past entries: July 2002 Archives

* دزدي : اين عجيب

| | Comments (0)

* دزدي :

اين عجيب قشنگ بود. چون صفحه خود شريف خيلي دير باز شد من متنش رو اينجا کپي مي کنم :


از بس آمريكا را دوست دارم
فريده بهار ابراهيمي ـ كابل (افغانستان
)


از بس آمريكا را دوست دارم
دلم ميخواهد نامم را حامد كرزي بگذارم.
به همه سگهاي آمريكايي ميگويم شما
كودكانم را شب و روز با سرود ملي آمريكا ميخوابانم
دلم حتا براي جان ليندواكر ميسوزد
همينكه شنيدم بوش بيهوش شده، از هوش رفتم
ميخواهم مسلمانان پس ازين به جاي حج بيت الله به "گروند زيرو"ي نيويورك بروند.

از بس آمريكا را دوست دارم
نفرتم از ويتنام و فلسطين هزار برابر شده است.
روي سنگ گور مادرم كه سالها پيش در كابل مرده بود، نوشتم "تاريخ وفات: يازدهم سپتمبر2001"
هزار بار شكر ميكنم كه آتشفشان و زلزله كنگو در ايالات متحده آمريكا رخ نداده است.
دلم براي بمبهاي منفجرنشده آمريكا در خاك افغانستان ميسوزد.
دلم ميخواهد بدانم كبوترها و قناريهاي همسايه چه ميخوانند؛ مبادا زمزمه هايشان ضديانكي باشد.
به شوهرم گفتم چند تن از شاگردانم در فراگرفتن زبان انگليسي كندي ميكنند؛ آيا اينهم نشانه روشن تروريزم نيست؟

از بس آمريكا را دوست دارم.نميخواهم كسي بداند كه رهبران اتحاد شمال تا ديروز به نكتايي(كراوات) ميگفتند"گره حرام عيسويت"
دلم ميخواهد جای پيكره هاي فروپاشيده بودا، برجهاي دوگانه نيويورك در باميان ساخته شوند.
هنگامي كه دلار آمريكايي را به پول افغاني تبديل ميكنم، شرمسارانه از تصوير روي دلار پوزش ميخواهم.
آريل شارون به نظرم نجيب ترين، زيباترين و بهترين انسان روي زمين مي آيد.

از بس آمريكا را دوست دارم
همه لانه هاي مورچه دور و پيش خانه ام را ويران كردم، مبادا به غارهاي توره بوره جلال آباد راه داشته باشند.
در پشت پرده ورشكستي كمپني "انرون" دستهاي اسامه بن لادن و ملامحمدعمر را ميبينم .
نميدانم به مرگ احمدشاه مسعود بخندم يا بگريم، زيرا كالين پاول درين باره سخن صريحي نگفته است.
ميخواهم در خواب و بيداري مانند دونالد رمزفيلد بينديشم.
همواره زير لب ميخوانم: هزار كابل و كندهار فداي تار موي نيويورك
ميخواهم در فرهنگ عميد بنويسند: تروريزم يعني خرده گيري به آمريكا.

از بس آمريكا را دوست دارم
به طنزهاي ضدآمريكايي نميخندم .
ميخواهم واپسين سخنم در دم مرگ چنين باشد: پنتاگون، عشق من!
با خود ميگويم ايكاش قانوني و عبدالله نيز به اندازه پرويز مشرف انگليسي ميدانستند.
بسيار شادمانم كه مخفف نامم به انگليسي ميشود: اف بي آي

***

من الان که اين رو خوندم شديدا آمريکا رو هزار برابر دوست دارم...خيلي هم ناراحتم که مخفف اسمم به انگليسي هيچي نميشه....فکر کنم برم اسمم رو عوض کنم به « يوم الله سپتمبر ايلِوِن» که مخففش بشه يو.اس.اي....

امروز از خواب که پا

| | Comments (0)

امروز از خواب که پا شدم دلم خيلي مي خواست يه چيزي رو بشکنم. پاشدم از رو ميز يه خودکار برداشتم و از وسط نصفش کردم، ولي اصلا جواب نداد. بعد ليوان آبم رو از پنجره پرت کردم پايين و خورد شد. ولي اونم فايده نداشت. کيبورد رو محکم کوبيدم تو پا تختي و از وسط نصف شد؛ ولي نه اينم نبود. با مشت زدم تو شيشه مانيتور و ريز ريز شد، ولي اصلا ارضا نشدم. اومدم تو آشپزخونه و تمام ظرفهام رو دونه دونه کوبيدم تو در و ديوار، همشون خورد خاکشير شدن ولي من هنوزم بايد يه چيزي رو ميشکوندم. چوب بيس بال صاحبخونه رو از دم در برداشتم و رفتم تو حياط. تمام رُزهارو له و لورده کردم بعد هم محکم کوبيدم تو شيشه جلوي ماشينم تا بترکه. ولي نه فايده نداشت. حسابي عصبي شده بودم.

داشتم فکر مي کردم چيه که من هنوز دلم مي خواد بشکنم و سرم رو مي خاروندم که يهو انگشتم گفت «تق»! هاها! خودش بود! غضروف انگشتم بود که دلم مي خواست بشکنمش. با خيال راحت نشستم زمين و سر فرصت تمام غضروفهام رو تک تک شکوندم و لذت بردم...آخيش!

* صبوحی : « بر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« بر خلاف عدم تمايل انسان به آشوب و حذف آن تا حد امکان ، طبيعت آشوب را به روشهای گوناگون برای خلق موجودات، شکل گيری حوادث و حفظ همبستگی جهان بکار می بندد. »

- جان بريگز، ديويد پيت، هفت درس آشوب برای زندگی

* بحث روز : مگه

| | Comments (0)

* بحث روز :

مگه ميشه همه هي حرف بزنن و نقد کنن و نظر بدن و من خفقون بگيرم؟! اين هم چند قطعه از چند سال بعد :

۱. هتل آزادي - طبقه آخر - سوئيت عفت۱ - ساعت ۱۱:۵۹ شب :

- واي...عاليه...خيلي خوبه...آه...اوه...آخجون...
+ اه...زود باش ديگه...الان ۱۲ ميشه...
- واي...آه...اوه...ده! چي شد؟! صبر کن بينيم...کجا؟! مگه نمي بيني...
+ احمق هي بهت ميگم زود باش...کارت بهداشتم تا امروز اعتبار داشت. جمعش کن بينيم...فردا ميرم موسسه تمديد مي کنم. الان ديگه نميشه مسئو ليت داره...يالا بکش بالا...

***

۲. دانشگاه... - تالار ۲ - وسط کلاس رياضي يک - رديف آخر :

- بدبخت هيچي نخريديم...آخه امشب مي خوايم چه گهي بخوريم...دست خالي که نميشه...
+ اه بابا شلوغش نکن فوقش ميريم يه کوپن از اين عفتکده سر کوچشون ميخريم بهش ميديم...
- برو بينيم بابا...خودش به من گفت دائيش پارسال واسه کادوي کنکور سري کامل کوپنهاي همونجا رو گرفته...
+ خيلي خوب بابا سگخور...ميريم از اون سر جردنيه که تازه باز شده مي خريم...فقط يکم گرونتره...

***

۳. خيابون انقلاب - تاکسي امام حسين - پشت چراغ چهارراه ولي عصر :

- خانوم جون اون بچت درو آروم ببند...
+ خيلي خب آقا...من که هنوز نبستم که...به جون بچه چيکار داري...
- خانوم جان همه ديدن وقتي سوار شدي اين شيشه ريخت به مولا...
+ خوبه خوبه...خيلي هم آروم بستم...
- دهکي...زنيکه عفيفه...ميگم يواش ببند ديگه...
+ هش...عفيفه هفت جد آبادته...هر چي لات عفت آباده اومده شده مسافر کش...
- ...

***

۴. پارک جمشيديه - ساعت سه بعد از ظهر - کنار استخر بزرگه :

- خانوم با شما چه نسبتي دارن؟
+ هيچي!
- هيچي؟ گه مي خوري دستش رو ميگيري...
+ جناب سروان خدا شاهده پولشو دادم...بفرماييد اينم گواهيش...ملاحظه بفرماييد...مهر ايدز...مهر سيفليس...اينم مهر سوزاکش...
- اصلش کو؟
+ اصلش رو هتل نگه داشتن که هر هفته نخوايم ببريم...
- شما که حلقه دستتونه...منزل مسافرت هستن؟
+ نخير قربان...بفرمائيد اين شناسنامه همسر بنده است...ملاحظه بفرمائيد ايشون مدتيه چهل سالشون گذشته...
- بله بله...ببينيد برادر من بايد الان شما رو بيست تومن جريمه کنم...ولي چون شما هستيد شما ده تومن دستي بديد از اين به بعد هم اصل گواهي رو حتما همراه داشته باشين...
+ خدا عمرتون بده سرکار...سپه چک قبول مي کنيد؟...

***

۵. بلندگوي سفارت ايران در دوبي - ساعت پنج صبح - پايين تو لابي ساختمون(ترجمه شده) :

متقاضيان ويزاي کار لطفا با در دست داشتن دو قطعه عکس برهنه از تمامي اعضاي بدن، تمام گواهيهاي پزشکي مربوطه، هزار دلار پول نقد و برگه هاي مسلماني شماره هاي خود را دريافت کنند...لطفا شئونات اسلامي را رعايت کنيد...متقاضيان آمريکايي فقط از ظهر به بعد پذيرفته مي شوند...صف متقاضيان روس در پشت ساختمان مي باشد... لطفا شئونات اسلامي را رعايت فرماييد...متقاضيان اسرائيلي ملزم به پرداخت ۴ هزار دلار جريمه جهوديت هستند...لطفا شئونات اسلامي را رعايت فرماييد...

***

۶. در يکي از آپارتمانهاي فاز سيزده اکباتان - اون عروس دوماده که تازه اسباب کشي کردن :

- خفه شو...اصلا هم من نبودم...
+ گه خوردي...يعني خان داداشم دروغ ميگه...خودش گفت ديدتت...
- بابا به پير به پيغمبر مگه من مرض دارم...پس واسه چي زن گرفتم...خب اگه مي خواستم هي برم پول بدم که ديگه زن نمي گرفتم...
+ بيجا کردي زن گرفتي...همون روز اول بهت گفتم دور اين عفتبازي هات رو خط مي کشي...همتون همينين...اي خدا...فکر کردي من اينجوريم...همين الان زنگ مي زنم استعفام رو پس ميگيرم...از همين امشب هم ميرم سر کار...تا چشت در آد...
- اي بابا....عجب گيري افتاديما...بيا بابا خودم رزروت مي کنم...مگه پنج سال نکردم؟ دندم نرم...اينم روش...
+ هه هه...عمري...واسه تو گرونتره...
- دهه...بابا ناسلامتي زنمي...عوض تخقيفته؟؟
+ تخفيف مال اون موقع بود که دوست پسرم بودي...الان ديگه گه خوردي...مي خواستي نري عفتبازي...
- ...

***

۷. از وبلاگ مرد-نوشت(!!!) :

بنا به طرحي که ديروز در جلسه هيات روساي استانداري قزوين مطرح شد، قرار شد به اعتراض مردان کو...ببخشيد...ژيگولي نسبت به عدم ساماندهي منظم اين صنف محترم نيز ترتيب اثر داده شود. « خانه هاي تطهير » نام طرحي است که به موجب آن براي مرداني که به هر دليلي نمي توانند مثل آدم زندگي کنند تسهيلاتي براي جلب مشتري و کسب درآمدي آبرومند مهيا خواهد شد...

* صبوحی : « زندگی

| | Comments (0)

* صبوحی :

« زندگی فقط دو تراژدی را شامل می شود : يکی نرسيدن یه خواست قلبی، و ديگری رسيدن به آن.»

- جرج برنارد شاو

بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق...بـــــــــــــــــــــــــــوق...
- سلام عزيزم...زنگ زدم بگم خيلي دوستت دارم...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق...
- سلام عزيز دلم...زنگ زدم بگم بيا همه چي رو از اول درست کنيم...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق...
- سلام عزيزم...مي دوني همش تقصير من بود...
بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق...
+ ...لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيام خود را بفرماييد...
- ...
تق.

* ميگن... : ميگن براي

| | Comments (0)

* ميگن... :

ميگن براي پيدا کردن يک دوست بايد يک چشم رو بست، و براي نگه داشتنش هر دوتا چشم رو.

ميگن بعضيها تو تاريکي عاشق ميشن، بعد چون چشمشون نمي بينه راهشون رو گم مي کنن؛ در حالي که نوري که از چشم بعضيها مي تابه انقدر همه جا رو روشن مي کنه که تمام راه رو تا خود ستاره ها روشن مي کنه هيچ کس گم نميشه.

ميگن عشق توهميه که باعث ميشه آدم فکر کنه يه نفر با بقيه آدمها فرق مي کنه.

ميگن آزادي فقط يک لفظ خوشاينده براي وقتي که چيزي براي از دست دادن نمونده.

من هيچ وقت نفهميدم کي با تو دوست شدم. يه روز متوجه شدم که همه از من راجع به تو مي پرسن و من هم به همه جواب مي دم. يه روز متوجه شدم که بدون تو هيچ جا نمي رم. يه جايي اون وسطها تو از دختر روياهاي من به زن زندگيم تبديل شده بودي. يه روزي تو فصل بهار يا تابستون بود، چون يادمه اون سال پاييز هيچ برگي زرد نشد. همه قرمز شدند و نارنجي و بنفش. يادمه برات يک آويز خورشيد از طلا خريدم. يادمه هيچ وقت نور چشمات نمي ذاشت گردنبندت رو ببينم. هيچ وقت نفهميدم نور از تو بود يا خورشيد.

بله! من هم فکر مي کردم با بقيه فرق مي کنم. من هم فکر مي کردم هيچ کس نمي فهمه من چي ميگم . من هم فکر مي کردم بدون تو زنده نمي مونم. من هم فکر مي کردم تا آخر عمرم مي خوام پيش تو بمونم. تَوَهُم؟ چي تَوَهُم نيست؟! يکي به من خدا رو نشون بده ببينم! يکي بياد روح من رو نيشکون بگيره ببينم! مگه غير از اينه که ما هر به هر چي بهمون آرامش ميده اعتقاد پيدا مي کنيم و براش دليل هم مي سازيم؟ مگه غير از اينه که تو رياضي هيچ چيزي وجود نداره و همه چي تو خيال ماست؟ اينم روش! تو هم روش! عشق هم روش! عشق هم يه اعتقاد ديگه است چه وحود داشته باشه چه نداشته باشه اعتقاد بهش زندگي رو قشنگ تر مي کنه. کاشکي زودتر مي فهميدم.

درسته. الان آزاد ترم. الان مي تونم به هر کي بهم لبخند بزنه پيشنهاد هاي جورواجور بدم. درسته، خيلي راحتم. دستم رو دراز مي کنم و به هر کس خورد همون ميشه مال من. از هر کس خسته ميشم بهش ميگم خداحافظ. خيلي خوبه...و خيلي خالي!

همه ميگن خواستن توانستن است. ميگن هرچه پيش آيد خوش آيد. ميگن در نوميدي بسي اميد است. ولي ميدوني، گور پدر همه شون با هرچي که ميگن. کدومشون درست در اومده که اينا درست در بياد؟! يکي داشت دنبال سيم آخر ميگشت. لطفا پيداش کردي به ندايي هم به من بده...

