرم؛
وحشی و ترسناک و پر زورم.
از خودم می پرسم ، مگر من چه کار کرده ام؟
من که خودم را دوست دارم...
من نه خودم را مسخره کرده ام ،
نه خودم را زده ام ،
نه خودم را اذيت کرده ام...
من هميشه به خودم افتخار کرده ام!
خودم به من می گويد :
تو مغروری.
تو فکر می کنی از همه بهتر و برتر و بالا تری...
تو از من انتظارهای زيادی داری.
تو هم يک انسانی...
تو نمی دانی که هم ناتوانی ، هم نادانی، هم کری و هم کوری.
ديدم راست می گويد.
قلاده اش را باز کردم.
ديگر از خودم نمی ترسم.
ديگر از خودم انتظاری هم ندارم.
همينجا می نشينم، هر جايی خواست برود، هر کاری خواست بکند و هر چه ندارد را بجويد...
* صبوحی :
« تو باِيد همان تغييری باشی که آرزو داری در دنيا ببينی. »
- ماهاتما گاندی
خب.
امروز صبح داشتم واسه خودم به سمت دانشگاه قدم مي زدم و فکر مي کردم و بزرگ مي شدم و تند تند پشت سر هم از طريق نشانه هايي که خداوند متعال در سک و سينه و پر و پاچه موجوداتي دو پا به اسم دانشجويان « آندِرگِرَد » براي بندگان گمراهي مثل من قرار داده به قدرت آفريدگار ايمان مي آوردم که يهو همه وايسادن. تمام زمين و زمان و آدمها و ماشينها و نسيم سحري و حوريان بهشتي و چراغهاي جهنمي ترافيک و غيره عين گربه هاي اشرافي - اونجاش که موشه مي خواست قفل صندوق رو باز کنه - هر جا که بودن خشکشون زد.
من هم وايسادم و به يه صداي خيلي عجيب گوش دادم که از آسمون ميگفت :
« آهاي نره خر! خجالت بکش مرتيکه! يه بار ديگه نق بزني دستور مي ديم هر چي پيانو تو هوا آويزونه بيفته رو سرت. »
بعد هم همه زندگي دوباره ادامه پيدا کرد. خوبي اين زندگي اينه که حتي به خاطر خود خدا بيشتر از چند لحظه صبر نمي کنه...زودي مي گذره.
بعدش هم رفتم تو دفتر دانشکده زدم دايان رو صدا زدم همچين خوابوندم تو گوشش برق از وجناتش پريد. بعد هم نمره ء بنده رو درست کرد. بعد هم فهميدم براي ۵۵۵ بايد امتحان ۴۶۵ بدم همونجا امتحان دادم استادش له شد. بعدش هم رفتم پيش حضرت « ادوايزر» چهار تا خالي بستم و سوسکش کردم و دو تا کار گرفتم که يکيش رو بکنم پروژه « ريسرچ » و از هفته بعد شروع کنم. الان هم مي خوام برم ناهار بخورم تو راه هم هر کي شلوغ کرد دمش رو مي گيرم چپه شه.
نفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!
پ.ن. لطفا سوزن نزنين. مي ترکم بادم در ميره.
اين داستان رو همه هزار بار خوندن.
در ادامه اصل سوم مي خواستم اضافه کنم که طبق تجربيات شخصي بنده که هم اکنون در حال کسبشون هستم اگه احيانا تو سطل گه تشريف دارين و کله تون بيرونه زياد دست و پا هم نرنين. چيزي رو عوض نمي کنه و در ضمن بيخودي بو هم بيشتر ميشه.
خری را می شناحتم که عاشق ماديان پشت طويله شد. روزها در مسابقات اسب دوانی شرکت می کرد و شبها شيهه می کشيد. آنقدر تمرين کرد تا در مسابقات اسب دوانی اول شد و سر افراز به طويله بازگشت و تصميم گرفت عشقش را به ماديان ابراز کند.
سر راه الاغ به او گفت که ماديان رفته است. کنارش نشست و اشکهايش را پاک کرد. به او گفت تنها نيست. به او گفت او خوب می داند که سالها در عشق ماديان شيهه کشيده است. گفت او خوب می داند که ماديان عاشق اسبی که خر باشد نمی شود...گفت فقط او می داند که اسبی که امروز اول شد خری دوست داشتنی است...که عشق ماديان نمی گذارد اشکهای الاغ را هر شب ببيند...
*******
اين داستانهای من هم همشون تکراری شدن...
* صبوحی :
« من معلم نيستم؛
من همان همسفری هستم که از من راه را پرسيدی،
و من به جلوتر اشاره کردم ؛
جلوتر از خودم , و جلوتر از تو.»
- جرج لرنارد شاو
هميشه از بچگي دلم مي خواسته فيلم بسازم. يکي از چيزايي که هميشه بهش فکر مي کردم اينه که من رو ديوار هر چی دلم مي خواد مي نويسم بعد با دوربين خيلي سريع از بغل ديوار مي دوم و از نوشتته ها فيلم مي گيرم...نوشته ها با قرمز و زرد روي ديوار سياه نوشته شدن و خيلي هاشون هم خونده نمي شن...
هيچ وقت نمي دونستم چرا انقدر به ديوار گير مي دم!
الان شديدا يک ديوار سياه هستم. يک ديوار خيلي بلند...خيلي طويل و خيلي نازک. اگه بهش تکيه کني مي افته و همه چي رو هم زير آوارش خراب مي کنه. تمام ديوار سياهه...سوراخ هم داره ولي اونها هم سياهه. روش هم پر از نوشته است. به همه رنگ...خيلي از نوشته ها هم سياه هستن و خونده نمي شن.
اگه از بغل من رد مي شين، لطفا فعلا روي من چيزي ننويسين. اگه از بغل من رد مي شين، لطفا يکم رنگ سياه بيارين، هر چي رو مي تونين سياه کنين که ديگه خونده نشه. شايد اينجوري يکم ساده تر بشم...يکم بادم بخوابه...
لطفا آشغال هم نريزيد. به اندازه کافي بو ميدم...بوي دروغ و حماقت و خريت و ...
لطفا اصلا هم من رو نشورين. اگه رنگ سياهم پاک بشه زنگ زيرش معلوم ميشه...بعد هم مي پوسم و ...
لطفا به اون نقطه سفيد اون گوشه هم دست نزنين. تنها چيزيه که دوستش دارم...
* صبوحی :
« مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کُشتی گرفت؛ خيلی کثيف می شوی، ولی مهمتر از آن ، خوک از اين کار لذت می برد! »
- جرج برنارد شاو
* باد :
ديشب ، پشت ليوان بزرگ آبجو ،
دخترکي را ديدم که در باد مي رقصيد.
تا برايش دست تکان دادم با باد رفت.
شايد از من بدش آمد...شايد هم فقط ترسيد.
امروز صبح زير ليوان خالي ،
عکس تو را ديدم که گوشه اش شکسته بود.
شايد از جيب دخترک افتاده باشد ،
شايد هم با باد آمده باشد،
همان که وقتي تو را برد، تمام درها را پشت سرش بسته بود.
اگر ساعت هفت صبح خونه يکی از دوستات از خواب بپری و می خوای تلفن بزنی و می خوای برای اينکه کسی رو بيدار نکنی گوشی رو برداری بری بيرون ، بايد حتما کُت بپوشی، وگرنه وقتی تلفنت تموم شد و می فهمی که در از داخل قفل شده تو مهِ صبحگاهی يخ می زنی.
وقتی تصميم می گيری در نزنی و پشت در بشينی تا يکی بيدار شه و بياد در رو باز کنه می تونی روی پله ها بشينی و سه تا درخت کاج ببينی که اولی خيلی نزديک و پر رنگه ، دومی يه کم دور تره و کمرنگتر و سومی فقط يه سايه مات و مبهم تو اون دور دوراست.
اولی سرگرم کننده است می شه تمام جزئياتش رو ديد ؛ خزه ء روی شاخه ها ، چند تا برگ سوزنی خشک شده، چند تا شاخه شکسته ، چند تا ميوه کاج سبز و يه عالمه فهوه ای. آرامش دهنده است.