* يک خبر خيلی خوب

| | Comments (0)

* يک خبر خيلی خوب :

آهای مورچه های عزيزی که زير اون سنگ گندهه که من و چند تا ديگه زيرش آب ريختيم زندگی می کرديد،
ای مگس فلک زده بد شانسی که ما گرفتيمت و زير ذره بين کبابت کرديم،
آهای گُلهای بدبختی که نک نکتون رو از شاخه چيدم تا خشگ بشين،
گوسفندها و گاوهای عزيزی که گوشت و شيرتون رو خوردم و از پوستتون کفش ورزشی درست کردم که برم ورزش،
ماهيهای نازنينی که همه تون رو خوردم،
درختهای عزيزی که شاخه هاتون رو سوزوندم تا دورش بشينم و شعر بخونم،
آهای آدمهايی که قلبتون رو شکستم،
آهای اونايی که از حرفهای من رنجيدين،
دوستان عزيز من،

فقط می خواستم بگم امروز انقدر مسموم شدم که حتی نمی تونم دهنم رو باز کنم! دعاهای خيلی هاتون مستجاب شد! هورا!

* صبوحی : « هر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« هر کس تو را به خاطر آنچه نداری تحسين کند، هرچه داری را از تو می گيرد.»

- دون خوان مانوئل

هر کی خيلی فکر می

| | Comments (0)

هر کی خيلی فکر می کنه باحاله و با کلاسه و اختلاف سنی براش اصلا مهم نيست بره حتما فيلم Tadpole رو ببينه تا روش کم شه!

خيلی آدم بايد بد شانس باشه که وقتی پونزده سالشه عاشق زن چهل ساله ای بشه که چند ساليه با پدرش ازدواج کرده و در عوض يه زن چهل ساله ديگه که اين موضوع رو می فهمه سعی می کنه که... ! من که خيلی لذت بردم! مخصوصا اينکه وسطهای فيلم هم هی صفحه تاريک می شد و يکی از صبوحی های (!!!) آقای ولتر رو صفحه نوشته می شد! ياد خودم می افتادم!!! آين هم چند تا درشتش که خودم سوا کردم :

- هر کس به خاطر تمام خوبيهای که نکرده است گناهکار است.

- اگر خدا وجود نداشت، حتما اختراع می شد.

- اگر هيچ چيز خوشايند نيست، لااقل چيز جديدی بيابيم.

- عشق برای حقيقت، و بخشش برای اشتباه.

* هيچ چيز عوص نشده

| | Comments (0)

* هيچ چيز عوص نشده :

من ديروز وقتي بيدار شدم براي صبحانه خيلي دير بود و براي ناهار خيلي زود. بنابراين يه دونه سيب خوردم. بعد يهو شب شد و خوابم برد. در عوض امروز خودم رو در حد مرگ تحويل گرفتم و رفتم بوفه هندي! دفعه قبلي که رفتم کل داراييم ده دلار بود و با هفت دلارش يکي از لذت بخش ترين غذاهاي زندگيم رو خوردم. ايندفعه چون داراييم بيشتر بود اصلا حال نداد. اصلا من هميشه فقير مي مونم که همه چي بيشتر حال بده...

رستوران خيلي شلوغ بود. بشر دوپا خيلي گوگوليه. تو هند و تايلند و چين مثلا با کلاسها مثل خودمون خداتومن مي دن همبرگر بخورن، بعد اينجا غذاي هندي و تايلندي و چيني خيلي باکلاسي حساب ميشه و همبرگر مال گداگلوله هاست. هر چي روشنفکره امروز همونجا بود.

يه ميز خيلي بزرگ بود که کلي آدم سرش نشسته بود. من شرلوک هلمز و ميس مارپل و هرکول پوارو و استفان کينگ و سرکار احمدي رو مي شناختم. آسپيران غياث آبادي هم کنار ميز وايساده بود. همه ساکت بودن و به سخنراني « جک قاتل » که روي صندلي سر ميز نشسته بود و در مورد پيشرفتهاي جديد علم آدمکُشي حرف مي زد گوش مي کردن. ظاهرا مهمون افتخاريشون بود.

سر ميزي که زير درخت سيب بود چهار نفر نشسته بودن. يکيشون کريس آيزاک بود که داشت گيتار مي زد و « Nothing's Changed» رو مي خوند. هر دفعه يه سيب مي افتاد رو ميز آيزاک نيوتن از اونور ميز وسط شعر و گيتار مي گفت « هاها...ديدين افتاد! » بعد هم آيزاک آسيموف سيب رو با دقت نگاه مي کرد ببينه از کدوم کُره افتاده پايين. آلبرت انشتين هم داشت با حرص پيپ مي کشيد و هر از چند دقيقه تا مي خواست بگه « احمقها سيب ثابته، ما ها مي ريم به طرفش...» سه تاي ديگه حرفش رو قطع مي کردن با هم سرش داد مي زدن « تو آيزاک نيستي، تو خفه شو! »

مولوي مثل اينکه زيادي خورده بود، چون پابرهنه رفته بود رو يه ميز گرد و داشت عين فرفره دور خودش مي چرخيد. حالش خوب نبود، مرتب مثل کسي که مي خواد بالا بياره آروغ مي زد ولي چيزي بالا نمي اورد، به جاش هي ورد مي خوند و بودا و پائولو کوئيلو و ده بيست نفر ديگه که دور ميز نشسته بودن تند تند نوت بر مي داشتن.

وقتي آهنگ شعله رو گذاشتن من با بشقاب تو صف برداشتن دسر ار بوفه بودم. ياد بچگي هاي خودم افتادم که چقدر اين فيلم رو دوست داشتم. بدون اينکه حواسم باشه داشتم با آهنگ مي رقصيدم، همونجوري که دختره جلوي جبارسينگ رو خورده شيشه ها مي رقصيد. وقتي به خودم اومدم متوجه شدم که تمام آدمهاي تو رستوران دارن پشت سر من تو صف مي رقصن؛ تمام دانشمندها و شاعر ها و قاتل ها و و بازرسها . جو حسابي من رو گرفته بود. پريدم رو ميز غذاها و همه شون رو لگد کردم. بعد آهنگ کم کم بلند تر شد و از رستوران رفتيم بيرون. تمام شهر داشتن پشت سر من با آهنگ شعله مي رقصيدن. بهترين احساس دنيا بود؛ احساس اينکه من تعيين مي کردم بقيه دنيا چيکار کنن. مطمئن نبودم چقدر مي تونم همه رو سرگرم نگه دارم. قبل از اينکه کم بيارم و همه پراکنده بشن فوري رفتم پول غذام رو حساب کردم و اومدم خونه.

هنوز فکر مي کنم من مي تونم...خوشحالم که وسطش ول کردم. خيلي خوبه آدم بتونه قبل از اينکه مجبور بشه خودش بکشه کنار. حالا يک خاطره خيلي خوب دارم و کلي انرژي براي يک کار جديد. خدايا شکرت.

* صبوحی : « درپس

| | Comments (0)

* صبوحی :

« درپس نوشته ها افکار نويسنده پنهان شده اند؛ نقد آنها را آشکار می کند.»

- سليمان ابن قابيرول (اين اسمش همين بوده؟؟)

* زنده : در سرزمين

| | Comments (0)

* زنده :

در سرزمين شمالي هر چه يخ نزده باشد گرم است. مثل آب، مثل نفس سگهاي سورتمه، مثل دستان خسته ييرمردي که پس از مرگش همه جا تاريک شد. پسرک ناقوسي نداشت، گرگها را به زوزه مي کشاند؛ پس از مرگش، پسرک سردش بود.

بهترين و بدترين خاصيت قرارهايي که آدم با خودش مي ذاره اينه که اگه وقتي مي خواد بره سر قرار يه ذره بي حال و حوصله باشه بدون هيچ بحث و درگيري، قرار کنسل ميشه. امروز قرار بود برم بلند ترين فيلم زندگيم رو تو سينما ببينم. روزي روزگاري هندوستان، لاگان، نزديک چهار ساعته. به بهانه اينکه جوراب تميز نداشتم نرفتم. مگه ميشه بدون جوراب رفت سينما؟!

تازه، من از فيلم هندي اصلا خوشم نمياد. هميشه آخرسر همه شون به هم مي رسن ، غير از اوني که من توش بازي کردم، و چند سال هم طول کشيد. بازم به ما که رسيد شايعه شد...

طلسم سرما را عشق مي شکند. گرماي آغوش از هر کت پوستي بيشتر است. زير سقف همان کوهي که نگاهبان صخره هاي يخ بود، با پسرک همخوابه شد. پسرک دسته گلي نداشت، قلبش را به او سپرد. پس ار مرگش، قلبش يخ زد؛ ولي نشکست.

بهترين و بدترين تجربه زندگيم تا حالا تنهايي بوده. تنهايي هم مثل همه تجربه هاي ديگه اول امتحان مي گيره بعد درس ميده. اگه تو امتحان قبول بشي درسش سخت تر ميشه. آدم خوبيه، اگه قبول نشي، انقدر ازت امتحان مي گيره تا يا بميري يا قبول بشي. شايد براي همينه که ميگن هرچيزي که نمي کُشه، قوي تر مي کنه. من هنوز زنده ام.

عصر هاي تعطيل هميشه فرصت خوبيه براي اينکه آدم از خودش بدش بياد. من هم از خودم بدم مياد، هم از اين زندگي، هم از تو، هم از همه دنيا. آخيش! چه حالي داد!

عمر يخ از عمر انسان بيشتر است؛ به شرط آنکه گرم نشود. تا وقتي زنده بود آنقدر دوستش داشت که تمام يخها را ذوب کرد. پس از مرگش، هيچ کوه يخي نمانده بود، غير از قلبش، که عشقي نداشت تا گرم بماند.

عصر روز تعطيل مثل نظرخواهي بعضي از وبلاگهاست؛ که هر کي توش مي ره شاعر مي شه و عاشق مي شه و ياد همه درداش مي افته. مثل حموم مي مونه، که هر کي ميره توش فکر مي کنه صداش خيلي قشنگه و مي زنه زير آواز. مثل ميکروفن، که هر کس ميره پشتش فکر مي کنه حتما بايد يه چيزي بگه.

عصر روز تعطيل ميشه يک شعر نوشت براي تمام غمهاي زندگي. ميشه مواظب بود خورشيد حتما بره پايين و هيچ نوري تو آسمون جا نذاره. ميشه وسط همين کارها به Sacred Spirit گوش کرد و به تبليغ يکي از فيلمهايي که خيلي دوست داشتم فکر کرد، و براش داستان نوشت. عصر روز تعطيل مي شه به دنيا اومد، ميشه عاشق شد، ميشه متنفر شد،‌ ميشه بي تفاوت شد و ميشه مُرد.

من هنوز زنده ام.

* رقصی برای تمام شبهاي

| | Comments (0)

* رقصی برای تمام شبهاي تعطيل :

چيک چيک، چيک چيک؛
چا چا، چا چا؛
سالسا، سالسا...

بچرخ؛
برگرد؛
دستت را دورم گره بزن؛
بخند ، با من؛
ابروهايت را گره نزن؛

بچرخ؛
شُل باش؛
چشمانت را نيمه باز کن؛
نترس، هستم؛
با دستانم پرواز کن.

بچرخ؛
امشب،
قلبم مست نگاهت شد؛
پوستت، سرد است.
گوشم سرخ از خجالت شد.

چيک چيک چيک چيک چيک چيک...

امشب با من باش، شايد،
فردا از اين دنيا بروم...آنجا...با تو...بي تو...با او...آنجا...آنجا...آنجا...آنجا...

چاچا، سالسا، چاچا، سالسا، چاچا، سالسا...

***
اين هم بلاييست که اگه يه بي جنبه بره با يکي برقصه و فوري بياد خونه يه آهنگ شبيهش (Gypsy Kings - Salsa de Noche) رو داونلود کنه و از صبح تا شب فقط همون رو گوش کنه سرش مياد...

اين باکلاس بازی کشته ما

| | Comments (0)

اين باکلاس بازی کشته ما رو. خدا پدر تمبر رو بيامرزه. يه سری کبريت جمع می کنن. يه سری پوست آدامس جمع می کنن. يه سری ته بليت سينما جمع می کنن. من هم ديدم خيلی بی کلاسم که هيچ ماسماسکی جمع نمی کنم ، از وقتی اومدم اينجا هيچ کدوم از قوطی ها و شيشه های توشابه هايی که خوردم رو دور نريختم. نمي دونم چرا، ولی الان يه گوشه اتاقم هزار تا قوطی رو هم چيده شده و زيرش هم يه دريا شيشه خاليه. خيلی هم بد نشده، بايد يه عکس ازشون بگيرم.

بعضيهاشون رو يادمه کی خوردم. شيشه های آبجوی قد و نيم قد و رنگوارنگ ! سياه، قهوه ای، بي رنگ، سبز...به رنگ لحظه هايی که من ازشون استفاده کردم. چند تا شيشه خيلی جينگولی هم هست که مال چند باريه که اخلاق ورزشکاريم گل کرده بود آيس تی خريدم. حتی يدونه هم بطری آب هست...عجيبه من آب هم خوردم! دو تا بطری شراب هست. شراب نوشابه تک نفره نيست. بيخود خريدم. يک عالمه قوطی های رنگوارنگ نوشابه...هه هه! من چقدر با کلاسم...اين همه نوشابه خارجی خوردم!

چقدر خالی شدن همه شون! خيلی دلم می خواست می تونستم خودم رو تجزيه کنم ببينم هر کدوم چقدر تو بدن من تاثير گذاشتن!

کاشکی آدمها هم شيشه داشتن. اونوقت از هر کی استفاده می کردم شيشه خاليش رو نگه می داشتم تا يادم نره که يه روز خوردمش! بعد بر می گشتم نگاه می کردم می ديدم ااااااااه! من اين همه آدم خوردم! از همه نوع، از همه رنگ...تازه اونها هم حتما هر کدوم يه عالمه آدم خورده بودن خودشون! همه شون رو هم خالی کردم! پس چرا هیچ گهی نشدم؟!

* صبوحی : « زندگی،

| | Comments (0)

* صبوحی :

« زندگی، هنر استنتاج نتايج کافی از داده های ناکافی است. »

- ساموئل باتلر

بنده همين الان از اين

| | Comments (0)

بنده همين الان از اين رستوران کلبه اومدم خونه...اين رو هم اگه الان ننويسم هيچ وقت نمی نويسم :

اخيرا در اين مراکز فسق و فجور - يا همون نايت کلاب خودمون - مُد شده يه سری لامپ نصب می کنن که من رو ياد حشره کش جديد علی آقا سگ پز ميندازه، همون بنقشها که وقتی پشه می کشه بشکن می زنه. خاصيت اين لامپهای عزيز و آخرين مدل هم اينه که نور سفيد زيرشون جيغ می زنه. يعنی مثلا فسفری ميشه...بعد همه احساس می کنن رفتن تو خود MTV بعد خيلی جدی می رقصن.

من امشب متوجه شدم اين لامپهای عزيز اگر چه خيلی هم توپ و خدان ولی اصلا به درد جاهايی که هموطنان عزيز می پلکن نمی خورن.اونم به دو دليل :

- آقايون عزيزی که هنوز فکر می کنن جوراب سفيد با کفش و شلوار سياه بسياد شيک و باحاله دچار پديده جوراب-جيغ-زدگی ميشن و همه رو با جورابهای فسفریشون کور می کنن.
- خانومهای خيلی عزيز تری که خيلی باحالن و از اين لباسهای توری پوشيدن و اتفاقا لباس زيرشون هم سفيده، دچار پديده سينه-ور-قلمبيدگی می شن و باعث ارزون شدن قيمت کليه محصولات لبنی در بازارهای جهانی ميشن.

بابا خوب مجبورين لامپ خارجکی بذارين؟؟ ما که تا هزار سال ديگه هم قرار نيست ياد بگيريم چی رو کجا بپوشيم...مگه مرض دارين؟!

* آزادی : هر کس

| | Comments (0)

* آزادی :

هر کس به ابرهای تو آسمون يه مدت زل بزنه می تونه هر چی دلش می خواد تو آسمون پيدا کنه. من امروز يه سگ گنده پيدا کردم که دنبال يه بچه موش بود. بچه موش داشت دنبال دمش می گشت و سگ می خواست بهش بگه که چون دمش بهش چسبيده خودش نمی تونه اونو ببينه و برای همين فکر می کنه گمش کرده. سگ می خواست بهش بگه که خيلی از چيرهايی که گم می شن به ته خودمون چسبيدن و ما نمی تونيم ببينیم. ولی موش چون ازسگ می ترسيد هيچ وقت اجازه نمي داد بهش نزديک بشه. موش همينطور که دنبال دمش می گشت همش مواظب بود سگ بهش نزديک نشه.

من امروز يه فيل پيدا کردم که نمی دونست موش تو کل زندگيش يا دنبال دمش می گرده يا از سگ فرار می کنه. فيل همش فکر می کرد موش دنبالش کرده و تمام فکر و ذکرش اين بود که از دست موش فرار کنه.

من امروز يه گربه پيدا کردم که دائم تو دست و پای فيل می پلکيد و هر لحظه نزديک بود زير قدمهای فيل له بشه. خيلی ترسيده بود و چشماش هيچ جا رو نمی ديد؛ شايد واسه همين بود که نمی رفت دو قدم اونورتر بازی کنه تا ديگه نگران پاهای فيل هم نباشه. يا نه، شايد هم از ترس سگ اومده بود لای پاهای فيل قايم شده بود! بيچاره! فکر کنم نمی دونه سگ اصلا کاری باهاش نداره و همش نگران موشه! البته معلوم هم نيست! من از کجا بدونم اگه دست سگه به گربه می رسید کاری باهاش داشت يا نداشت؟!؟

به هر حال همه آزادن به آسمون زل بزنن و هر چی دلشون می خواد تو ابرها پيدا کنن. اصلا من تصميم گرفتم به جای اين همه حيوون خودم رو پيدا کنم و تو رو پيدا کنم و همه آدمهايی که برام مهمن.

هاها ! بيا پيدا شد! اينم از من! واه واه عجب سگی ام من! اوه اوه تو رو ببين! آخی! خيلی مموشی ...نه؟

* من : پيرمرد چيني

| | Comments (0)

* من :

پيرمرد چيني در خواب ديد که پروانه اي شده است که مي خوابد و در روياي خود انسان مي شود. از آن روز به بعد هيچگاه نفهميد پروانه اي است در روياي يک انسان، يا انساني است که در خواب پروانه بوده است.( چوانگ تسو)

مرد. ۲۸ ساله. اندامي سالم، نه چندان قوي، ولي مردانه.
اعتقاد به اصالت لذت؛
هدف، وسيله را توجيه مي کند.
بيشتر مي خواهم، پس هستم. ولع براي شناور شدن در يک درياي بي کرانه.

خسته ولي مستقل؛ نياز مند کسي که به من تکيه کند.
نياز به دوست داشته شدن، مورد اعتماد واقع شدن؛
نياز به يک خط سبز در زمينه آبي، کمي پررنگ تر از آسمان.
نياز به يک بوي زنانه، که بعضي وقتها در آغوشم گريه کند.

خودخواه، مغرور، به ظاهر منطقي، لجباز.
خداي را دوست دارم، چون خودم را دوست دارم.
دخترک فروشنده را دوست دارم، همان که نوک سينه هايش از روي پيرهنش معلوم است.
شستن ظرفهايم را دوست ندارم، و اطو کشيدن شلوارم.
ماشينم را دوست دارم؛ وقتي که مرا به کوههاي شمال مي برد، و دشتهاي سرسبز و دلباز.

زنِ درونِ من مي کوشد با تسخير افکارم، با وجود امتياز جسمم که طبيعت در اختيار مرد درونم قرار داده است مغلوب نشود. قصه زندگي من و تو و بقيه دنيا، شرح نبرد اين دوست، براي بقا.

دختر. ۲۲ ساله. در آرزوي اندامي متناسب و ورزيده.
اعتقاد به اصالت عشق.
مهم بودن دلنشين است، اما دلنشين بودن مهم تر است.
لحظه ها را دوست دارم. گذشته ام غمگين است و آينده ام ناديده.

يکي دو سالي است که به دنيا آمده ام.
مي خواهم زنده باشم. مي خواهم عاشق شوم و جيغ بزنم.
مي خواهم قرمز باشم و نارنجي و بنفش و سفيد.
مي خواهم آنقدر تند بدوم تا از خودم هم جلوتر بروم و برگردم تا خودم را ببينم که چقدر بالا آمده ام.

دوست دارم در وجود ديگري غرق شوم.
خدا را دوست دارم چون مرا دوست دارد.
کفشهاي سياهم را دوست دارم، وقتي که باراني طوسي جديدم را مي پوشم.
شکلات گرم دوست دارم، وقتي که از مرتب کردن اتاقم خسته ام و کار ديگري ندارم.
مرداني را که با هر کسي مي خوابند دوست ندارم، کاش ميشد در دنياي بهتري خلق شوم.

شريک زندگي من زني است که خودخواهي هاي مردِ درونم را ارضا کند و مردي است که از عشق پاک زنِ درونم سيراب گردد. و چه سخت است يافتن اين هر دو در يک جسم، که مکمل جسم مردانه من باشد.

من. ظاهرا پسري ۲۵ ساله. در جستجوي راهي براي توجيه مَنها و ديگرها.
من. تلاشي براي ماندن، زنده ماندن، اميدوار ماندن، خودم ماندن.
من. آرزوي دانستن آنچه شايد حتي قرار نيست که بدانم؛ انجام آنچه شايد نتوانم .
من. اينجا. امروز. اکنون. بي خبر از درد هزار کودک گرسنه و بيمار؛
من. در جستجوي راهي براي فرار از جهان بازيگرها.

* صبوحی : « خميازه،

| | Comments (1)

* صبوحی :

« خميازه، فريادی است صامت.»

- گيلبرت چ. چسترتون

لازم نيست برگردي. لحظاتي را

| | Comments (0)

لازم نيست برگردي. لحظاتي را که جا گذاشتي برايت پست مي کنم.

امروز عصر نشسته بودم لب پنجره اتاقم و داشتم واسه خودم بزرگ مي شدم. وقتي به اندازه کافي بزرگ شدم تصميم گرفتم بپرم پايين. يا با بدنم پرواز مي کنم يا بدون اون. پريدم ولي پايين نيفتادم. همونجا تو هوا وايسادم، فقط خونه و پنجره با سرعت خيلي زيادي بالا رفتن. هه هه، من تا حالا فکر مي کردم برعکسه!

هنوز هم همونجا وايسادم و همه چي داره با سرعت خيلي زياد از کنار من رد ميشه و به سمت آسمون ميره. همه چي غير از من که منتظرم ببينم کي بالاخره زمين تا کف پام بالا مياد...

لازم نيست برگردي. چراغ اتاق را خودم خاموش مي کنم.

امشب هم وسط خودکشيم تلفن زنگ زد و بازم نشد. همکارم مي خواست مطمئن بشه براي من مساله اي نيست اگه تو مهموني شنبه عصر غذاي گوشي نداشته باشن. از صميم قلبم بهش قول دادم تمام سعيم رو مي کنم که اعصابم رو کنترل کنم و از اينکه شنبه نمي تونم غذاي گوشتي بخورم زياد ناراحت نشم.

حالا باز بايد صبر کنم يه شب ديگه مست کنم و تا صداي ترن رو شنيدم عکست رو بردارم و بپرم پايين...

لازم نيست برگردي. اينبار هم من بر مي گردم.

قبل از خواب داشتم فکر مي کردم اگه فردا صبح چشمام رو باز نکنم ناراحت ميشم يا نه...دلم براي مامان و بابا مي سوزه. سخته آدم از آزادي کسي که دوستش داره لذت ببره. دوست داشتن هميشه تعلق مياره، چه درست چه نادرست. براي تو هم دلم مي سوزه؟ نه زياد! تو بهترين و بدترين من رو ديدي؛ برات چيز جديدي ندارم، يه آرامش سنگين...اونم مطمئن نيستم به دردت بخوره. بقيه؟ نبودن من همونقدر براشون آرامش بخشه که قسمتي از بودنم.

خدايا، فردا هم بيدارم کن. شايد بتونم يکي دوتا لبخند ديگه درست کنم، بعد روزي که خواستي من رو به خاطر قبلهايي که شکوندم بازخواست کني، يکي دو تا دل خوش کنک داشته باشم جوابت رو بدم...خدايا، کمکم کن.

* اخبار : پس از

| | Comments (1)

* اخبار :

پس از هزار سال بحث و بررسي، سرانجام هيات داوران برنده کفگير طلايي بهترين، کاملترين و زيباترين نقد ادبي-هنري-سياسي-اجتماعي-ورزشي-سکسي سال را اعلام نمود. شيخ کشک الدين پشملباف ، اين متن تاريخي را در هفتصد هزار و هفتصد و هفتاد و هفت مجلد در تفسير و نقد يکي از جملاتي که عمه دخترخاله اش روي ديوار توالت عمومي دبستانشان خوانده بوده به رشته تحرير در آورده است. اين جمله حماسي عنوان نقد فوق نيز مي باشد :
« من از بادي که در دادم منظور خاصي نداشته ام.»

به نوشته شيخ، روايات بي شماري در باب مرجع اين جمله گهربار موجود مي باشد. کوته نظران آنرا منسوب به همسر هوشتنگ خان مسافر کُش، دربان مدرسه مذکور مي دانند اما بنا به شواهد و اسناد ت×مي-تخيلي موجود، به قولي منسوب به راهنماي جيبي رهبران انقلابهاي جهان و به قولي ديگر منسوب به خدايان يونان باستان در عصر روز هفتم آفرينش مي باشد.

در جلد هفتصدم اين نقد، مي توان نسخ دستي جمله فوق را مشاهده نمود. شيخ معتقد است واژه «باد» در اصل «داد» بوده است که به مرور زمان در اثر نشست و برخاست مگسهاي توالت عمومي تغيير شکل داده است. همچنين صاحبنظران واژه «در» را نيز در اصل «سر» تشخيص داده اند. در همين راستا حرف «ن» در واژه «نداشته ام» اضافه و غير معقول تشخيص داده شده است.

همچنين باستانشناسان مريخي با نمونه برداري از ملکولهاي آمونياک معلق در فضاي عرفاني اين توالت و اندازه گيري ميزان خورندگي آن ، موفق شده اند احتمال وجود جملات بيشتري را در ادامه جمله فوق از صفر به دو دهم درصد افرايش دهند. شيخ پس از اعلام اين کشف در لابراتوارهاي استاندارد مدفوع، هفت هزار مجلد را به بررسي جملات احتمالي في مابين يا انتهاي جمله فوق مي پردازد.

به عنوان مکمل، به نقل رواياتي از معاني احتمالي جمله فوق از قلم شيخ اکتفا مي کنيم :

- من از دادي که سر دادم ، خيلي منظورها داشته ام.
- من و ساقي به هم سازيم و طرحي نو در اندازيم و به هيچ جايمان هم نيست که دهانهاتان را صاف مي کنيم.
- من از داسي که مي کوبم در اين دشت، هواي تبريز دارم و رشت!
- من از باد و ابر و مه و خورشيد و فلک پرسيدم بابا منظورتان چيست؟ گفتند کرم داريم.
- من از دادن عشق لبت اي يار گرفتار شدم، من شنا بلد نبودم چرا سوسمار شدم؟
- ...

شايان ذکر است پس از تحريم تمام وزارتخانه هاي دولتي و خصوصي، نقد فوق، به قيمت خون پدر شيخ در دو قطع وزيري( شاهنشاهي سابق) و يا بي جلد ( روشنفکرين آينده) در کليه آدامس فروشي هاي معتبر خيابان انقلاب و يا بزرگترين کتابفروشيهاي آمريکاي جهانخوار و سوئد و آلمان قابل تهيه است. علاقمندان مي توانند براي اطلاعات بيشتر با نشاني شيخ اَت سوراخ توالت دات کام تماس حاصل نمايند.

* خواب : امروز صبح

| | Comments (0)

* خواب :

امروز صبح حاضر بودم بميرم ولي از خواب بلند نشم. هوا هم ابري بود و هيچ انگيزه اي براي زندگي وجود نداشت. بين راه شرکت بارون شروع شد. دقيقا متوجه نشدم چقدر خواب بودم، ولي يه خودم که اومدم ديدم دارم وسط سيل در جهت مخالف آب رانندگي مي کنم.

تمام ماشينهاي ديگه و خونه ها و درختها و آدمها داشتن به سمت من مي امدن. تنها چيزي که هم جهت من بود يه گله ماهي قزل آلاي غول آسا بود که من تصميم گرفتم پشت سرشون حرکت کنم تا چيزي بهم نخوره. دست فرمون من بد نيست، ولي ماهي ها خيلي فرز تر از من بودن. کوچيکترينشون اندازه دو تا ماشين بود.

ماشين بنزين نداشت. اگه در خلاف جهت آب بنزين تموم مي کردم کارم تموم بود. يهو چند متر پايينتر يه سوراخ ديدم و تصميم گرفتم برم توش. يه تونل بود که به اندازه کافي گشاد بود و شدت آب هم توش کمتر بود، راحت پيچيدم توش. هر چي بيشتر مي رفتم تو تنگتر ميشد. تهش بن بست بود. نفسم رو حبس کردم و از ماشين پياده شدم. رو سقف يه پنجره گرد و مشبک بود که ميشد نور رو اونورش ديد. به زحمت تونستم از بين ميله هاش رد بشم و بيام بالا.

زير يک آبشار خيلي بزرگ بودم. ظاهرا تو يه درياچه کف يک دره سفيد بودم که يه آبشار از بالاش مي ريخت رو سر من. همه چي خيلي آشنا بود. يکدفعه فهميدم : وان خونه خودم بود! فقط من خيلي آب رفته بودم! بايد شير رو ببندم، وگر نه خفه ميشم. ولي خيلي بالاست...دستم نمي رسه...

* صبوحي : « من

| | Comments (0)

* صبوحي :

« من به اينها اعتقاد دارم. اگر نمي پسندي، اعتقادات ديگري هم دارم. »

- گروچو مارکس

نمي شه همه چيز رو

| | Comments (0)

نمي شه همه چيز رو با هم داشت.

مي شه من رو داشت و تو رو بوسيد.

مي شه تو رو داشت و نشست و پوسيد.

نمي شه هم من رو داشت هم تو رو داشت.

سلام. سلام بر خدا. سلام

| | Comments (0)

سلام.

سلام بر خدا. سلام بر مادرم و سلام بر پدرم. سلام به تک تک آموزگارانم. همه تان را دوست دارم.

سلام بر تو؛ که گناه را با چشمان معصوم تو شناختم، و روزي که دستم را نگرفتي از خداي رنجيدم، و از تو، و از سوزش دستانم. من تو را هميشه دوست دارم.

سلام بر تو؛ که به اشتباه مرا بزرگتر از آنچه بودم پنداشتي و به من دروغ گفتن آموختي. پوستم لطافت زنانگي را از تو آموخت تا بعد ها فرق عشق و شهوت را بدون آنکه بفهمم به تو هم ياد بدهم، و به تک تک دوستانم. من تو را هم دوست دارم.

سلام بر تو؛ بله تو! تويي که قرباني تلاش من براي فرار از خودم شدي! مهرباني مادرم را به يادم آوردي. مي دانم، با تو بازي کردم. دست خودم نبود، مرا ببخش؛ سخت است، مي دانم. من تو را هم دوست دارم.

سلام بر تو؛ که خيال پرواز را در من زنده کردي. چشمم را بستم و ديوارهايم را شکستم، تا مطمئن شوم دوستشان دارم. ممنونم که کمکم کردي. من همينجا هستم، چند سالي مي مانم. من دوستت دارم.