دومی رو دوست ندارم. از اينجا به نظر يه درخت کاج خيلی معموليه. غير از دو سه تا نقطه همش سبزه. اگر هم چيز خاصی داشته باشه از اينجا که معلوم نيست. خيلی بی مزه است.
از سومی می ترسم. اصلا شايد درخت نباشه. شايد کوه باشه. شايد هم فقط خطای ديد باشه. با تمام وجودم دلم می خواد برم طرفش. اگه بال داشتم حتما می رفتم روی سرش می نشستم تا منم يه سايه ء مات بشم. يه سايه که می تونه هرچيزی باشه. ترسناک و بی رنگ و در عين حال به احتمال زياد یک درخت کاج سبز و ساده ء دیگه...
* صبوحی :
بگذار همه بدانند ،
هنوز هر مردی آنچه دوست دارد را می کُشد ؛
برخی با يک نگاه تلخ ،
برخی با يک تعريف بيجا ،
نامرد با بوسه ، و مرد با شمشير.
- اسکار وايلد
امروز هوا ابريه.
امروز من فهميدم که من در کمال ناباوري يک قرباني تروريسم هستم! برج تجارت جهاني افتاد تا سهام شرکتها سقوط کنه تا اقتصاد خراب شه و شرکتي که من براي کارآموزي رفتم قسمتي که به من کار داده رو تعطيل کنه و استاد راهنماي بنده ناراحت بشن که من چرا اون کاري که قرار بوده بکنم رو نکردم و به بنده No Credit بدهند!!!
امروز من فهميدم که چون سالگرد بُرجريزان يازدهم سپتامبر نزديکه کنسولگري شيطان بزرگ در دوبي تا اطلاع ثانوي به هيچ کس ويزا نميده و بدين ترتيب آقاي پدر اصلا معلوم نيست بيان يا نيان اينجا.
امروز من فهميدم که کلاسي که قرار بود ثبت نام کنم هزار سال پيش پر شده و معلوم نيست اصلا جا اضافه بشه يا نه.
امروز هوا ابريه. خدا کنه بارون بياد هر چي من امروز فهميدم شسته بشه بره تو دريا...
سلام هاليوود!
جای حرفهای اسمت روی کوههای بالای شهر چه خالی بود!
سلام اتوبان خاکستري!
جزر و مد دريای ماشينهايت هنوز هم ادامه دارد!
هنوز هم می توان روی بخار بنزين در هوايت موج سواری کرد.
هنوز هم تو از هر راهي به خانه نزديکتري!
سلام دانشگاه !
چقدر سخت شده اي!
عزيزم، زندگي دو روز است...چرا انقدر گير مي دهي؟!
ديگر حوصله ات را ندارم...
نه حوصله غذا خوري را دارم، نه کلاس را، نه سايتها را و نه ورزشگاه...
سلام خانه قديمي !
چقدر خودت را کثيف کرده اي!
چقدر ناراحت شده اي! چقدر کوچک شده اي!
حيف که خانه من نيستي...وگرنه حتما تميزت مي کردم.
مي داني...مادرم هميشه خانه ما را قبل از سفر تميز مي کرد...
بعد وقتي بر مي گشتيم و در را باز مي کرديم همه جا تميز بود و گرم بود و صميمي..
سلام خانم تخت !
نترس...باز هم برگشتم تا با تو بخوابم...
هيچ کس غير از تو مرا در آغوش نمي گيرد.
من ناشکري نمي کنم...
من تنها و خسته هستم...ولي خوشحال هستم...و خيلي خوشبخت!
سلام آقاي ميز تحرير !
پاي صندليتان هنوز هم شکسته است؟
من فکر مي کردم بهتر شده ايد...عيبي ندارد...من حالا هستم.
خودم از شما نگاهداري مي کنم.
هم از شما، هم از خودم، هم از اين دنياي بد اخلاق و پير و سختگير .
سلام به همه.
من باز هم بر گشتم...
من مي خندم! من خسته نيستم.
من مي دانم که زنده هستم، و محکوم به زندگي.
من مي خواهم لذت ببرم؛
پس روزي هزار بار به خودم مي گويم :
من هيچ چيزي کم ندارم.
من نه خسته ام! نه ناراحتم، نه پشيمانم، نه ترس دارم و نه واهمه...
* گر همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش :
دِدِدِدِن! سه ماه گذشت!
اين هم يعني من ديگه در شرکت ماشينهاي اداري بين المللي کار نمي کنم. اين هم يعني من يک دانشجوي خارجي بدبخت فلک زده هستم. اين هم ترجمه اش ميشه :
No Money, No Honey, No Funny!
اين هم يعني مثل بچه خوب فردا دمم رو مي ذارم رو دوشم برمي گردم شهر فرشته ها!
اين هم يعني اين هم گذشت و شد يه سري خاطره و يه خط توي resume قربونش برم!
اين هم يعني عجب دنياي مزخرف ت×مي شده...هي مياد و ميره و من عين احمقها هنوز دارم دور خودم مي چرخم و نمي دونم بالاخره کدوم وري مي خوام برم...
فهميدم : مي خوام برم کوه! شکار آهو...نه نه وقت ندارم! يادمه پت شاپ بويز يه موقعي گفت « برين غرب! » من هم تا جايي که ميشد رفتم تا رسيدم اونجايي که کشتي گوفي نزديک بود پرت شه از لبه دنيا بيفته بيرون...از اون موقع ديگه وقت ندارم برم کوه! حالا هي دارم بالا پايينش مي کنم بلکه درست شه...ولي نمي شه...فکر کنم يا بايد بازم برم غرب تا غرق بشم راحت شم، يا اينکه برگردم شرق مثل بچه آدم ور دل مامانم بشينم.
اين همه مزخرف هم يعني ممکنه نتونم تا دوشنبه ور بزنم...همين!
* صبوحي :
« من هستم و ولع ابدي براي هر آنچه ندارم ؛
و هر روز به اين فکر مي کنم که کدام علت است و کدام معلول :
دوستت دارم چون نمي توانم تو را داشته باشم؟
يا :
نمي توانم تو را داشته باشم چون دوستت دارم؟ »
- خودم!
پ.ن. هر چي گشتم يه آدم حسابي همين رو مثل آدم گفته باشه پيدا نکردم! مجبور شدم خودم بگم!
لطفا سر راه جهنم سری هم به من بزن...کپک زدم تو اين برزخ تنهايی...
* قهقهه :
[4/4, Tempo, Staccato on first 2/4]
ها ها ها حالم، خيلي خرابه......چه چه چه چشمم، سرخ و پُر آبه
هي هي هي هيچ کس، دوستم نداره......رو رو رو روزام، تيره و تاره
هه هه هه حيف شد، که تو رو باختم......خَ خَ خراب شد، هر چي که ساختم
دا دا دا داشتم، عکستو مي ديدم......بي بي بي بيصدا، باتو مي خنديدم
دي دي دي ديروز، قلبم رو بردي......نه نه نديدم، کي پسش آوردي
دِه دِه دِه دلِتو، زدم شکستم......به به ببخشيد، نخورده مستم!
کا کا کا کاشکي، شعرم رو بخوني......بِه بِه بخندي و ســـــــــــــــاکت بموني
کي کي کي مي تونه، فردا رو ببينه......مي مي مي مي دوني، زندگي همينه!
که که کنارم، جاي تو سبزه......با با با يادت، دلـــــــــــــــــم مي لرزه
ها ها ها حالم،
خيلي بهتر شد؛
يه روز ديگه هم، بدون تو سر شد.
مي مي مي مي دونم،
ديگه نميشه؛
تو ساقه باشي و من مثل ريشه.
شه شه شه شعري ،
ديگه ندارم؛
خدايا شکرت! من تو رو دارم.
* صبوحي :
« ناکجا مردي واقعي ست،
که در ناکجا آبادش نشسته است،
و ناکجا نقشه هايش را براي هيچ کس مي کشد.
هيچ ديدگاهي ندارد،
مقصدش را هم نمي داند ،
فکر نمي کني شباهت زيادي به من و تو دارد؟
ناکجا مرد! لطفا گوش بده ،
همه چيز را آسان از دست نده،
ناکجا مرد ! دنيا گوش به فرمان توست! فقط دستور بده! »
- بيتلز
* قُلابي :
نقطه هاي روي خط را دوست دارم مثل «خُدا»،
نقطه هاي زير خط بدجنس و بي رحم و بدند؛ مثل «جُدا».