سلام بر تو و تو و تو؛ که با تک تکتان راه رفتم و خنديدم و لبخندهايتان را شکستم. من کمي خودخواه هستم، بايد تلاش مي کردم تا خودم را بشناسم، و دوست ندارم بگويم، ولي پشيمانم.مي دانيد که دوستتان دارم.

سلام بر تو؛ که نا ديده شريک من شدي براي تجربه اي جديد، تا خوابهايم را با تو تقسيم کنم و از خودم خوابي بسازم براي شبهاي تنهايي ات،‌ به سبک خدايان، يا کبوتر ها، يا تمام ستاره هاي سقف زندانم . تو را هم دوست دارم.

و بالاخره سلام بر تو؛ که هر چه بود و نبود از تو بود. که اگر زمان را درست مي شناختم، درخواست مي کردم برگردد، تا آن روزي که مي خواستي هر چه دارم را به تو بدهم. با ياد لحظه هايمان، هميشه خندانم. تو را هم دوست دارم؟ لغت ديگري نمي دانم.

و در پايان، سلام بر من. که ذره ذره وجودم را از شما دارم. مي دانم، فقط من خودم را دوست دارم؛ و مي دانم که من گناهکارم. لبخند مي زنم، مجبورم، براي جنگ با اشکانم.
من خدا را دوست دارم. من همه شما را دوست دارم. من خودم را دوست دارم.

سلام. من تنها ترين زنداني سلول اژدهاي بي رحم خودخواهي در اين جهانم.

* صبوحی : « هنر

| | Comments (0)

* صبوحی :

« هنر دانايی ، تشخيص چیزهایی است که باید ناديده گرفته شوند. »

- ويليام جيمز

* قلب من : معمولا

| | Comments (0)

* قلب من :

معمولا من اگه شب تو جاي شلوغ پياده روي کنم به قيافه ها نگاه مي کنم. خوبيش اينه که اگه يکم دور باشم هيچ کس متوجه نميشه که من به همه دقت مي کنم. تفريح خوبيه. يک عالمه قيافه غريبه، که هر کدوم پشتشون يک عالمه داستانه.

امشب تو صف سينما خيلي عجيب بود. دريغ از يک قيافه غريبه. همه يه جورايي آشنا بودن. انگار همه رو قبلا ديده بودم. همه عصباني بودن، همه اخم کرده بودن. يکي بود خيلي شبيه خودم بود، فقط يه خورده گرگ بود. چشماش مثل من بود، ولي سياه تر. به حاي دماغ پوزه داشت، و خيلي پشمالو بود. ترسيده بودم. سعي کردم نزديکش نشم.

چند قدم اونورتر برگشتم نگاهش کنم. تو مشتش داشت يه چيزي رو فشار مي داد و از لاي انگشتاش يه چيزي چکه مي کرد. نميتونستم ببينم چيه. رفتم تو سينما. وقتي اومدم بيرون رفتم جايي که وايساده بود رو نگاه کردم. رو زمين پر از لکه خون بود.

برام جالب بود که تو اون تاريکي انقدر رنگ خون رو واضح مي ديدم. شايد به خاطر ماه بود، که امشب قرص کامل بود.

* پرده آخر : سکوت؛

| | Comments (1)

* پرده آخر :

سکوت؛
قهقهه تيک تاک ساعت ديواري من،
که مدتي است در کمدم خوابيده؛

تاريک؛
دکورهايي که مي رقصند،
در پس پرده خونين چشمانم؛
آخرين صحنه نمايش من؛
نانوشته ، ناخوانده و ناديده.

پرده ها را باز کنيد؛
صحنه آخر، اولين و آخرين برداشت؛
نور؟ صدا؟ زندگي؟ خنده هايم حاضرند؟
دستانم را بدهيد، به دسته اين شمشير آبديده.

***

بينندگان عزيز؛
به آخرين بيت شعر امروز خوش آمديد؛
هدف ما، جلب رضايت شماست!
از همه شما سپاسگزارم که تا اينجا به من خنديديد.

لطفا به من نگاه کنيد،
ولي چيزي نبينيد.
لطفا به من گوش کنيد،
ولي چيزي نشنويد.
لطفا به من بگوييد برنامه ام را دوست داريد،
فقط سکوت را رعايت کنيد، حرفي نزنيد.

***

امشب ، در برابر چشمان نگران شما پرواز خواهم کرد.
اين صدايي که از پشت ابرها مي شنويد،
هزار دستاني است که آوازش سمي است.
سم آوازش، غولها را کشت و حوريان را آواره کرد.
هر که آوازش را دوست دارد، مردنش حتمي است.

امشب ، در برابر چشمان نگران شما من به جنگ خواهم رفت،
به جنگ آواز زهر آگين هزار دست.
يا سرش را مي زنم، يا دلش را مي شکافم؛
يا رستگار خواهم شد، يا غرورم خواهد شکست.

بينندگان عزيز؛
اگر آواز را کُشتم ،
قبل از بازگشت من برايم دست نزنيد.
صبرکنيد، بگذاريد برگردم؛
اگر زنده بودم، لطفا برايم بلند شويد، لبخند بزنيد، و برويد.

راستي،
اگر باز نگشتم، قبلا از همکاري شما متشکرم.
لطفا باز هم برگرديد؛
نمايش هر شب داير است، چه من زنده باشم، چه بميرم.

بـــــــــــــــله. هر کي با ويندوز

| | Comments (0)

بـــــــــــــــله.

هر کي با ويندوز يه ذره ور رفته باشه مي دونه که خيلي وقتها اگه اشاره گر (‌اه چه کلمه سختي! )‌ رو روي بعضي از آيکونها نگه داريم شکلشون عوض ميشه، مثلا مي رن تو، يا روشن ميشن يا هر چي. بحث ناهار امروز اين بود که ظاهرا اين خاصيت تنها چيزيه که مايکروسافت واقعا از خودش تو ويندوز ابداع کرده و تمام قسمتهاي ديگه همه ايده هاي بقيه هستن که يا خريده شدن و يا دزديده.

خب خيلي هم خنديديم و خنده دار بود و آسون ترين کار دنيا هم که فحش دادن به هفت جد آباد بيل گيتس ننه مرده است.

تو راه برگشتن همين جوري که هنوز مي خنديدم فکر کردم خوب حالا خاک تو سر ويندوز، خود خرم مثلا چيم از خودمه؟!

از نظر بدني و فيزيکي که خدا از طريق والدين عزيز يه چيزايي سر هم کرده...حالا اينکه ترکيبش عجب چيز بي ريختي شده بماند. از نظر سواد هم که خوب خبر مرگم تا الان ۱۹ ساله دارم مثلا مکتب ميرم، من مطمئنم شتر ملانصرالدين رو هم مجبور کنن ۱۹ سال بره مدرسه آخرش چشم بسته مي تونه چهار تا دستور کامپيوتري سر هم کنه.

خب چي مي مونه؟

وبلاگ؟ ايده اش مال يکي ديگه است حرفاش هم از فيلمها و کتابها و آدمهاي ديگه اي که مي بينم. شخصيت؟ آخي نازي! يادش بخير!
شجاعت؟ حتما! واسه همين اومدم اون لنگ دنيا قايم شدم!

جدا من چي دارم که واقعا از خودمه؟!؟

* صبوحی : « شانس

| | Comments (1)

* صبوحی :

« شانس هرگز نمی بخشد، فقط قرض می دهد. »

- ضرب المثل سوئدی

* وسوسه : تنم حسابی

| | Comments (0)

* وسوسه :

تنم حسابی عرق کرده بود. چيز زيادی هم تنم نبود. پوستش برق می زد. کف کرده بودم. بهش نياز داشتم. لبهام رو نزديکش کردم و بو سيدمش...آرومم کرد...ولی وسوسه خيلی شديد بود تو اين شب داغ تابستونی..لبهام رو محکم بهش چسبوندم...چقدر خنک بود و گوارا...فقط اين خمير دندونه تهش يکم تلخ بود...سر شيرش هم یکم زمخت بود...ولی به هر حال من اصلا حاضر نبودم سه ساعت راه برم تا برسم به يخچال...ده دقيقه بی وقفه لب به لب بوديم. حالا می تونم برم بخوابم.

تو بانويي؛ و من کودکي

| | Comments (0)

تو بانويي؛
و من کودکي ناشي؛
تو پنجره اي ؛
و من کارد نقاشي؛

دخترت را که در اتاق مي خواباندي،
تمام بوسه هاي شب بخير غريبه ها را فروختم،
تا شايد بتوانم بازگشتت را بخرم.

کاش مي گفتي برايت چيستم؛
دزدي که صبحهايت را برد؟
يا ملکه اي که در تمام داستانهايت شکست خورد؟

دلم براي زيبايي دوستم تنگ مي شود؛
وقتي که خواستم تا برود، تا شايد روزهايمان برگردد.

***

اين هم خلاصه برداشت مذبوحانه و مبتذلي بود از يکي از زيباترين قطعاتي که تا حالا شنيدم. آقاي Jeff Buckley رو باید دریافت، که مثل تمام آدمهایی که سرشون به تنشون می ارزیده حدود سی سالگی مٌرد و راحت شد. دزدی صبحگاهی(Morning Theft) بهترین قطعه ایه که من ازش پیدا کردم، و قطعه بد هم نداره. خیلی جدی...نداره. این هم سوغاتی فرهنگی یک سفر ماشینی!

آخیش! چقدر ور زدم! این

| | Comments (0)

آخیش! چقدر ور زدم! این چیزایی که نوشتم همه چیزایی بود که تو راه بهشون فکر کردم و کلی هم واسه یه سری بد بخت بی نوا به زبان سلیس فینگلیسی سخنرانی فرمودم...

* هفتگانه : الف مثل

| | Comments (0)

* هفتگانه :

الف مثل ازل، مثل اقتدار :

خدا حوصله اش سر رفته بود. شروع کرد با ستاره ها ور رفتن. يه روز حواسش پرت شد و چند تاشون خوردن به هم.


الف مثل آغاز، مثل انفجار :‌

بعد از انفجار، با تنها آدمهايي که مونده بودن تصميم گرفتيم تا ته تنها جاده اي که مونده بود بريم. چون هيچ جاده ديگه اي نبود سر اينکه راه همينه دعوا نشد، ولي يه سري عقيده داشتن اين راه درسته چون اونا ميگن، در حالي که يه سري ديگه مطمئن بودن که اين راه درسته چون خودشون ميگن. از اون روز تا ابد اون دو سري تو سر و کله همديگه مي زدن، اگه دستشون ميرسيد چند نفري رو هم مي کشتن.


الف مثل آب نبات ،‌ مثل انتظار :

دور و بر جاده خيلي چيزها ريخته بود. ولي اکثرا دلمون مي خواست زودتر بفهميم بالاخره اون ته چه خبره. يه سري يه جاهايي تهشون رو زدن زمين و گفتن گور باباي سر و ته، ما همينجا ها مي چريم. من و بقيه انقدر رفتيم تا به يه علامت پارچه اي خيلي بزرگ و قديمي و چین و چروک خورده رسيديم که تو آسمون آويزون شده بود. يه کلاغه رفت بالا و چهل تا کلاغ برگشتن پايين و همه گفتن مطمئنن روش نوشته « ممنوع ».بلافاصله سري اول رفتن سمت چپ جاده نشستن و سري دوم رفتن سمت راست، مثل اينکه اصلا منتظر همين بودن. بقيه هم بين چپ و راست جاده مي لوليديم و تو راه هي مي خورديم به همديگه. يادمه همون جا بود که من و تو هم خورديم به هم. فکر کرديم حتما يه دليلي داره که خورديم به هم، عين دو تا آبنبات خيس چسبيديم به هم.

الف مثل اختراعات، مثل ابتکار :

هيچ کس نمي دونست علامت تا کي اون بالا هست. ولي هيچ کس هم دلش نمي خواست بقيه جاده رو بره. هر کي يه کاري مي کرد : يه سري هزار سال درس خوندن و فهميدن که هر کي سيم خاردار رو با پوست بخوره دلدرد ميگيره. يه سري انقدر شعر گفتن تا حرف زدن يادشون رفت. يه عده داشتن از بيکار بودن مي مردن ، رفتن عشق رو اختراع کردن و از اون به بعد هيچ کس نتونست حتي يک لحظه هم بيکار باشه. يه عده مُردن، و به خاطر اونها يه عده تا ابد فقط گريه کردن. يه عده انقدر خنديدن تا دهنشون جر خورد و از اون به بعد هيچ حرفي رو نتونستن درست تلفظ کنن. يادمه من و تو هم هي اون وسطها مي لوليديم، يه مدت مي خنديديم،‌يکم شعر مي گفتيم، گريه مي کرديم، درس مي خونديم ، یه روز هم که هیچ کار دیگه ای نداشتیم عاشق شدیم.

الف مثل اشتباه ، مثل انکار:

يادمه هزار سال بعد دعواي چپ و راست سر اينکه کي راست ميگه خيلي جدي شد. يه روز يکي از راست يه سنگريزه انداخت طرف چپ، فرداش چپي ها همه باهم دمپايي هاي اتمي شون رو در آوردن و پرت کردن اينور. بعد از هزار سال کلاهک يکي از دمپايي ها اشتباهي خورد به علامت بزرگ و علامت سقوط کرد. هفت شب و هفت روز بعد که خاک و خلها خوابيد همه جمع شديم دور علامت بزرگ و همه با هم خونديم : « توقف ممنوع ».

الف مثل انتخاب، مثل اجبار :

هيچ اثري از جاده نبود. يادمه همه کارها تعطيل شد و فقط داستانهاي قديمي رو مي خونديم تا يه سرنخ گير بياريم. هر کي يه چيزي مي گفت. بعد از سه روز کم کم هر کي يه شعري خوند و با فک و فاميلش يه طرفي رفت. يادمه همون روز تو اون ورکي رفتي. من هم فرداش تصميم گرفتم اين ورکي برم. از اون روز هم نه تو رو ديدم نه هيچ کس ديگه رو.

الف مثل الفبا ، مثل اميدوار :

من خودم تو همه کتابها خوندم که از اول هم راه فقط يکي بوده. بنابراين قاعدتا هم من و هم تو و هم بقيه،‌هر کدوم راه رو پيدا کنيم بايد دوباره به هم برسيم. به هر حال الفبا سی و دو حرفه و من هنوز الف رو هم تموم نکردم و خيلي مونده. تو هم برو جلو؛ هر جا باشه حتما تو الفبا ميشه پيداش کرد. مي دوني از چي نگرانم؟ اينکه ما ها چرا هيچ کدوم بعد از اينکه علامت افتاد و بقيه حرفهاش رو خونديم هيچ کدوم اونوريش نکرديم...نکنه همش رو نخونديم؟ نکنه بايد برگشت و اون ورش رو نگاه کرد...ولي نه... آخرش که بايد جاده رو پيدا کنيم...اميدوارم قبل از ي ببينمت، اگر خدا بخواد.

گفتم نکن... دِ نکن ديگه...

| | Comments (0)

گفتم نکن...

دِ نکن ديگه... عجب خري سوار شديما...

آقا جان اصلا من تو همون تعطيلات گير کردم...من نمي دونم اين «واقعيت» لجن چرا انقدر گهه؟! من دو روز نبودم امروز با گوشکوب داره مي کوبه تو سر من...همش هم هي ميگه تو خر نيستي تو آدمي...تو خر نيستي تو آدمي...

عجب گيري کرديما...بابا من به جون کي قسم بخورم که من خيلي خرم؟! بابا جان به من چه که چه مي دونم مثلا دايناسورها انقدر سردشون شد تا مردن؟! يا مثلا غار نشين ها هيچ وقت همديگه رو نکشتن؟! اصلا به من چه ربطي داره که بشر دو تا جنس داره...اصلا دوتا براي کنترل جمعيت مضره...من مي گم نسل يکي از جنسها رو منقرض کنن خيلي بهتره...مهم نيست کدوم...هر کدوم نباشه اون يکي راحت تره...

اصلا به من چه که من کلي از کارهام عقبم و کارهاي دانشگاه هم معلوم نيستن و تو اين هير و ويري که بايد تعطيلات ده روزه صد روز بعد رو هم برنامه ريزي کنم ، يکدفعه به لطف آقاي گراهام بل تمام چيزهايي که بهشون اعتماد داشتم همه شکستن و بقيه آدمهايي که دارم هم آدمکهاشون خاموشه...

د نکن ديگه...بابا من خرم...چرا نمي فهمي؟! حالا تو هر چقدر مي خواي واقعي باش...وقتي من خرم خب خرم ديگه...نمي فهمم...آخ...نزن عوضي...

* صبوحی : « استدلال

| | Comments (0)

* صبوحی :

« استدلال گمراه کننده است : ذهنی که بر دلایل مسلط نیست، برده آنها می شود. »

- جرج برنارد شاو

* خوش گذشت : خیلی

| | Comments (0)

* خوش گذشت :

خیلی دقیق یادم نیست. فکر کنم دیشب یا پریشب یا چند سال پیش راه افتادیم.حدودا چند ساعت یا چند روز یا چند سال تو جاده هراز یا چالوس یا اتوبان I-5 رانندگی کردیم و ده پونزده بار هم تو هزارچم یا آبعلی یا Roseburg ناهار خوردیم.

یا من بودم یا تو یا یه نفر دیگه ، درست یادم نیست، ولی از وقتی رسیدیم به کوهپایه همش به به و چه چه می کرد. فکر کنم دریاچه لار بود، یا شاید هم Crater Lake بود که تا همین چند هزار سال پیش آتشفشان بوده و حالا چون کار بهتری نداره آب بارون رو همین جوری الکی تو خودش جمع می کنه. دریاچه لار نبود، یادمه اونجا گل لاله داشت...نکنه سد کرج بود؟؟؟ همونجا که یه بار تو پلیس راهش گرفتنمون...یادته چقدر درخت داشت؟ ولی نه، درختاش یکم بیشتر بود.

شب تو وبلای یکی از بچه ها خوابیدیم. نه نه...پس چرا چادر زدیم؟ قبل از خواب آتیش درست کردیم. یادمه خیلی سخت روشن شد، من و چند تا دیگه خیلی فوت کردیم...یا نه...یا شاید هم از این زغالهای نفت سر خود خریده بودیم که با اولین کبریت روشن شد؟ به هر حال آتیش داشتیم...من نشستم دورش سوسیس کباب کنم. یکی برای خودم، یکی برای تو...یا برای یکی دیگه؟ به هر حال چند تا سوسیس کباب کردم و با یه قوطی ودکا و آب پرتقال برای همه مشروب درست کردیم و خوردیم. البته نه، یادمه آبجو خریدیم...پس اون لیوانه که دست تو بود چی بود؟؟ اه من چرا هیچی یادم نیست؟! پام خورد به لبه آهن دور آتیش و صبح دیدم که خیلی بدجور شده...یا نه شاید هم پای تو بود که خورد به میز؟ یکی مون درد داشت...یادم نیست کدوم...

شب اون اتاق کوچیکه رو دادن به ماهایی که دو تا دو تا بودیم و بقیه تو سالن خوابیدن. من و تو هم کنار هم خوابیدیم. البته صبح همه مون تو چادر بیدار شدیم...تو کیسه خواب کنار من هم تو نبودی...یا بودی؟! یه آقای غریبه خیلی مهربون دعوتمون کرد صبحانه بریم کنار چادر اون بخوریم...یا شاید هم چند تا مون املت درست کردیم...به هر حال بعد ار صبحانه رفتیم لب ساحل...ولی نه یادمه از کوه کلی رفتیم بالا...شاید رفتیم لب دریاچه...آب زیاد داشت...این رو خوب یادمه...حالا یا دریا بود یا دریاچه...رود خونه نبود، چون اگه رودخونه بود یا من تو رو هل می دادم توش یا تو من رو...دخترها نشستن و پسرها همه رفتن تو آب...یا هیچ کس نرفت؟ یا شاید هم همه رفتیم تو آب؟ من قبل از اینکه از بالای اون صخره بلنده بپرم تو آب بهت نگاه کردم...می گفتی نپر احمق...یا تو نبودی یکی دیگه بود...به هر حال پریدم. دستام رو تو هوا باز کردم...ولی بالا نموندم...یا موندم؟ یادم نیست.

برگشتن خیلی حرف زدیم...یا شاید هم نزدیم. ایست بازرسی که رسیدیم همه غیر از راننده خودشون رو زدن به خواب...یا نه شاید هم همه داشتیم جوک می گفتیم و می خندیدیم...نه نه زیاد نمی خندیدیم. خیلی خسته بودیم. من تو رو رسوندم و اومدم خونه بخوابم...یا خونه شما موندم؟؟ یا نه اصلا تو رو یکی دیگه رسوند...چون تو ماشین من که کسی نبود.

الان از خواب پاشدم و پام خونیه. اوه...پس احتمالا من پام زخم شده بود نه تو. اوه! پس احتمالا...

به هر حال من هر جا تو باشی بهم خوش می گذره. این سفر هم مثل همیشه خیلی خوش گذشت. الان هم دارم عکسهاش رو نگاه می کنم. همه مون لب دریا وایسادیم...من و تو هم کنار هم هستیم. ای بابا...این عکسها که اینجان...پس اون فیلمی که اون یکی برد چاپ کنه چیه؟!؟ بیچاره! حتما اشتباهی برده!

امشب می خوام برم کوه.

| | Comments (0)

امشب می خوام برم کوه. هنوز تصمیم نگرفتم اول بخوابم بعد برم يا اول برم بعد بخوابم...فعلا قراره اول برم بعد بخوابم.

من تو دفتر خودم که در مرکز تکنولوژی جهان واقع شده برای سر و کله زدن با حضرت بلاگر روزی هزار سال پير مي شم، اينه که يه احساسی بهم ميگه بعيده بتونم از نوک کوه با نيروهای شيطانی بلاگر مبارزه کنم.

دوشنبه صبح برمی گردم باهاش بجنگم.

اينم يه صبوحی برای دو روز :

« در مصرف کليک صرفه جويی کنيد. لطفا هر فحشی را که برای مادر خواهر خود می پسنديد به من هم بدهيد، و هر فحشی را هم برای آنها نمی پسنديد فقط به من بدهيد. »

- حضرت خودم موآم شاو

* جيــغ : پايان؛ هيچ

| | Comments (0)

* جيــغ :

پايان؛ هيچ وقت به من نگفتي دوستت دارم...

دوست خيالي داشتن اصلا چيز عجيبي نيست. اصولا آدمهاي دنيا دو دسته هستن؛ يک دسته که دوست خيالي دارن و به همه ميگن، و يک دسته هم اونايي که دارن و به هيچ کس نميگن، حتي به خودشون. براي همين هم تصميم گرفته بود به کسي نگه، چون به هر حال براي هيچ کس مهم نبود.

چيزي که مهم بود اين بود که اون هميشه از همه چي خبر داشت. همه اتفاقها رو از قبل ديده بود. اولها نمي دونست، چون زبونش رو بلد نبود نمي فهميد چي ميگه. اولين بار وقتي متوجه شد که وقتي رو چمنها خوابيده بود کاملا بي دليل سرش رو برگردوند و يه پروانه رو ديد که از پيله خودش در اومد و پرواز کرد. فرداش که مادرش مُرد تازه فهميد چرا ديروز سرش رو برگردونده : اسم خودش رو شنيده بوده، حتما صداش کرده که پرواز پروانه رو بهش نشون بده.

ادامه - هر روز بهت فکر مي کنم...

خيلي دلش مي خواست بدونه دوست خيالي آدمهاي ديگه هم از اين خبرها بهشون ميده يا نه. ولي نه، اگه همه دوستهاي خيالي اينجوري بودن ديگه هيچ کس خيلي ناراحت نمي شد، خوشحال هم نمي شد. اصلا هيجاني وجود نداشت. مگه ميشه يکي بدونه مرگ چيه و به خاطر مرگ عزيزش گريه کنه. شايد هم آدمها به اين بهانه ها به حال خودشون گريه مي کنن. يا وقتي يه اتفاق خوبي مي افته با اينکه مي دونستن، الکي خوشحالي مي کنن تا بلکه يادشون بره که همه اينها رو همه مي دونستن...

يه روز خورد زمين. فرداش زمين لرزه اومد. بعد از اون فقط کفش بي بند مي پوشيد که نکنه يه وفت پاش بره لاي بند کفشش و بخوره زمين و زمين هم عصباني شه و دوباره کلي آدم بخوره. يه روز يه کلاغ رو سرش کارخرابي کرد، عصرش قناريش رو آزاد کرد. کلاغ که علاف نيست بياد برينه رو سر آدمها، حتما يه کاري داره.

يه شب صداي مرد همسايه رو شنيد که سر زنش داد مي زد؛ از اون به بعد ديگه شير نخورد، چون ديگه جرات نداشت بره تو صف شير؛ اگه زن همسايه مي ديدش نمي دونست چيکار کنه. وقتي صداي دادها بيشتر شد ديگه نتونست تحمل کنه. يه روز يه گربه نصفه جون پيدا کرد که چيزي نمونده بود بميره. آوردش خونه بهش غذا داد و شبها گذاشتش تو تخت و خودش رو زمين خوابيد. وقتي حالش بهتر شد گذاشتش تو انباري، هر وقت صداي داد همسايه ميومد مي رفت گربه رو ميا ورد با جارو محکم مي زد تو سرش. يکم حالش بهتر ميشد.

آغاز؛ با من بمون...

امروز صبح که با صداي داد همسايه بيدار شد دويد تو انباري که گربه رو بياره کتک بزنه. قبل از اينکه بزنه يکم نگاهش کرد، شده بود مثل روز اول تو خيابون. گذاشتش تو تخت و تصميم گرفت قبل از زن همسايه بره بيرون و براش شير بخره. همين که در رو باز کرد صداي جيغ زن همسايه رو شنيد که تو تمام راه پله پيچيد.ولي زن همسايه هيچ وقت جيغ نميزد. خودش بود. باز داشت يه چيزي بهش مي گفت. نکنه به خاطر گربه عصبانيه؟ ولی گربه رو خودش نشونش داده بود... نکنه مي خواد بره؟ دلش گرفت. نکنه بره؟ اگه بره ديگه کي بهش همه چي رو خبر بده؟ از کجا بفهمه بايد چيکار کنه؟ اصلا نمي تونست به جيغ فکر نکنه. هنوز داشت به جيغ فکر مي کرد که يه صداي خيلي بلند از وسط خيابون شنيد. سرش رو که به طرف بالا برگردوند لبخند زد. خودش رو ديد که داشت با دوستش قدم مي زد و دور مي شد، خيالي يا غير خيالي، ديگه به جيغ فکر نمي کرد.

درررررررررررررينگ....درررررررررررررررررررينگ...
+ روابط عمومي کانون خل مشنگان شاعر نما، عصرتون بخير بفرماييد...
- الو؟
+ بله درست گرفتيد. تا سه تا الو وقت داريد بعدش من گوشي رو ميذارم.
- الو الو...ببخشيد من گوساله هستم. يه سوال داشتم...
+ شما البته صداتون به قاطر بيشتر مي خوره ولي مهم نيست... سوالتون رو بفرماييد خواهش مي کنم..
+ ببخشيد من يه عالمه شعر گفتم واسه يکي. شما نمي دونين من واسه کي شعر گفتم؟؟
+ اوه...آقاي جان لنون! خودتون هستيد؟
- نخير من ممدشونم...يعني بودم قبل از اينکه گوساله بشم...
+ اوه...خب بگذريم...اين اشعاري که مي فرماييد سر و ته هم داره؟
- والله نه زياد...هستن ديگه...شب و لب لعل عکس يار در قدح و آواز سيمرغ در نيزار و ...
+ بله بله متوجه هستم...اصلا نگران نباشين...اکثر مشترکين ما اخيرا نمي دونن واسه کي اينا رو ميگن...همين جوري مي گن و ميرن...
+ اوه...پس مي فرماييد همه گوساله شدن؟
- نخير قربان همچين جسارتي نمي کنم خدمتتون...يه سري کره الاغ شدن، يه سري توله سگ، يه سري هم جوجه اردک...
+ خب حالا تکليف چيه؟
- قربان طبق دستوري که رسيده شما همينطور ادامه بدين تا انشالله گاو بشين. انشالله تا اون موقع بقيه هم سگ و الاغ و اردک و خرس و ...شدن همه رو مي فرستيم شهر قصه اونجا تا ابد واسه هم شعر بخونين...
+ خيلي از لطفتون متشکرم...واقعا گوساله ها به شما مديونن
- خواهش مي کنم . وظيفه من بود. روزتون بخير.
تق.

* صبوحی : در جواب

| | Comments (0)

* صبوحی :

در جواب زنی گمنام که خود را صاحب زيباترين اندام و او را صاحب زِباترين افکار می دانست و می خواست با او کاملترين فرزند را بوجود آورد :

« آنوقت اگر افکار شما و اندام مرا به ارث برد و ناقصترين فرزند شد چکارش کنیم؟! »

- جرج برنارد شاو

ببخشيد کسی ضمير ناخودآگاه من

| | Comments (0)

ببخشيد کسی ضمير ناخودآگاه من رو اين دور و بر نديده؟!

اين باغچه زير پنجره اتاق من چون برعکس خودم خارجِيه هر شب دقيقا راس ساعت سه و نيم نصفه شب فواره هاش رو روشن می کنه که چمنهاش آب بخورن.غلط نکنم ضمير ناخودآگاه من تشنشه روش نمی شه بگه، الان سه شبه من هر شب دقيقا راس ساعت سه و نيم با اين فواره ها بيدار ميشم( اگرچه قبلش هم خيلی خواب نيستم...بگذريم ) و طبق اصول کيمياگری در يک دنيای پائولو کوئيلويی امکان نداره اين مساله اتفاقی باشه.

خلاصه هر کی اين تخم سگ رو ديد بی زحمت اول یه فس مفصل کتکش بزنه، بعد هم سرش رو بکنه تو جوب تا انقدر آب بخوره خفه شه. مرتيکه لاشی از خواب و زندگی انداخته منو...مگه دستم به اين ضمير ناخودآگاه نرسه...يک دماری ازش در بيارم...

می گن صمير ناخودآگاه همه چي رو می دونه...آخه يکی نيست بهش بگه لجن عوضی، جونت در ميره به منم بگی؟! فقط بلدی از خواب بندازی منو؟ خوب يه زری بزن ديگه گوساله...

* نترس : - من

| | Comments (1)

* نترس :

- من از مايکرو ويو مي ترسم. من از صفحه يزرگ سينما هاي سه بعدي مي ترسم و از قورباغه.

خيلي سخته بشنوي اوني که يه روز تو يغل تو بوده حالا بازوهاي ديگه اي رو دور خودش حلقه مي کنه. خيلي سخته بشنوي اوني که يه روز بهت گفته دوستت داره حالا کلمه هاي تو رو با يک صداي ديگه مي شناسه. خيلي سخته بشنوي اوني که يه روز براش مي مردي، حالا يکي ديگه رو مي کُشه.

- من از مردهايي که کت چرم بپوشن مي ترسم. من از تاريکي مي ترسم...اوه از گربه هم خيلي مي ترسم.

خيلي سخته بدوني کسي که دوستش داشتي رو اذيت کردي. خيلي سخته بدوني قدر چيزهايي رو که داشتي نمي دونستي. خيلي سخته بدوني هيچ وقت جواب درست « دوستت دارم » رو بلد نبودي. خيلي سخته بدوني اوني که همه چي رو خراب کرد خودت بودي. خيلي سخته بدوني اوني که برات مي مرد رو واقعا کُشتي.