نقطه هاي زيادي را دوست ندارم اما،
من نقطه هاي زيادي را مي شناسم :
نقطه هاي گرد و تنها
مثل «زنده» ، مثل «انسان» و «خدا» و مثل «من».
يا نقطه هاي دو دويي
مثل «تو» يا مثل « رويا » ، مثل «ديوار» هاي واژه هايي مثل «حتما».
نقطه هاي خط دار را هم دوست دارم :
مثل « آه ! » يا نقطه آخر در جمله « دوستت دارم! »
از نقطه هاي قلابي و قلاب دار بدم مي آيد :
مثل « دوستم نداري؟ »
امروز قلابش را کندي :
شد « دوستم نداري.»
ميداني...خيلي ممنونم! شايد حالا بهتر است...شايد.
* اختيار :
خوبي محيط کار من اينه که اگه با شُرت زير هم بيام سر کار بعيده کسي صداش در بياد! دو سه نفر رسما با لباس خواب ميان ، تازه يکي شون خيلي گوگوليه شلوارش عکس گوفي داره. يه آقاي خيلي باکلاسي هست که کفش براشون افت کلاس حساب ميشه، لطف مي کنن پا پَتي تشريف ميارن چرخهاي صنعت شيطان بزرگ رو مي چرخونن. دمپايي هم که اسمش شده يونيفرم مهندسي کامپيوتر، در طرحها و رنگها و اندازه هاي مختلف.
تو همچين محيطي اگه يکي يه روز مثل آدم لباس بپوشه و بياد حسابي تو چشم مي خوره! اين خانوم مهندسه که تازه اومده هنوز غريبن، واسه همين با کُت دامن تشريف ميارن. کُت دامن خيلي لباس شيکيه، فقط به شرطي که صبح اول وقت پاي آدم نره رو يه تيله و کله پا نشه و چاک دامنش تا بالا جِر نخوره. خانوم مهندس امروز زياد خوشحال نيستن، چون ملک و املاکشون تا چند دقيقه به صورت صلواتي و به عنوان يکي از جاذبه هاي توريستي مورد بررسي و نقد دايره اي از متخصصين کمي تا قسمتي نديد پديد کامپيوتر - که صد البته نگران حال صاحب ملک و املاک بودن و اصلا قصد بدي نداشتن - قرار گرفت.
تيله رو برداشتم و گذاشتم تو جيبم تا بعدا محاکمه بشه. چه معني ميده منِ قد بلندِ خوش تيپِ تحصيلکرده واسه خودم سوت بزنم اونوقت چُس مثقال تيله تو روز روشن جلو همه خانوم مهندس رو طاقباز بخوابونه وسط دفتر دامنش رو هم عين اين فيلما جر بده و ...استغفرالله!
ميگه اسمش «تيلانه» . هفتصد سالشه و تا موقعي که يادش مياد هميشه تيله بوده. تو دلش يه نوار سُرمه اي پيچ پيچيه که ميگه اولاش بيرنگ بوده و صاف. ميگه اون قديم قديما تو يه قوطي تيله بوده ، يه دوست هم داشته به اسم «تيليکا». ميگه تا وقتي صاحبشون باهاشون بازي مي کرد هميشه با هم بودن. ميگه يه روز يکي همشون رو ريخت تو جوب، و هر کدوم به يک طرف رفتن. ميگه تيليکا خيلي سبک تر از اون بوده و حتما تا حالا به دريا رسيده. ميگه اگه انقدر گرد نبود انقدر به هر طرف که هلش مي دادن نمي رفت. ميگه خيلي سخته هيچ وقت اختيار قل خوردن خودت رو نداشته باشي. ميگه از اون روز به بعد، هر وقت تونسته هر آدمي که سر راهش بوده رو زده زمين. ميگه ما آدما تيله ها رو نمي فهميم...
بهش گفتم امروز بعد از کار ميرم ميندازمش تو دريا. ازش پرسيدم مي خواد بشکنمش که ديگه انقدر گرد نباشه يا نه...با يه حالت خيلي گردالي نگاهم کرد و گفت نمي دونه...گفت نمي دونه اگه يه روز تيليکا رو پيدا کنه و اون ببينه که ديگه تيله نيست ناراحت ميشه يا نه...ديدم راست ميگه...اگه تيله نباشه که ديگه اينور اونور نرفتنش افتخاري نداره! اگه تيله باشي و راحت قل بخوري و اونوقت اختيارت دست خودت باشه تازه اون موقع مي توني سرت رو بالا بگيري...وگرنه خب تخته سنگ هم ميومد ميگفت ببينين من چه باحالم که هيچ کس زورش بهم نميرسه...
يه چيزي رو بهش نگفتم، ديگه هم نميگم...بيخود ميره تو فکر...اگه تيليکا ديگه تيله نباشه چي؟ اونوقت حاضره خودش رو بشکنه تا ابد بغل دستش بمونه؟ خودم هم نمي دونم بهش چي بگم...شايد تيله موندن هميشه مهمتر باشه...شايد هم نه. خدايا کمکم کن.
* صبوحی :
« هگل درست می گفت : ما از تاريخ می آموزيم که انسان هيچ وقت نمی تواند از تاريخ چيزی بياموزد. »
- جرج برنارد شاو
*نفرت :
وقتي بعد از هزار سال - که در دشت سياهي که تا افق ادامه داشت و در آن هيچ نشانه اي از حيات نبود - قطره اي از اشک شورم روي دانه گندم شکسته اي افتاد و جوانه زد ، ريشه اش را کندم.
* حکايت من و تو :
عجب معامله اي شد اين معاشقه ء من و تو ؛
مسابقه ء در آب دويدن! دوِ هزار ساله ء با مانع!
خط شروع و پايان يکي است :
خطي است در چند قدمي، همان چند قدمي که هيچ وقت طي نشد.
پيشروي دغدغه ء اول نيست!
اينجا اگر پا نزني غرق مي شوي!
بازنده مي ميرد ، و برنده تنها مي شود ، در اين مبارزه ء من و تو.
داور را يادت هست؟
همان که با يک تير جنگ را آغاز کرد، و با تير بعد خودمان کُشتيمش؟
قانون فقط يکي است : استراحت ممنوع !
هر وقت خسته شدي ، گريه کُن! داد بزن! شيون کُن!
مي داني که من پايت را مي گيرم ،
مي داني که من دستت را مي بندم و دلت را مي شکنم،
مي داني که من روزي هزار هزار بار به تو دروغ مي گويم ،
ولي مي داني...
با اولين قطره اشکت مي ريزم، مي افتم...از درون مي شکنم، مي ميرم.
بازي به اين سادگي! داور چه کاره است! خوب شد کُشتيمش!
پا بزن! غرق نشو! نفس بکش! زجر بکش! زنده بمان!
به دلم چنگ بزن! يک کمي محکمتر...باز هم محکمتر...وحشي شو!
سنگ هم مي شکند! ويران کُن! شکنجه هم آزاد است...رحم نکن!
هر چه خواستي را خراب کن...اما زنده بمان.
حکايت غريبي است اين داستان من و تو.
من به دنبال خودم هستم و تو پي آنچه که سوخت.
تو به فکر پاياني هستي که شروعش نکرده ايم ،
من به فکر فرقهاي معشوقه ديروز من و تو.
* صبوحي :
« نمــــــــــــــي دانــــــــــــــــــــــــــــــــم. »
- آخرين جمله متهم رديف اول پرونده خودکشي هاي زنجيره اي در جواب سوال جلاد، که قبل از اجراي حکم قطع عصبهاي حسي قلب از محکوم پرسيد :
« آيا آرزوي ديگري هم داري؟ »
* گرگ :
يادمه يه روز بهت دروغ گفتم. بعد از خودم خيلي بدم اومد، اصلا دلم نمي خواست تو بهم بگي دروغگو. بعد براي اينکه نفهمي که بهت دروغ گفتم يه دروغ ديگه هم بهت گفتم. روزي که همش رو با هم فهميدي بهت قول دادم که ديگه بهت دروغ نگم. نمي دونم دروغ اون روز بزرگتر بود يا چند روز بعدش، که دلم نمي خواست ناراحتت کنم...
ديدن گرگ ترسناک نيست. نديدنش ترسناکه.
يادمه بهم فرصت دادي. گفتي بهم اعتماد مي کني. يادمه انقدر خوشحال شدم که تصميم گرفتم هيچ کدوم از کارهاي قبليم رو بهت نگم...مي ترسيدم اگه بفهمي ديگه هيچ وقت بهم اعتماد نکني.
هر وقت هيچي نمي بيني بترس، شايد همون گرگي باشه که ديده نميشه.
بار اول خيلي سخت بود. من بيشتر از تو ناراحت بودم. بار دوم بازم سخت بود ولي يکم کمتر...تو خيلي بيشتر از من ناراحت شدي. و حالا...از خودم مي پرسم کدوم کمتر بود : تعجب تو يا ناراحتي من...
براي نترسيدن يک فقط راه هست : هميشه گرگ رو ببين...نه به صداي گرمش اعتماد کن، نه به پوست نرمش عادت کن...ببين! گرگ رو ببين.
*صبوحي :
« In a war, it doesn't matter what is RIGHT, but what is LEFT. »
- ؟؟؟
تو ساحل اقيانوس پسر بچه کوچولويی رو ديدم که با يک پَر بازی می کرد. پر رو در جهت باد پرت می کرد و تا موقعی که زمين نيفتاده بود به دنبال پَر می دويد. به محض اينکه پر به زمين می افتاد دوباره اون رو بر می داشت، پرتش می کرد و باز دنبالش می دويد. داشتم فکر می کردم اگه يه روز باد نياد ديگه نمی شه با اين بازی سرگرم شد.به زندگی خودم فکر کردم ، و اينکه باد ، هميشه هم بد نيست. تصميم گرفتم هر وقت زندگی توفانی شد، پَرَم رو ول کنم تا با توفان بره به يه جای خيلی دور...که حالا حالا ها نتونم بهش برسم...حالا حالا ها بازی تموم نشه.
اگه بدون زير انداز روی شنها بشينی همه جور جونور ازت بالا می ره. مثل يدونه عنکبوت سياه خيلی کوچولو، که اگه سر تارش رو بگيری از دستت آويزون می شه. عنکبوت انقدر سبکه که هر چقدر هم از بالا ولش کنی بازم خيلی آروم سقوط می کنه و وقتی به زمين می رسه هيچ اتفاقی براش نمی افته. بهتره من هم يکم سبک بشم، وگرنه وقتی سر تار من رو بگيرن و من رو تو هوا ول کنن محکم می خورم زمين و يه بلايی سرم مياد.
من ديگه ساحل نمی رم...خيلی سخته همه چی رو ببينی و به هيچی فکر نکنی...من مريض شدم...الان يک نامه نوشتم برای گارد ساحل که اگه تونستن اين تابلو رو بزرگ بزنن تو ساحل تا همه بخونن، و من هم :
لطفا زياد فکر نکنيد. زندگی مشکل نيست که حل شود، واقعيتی است که تجربه می شود.
* شبانه روزی :
روزهايی هست برای عاشق شدن ،
روزهايی برای تنفر ،
و روزهای برای بی تفاوت شدن ،
از خود و بی خود فارغ شدن.
روزهايی هست برای دويدن ،
روزهايی برای خوابيدن ،
و روزهايی برای قدم زدن ،
صدای خراش سنگريزه ها را بر سطح سخت خاک شنيدن،
کمی فکر کردن، گاهی فهميدن.
روزهايی هست برای داد زدن،
روزهايی برای سکوت ،
و روزهايی برای آرام صحبت کردن ،
کلمات را شمرده ادا کردن ،
دانه ادنه حرفهايشان را صدا کردن ،
ناز کردن ،
غمگين بودن و حرفهای شاد زدن.
روزهايی هست برای گريه کردن،
روزهايی برای قهقهه ،
و روزهايی برای لبخند زدن ؛
نشستن و ديدن و لذت بردن از هيچ کاری نکردن.
و هرروز يکی از همين روزهاست که می آيد و می رود
و از هر دسته ای که باشد ، شبی را بدنبال می آورد.
هر روزی که باشد ، شب سياه است و بلند است و مرا در خود غرق می کند.
روزهايی برای زندگی کردن ،
با تو، با من ،
و شبهايی برای مُردن ، تنها مُردن.
* صبوحی :
« زن را بايد دوست داشت ، نبايد فهميد. »
- اسکار وايلد
افراد؛ به فرمان من،
دستهايتان را بالا بياوريد!
امشب من دستور می دهم ،
غمهايتان را فراموش کنيد،
امشب به من اعتماد کنيد،
به آهنگ من ايمان بياوريد.
امشب من تعيين می کنم،
که سرهايتان را کی به زير آوريد.
امشب من ازهرکسی توانا ترم ،
شما با همين شرط اينجا آمديد.
من اين آهنگ را سه بار می گذارم،
همان که مرا تا افق می برد.
من اين يکی را ولی دوست ندارم،
شبی سرد را به ياد می آورد.
برقصيد با آهنگهای من،
من اين احساس را با خودم می برم، تا ابد...تا پايآن عشق.
- به ياد نهم آگوست سال دوهزارو دو ميلادی ؛ که من برای اولين برای جمعی غير از دوستان خودم و البته هنوز غير حرفه ای آهنگهای رقص را به هم چسباندم!

* صبوحی :
« مرا تا پايانِ عشق برقصان. »
- لئونارد کوهن
* ديدگاه :
«رسم فني» خيلي درس عجيبي بود. خيلي ها ازش خيلي متنفر بودن، يه سري هم مثل من عاشقش بودن. فکر کنم اولين و آخرين درسي بود که من تک تک تمرينهاش رو دقيقا همون روزي که مي گرفتمشون انجام مي دادم. هميشه مال دو سه نفر ديگه رو هم انجام مي دادم( نخير هم...يعني همه ء همه شون دختر نبودن...). به نظرم هيجان انگيز ترين درس دنيا بود! آخرش هم شدم ۱۹.۵...دو تا خط از بالا کم کشيدم! با اينکه قد من زياد کوتاه نيست هنوز هم برام سخته همه چي رو از بالا درست ببينم...
چند سالي ميشه تمرين نکردم. امروز از صبح هوس هيجان کردم! خب تمرين مي کنيم :
- تصوير از جلو : يک لبخند در سايز رستم( يا همون دو نقطه D بزرگ) که در جنگل انبوهي از موهاي سياه استتار شده...دوتا لب کلفت دور دو رديف دندون گنده که يادمه قبل از دوم خرداد ارتودنسي شدن و همه شون صاف کنار همديگه وايسادن ولي بعدش که داربست هاشون رو برداشتن دچار جناحگيريهاي سياسي شدن يکي در ميون چپ و راست رفتن. در حاشيه لبخند يه چيزاي ريز ريز هم ديده ميشه ؛ دو تا نقطه سياه بالاي يکي از ستونهاي تخت جمشيد که بابام گفته قراره برام شانس بياره. بقيه چيزايي که ديده ميشه قابل صرفنظره.
- تصوير از عقب : اشکها و لبخندهاي ماليخوليايي يک تک سلولي که با دمپايي دوبار زدن تو سرش ولي هنوز نمرده( يا همون b منها دونقطه ولي سبزش)...تک سلولي رو پشت لبخند رستم قايم کردن کاري نداره. تازه از وقتي دندونا چپ و راست شدن وسطشون يکم باز شده يکم هم نور به تک سلولي ميرسه خوش خوشانش ميشه. غير از تک سلولي بقيه تصوير خيلي خاليه...خـــــــــــــالي.
- تصوير از راست : يک خط دراز بي قواره با مقداري بر آمدگي در نقاط مختلف در حرکت به سمت مثبت.
- تصوير از چپ : يک خط دراز بي قواره با وقداري فرو رفتگي در نقاط مختلف در حرکت به سمت منفي.