- من از صداي Portishead مي ترسم. من از کشيدن کفگير ته قابلمه تفلون مي ترسم و از قيافه اون آقاهه که سر کوچه مون سيگار مي کشه.

خيلي سخته که بدونم ترسيدم. خيلي سخته که بدونم از عشق ترسيدم. خيلي سخته که بدونم از زندگي، از مرگ، از تعلق و آزادي ترسيدم . خيلي سخته بدونم که از تو ترسيدم. ترسو هميشه بازنده است.

مياي برقصيم؟...چي؟...آهنگ؟...مگه نمي شنوي؟...دقت کن...يک

| | Comments (0)

مياي برقصيم؟...چي؟...آهنگ؟...مگه نمي شنوي؟...دقت کن...يک دو سه ...يک دو سه...با دقت گوش کن...

آدمها؛ آدمها !
بي سيل و بي باران، بي حرفي از غمها،
گلهاي ترسيده گلدان خانه مان،
گلبرگش مي خشکد، در حسرت شبنمها؛

انسانها؛ انسانها !
من وقتي مي گويم مرگ بر زندانها،
مي دانم مي خندد آن مرد خسته مان،
وقتي که گرگي شد همدست چوپانها؛

چي شد؟؟ دوست نداري؟...باشه باشه ناراحت نشو...بيا قصه بخونيم...نمي بيني؟...وا...دقت کن...سرت رو بگير بالا...چشمات رو نبند...ببين...بخون...

سد که شکست، سيل همه تخته سنگها رو با خودش برد، سفيد و سياه، کوچيک و بزرگ، همه رو. تو هجوم سيل و سنگ خيلي از خونه ها خراب شدن. حالا سيل تموم شده و فقط يه مرداب مونده و هيچ کس دوست نداره آب رو هدايت کنه. مي گن بهتره بذاريم بگنده، هر کدوم از قطره ها هم دلشون خواست مي تونن با يکي از نهرهاي کوچولو از مرداب فرار کنن...

اه...چرا ناراحت ميشي؟...باشه عزيزم اصلا بيا واسه هم جک بگيم!...بيا من يدونه جديد شنيدم خيلي باحاله...

يه روز عمو جغد شاخدار رفت کارخانه سوهان سازي جوجه اردک زشت و برادران؛ يه خط دم در کارخونه کشيد گفت من ميرم اينتو سوهان بخورم شما ها هم حق ندارين از اين خط رد بشين. جوجه اردک زشت هي رفت اينور هي اومد اونور، همه برادراش هم اينور خط وايسادن و تماشاش کردن و بهش خنديدن! مي گفتن شعورش نمي رسه اينجوري هيچ اتفاقي نمي افته...اگه راست مي گفت مي رفت اونور خط ديگه نمي اومد اينور!‌

* صبوحي : - آن

| | Comments (0)

* صبوحي :

- آن پرنده که ز پرواز بترسد، يک عمر درقفس مي ماند؛
+ هاه...کجا دانند حال ما سبکباران به ساحلها؟
- در سرزمين کورها، مرد تک چشم پادشاه است.
+ تفو...هر که سفيد نيست، حتما سياه است.

اين رو حتما بخونين. Read

| | Comments (0)

اين رو حتما بخونين. Read THIS too.. همه هم بهش لينک بديم بازم کمه...

من دلم مي خواد اينجا هم باشه :

نامه‌ سرگشاده در حمايت از مردم ايران از طرف جامعه وبلاگ‌نويسان انگليسي زبان
براي نشان دادن پشتيباني خود از مردم ايران ما توافق کرديم تا اين نامه را بر روي صفحات خود به انگليسي - و اگر امکان داشت به فارسي - به مدت يک روز و يا بيشتر به نمايش بگذاريم .


ما سياستمدار و يا فرمانده نظامي نيستيم. قدرتي نداريم که بتوانيم ديپلماتي براي مذکره بفرستيم. سرباز هم نداريم تا براي دفاع از آنها که جان خود را براي آزادي به خطر مي اندازند بفرستيم. قدرت ما در کلمات و افکار ماست. و اين همان نيرويي است که ما امروز به مردم ايران ارايه مي‌کنيم. از ميان دنياي گسترده وبلاگ‌ها با سليقه هاي متفاوت و بعضا ستيزه جو ، ما تصميم گرفته ايم تا امروز تفاوت‌هاي خود را کنار گذاشته و يکدلي خود را درباره اين اصول بنياني اعلام کنيم:


* مردم ايران متحد تمامي مردان و زنان آزاده در هرجاي دنيا هستند و سزاوار هستند تا تحت حکومتي زندگي کنند که خود انتخاب کرده اند، حکومتي که آزادي هاي فردي آنان را محترم ميشمارد.


* رژيم فعلي ايران ناتوان از ايجاد يک جامعه آزاد و سعادتمند است و سعي دارد اين ناتواني را با اختناق و ستمگري پنهان کند.


ما وانمود نمي‌کنيم که مي‌دانيم چه چيزي براي مردم ايران بهتر است، ولي ما به شدت معتقديم که سياست‌ها و روش‌هاي حکومت فعلي نمي‌گذارد كه مردم ايران براي خود تصميم بگيرند و انتخاب كنند.


پس ما به دولت خود اصرار مي‌کنيم تا به ايران توجه داشته باشد. رهبران و ديپلمات‌هاي کشورهاي دموكراتيک جهان بايد به روشني مخالفت خود را با سياست هاي سركوبگرانه حکومت فعلي ابراز کنند و مهمتر اينکه به روشني حمايت خود را از اهداف مردم ايران به نمايش بگذارند.


و به مردم ايران، مي‌گوييم: شما تنها نيستيد. ما تظاهرات خياباني شما را مي‌بينيم. ما راجع به سانسور روزنامه هاي شما مي‌شنويم و با نظاره مي‌كنيم كه با شمار فزاينده‌اي به جامعه‌ اينترنتي مي‌پيونديد. ما آرزوي موفقيت شما در مبارزه‌تان براي آزادي را داريم. ما نمي‌توانيم و نمي‌خواهيم به شما راه صحيح رسيدن به آزادي را ديکته کنيم چون اين بر عهده شماست كه تصميم بگيريد. ولي به روزي اميد داريم که ورود شما را به کشورهاي آزاد دنيا خوش آمد بگوييم - چون با قاطعيت مي‌دانيم که چنين روزي فرا خواهد رسيد.

*******

ممنون از سينا.

* يه قصه قديمي :

| | Comments (0)

* يه قصه قديمي :

يکي بود ، يکي ديگه هم بود. چند ميليارد ديگه هم بودن، ولي براي اون يکي فقط چند تاشون مهم بودن.

زير گنبد کبود، پشت يک کوه بلند يه شهر خيلي قديمي بود. انقدر قديمي و عقب افتاده بود که همه آدمهاش هر روز صبح به هم سلام مي کردن.

انقدر قديمي و عقب افتاده بود، که هنوز آدمهاش راه مي رفتن، و بنا بر اين فقط جاهايي مي رفتن که بشه پياده رفت.

انقدر قديمي بود که هيچ کس چراغ نداشت، بنا براين وقتي شب مي شد همه مي خوابيدن و فردا صبح چون هيچ کس پرده نداشت، همه با اولين نور طلوع بيدار مي شدن.

انقدر قديمي بود که تلفن نداشت؛ پست هم نداشت. هر کي با هر کي کار داشت، مي رفت بهش مي گفت. حرف مي زدن، نوشتن لازم نبود.

انقدر عقب افتاده بود که پول اختراع نشده بود؛ هر کي هر چي مي خواست، خودش مي ساخت. هر کي هم بلد نبود، ياد مي گرفت. اگه باز هم نمي شد، از يکي که مي تونست خواهش مي کرد. اون هم اگه دوستش داشت واسش مي ساخت.

انقدر قديمي و عقب افتاده بود، که هيچ کس عينک نداشت. اگر کسي چيزي رو نمي ديد، فکر مي کرد وجود نداره. اصلا هر کس فقط چيزايي رو که مي ديد قبول مي کرد. اگه يکي از چيزي حرف مي زد که هيچ کس نمي ديد، هيچ کس باور نمي کرد. اگه يکي کسي رو دوست داشت،‌ بايد نشونش ميداد، حرف فايده نداشت.

انقدر قديمي بود، که خدا هنوز وجود داشت. تو کتابها نبود، هي معجزه مي کرد تا مردم يادشون نره. به خوبها کمک مي کرد، بدها رو هم تنبيه مي کرد، بعد هم مي بخشيد. هيچ کس هم شک نمي کرد.

يه روز يکي ديگه از شهر رفت. اون يکي که بود تنها شد. با اين که شهر رو دوست داشت، اونم رفت. حالا ديگه هر روز صبح به کسي سلام نمي کنه، هيچ وقت راه نميره، شبها بيداره، بجاي حرف زدن همش مي نويسه، همش به فکر پوله، از کلي چيزايي که نمي بينه مي ترسه، خدا رو هم فراموش کرده هي شک مي کنه.

تو اخبار گفتن که شهر رو هم آب برده. کاشکي انقدر عقب افتاده نبود، حداقل يه سد داشت جلوي سيل رو بگيره.

دلش مي خواد بره پشت يک کوه ديگه، يک شهر قديمي ديگه پيدا کنه. که خيلي عقب مونده باشه. شايد تلفن رو اختراع کنه، به اون يکي ديگه هم خبر بده. اگه پيداش بکنه...

* صبوحی : « معشوق

| | Comments (0)

* صبوحی :

« معشوق هيچ گاه نيازهای ما را برآورده نمی کند، وما عموما با ديگری روی عشق سرپوش می گذاريم. »

- مارسل پروست

مرغابي و طوطي خيلي همديگه

| | Comments (0)

مرغابي و طوطي خيلي همديگه رو دوست داشتن.

طوطي هميشه مي نشست رو درخت وسط برکه تا مرغابي بياد زيرش و با هم حرفهاي قشنگ بزنن. مرغابي روزي هزار بار آرزو مي کرد که طوطي هم مي تونست بياد رو آب پيشش بشينه. نمي خواست طوطي زو ناراحت کنه، چيزي نمي گفت.

يک شب طوفاني درخت وسط برکه شکست. فرداش مرغابي هر چقدر صبر کرد طوطي نيومد که نيومد. تصميمش رو گرفت. برکه رو ترک کرد تا بره و طوطي رو پيدا کنه.

چند سال گذشت و مرغابي تمام جنگلها رو گشت. هيچ اثري از طوطي نبود. نا اميد شد و تصميم گرفت بره به دورترين برکه دنيا و بقيه عمرش رو تنها باشه.

وقتي به دورترين برکه دنيا رسيد، چيزي ديد که باور نمي کرد : طوطي اونجا بود، در حال شنا، روي آب! قکر کرد حتما در تمام اين سالها انقدر تمرين کرده تا شنا ياد گرفته. فکر کرد به تمام آرزوهاش رسيده.

سريع شيرجه زد تو برکه، و لي نتونست خودش رو بکشه بالا روي آب؛ شنا يادش رفته بود.

هورا. شلام! يافتم! ميخوام برم

| | Comments (0)

هورا. شلام!

يافتم! ميخوام برم جهود شم!

هر وقت کسي اومد ميگم « شلام ». بعد هم که مي خواد بره بازم ميگم «شلام»!!!

فکر کنم چون روي «خ» نميشه سه تا نقطه گذاشت به کل بي خيال « خداحافظ » شدن!‌
هستم! از اين به بعد فقط شلام...شلام شلام!

حالا بگذريم که مي نويسن Shalom ولي من مطمئنم منظورشون همون سلام بوده...

همين!‌ شلام!

* خط : کاغذي به

| | Comments (0)

* خط :

کاغذي به قطر يک لحظه،
- همان لحظه عاشق شدن -
به طول يک خاطره،
و به عرض شانه من.

خط کشي به طول سايه تکدرخت ناروني که سهراب ديد؛
مخصوص خط کشي جاده ها؛
منقطع يا ممتد،
براي سر پيچها يا کوهپايه ها؛
سفيد يا زرد؛
کمي هم نارنجي براي لبه ها؛

قلمي به وزن صد من؛
از جنس استخوان، پوک، رنگ سيماني.
مدتي است خشک شده؛
هاکُن، بِدَم، هنوز تمام نشده.
جوهرش لجباز است، و سياه، و ايراني؛

بکش.
با تمام قوايت،
- مثل يک مرد - بکش.
خطي بين من امروز و ديروزها.
خطي سياه، کلفت، و طولاني. بکش.

مي داني،
دور را مي بينم.
مي ترسم آنقدر بروم، تا خط تمام شود.
خط کشم کوتاه است!
بعد از آن باز بين من و خاطره ها مرزي نيست.
بعد از آن، باز از تو هست و هيچ مني نيست.

ولي مي داني،
اگر واقعا مي ديدم ، خطي نمي کشيدم.

- ديگه هيچ حرفي نزن...اصلا

| | Comments (0)

- ديگه هيچ حرفي نزن...اصلا تا آخر عمرم نمي خوام صداي نحست رو بشنوم...
- آها...خب گوشهاتو بگير...
- مسخره نکن کثافت جدي ميگم...
- خيلي خوب بابا نزن حالا...از اين به بعد فقط تايپ مي کنيم...مثل قديما...

خب. وقت نداريم. بايد ساخت.

| | Comments (0)

خب. وقت نداريم. بايد ساخت.

اين که مال اينجا نيست....نه نمي خوره.

اين يکي چي؟...نه اينم که گوشش سياهه...بايد قرمز باشه...

اه...امم...اينم که به درد اينجا نمي خوره...

اي بابا...اگه مي دونستم ساختنش انقدر سخته وقتي داشت متلاشي ميشد به جاي اينکه دست به سينه تماشاش کنم يه غلطي مي کردم...حالا خوبه خودم ديدم چجوري ريخت...وگرنه عمري باورم نميشد اين خورده ريزه ها يه روز يه آدم بودن...حالا سنگي يا آهني يا هر چيز ديگه اي...فرقي نداره...وايساده بودن...

وقت ندارم نق بزنم. بايد ساخت.

هممم...اصلا اون ور رو فعلا بي خيال. آها اين مال اينجاست...نه نشد...اين يکي چي؟... اممم...نمي دونم...آها...نه....

خب از امروز تا کلي

| | Comments (2)

خب از امروز تا کلي وقت من هي ذوق مي کنم که منتظر مسافرم.

افراد، بشماريد!

هزار ميليارد ثانيه...
نهصد و نود و نه ميليارد و نهصد و نود و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه ثانيه...
نهصد و نود و نه ميليارد و نهصد و نود و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت تانيه...
نهصد و نود و نه ميليارد و نهصد و نود و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هفت ثانيه...
نهصد و نود و نه ميليارد و نهصد و نود و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و شش ثانيه...
...
...{خوبه ها...کلي سرگرم شدم...همچين يواش هم که مي گن نيست!}

* صبوحي : « دست

| | Comments (0)

* صبوحي :

« دست من نيست. من در مقابل همه چيز مقاومت مي کنم، غير از وسوسه.»

- اسکار وايلد

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ!

بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگو!

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا له لوليـــــــــــــــــــــــــــا

خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

***

همين.

خطر :‌ دلتنگستان در شُرُف گشاد شدن موضعي.

اين هم يعني آقاي پدر ويزا گرفت!!! خدايا شکرت!

* Chris Rea رو بايد

| | Comments (1)

* Chris Rea رو بايد دريافت :

«بايست.

فکر کن.

برو. بگذار باشد.»

کامل. مختصر. مفيد.