- تصوير از پايين : يک گوريل بنفش پونزده متري...البته همش بنفش نيست. اون بالا بالاها يه تيکه گوشت هست انقدر پاره پوره شده بنفش شده. داره بقيه جاها رو هم بنفش مي کنه...
- تصوير از بالا : يک نقطه. همين.
- تصوير از بالاتر : دو نقطه..
- تصوير از خيلي بالاتر : سه نقطه...
- تصوير از اون ته : چند نقطه....
آخجون...چه هيجاني بود...اميدوارم چيزي يادم نرفته باشه. مخصوصا تو تصوير از بالا...
* صبوحي :
گفتن را دوست ندارم ،
اينکه فقط بگويي «دوستت دارم» ،
يعني نه اينکه دوست ندارم ،
اما بيشتر دوست دارم بداني چقدر آسان است ،
که با رفتارت به من بگويي « دوستت دارم » .
فقط کمي بيشتر از چند کلمه لازم است ،
تا من هميشه همه چيز را بدانم ،
و ديگر هيچ وقت لازم نيست به من بگويي ،
که « من هميشه دوستت دارم. »
* جک قديمي، نسخه جديد :
يه روز يه فرانسوي و يه آمريکايي و يه ايراني نشسته بودن تو يه قطار واسه هم از تاريخ تکنولوژي کشورهاشون و هوش و ذکاوت مخترعين و مکتشفين حرف مي زدن...
فرانسوي - تو کشور ما به محض اينکه ژول ورن کتابهاش رو نوشت در عرض يکي دو دهه فوري هليکوپتر ها رو اختراع کرديم و کلي از چيزاي زير دريايي رو ما ساختيم و ...
آمريکايي - اينکه چيزي نيست. ما حتي از کتابهاي روسها هم که دشمنمون بودن استفاده کرديم و در عرض چند سال از رو کتابهاي آسيموف نشستيم موشک ساختيم و ماه رو گرفتيم و ...
ايراني - هه هه ...اينکه چيزي نيست! ما حتي از فيلمهاي شما آمريکاهيهاي استثمارگر هم استفاده کرديم و به محض اينکه استيون اسپيلبرگ Minority Report رو ساخت و ايده بازداشت قبل از اقدام به جرم رو مطرح کرد حتي يک ماه هم طول نکشيد که ما فهميديم براي بستن روزنامه حتي لازم نيست وايسيم منتشر شه...
* صبوحی :
« بيخود مرا نچينيد؛ باز هم درميايم. »
- دُمِ من
* توالی :
هنگام صعود بايد مواظب چاله هاي سقف بود؛
دريچه را بايد جست، همان که راهي به طبقه بالا دارد،
که سقفي بالاتر دارد و دريچه اي کوچکتر، باز به سوي سقفي ديگر...
* شايد :
براي آخرين بار با صداي بلند خواند :
« لطفا دوباره فکر کنيد؛ آنسوي در، دستگيره اي نيست. »
دوباره فکر کرد، يا هزار باره. فکري نمانده بود.
وقتي که فکر ها تمام شدند، حرفها آغاز شدند ؛
و به پايان رسيدن حرفها را نتيجه اي جر جنگهاي زنجيره اي نيست.
برگشت.
بايد همه چيز را به خاطر مي سپرد،
تا نگهداري شوند؛
ديگر به هيچ بهانه اي نمي توان بازگشت.
تختي که بستر نخستين همبستري زندگي اش بود.
ميزي که نخستين نامه اش را زير دستش قرار داد.
پرده اي که تمام ناديدني ها را از غريبه ها پوشانده بود.
صندلي قديمي بي دسته اش، که هرروز تکيه گاه لحظات خستگي اش بود.
تابلوي نقاشي بالاي تخت، هنوز هم نيمه کاره بود.
هرروز قرار بود تابلو تمام شود اما،
هنوز هم دشت سبز منتظر رودي بود تا درختانش را سيراب کند؛
هنوز هم پرنده ها بال نداشتند تا پرواز کنند؛
هنوز هم دخترک دهاتي سطل به دست،
منتظر دامني قرمز و پاره پاره بود.
چراغ را خاموش کرد.
قلم مو را برداشت،
در رابست.
در تاريکي رودي کشيد آبي، بالهايي سبزرنگ و دامني سرخابي.
گاهي بايد نديد؛
بايد ماند؛
بايد فراموش کرد.
با صداي بلند با خودش گفت،
« اين سوي در هميشه دستگيره اي هست باري چرخاندن. »
زندگي هميشه رفتن نيست.
هنر، تشخيص زماني است براي ماندن.
* جينگله جينگو :
الان شديدا در حال درک خانم همسايه مون هستم که هر وقت از جلو در رد می شد و مامان من رو می ديد هشتاد ساعت از اتفاقاتی که « قرار بود » در فاميل و غير فاميل و کوچه و خيابون و حکومت بيفته تعريف می کرد. الان دارم از زور خود-خاله-زنک-کم-بينی منفجر می شم. خواب ديدم خاله بنده که سالهاست تو دانمارک با پسرش زندگی می کنه لباس عروس تنشون فرمودن ما هم داريم می ريم عروسی...يعنی اگه اين تلفن لعنتی انقدر گرون نبود به تمام عمه خانومها و خاله قزيهام زنگ می زدم يک ساعت با آب و تاب از عروسی و رنگ لباس عروس و مدل موهاش و ... تعريف می کردم. يادمه يکی از دخترهای فاميلمون رو که داشت مثل بچه آدم پزشکی می خوند دکتر بشه سر اينکه خاله جانشان خواب ديدن ايشون عروسی می کنن دستی دستی شوهر دادن بسکه همه راجع بهش حرف زدن...خيلی خوبه ها...آدم خودش چند سال تو روز روشن و در نهايت بيداری با طرف می ره و مياد بازم نمی فهمه بالاخره آره يا نه...ولی بزرگترهای فاميل يک شبه در خواب مدل لباس رو هم تعيين می کنن خلاص!...جدا خيلی خوبه... شب بخوابی صبح پاشی سرنوشت تعيين کنی...تو ما يه های خدا و اینا...
* صبوحی :
« کاش می شد یه دست از آسمون بياد ما دو تارو
ببره از اينجا و اونور ابرا بذاره...»
- ترانه محمد نوری؛ شعر از خودش؟؟
بازم نصفه شب زنگ زدي قربونت برم؟! بازم من رو از خواب بيدار کردي فدات بشم؟! بازم صداي خنده هاي قشنگت اينجا رو روشن کرد...بازم دلم هواتو کرد...بازم دلم خواست بپرم تو بغلت ماچت کنم...بازم فکر کردم کاشکي تو هم ميومدي...مامان خانوم عزيزم، الهي قربونت برم...هر وقت زنگ بزني همون موقع بهترين وقت براي زنگ زدنه.
مادرم، دوستت دارم.
* WC :
همه ما به خاطر فيلمهايي که باهاش بزرگ ميشيم تصوير خيلي گوگول مگولي و باحالي از خارج رفتن داريم و همه ما وقتي واقعا به سرزمين موعود مي رسيم مشکلات زندگي واقعي مثل هونگ مي خوره تو سرمون. پول مسلما مهمترين مشکل زندگي ميشه و تا مدتي هم مهمترين مشکل مي مونه. بعدش هم خب کلکسيون دردهاي شکم سيري ديگه مثل تنهايي و بي کسي و نا اميدي و دلتنگي و ضعف و ...
خيلي ها نشستن راجع به انواع بحرانهاي روحي و معنوي زندگي ماشيني غرب وحشي قلم فرسايي فرمودن، ولي متاسفانه در زمينه يکي از بزرگترين و صعب العبور ترين بحرانهاي زندگي روز مره در بلاد کفار نجس مطلب زيادي عنوان نشده.
« Water Crisis » يا همان « بحران WC » به گواهي بسياري از محققين بزرگترين مشکل مهاجرين ايراني به کشورهاي متجدد شناخته شده. شخص در همون اولين ساعات ورود به غرب وحشي - پس از رفع نيازهاي فيزيولوژيکي - با اين مشکل گل آويز ميشه و تا چند ماه يا در مواردي چند سال درگير باقي مي مونه. اينکه کفار خاک بر سر چي ازشون کم مي شد يه شلنگ آب اضافه در مکانهاي مناسب نصب کنن هنوز هم يکي از اسرار بزرگ هستي مونده، ولي راههاي زير براي مقابله با اين بحران پيشنهاد شده :
۱ - جناح چپ افراطي :برخي با تقويت کنترل روي عضلات خاص و تمرکز روي گردش هاي زيستي بدن موفق شدن روده عزيز رو مجبور کنن هر روز فقط يک بار و اون هم دقيقا قبل از دوش گرفتن دچار گرفتگي بشه و بدين ترتيب بحران رو پشت سر مي ذارن. اين گروه اگر يه روز نتونن دوش بگيرن احتمالا منفجر مي شن، بنا براين آدمهاي خيلي تميزي از آب در ميان.
۲ - جناح اصلاح طلب : برخي با استفاده از آخرين دستاوردهاي علمي و بهداشتي مانند دستمالهاي مرطوب و خوشبو و حمل مقدار متنابهي از آنها در انواع سوراخ سمبه ها به جنگ با اين بحران مي پردازن. اين گروه اگه پولشون تموم بشه در معرض خطر پکيدن قرار ميگيرن، بنابر اين مثل خر کار مي کنن که هميشه پولدار بمونن.
۳ - جناح محافظه کار : برخي از سنت گرايان که معتقدن حرف مرد يکيه و حرف زن هم همونه ارادت خيلي زيادي به آبپاش هاي لوله بلند دارن و به جاي تمبر و عکس و ... کلکسيون آبپاش هاي جيبي و بغلي و تو-کيف-جا-شو و البته رنگ وارنگ دارن. اين گروه هرگز نمي تونن بدون کيف دستي يا شلوارهاي جيب گشاد جايي برن. شلوار کردي هم اگر مارکش خوب و گرون باشه بسيار چيز خوبيه.
۴ - جناح روشنفکر : برخي که هيچ گونه عرق ملي و ابتکار و ذوق و پول اضافه ندارن عين احمقها بعد از يه مدت عادت مي کنن که با اندکي تخفيف به فرهنگ نجاست تن در بدن و خيلي گير ندن. اين گروه خيلي چيزها رو هيچ وقت به روي خودشون نميارن و مثل گاو عطر و ادکلن و دئو دورانت و ...مصرف مي کنن.
من هم امروز کشف کردم که اين خانومه طبقه دوم که اگه بميره هم بدون کيفش جايي نميره بيست سال پيش از ايران اومده. زنده باد استقامت فرهنگي!
* صبوحی :
« تو من رو دوست داری چون زيبا هستم ، يا شايد من زيبا هستم چون تو من رو دوست داری؟ »
- سيندرلا
* بقا :
کوير چقدر سبز است، در برابر حرفهاي تو،
و آسمان شب چه روشن، در برابر سکوت من.
من و تو ما شده ايم، ما ز خود بيزاريم؛
ما همان ترس تو هستيم و همان سقوط من.
تو همان سيب درختي که تو را نچيده اند؛
من همان کرم درختم که به تو رسيده ام.
تو براي من غذا بودي و دنيا و هوا،
من براي تو همان بيماري پوسيده ام.
من حياتم گرو خوردنِ بودن تو شد،
تو دوامت گرو سم زدن و کشتن من؛
سيب من؛ زنده بمان؛
کرم را بايد کشت.
سنگ بر دلت بزن، تا بخورد بر تن من.
من فيلمهاي Quentin Tarantino رو خيلي خيلي دوست دارم: همه چيز رو در نهايت خودش نشون ميده . نهايت خشم، نهايت عشق، نهايت سکس، نهايت ترس...
امشب هم True Romance رو در يک کافه که دوشنبه ها فيلم مجاني داره تماشا کردم. خود خود Tarantino بود. عين Four Rooms يا Reservoir Dogs... اين تيکه هم شديدا ريد به من و همه ما :
کلاريس - با چي حال مي کني؟
آلاباما + ميکي رورک...يکي که چيزاي خوب زندگي رو دوست داشته باشه، مثل صداي الويس...کونگ فو...يا حتي يک تيکه پاي خوشمزه...
- چي برات ضدحاله؟
+ اممم...حتما يه چيزي هست...الان چيز خاصي يادم نمياد...تنها چيزي که الان تو ذهنمه « ايرانيها » ست...
بــــــــــــــــله...دست شما درد نکنه آقاي تارانتينو...چشماتون قشنگ مي بينه...
* حکم :
راي نهايي هيات منصفه بدين شرح اعلام مي گردد :
متهم رديف اول، « آزادي»، به جرمهاي :
- توجيه تمام خودخواهيهاي تاريخ بشر؛
- ايجاد انگيزه براي طغيان و اغتشاش در طول تاريخ ؛
- جعل هويت و ارائه اسامي و تصاوير گمراه کننده از خود در مقاطع تاريخي مختلف ؛
- ادعاي کذب مبتني بر وجود ؛
گناهکار شناخته شده و محکوم به «سکون ابد» مي گردد. از اين پس نسل بشر شما را به نام « مجسمه آزادي » به ياد خواهد آورد تا همگان بدانند که هر گونه حرکت و نشانه حيات مستلزم نفي «آزادي» است. اين حکم از ازل تا ابد لازم الاجراست.
* صبوحي :
« آزادي طلبي، نه با احاطه بر همه آرزو ها ارضا ، بلکه با کنترل آنها ارضا مي گردد.»
- اپيکتيتوس
(من از اين جمله متنفرم...چون احتمالا درسته...)
بازم نصفه شب از خواب پريدم. دقيقا راس ساعت سه و نيم. مثل هر شب که با صداي اين فواره هاي باغچه از خواب مي پرم. فقط امشب يه فرق کوچولو داره : فواره ها روشن نشدن! من خودم از خواب پريدم!
يادمه خيلي وقت پيش تو تلويزيون اون ماهيها رو ديدم که وقتي دو سه بار اومدن طرف صدا و برقشون گرفت ديگه هميشه از اون صدا فرار مي کردن. يا وقتي يه صداي ديگه شنيدن و رفتن طرفش و غذا پيدا کردن هميشه به طرف همون صدا مي رفتن. اون روز فکر کردم هه هه، چه خرن! حالا هاها، منم بله!
مي دوني، حالا که فکر مي کنم مي بينم خيلي وقته با خيلي چيزا شرطي شدم. مثلا تو هر فيلمي مي بينم يکي به يکي ديگه ميگه « دوستت دارم » خنده ام مي گيره! چون فکر مي کنم هميشه «دوستت دارم» به همون چيزي مي رسه که مال منم رسيد! خب خنده داره ديگه!
يا هر وقت يه ماشين کوچولوي سفيد تو خيابون مي بينم بي اختيار شمارش رو مي خونم مطمئن بشم تويي يا نه...
يا هر وقت تلفنم نصفه شب زنگ مي زنه با يه لحن ديگه اي گوشي رو برمي دارم...
يا هر وقت يه ماهي تو آب مي بينم فکر مي کنم عکس ستاره است توي آب و شکارش نمي کنم... اوني که از گشنگي مُرد مرغابي بود...من که مرغابي نيستم! من خرم! واسه همين هم مهم نيست... همينجوري مي مونم.
* آزادي :
پسرک شيطان بود؛
عصرها قبل از غروب،
يک نخ از سيگار پدر بر مي داشت،
البته يواشکي،چون اگر مي فهميد،
هفته بعد براي ناهار پولي نداشت.
روي پله مي نشست؛
پشت حياط، سيگار را دود مي کرد؛
از بين دود سيگار، دخترک همسايه را مي ديد؛
که با دامن قرمزش از باغچه خانه شان گل مي چيد؛
با دسته گل بر مي گشت؛
روبروي پسرک که مي رسيد،
چرخي مي زد تا دامن گل گلي اش باز شود؛
نگاهش نمي کرد اما ، زير لب مي خنديد.
مردِ زندگي بود.
عصرها بعد از کار،
سيگاري از جيب کتش بر مي داشت؛
البته يواشکي، اگر زنش مي فهميد،
آنشب شامي نداشت.