* دودره : چيپس و

| | Comments (1)

* دودره :

چيپس و پنير، بزرگترين لذت چرب زندگيه. اصولا در ساختار اين جهان تمام لذتهاي بزرگ براي سلامتي مضر هستن. بعضي هاشون سردرد ميارن، بعضي هاشون دل درد، بعضي هاشون هم کمر درد. ميزان لذت هم کاملا با ضررش نسبت مستقيم داره. مثلا شکلات فقط يکم براي دندون بده، ولي کرم-خامه-شکلات هم براي دندون بده،هم براي جيب، هم چاق مي کنه؛ يا مثلا دوست دختري که اوج لذته، تمام ضرر هاي بالا رو با هم داره.

من سعي مي کنم کم برم خريد لباس. چون هميشه دوبرابر پولي که براي خريد
گذاشتم هله هوله مي خورم. امروز هم درگير وسوسه نفس شدم و رفتم يک چيپس و پنير گنده گرفتم بخورم. سرگرمي معمول هم که براهه : به چشمهاي همه زُل بزنم و فکر کنم به چي فکر مي کنن.

براي بردن نهايت لذت بايد روي هر گاز تمرکز کرد. خيلي که دفت کردم تونستم صداي خنده ملکولهاي چربي توي بدنم رو بشنوم، که جشن گرفته بودن. باز هم دقت کردم، مي تونستم رشد چربي هاي بدنم رو حس کنم.

قطعه هاي چيپس رو با هر پنج حس درک مي کردم و حس ششمم چون بيکار بود داشت واسه خودش ول مي چرخيد.

بازهم دقت کردم. داشتم بزرگ مي شدم. به پاهام با دقت نگاه کردم. رشد ناخنهام رو مي ديدم. در نهايت تمرکز به آدمهاي دور و برم نگاه کردم. بلند شدن تدريجي موهاي همه رو مي ديدم؛ همه داشتن بزرگ مي شدن.

بيشتر دقت کردم. مي تونستم موقعيت هر کسي رو تو زندگيش ببينم. دقت کردم، چقدر بعضي از زندگيها شبيه مال خودم بود. اصلا همه در کل مثل هم بوديم. غريبه با هم، و عين هم. هر کدوم به چند تا چيز دلمون رو خوش کرده بوديم و چند تا چيز ديگه رو بي خيال شده بوديم. باز هم دقت کردم. همه زندگيها به يک سمت مي رفتن. با اينکه خيلي دقت کردم نديدم ته خط چيه، ولي مهم نبود، همه از راههاي من در آوردي داشتيم به يک سمت مي رفتيم.


ديگه هيچ کس برام غريبه نبود. يه احساس عجيب داشتم نسبت به همه. احساس هم قبيلگي. احساس تعلق. تعلق به يک گله خيلي بزرگ، که چوپان داره همه رو هدايت مي کنه، و براي هيچ کدوممون واقعا مهم نيست کجا داريم مي ريم. لابد چوپان مي دونه. اگر هم عوضي بريم يکي دوتا از سگهاش رو مي فرسته مارو برگردونن. اگرچه چند تايي رو هم گرگ مي خوره، ولي سگها با اينکه خيلي بد اخلاق هستن از پس اکثر گرگها بر ميان.
ميشه اميدوار بود، فقط يکم شانس لازم داره.

در اوج دقت که بودم يکدفعه متوجه شدم حس ششمم همه حواس پنجگانه رو دودره کرده و چيپس و پنير تموم شده و من هيچي نفهميدم. اينجوري نميشه. اين پدر سگ تا قلاده بهش نزنم آدم نميشه. از اين به بعد وقتي چيپس و پنير مي خرم بهش يه قلاده مي زنم و يه جفت چشم بند کلفت، ببينم حرف حسابش چيه. چه معني داره لذتهاي بزرگ زندگي راه به راه دو دره بشن؟! اه.

* اه...شکست! : يادمه وقتي

| | Comments (0)

* اه...شکست! :

يادمه وقتي بچه بودم دسته کليد ماشين پر از کليد هاي جورواجور بود. سوئيچ موتور، کليد درها، کليد صندوق عقب، کليد در باک، کليد قفل فرمون، کليد داشبورد، کليد کوچولوي آنتن و تازه ماشين شرکت کلي چيزاي ديگه هم داشت که اصلا يادم نيست. يادمه آرزو داشتم من هم يه دسته کليد پر از کليدهاي جورواجور داشته باشم.

دسته کليد ماشين من دوتا کليد داشت :‌ يدونه کليد گنده سياه و يدونه هم کليد کوچولوي قفل فرمون. خب معلومه که اينجوري ميشد! اصلا اين تکنولوژي فقط و فقط مشکلات رو زياد ميکنه...يادم نمياد آخرين باري که يه مشکل رو حل کرد و هزار تا ديگه درست نکرد کي بود.

وقتي من عادت کردم که با يدونه کليد هم در رو باز کنم، هم استارت بزنم، هم صندوق عقب رو باز کنم،‌ هم در باک رو باز کنم، هم در داشبورد، چه انتظاري از من ميره که بفهمم فرق عشق و دوست داشتن چيه. من يادم بود که عشق رو که کندم خيلي چيزا بهتر شد، گفتم شايد کليد دوست داشتن هم همينه، زدم کندمش. له شدم.

من يادم بود که وقتي به خودم همه چي رو گفتم راحت شدم؛ گفتم شايد کليد رابطه ما هم همينه، اومدم همه چي رو به تو گفتم؛ له شدي.

من يادم بود که مي گفتن نبايد همه چيز رو راحت پذيرفت، گفتم شايد کليد نا اميدي خودم هم همينه، با خودم هم مخالفت کردم، چه برسه به بقيه. تنها شدم.

من يادم بود که مي گفتن نبايد با همه چيز مخالفت کرد،‌ گفتم شايد کليد گمراهي خودم هم همينه، يکي گفت پاشو برو، من هم قبول کردم. دور شدم.

من يادم بود که مي گفتن بايد حرکت کرد، نبايد ايستاد. گفتم شايد کليد بدست آوردن همين دوسه تاچيزي هم که ندارم همينه، بقيه رو ريختم و رفتم. فقير شدم.

من يادم بود که مي گفتن حرف مرد يکيه. گفتم شايد کليد بد اومدن من از خودم همينه. هيچ وقت برنگشتم پشت سرم رو نگاه کنم. خودخواه شدم.

وقتي آدم مي خواد با کليد عوضي قفل رو به زور باز کنه، يکيش مي شکنه. خداکنه شانس بياره قفل بشکنه، اگر نشکنه، کليد اون تو مي شکنه، ديگه قفل خودش رو هم باز نمي کنه.

حالا ديگه نه خودم رو دوست دارم، نه مي دونم کجام، نه حرف بقيه رو قبول دارم، نه خودم حرف جديدي دارم، نه چيزي تو دستم دارم،‌نه...

رفتم دادم تمام قفلهاي ماشينم رو عوض کردم. حالا يه کليد واسه درهاي جلو دارم، يدونه واسه در هاي عقب، يدونه واسه موتور، يدونه واسه داشبورد، يدونه واسه در باک، يدونه خيلي عجيب غريب واسه قفل فرمون، يدونه کوچولوي خوشگل هم دارم واسه آنتن! انقدر تمرين مي کنم تا هميشه يادم بمونه هر کليد واسه يه قفلي خوبه.

لعنت به اين تکنولوژي.

خدايا‌! مرسي! از اينکه اين

| | Comments (0)

خدايا‌!
مرسي! از اينکه اين جهان را به عنوان تصويري از ابديت برايم آفريدي ممنونم!
مرسي! از اينکه اين جهان را به عنوان نمونه اي محدود از جهان نا محدود برايم آفريدي ممنونم!

خدايا!
مرسي! ولي «نه » مرسي! باز هم ممنونم! شايد دفعه بعد از همين ببرم!

* صبوحی : « موفقيت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« موفقيت ، هميشه دروغگوی بزرگی بوده است. »

- فريدريش ويلهلم نيچه

اگر کسي خيلي به نظرش

| | Comments (0)

اگر کسي خيلي به نظرش زندگي و مشکلاتش و آدماش جدي ميان بايد حتما يک سري به اينجا بزنه.

خيلي با مزه است که ببينم « انسان» خبر مرگش چند هزار سال پيشرفت کرده و به دنيا کثافت زده و کلي جنگ راه انداخته و کلي ماشين ساخته و کلي کتاب نوشته، آخرش هم ظاهرا «روشنفکر» ها به اين نتايج رسيدن :

- دنيا قبل از اختراع کفش خيلي قشنگتر بود. اصلا مرگ بر کفش!
- لباس زير براي مواقعي اختراع شده که پول آدما زيادي کرده، تا وقتي چيزاي بهتري مثل علف براي خريدن هست، مگه مرض داريم لباس زير بخريم؟
- لباس هم چيز مزخرفيه. حالا دامن و شلوارکوتاه سگ خور، ولي بقيه اش واقعا اضافس.
- رقص فقط يک مدل داره : مدل غارنشيني. بقيه چرتن.
- گوشت رو فقط سگ مي خوره. فقط بعضي از آدمها سگ هستن.
- جشن « بدون الکل و علف» يعني لطفا واسه خودتون هر چي مي خواين بيارين، ما نداريم.

لُخت گشتن معمولا مغاير قانونه. ولي خب معمولا خيلي چيزا مغاير قانونه و دليل نميشه کسي انجام نده. وقتي صورتهاي شاد آدمها رو نگاه مي کردم (‌البته خيلي طول کشيد تا از همه جاشون سير شدم و به صورتها رسيدم!! ) به اين فکر مي کردم که من هم دوست دارم اينجوري زندگي کنم يا نه...

آدم مي تونه از همه چي و همه جا و همه قوانين و ارزشها ببره، يه تيکه پارچه ببنده دور کمرش ( حالا نبست هم نبست )‌ صبح تا شب علف بکشه و آواز بخونه و به انرژي مثبت جهان اضافه کنه ( نکنه جهان بترکه؟؟ )

نمي شه. به يک دليل : من و امثال من بدبخت ديديم درد چيه، و اين خاطرات بي انصاف هيچ وقت من و امثال من رو ول نمي کنن.

پس چي ميشه؟ ميشه ياد گرفت، که لذت بردن خيلي ساده تر از اون چيزيه که من فکر مي کنم؛ که همه چي يه قرارداده، حتي لباسهامون؛ که زندگي سخت نيست، اگه سخت نگيريش، پس دست خودته که چقدر سخت بگيريش، همون قدر بگير که از پسش بر مياي.

من هم خيلي دوست دارم با زمين آشتي کنم، ولي به خدا آشتي بايد دو طرفه باشه، اول اون سيلها و زلزله هاش رو پس بگيره، بعد هم من خودم ازش به خاطر تمام لگدهايي که با «کفش» هام بهش زدم معذرت خواهي مي کنم و از اين به بعد با پاي برهنه روش راه ميرم که دردش نياد.

من هم خيلي دوست دارم از آسمون انرژي بگيرم، ولي مي ترسم اگه من زيادي انرژي بگيرم به شاليزارهاي شمال يه کم انرژي کمتر برسه، بعد چند تا از بچه هاي کشاورز يه کم گرسنه بمونن.

من هم خيلي دوست دارم از صبح تا شب لُخت بگردم؛ ولي مي ترسم بن لادن خوشش نياد يه بمب اتمي بندازه رو سرم و بعد دور و بريهام يکم دردشون بياد.

من همه چيزهايي که امروز ديدم رو دوست دارم، و تمام تلاشم رو مي کنم که از تک تکشون انرژي بگيرم، و اون رو براي همون ارزشهايي که از قبل هم بهشون معتقد بودم استفاده کنم. ارزشهاي من ممکنه جدي باشن، ولي راه رسيدن بهشون لزوما خاردار نيست. ميشه يه جاهايي از راه رو رقصيد و رفت.

بي غمي عيب بزرگي است که دور از ما باد.

* صبوحی: « هر چيزی

| | Comments (0)

* صبوحی:

« هر چيزی که کسی برايش بميرد لزوما حقيقت نيست. »

- اسکار وايلد

* نارنجی : دلگير بودن

| | Comments (0)

* نارنجی :

دلگير بودن عصر روز تعطيل رو نميشه خيلی کاريش کرد...همينه که هست. داشتن هم صحبت چيز خوبيه. نشستم لب پنجره و به افق خيره شدم، همونجايی که خورشيد داشت کم کم روش می خوابيد. باهاش کلی درد دل کردم :

آهای افق! فکر نکن خيلی دوری! هر چقدر هم که دور باشی از راه خونه من دور تر نيستی.
آهای افق! فکر نکن خيلی خوشبختی! خورشيد نزديک من هم بوده...خيلی بی وفاست. سر صبح راهش رو می کشه و می ره.
آهای افق! فکر نکن خیلی قشنگی! قشنگيت مال خودت نيست. همين که خورشيد از پيشت بره سياه مي شی، گم می شی، تموم می شی.
آهای افق! فکر نکن خيلی تنهايی! خيلی ها مثل تو بودن. مثل من، مثل همه آدمها، مثل زندگی يک قطره، از لحظه ای که می چکه، تا لحظه ای که روی زمين پخش ميشه.

همه اين حرفها رو به افق گفتم. انگار نه انگار که اصلا نمی بينمش. انگار نه انگار که از پنجره اتاق من، فقط پنجره اتاق خواب زير شيروونی خونه مقابل معلومه، که دختر همسايه الان توش لباسهاش رو در آورد، برهنگیش رو تو آينه بر انداز کرد، لباس شبش رو پوشيد، سينه هاش رو يکم به طرف بالا فشار داد، و تا در ورودی خونه دويد، و بعد قدم زنان به طرف پسر یچه ای رفت که درِ ماشين قديميش رو براش باز نگه داشته بود. نمی دونم چه احساسی بهش دست ميده اگه بدونه وقتی که تو راه بوده يه غريبه داشته بدن برهنه دختر مورد علاقه اش رو تماشا می کرده.

به تو فکر می کنم، که تا وقتی که من تو راهم چند تا غريبه به تماشای بودنت با افق درد دل می کنن، و به اينکه بهتره عجله کنم، نکنه يکی از اون غريبه ها خورشيد من رو از افق برداره بذاره تو اتاق خواب خودش. نکنه تو راه گير کنم...نکنه راهم رو گم کنم....نکنه اصلا اين راه به تو نرسه...کاشکي اين پنجره همسايه جلوی ديد من رو نگرفته بود، تا خود افق رو می ديدم، شايد گم نمی شدم. خدايا، کمکم کن.

* تکرار : اين حقيقتـــه

| | Comments (0)

* تکرار :

اين حقيقتـــه حقيقتـــه حقيقتـــه حقيقتـــه
سختـــه زندگی سختـــه سختـــه سختـــه
بهتـــــر بهتـــــر هيچ وقت بهتـــــر بهتـــــر
هميشه هميشه هميشه متوقف همِشه
برگــــرد برگــــرد برگــــرد برگــــرد نميشه

سيگار پدر سلامتي است؛ تنهايي

| | Comments (0)

سيگار پدر سلامتي است؛

تنهايي هم پدر زندگي من؛ ولي نه به تنهايي؛
آخه مادر زندگي من وضعش خرابه، هر شب با يکيه، يه شب با درسمه، يه شب با کار، يه شب با کرايه خونه، سه شب با حرفاي تو، يه شب هم که با هيچ کدوم از اينا نيست خودم ترتيبش رو ميدم... با فکر!

کاشکي حداقل اين فکر ها دست از سرش بر مي داشتن...حيووني! کاشکي مي تونستم يه کاري براش بکنم...خدايا خودت کمکش کن!

- خب امشب چي بگم

| | Comments (0)

- خب امشب چي بگم برات؟
+ هر چي که دلت مي خواد...
- بذار برات قصه بگم، قصه بره و گرگ، که چقدر تنها شد، وقتي گرگ بره رو خورد...
+ منم بره رو دوست دارم، که چقدر عاشق بود، وقتي گرگ دلش رو خورد...
- بذار برات از ستاره بگم،که انقدر سوخت تا مرد...
+ واي نور ستاره سفيده ! منم وقتي بچه بودم، من رو با خودش مي برد...
- بذاز برات از عشق بگم، که چقدر توش خاليه...
+ همون که پاش طلاييه؟ همون که مزش عاليه؟
- بذار برات هيچي نگم. راستي ساعت چنده؟
+ واي ساعت چنده! چه جمله قشنگي!! پر از صداي خنده!