روي پله مي نشست؛
پشت حياط، سيگار را دود مي کرد؛
از بين دود سيگار، زن زيباي همسايه را مي ديد؛
که با پيرهن قرمزش دور حياط خانه شان مي دويد؛
با تني خيس از عرق بر مي گشت؛
روبروي مرد که مي رسيد،
دستي به موهايش مي کشيد، تا گردن سفيدش ديده شود؛
نگاهش نمي کرد اما، زير لب مي خنديد.
پير مرد خسته يود.
دلش مي خواست مثل هر روز، قبل از خواب،
يک نخ از سيگار دخترش بر دارد؛
البته يواشکي، چون اگر مي فهميد،
مي دانست فردا صبح روزنامه اي ندارد.
روي پله ها نشست؛
مثل هر روز، پشت حياط، سيگار را روشن کرد؛
از بين دود سيگار،
- مثل هر روز - پيرزن مهربان همسايه را ديد؛
که با عصاي قرمزش از پارک به خانه مي رسيد؛
روبروي پير مرد که رسيد،
- مثل هر روز - لحظه اي مکث کرد، تا نفسي تازه کند؛
اينبار - بر خلاف هر روز - نگاهش کرد اما؛
سرش را برگرداند، و پير مرد دلش لرزيد؛
پيرزن چشم نداشت ،
و پير مرد هزار بار آرزو کرد اي کاش هرگز نگاهش را نمي ديد...
بعد از آنروز، پير مرد هيچ وقت سيگار نکشيد.
پير زن عصر روز بعد مُرد،
و او هرگز نفهميد؛
همان پير زنی که هر روزعصر صدای پُکهايش را می شنيد...
* صبوحي :
« هيچ چيز بيشتر از نفرت مشترک باعث اتحاد نمي شود.»
- هنري رولينز
* خوشبختي :
يکي از بهترين دوستهاي من غول چراغ جادوست. يادم نيست دفعه اول کجا ديدمش. شايد تو کارتون سندباد بود، شايد هم تو يه کتاب داستان...ولي به هر حال هميشه دوست خوبي برام بوده. هميشه به من ميگه من خيلي خوشبختم که واقعي هستم. اون با اينکه هيچکاري براش غير ممکن نيست زورش فقط به آمها و حيووناي کتابها مي رسه.
غول چراغ جادو هميشه دلش مي خواسته از قصه ها آزاد بشه. مرتب به من ميگه اگه آزادش کنم يک آرزوي من رو برآورده مي کنه...هر چي که مي خواد باشه.وقتي سه سالم بود اصلا لازم نبود فکر کنم آرزوم چيه. يه ماشين کنترلي مي خواستم، از همونا که
پشت ويترين اسباب بازي فروشي سر گل سنگ بود.
وقتي نه سالم بود يکم فکر کردم و تصميم گرفتم از غول بخوام برام يه دوچرخه ياماها بخره. آخه دوچرخه من تو خاکي پنچر مي شد و خيلي هم بي ريخت بود. البته آتاري هم خيلي دوست داشتم، ولي بابام گفته بود برام مي خره.
وقتي پونزده سالم بود يکم بيشتر فکر کردم ديدم من چقدر خرم. خب آرزو مي کنم که از اون به بعد هر آرزويي که مي کنم بر آورده شه. بعد تا آخر عمرم وقت دارم هر چيزي که دلم مي خواد رو آرزو کنم...يه خونه عالي، يه ماشين خيلي خوب، يه زن خوشگل...
وقتي هجده سالم بود حاضر بودم همه چي رو فراموش کنم اگه فقط يکي از کسايي که تو يکي از مهموني ها عاشقش مي شدم عاشق من بشه و به من نگاه کنه...
وقتي بيست سالم شد يکي از آرزوهاي خيلي قديميم بر آورده شد، و من خيلي ترسيدم. بيخود نيست که سرخپوستها همديگه رو اينجوري نفرين مي کنن...براي دشمنهاشون دعا مي کنن که به هر چي که مي خوان برسن. حالا يک در ميليون بگيم همه چي همون باشه که آدم انتظار داشته، بعدش چي؟! بعد از رسيدن به آرزو آدم واسه چي زندگي کنه؟! خيلي فکر کردم. تصميم گرفتم اگه خواستم غول رو آزاد کنم ازش بخوام واقعيت رو بهم نشون بده. دنياي بعد از مرگ رو بهم نشون بده تا شايد فلسفه اين زندگي رو بفهمم، و بتونم همه رو دوست داشته باشم.
از اون موقع پنج سال مي گذره. غول چراغ هنوز منتظره که من آزادش کنم؛ ولي من هر چقدر فکر مي کنم که اگه من فقط يک آرزو داشته باشم که برآورده بشه بهش چي ميگم. من دوست ندارم خودکشي کنم؛ دوست ندارم تارک دنيا بشم؛ دوست ندارم خيلي بيشتر از بقيه بفهمم...و اکثر کسايي که بيشتر از بقيه فهميدن به همچين جاهايي رسيدن. لزوم فهميدن حقيقت رو زياد درک نمي کنم. پنجاه شصت سال نسبت به ابديت از چشم به هم زدن هم کوتاه تره، حالا چه قبلش بفهمم چه بعدش.
غول عزيزم، کاشکي وقتي سه سالم بود آزادت کرده بودم، اون موقع خيلي خوشبخت بودم که جواب سؤالت رو داشتم... هنوز هم دلت مي خواد واقعي باشي؟ هنوز هم دلت مي خواد بياي تو دنيايي که آدماش نتونن سريع بهت بگن که تک آرزوي بزرگ زندگيشون چيه؟! من دوست تو هستم، تو همون قصه ها بمون. خوشبخت تري.
* Full Frontal : همه مون لازم داريم آزاد بشيم :
:: تراپيست : کسي که خودت رو بهت مي فروشه.
:: مي دوني...مثل اينه که با ماشين به يه سگ ولگرد بزني. اون پا ميشه و ميره و هيچ وقت نمي فهمه که تو براي هميشه زندگيش رو عوض کردي، ولي تو هميشه يادت مي مونه. اونم الان همون سگ ولگرده...
:: ببين خيلي ساده است. تو فکر مي کني من به هيچ دردي نمي خورم. خب تو تنها نيستي، رئيسم هم امروز به همين نتيجه رسيد. مي دوني چرا؟ چون من آبجو رو مي ريزم تو ليوان و مي خورم...و اين مجله براي آدمهاييه که آبجو رو با بطريش مي خورن...اين رندگي براي من ساخته نشده...
***
فکر کنم « Full Frontal » اولين فيلم هاليوود بود که من هيچ تبليغي ازش نديدم و ديشب رفتم. دليلش هم خيلي ساده است : هيچ تبليغي براش ساخته نشده! وسط کف و خون که رسيدم خونه کلي تو سايتش ول گشتم و از روزنگار Blair Underwood شرايط بازي در اين فيلم رو پيدا کردم و اينجا بعضيهاش رو ترجمه مي کنم :
* اگر مي خواين تو اين فيلم بازي کنين بايد با هيچ کدوم از موارد زير مشکلي نداشته باشين :
- تمام ست ها مکانهاي واقعي هستن.
- اگه خودتون رانندگي نمي کنين يک راننده شما رو مي رسونه، ولي به هر حال بايد تنها بياين.
- ظرفهاي غذاي خودتون رو بيارين.
- انتخاب، تهيه و نگهداري لباس بر عهده خودتونه.
- انتخاب و استفاده از آرايش صورت بر عهده خودتونه.
- هيچ تبليغي از اين فيلم ساخته نمي شه.
- بازيهاي في البداهه شديدا تشويق مي شن.
- با شما در مورد نقش خودتون و بقيه مصاحبه ميشه و ممکنه در فيلم ازش استفاده بشه.
- چه بخواين چه نخواين، بهتون خيلي خوش مي گذره.
:: ديگه تعريف نمي خواد! اين فيلم از ديروز در جاهاي خيلي محدودي رو پرده دفت. کارگردان فيلم از وسط فيلم پروژه بعدي خودش رو شروع کرده و اين فيلم براش يه جور سرگرمي بوده. جالبترين کسي هم که قبول کرده تو فيلم بازي کنه جوليا رابرتز بود! مسلما خيلي هم سر و صدا نمي کنه، مثل خيلي از فيلمهاي خيلي خوبي که ساخته شدن. خاص بود، و جديد! فکر کنم اگه کيارستمي اينجا بود اصلا بعيد نبود کارگردان اين فيلم بشه...
* صبوحی :
« اگر ازکسی متنفری، از قسمتی از خودت در او متنفری؛ چيزی که از ما نيست نمی تواند افکار ما را مغشوش کند.»
- هرمان هسه
من همان انگشت بودم ،
تو همان دست،
که بين من و بازوي زندگي بود ،
و مرا به باقي بودنم مي بست.
وقتي رفتي از خودم پرسيدم،
زور بازو بود که دست را شکست؟
يا حسادت يک انگشت کوچک،
که من چه بند بند بودم و تو چقدر يکدست...
* خيلي وقت ندارم :
هر چقدر هم کسي وقت نداشته باشه بايد ليوانهاي کاغذي قهوه هفته قبلش رو حتما بريزه دور...وگرنه هفته بعدش که داره با رئيسش حرف مي زنه و مي خواد در يک حرکت آکروباتيک بدون برگردوندن سر و گردن ليوان قهوه اش رو برداره ته مونده هفته قبل رو بر مي داره و مي ريزه تو دهنش و در يک لحظه خيلي قهوه اي و تاريخي با يک صداي خيلي دل نشين ( البته قسمتهاي خيلي پايين دل ) همه رو اسپري مي کنه تو صورت رئيس بزرگ...اگر چه حالا ديگه رئيس بزرگ لازم نيست بره آفتاب بگيره، ولي يک احساسي به من گفت زياد خوشش نيومد...
خلاصه که هر چقدر هم وقت کم باشه بايد ليوانها رو دور ريخت...
* صبوحي :
« گاهي بهترين تو هم به اندازه کافي خوب نيست. بايد بهتر بود...»
-؟؟؟
تو را به خانه مي برد؛
به کنار رودخانه مي برد؛
گوش کن! قايقهاي آبي!
فکر کن! به شبي که در کنارش مي خوابي...
مي داني...ديوانه است!
مي داني؛ و براي همين هم مي ماني.
چاي بنوش! پرتقالي بردار.
از چين آورده است، براي مهماني.
برايش عشقي نداري، ولي قبل از اينکه بگويي،
با طول امواج رودخانه جوابت را مي دهد؛
که هميشه عاشق او بوده اي،
که دلت مي خواهد با او به راهي دور بروي؛
که دلت مي خواهد تمام راه را کور بروي؛
که مي داني، که به تو ايمان دارد،
به هر سمتي که بروي؛
چراکه اندام ظريفش را با فکرهايت لمس کرده اي...
***
اين آقاي کوهن هم چه حرفهايي مي زنه ها...
بعد از اينکه موش خانگی از همه جا خسته شد هزار روز نه خورد و نه خوابيد و از ده جنگل و دريا گذشت و صد کوه بلند را دور زد تا به دشت رسيد و در چاله افتاد. در تاريکی موش کور را پيدا کرد. دستش را گرفت، چشمانش را بست و زير لب گفت :
« مرا به خانه ام ببر.»
* فرِش پيچ شيک :
من گوشت خوک دوست ندارم. هيچ اصراري ندارم که نخورم، ولي اگه انتخاب داشته باشم هميشه ترجيح ميدم چيز ديگه اي بخورم. امروز با يک مناسبت خيلي عجيب غريب بي ربط ناهارخوري تعطيل بود و به جاش تو حياط يه منقل غول آسا گذاشته بودن که روش دنده خوک کباب مي کردن. انقدر سس باربيکيو و خزعبلات ديگه بهش مي زنن که اصلا آدم مزه گوشتش رو نمي فهمه. به هر حال غير از سالاد فقط همين بود، و من هم چون زياد گياهخوار متعصبي نيستم وايسادم تو صف.
تينا صندوقدار ناهار خوري ماست. فکر کنم همسن و سال خودم باشه، از مکزيک اومده. چون من باهاش به اسپانيايي سلام عليک مي کنم بعضي وقتها به اسپانيايي يکي دو سنت بهم تخفيف ميده! چيزي که توجه من رو دفعه اول نسبت به اون جلب کرد اين بود که با اينکه وقتي ناهارخوري تعطيل ميشه کلي غذا روي سالاد بار يا ميز پيتزا يا قسمت ساندويچ مونده اون ميره يه گوشه مي شينه و ناهار خودش رو که از خونه آورده تنهايي مي خوره. يکي دو بار فضوليم گل کرد برم ببينم آخه چي مياره که فقط همون رو مي خوره. هر دو دفعه يه چيز بود : يه ذره برنج، يه تيکه نون و يه دونه ميوه. نه غذاي رژيميه، نه خيلي تازه تر از چيزايي که اونجاست. تينا يه دختر سه چهار ساله داره که بعضي وقتها با خودش مياره. خيلي بانمکه، هر وقت مياد من باهاش کلي شوخي مي کنم، ولي خب اسپانيايي من خيلي خوب نيست و زياد به جايي نمي رسيم!
ناهار امروز دو دلار گرونتر بود. در عوض همراه کباب دنده، مي شد از سالاد بار و دسر هاي مختلف هم برداشت : سالاد مرغ تايلندي، سالاد ميوه هاوايي، سالاد سيب زميني مخصوص، سالاد رشته چيني و چيزاي ديگه که من اسمشون رو بلد نيستم. براي دسر هم کيک شکلاتي با دو نوع خامه پرچرب و کم چرب داشتيم و هم پاي ليمو. به عنوان نوشيدني انواع ميلک شيک با ميوه هاي مختلف، چاي هندي ( همون شيرچايي خودمونه با نعنا! ) ، آکوافرسکا ( اينم يعني ليمو و زنجبيل ريختن تو يه تنگ آب بازم با نعنا) و چيزاي ديگه که بازم اسمشون رو بلد نيستم. بدکي نبود!
تو صف صندوق داشتم به حرفهاي ملت در مورد غذاها گوش مي کردم. يکي فکر مي کرد دنده ها زيادي خشک هستن. يکي عقيده داشت سس سالاد سيب زميني رو بايد جدا مي ذاشتن. يکي ديگه فکر مي کرد چطور کسي به فکرش نرسيده دسر توت فرنگي هم تهيه کنه تا با سالاد هاوايي کامل بشه. وسط همين حرفها يه دفعه دخترکوچولوي تينا رو ديدم. نشسته بود رو يه صندلي پايه دار، کنار همون ريلي که بعد از غذا همه سيني هاي کثيف رو مي ذارن روش. با دقت به سيني ها و بشقابهايي که مردم مي ذاشتن و مي رفتن دقت مي کرد؛ بعضيها ميوه هاشون يا دسرشون دست نخورده بود، اونا رو ميذاشت تو يه سيني که جلوش بود.
- هلوهاش خيلي تازه ست!
به خودم اومدم ديدم تينا داره بهم لبخند ميزنه...يه چيزي هم پرسيده بود و ظاهرا منتظر جواب بود. فهميد به چي زل زدم، دويد رفت به دخترش يه چيزي گفت و اونم پاشد سيني رو برداشت و رفت. در حال برگشتن به صندوق به من لبخند زد :
- پِردون مِه ( ميدونه که من ببخشيد رو به اسپانيايي بلدم!) ميلک شيک هلو نمي خوري؟ هلوهاش واقعا تازه است!
منم بهش لبخند زدم و با اطمينان از اينکه هلوهاش واقعا تازه است يه ميلک شيک هم گرفتم و رفتم پيش همکارام نشستم و در حين خوردن غذا يک ساعت در مورد اينکه چجوري ميشد غذاهاي بهتر و مناسبتري براي اين باربيکيو انتخاب کرد بحث کرديم.
اي خدا...چي بهت بگم؟...شکرت.
* صبوحی :
« برقص؛ گويی هيچ کس تو را نمی بيند؛
بخوان؛ گويی هيچ کس تو را نمی شنود؛
عاشق شو؛ گويی هرگز به تو آسيبی نرسانده،
و زندگی کن؛ گويی بهشت همينجاست.»
- مارک تواين