- خداحافظ تا بعدا...خداحافظ تا ابد.
+ چقدر حرفات قشنگن...هر روز ميام همينجا، چه خوشحال باشم، چه بد.

مرد خوشبختی را میشناختم. خوشبختی

| | Comments (0)

مرد خوشبختی را میشناختم. خوشبختی اش نفرین یک زن کولی بود، که در طالعش خوانده بود : به هر چه می خواهی می رسی.

هر روز ساعت هفت صبح بیدار میشه. هر روز ساعت هفت و نیم صبحانه می خوره. ساعت هشت از در میره بیرون. ساعت نه سر کلاسه. ساعت ده و نیم سرش رو برای استاد کلاس روبرو تکون میده. ساعت دوازده ساندویچش رو می خوره. ساعت دو در دفتر رو باز می کنه. ساعت چهار می بنده. ساعت چهار و پنج دقیقه چترش رو آزمایشی باز میکنه و دوباره می بنده. ساعت چهار و پونرده دقیقه سوار ترن میشه. ساعت شش شام می خوره. ساعت هشت اخبار رو نگاه می کنه. ساعت ده کتابش رو می بنده، زنش رو می بوسه و می خوابه.

چون از زندگی یکنواخت بدش میاد، هر پنجشنبه راس ساعت یک با استاد کلاس مقابل به هتل پایین خیابون میره، اتاقی که پنجرش به خیابون نیست رو میگیره. ساعت دو لباسهاش رو می پوشه و بر میگرده.

وقتی از ترن پیاده شد، برگشت و به زنی که بند کیفش به بارونیش گیر کرده بود نگاه کرد. برای اولین بار در عمرش به یک غریبه لبخند زد. ترن که دور شد زن هنوز داشت لبخند می زد. و دیگه براش مهم نبود که چرا شوهرش هر پنجشنبه یک قبض قطعه قطعه شده هتل رو تو دستشویی می اندازه.

***
به بهانه فیلم "۱۳ مکالمه درباره یک موضوع" که خیلی دوستش داشتم!

* صبوحي : « لطفا

| | Comments (0)

* صبوحي :

« لطفا ته سيگارهاي خود را در دستشويي نيندازيد. نم مي کشند و سخت روشن مي شوند . »

- اين هم از ديوار دستشويي يک کافه خيلي فقيرانه...که صاحبش می دونه هميشه ميشه يه جور ديگه ديد!!

وقتی تمام روز رو کار

| | Comments (0)

وقتی تمام روز رو کار کردم و بعدش رفتم یه بار یک ساعت صبر کردم بغل دست یه دختر بلوند که از اول هم می دونستم اصلا باهاش حرف نمی زنم بشینم، و بعد از اینکه یک فیلم خیلی عالی دیدم و سر راه برگشتن رفتم یکی از این مغازه های خیلی ارزون و نون و پنير فرانسوی خريدم و شراب ايتاليايی که حراج شده بود رو برداشتم که بيارم خونه و بعد از اينکه نصف شراب رو خوردم و چند تا آهنگ خيلی عالی رو وقتی لُخت رو تختم دراز کشيده بودم گوش کردم، تازه جواب يک سوال خيلی قديمی رو فهمیدم : يادته هميشه فکر می کرديم بالاخره علم بهتر است يا ثروت؟ يافتم!!! گور بابای جفتشون، من با خاطره تو هم خوشحالم...چه دانشمند، چه کودن، چه ثروتمند، چه فقير، چه برگردی چه برنگردی، ذهن من تک تک لحظه هايی رو که با هم بوديم روزی هزار بار دوره می کنه. گور بابای همه چی!

* بيرنگ : اينجا اگر

| | Comments (0)

* بيرنگ :

اينجا اگر ياهو نبود، هيچکس هيچ وقت هيچ جايي نمي تونست بره. اصلا برام قابل تصور نيست که اگه من يه آدرس از يکي بگيرم بدون ياهو بتونم برم اونجا.

ديروز بالاخره تصميم گرفتم که اين زندگي رو تموم کنم و رفتم تو ياهو که آدرس جهنم رو بگيرم. اومديم و عزرائيل حالاحالا ها نيومد، مگه خودم چِمه؟ ماشين هم که دارم. ظاهرا صاحب ياهو آدم لامذهبيه. چون نه آدرس جهنم رو داشت و نه بهشت. تو خود سايت جهنم هم نتونستم آدرسش رو پيدا کنم. بالاخره سايت خود جاده اش رو پيدا کردم و رفتم.

تا يه قسمت از راه اتوبان کشيده بودن و با اينکه خيلي ماشين زياد بود هيچ ترافيکي نبود. همه جور ماشيني هم بود. قديمي، جديد، قراضه...همه چي. تا اينکه رسيدم سر يک دوراهي که طبق نقشه بايد راست مي پيچيدم. از چند مايل قبلش ترافيک شروع شد. اصلا تکون هم نمي خورد.

تمام ماشينهاي جديد و خوشگل و آخرين مدل در ادامه اتوبان به سمت چپ مي رفتن، طرف بهشت، وهرچي گداگلوله و بدبخت بيچاره بود تو ترافيک خروجي جهنم وايساده بود. چون با کسي قرار نداشتم و خب به هر حال احتمالا زودتر از وقتي که برام زده بودن داشتم مي رسيدم زياد برام مهم نبود که زود برسم . وقتي آدم ديرش نيست ترافيک خيلي هم بد نيست! اگه يه آهنگ خوب هم باشه ميشه به بقيه زُل زد و راجع به زندگيشون و اينکه از کجا ميان و کجا ميرن خيالبافي کرد.

اکثر ماشينهاي دور و برم پر از آدم و اثاث بود. ياد ترافيک برگشت از آبعلي عصر روز سيزده بدر افتاده بودم. عين همون بود، فقط فرقش اين بود که هيچ کس بزور خودش رو تو هر سوراخ سمبه اي جا نمي کرد. کسي بوق هم نمي زد. همه مرتب تو صف جهنم وايساده بودن.

يه کم جلوتر تازه فهميدم چرا فقط ماشين حسابيها به سمت بهشت ميرن :‌ عوارضي جاده بعد از دوراهي طرف بهشت بود! قيمتش هم « آزادي »‌ بود که مسلما خانواده هاي معمولي نمي تونن همچين قيمتهايي بدن... مخصوصا وقتي تعدادشون زياد باشه که ديگه هيچي.

نمي دونم چقدر تو ترافيک بودم. شايد چند ساعت،‌شايد چند سال...خودم رو با تماشاي آدماي ماشينهاي ديگه سرگرم مي کردم. يکي دختر دو ماهش رو گذاشته بود رو شيشه جلو که آفتاب داشبورد ماشينش رو خراب نکنه. يکي ديگه ماشينش رو گذاشته بود رو شونه چهارتا پسرش، خودشم توش، که لاستيکاش خراب نشه. يه خانومه خيلي گرسنه اش بود کله شوهرش رو گذاشته بود لاي باگت داشت مي خورد. يه پسر و دختر که احتمالا موفق شده بودن از ماشينهاي مامان باباشون جيم بشن داشتن اونور نرده ها با دلهاشون نون بيار کباب ببر بازي مي کردن...

آخرش حوصله ام سر رفت. ترافيک ده سانت هم تکون نمي خورد، از اونور هم تو جاده بهشت قيژقيژ ماشين مي رفت. من که بهشت برو نبودم به هيچ وجه...بي خيال شدم دور زدم برگشتم.

کاشکي تو هم بودي. فکر کردم دفعه بعد با هم بريم،اونجوري حوصله مون سر نمي ره مي تونيم بمونيم تا نوبتمون بشه. هر وقت خسته شدي از اين زندگي بهم بگو.

* خشم : من. ماندن.

| | Comments (0)

* خشم :

من.
ماندن.
ماندني شدن.
ماندنيها را خواستار شدن.
ماندنيها را دور ديدن و رفتن را خواستار شدن.

تو.
تلاشي نو.
تلاشي براي بودني نو.
تلاشي ناتمام براي بودني نو.
تلاشي ناتمام براي رهايي، و آرزوي بودني نو.

ما.
ماهيها.
مارماهيها.
ماري به دنبال ماهيها.
ماري مُرده، و دُمهايي به دنبال ماهيها.


***
در قعر ،ماهي مُرده بي دُمي را ديدم؛
داشت مي گنديد در سکون. داشت فرياد مي زد :
« من و تو ما نشويم.»
کاشکي نمرده بود. من خودم مي کُشتمش. من، دوستت دارم.

من تو اين صفحه زياد

| | Comments (0)

من تو اين صفحه زياد نوشتم. تقريبا هر چي از دهنم در ميومده نوشتم. هر روز براش وقت گذاشتم و سعي کردم حرفام رو به زبونهاي مختلف بزنم.

خوشحالم که بعضي وقتها بقيه هم حرفهام رو دوست داشتن. اينجا من تنها نيستم. اينجا حرف زياده، و بعضي از حرفها با حرفهاي من دوست هستن. من هم اون حرفها رو دوست دارم.

دلم مي خواد از اينجا درست استفاده کنم . دلم مي خواد يه کاري کنم که اين حرفها تو دنياي واقعي هم تاثير بذارن. نمي دونم دقيقا چجوري...

از امروز ، من هر روز يک کار خيلي کوچولو و حداکثر دو سه دقيقه اي انجام مي دم، و اينجا هم مي نويسمش، تا هرکس دوست داشت اون کار رو انجام بده. شايد يکم از مرحله حرف خارج شد !

* امروز من خدا رو شکر مي کنم! نه مثل هر روز، بلکه مي رم اينجا و به خاطر يک زندگي دوباره خدا رو شکر مي کنم. هر کسي هم دوست داره همين کار رو بکنه!

اين از امروز! هر روز يه کاري مي کنم...

* صبوحی : « سالها

| | Comments (0)

* صبوحی :

« سالها طول کشيد تا زن ايده آل زندگيم رو پيدا کنم. وقتی که بالاخره بهم رسيديم، متوجه شدم که تفاهم فوق العاده ای با هم داريم : او هم به دنبال زن زندگيش می گشت! »

- گروچو مارکس

بـــــــــــــله . دليل پيشرفت اين

| | Comments (0)

بـــــــــــــله .

دليل پيشرفت اين خارجيها اينه که براي هر کاري يه چيزي اختراع مي کنن. مثلا نشستن واسه خفه شدن يه ليوانهايي واسه نوشابه اختراع کردن که اگه يدونه از اونا بخوري خفه شي بميري.

يا مثلا واسه کار نکردن يه اينترنت اختراع کردن که تا ابد بشه توش علافي کرد.

يا اصلا همين همکار اونوري من، همين امروز يه اختراع خيلي عالي کرده همه تو کفش موندن :

امروز صبح هاردش مُرد! کپي هم نداشت! ماوس پَدش رو زده به ديوار، بالاش هم گنده نوشته :
« محل کوبيدن کله »
خودش هم هفت هشت بار افتتاحش کرد. جدا کاربرديه! از اين به بعد همه مي دونن سرشون رو کجا بکوبن و ديگه کسي براي اين امر مهم سرگردان نميشه!

ما هم بايد ياد بگيريم...

* تلاش مذبوحانه : اصولا

| | Comments (1)

* تلاش مذبوحانه :

اصولا روابط اجتماعي در محيط کاري خيلي وقتها از خود کار کردن مهمتره. در همين فاجعه اي که تو اين شرکت يک ماه پيش اتفاق افتاد فقط کسايي موندن که روابط خوبي داشتن، و نه لزوما خوب کار مي کردن.

در همين راستا شخص بنده براي برقراري ارتباطات سازنده و ايمن کننده (!) چند باري خودم رو سر ناهار قاطي آدم حسابيها جا زدم و همينجوري مثلا اتفاقي سر ميز کت و کلفتهايي مثل رئيس و رئيسش و ... سر در آوردم. اصولا زبون بنده هم که با خودم مسابقه حماقت گذاشته... معمولا هم مي بره. يه روز هم در راستاي « خود -باحال-کم بيني » بنده سر ناهار خطباتي در تجربيات و جانفشاني هاي خودم در زمينه کشف مراکز آبجو سازي ايراد فرمودم. يعني يکي نيست به من بگه آخه جوجه فُکُلي، تو که بال نداري چرا از اين گها مي خوري ( !!! ). رئيس عزيز هم بعنوان پاتک فرمودن حالا که اينطوره ما يه روز با هم بايد بريم آبجو بخوريم! حتما! يکي تو با من آبجو مي خوري يکي خواجه حافظ شيراز!

از اونجايي که اينجا ها خرمن پيدا نميشه که همه چي رو بذارن سرش، ديروز در کمال ناباوري آقاي رئيس به من گفتن خوب امروز بريم!!! من هم که دهنم مخرج حروف «ن» و «ه» نداره اصلا، اينه که فقط مي تونم بگم «بـــــــــــــــــــله»...اونم با يه نيش سوپر باز!

عمليات با رمز « يا مرگ يا پوز زني » حدود ساعت شش ديروز شروع شد. چون ماشين من براي موقعيت هاي عادي زيادي لوکس بود تصميم گرفتيم با « بي.ام.و» مدل سه هزار (‌ دوهزار هم ديگه قديمي شده آخه...) ايشون بريم که راحت باشيم! من هم اصلا فکم کف زمين نبود چون من از بچگي اصلا تو مزرعه ماشينداري بزرگ شدم و اصلا نديد پديد نيستم.

اصل مهم کنفسيوس:خب هر آدم در زندگيش بين يک تا يک و نيم بار با رئيسش آبجو مي خوره. بنا بر اين بايد جداکثر استفاده رو براي تاثير گذاري ببره و من هم عزمم جزم بود که بهش ثابت کنم من در حد مرگ خوش مشربم و با اين وسيبه مشت محکمي بزنم بر دهان استکبار جهاني.اين يعني من بايد در مورد همه چيز نظر بدم، وگرنه زمين ديگه نمي چرخه.

به سفيـــ...ببخشيد...ماشين ايشون که رسيديم همه پنجره ها و سقف باز بودن. طبق «اصل مهم» من اولين نظر طلايي خودم رو شليک کردم :‌
- اوه، امنيت اينجا واقعا از لس آنجلس خيلي بهتره...شما بايد قدرش رو بدونين!
+ اوه آره، ولي من همين الان که داشتيم راه ميومديم شيشه ها رو باز کردم تا وقتي به اينجا ميرسيم يکم خنک شده باشه!

خب ، ببينيد، وقتي شما يه دست مي زنين به پشت يکي بعد يه مايتابه مياد تو صورتتون چه احساسي دارين؟! حالا ما تو ماشين هستيم و جنگ پشه با حبشه شروع ميشه :
- اوه، اين سيستمهاي کنترلي جدا بدرد مي خورن... يه سري هستن استارت هم مي زنن...
+ آره اتفاقا من هم هميشه همين کار رو مي کنم...الان هم روشنش کرده بودم...

خب، ببينيد، اينجا همون جاييه که ميگن چيزي براي از دست دادن نيست. ديگه بايد همه رو اومد، من ديگه اصلا حاليم نبود، حالا که تا اينطوره گور باباي سقف آسمون! خالي يندان عزيز،‌با تمام قوا به پيش :

- اوه ، مال شما هم از ايناس که مثل ماوس کار مي کنه؟ (!!! يعني واقعا يکي به من بگه اين رو از کجام در آوردم...نه جون من آخه اين چي بود ديگه...)
+ مثل ماوس؟! از کدوما؟!
- ( خب من يکم آروم شدم که هر مزخرفي گفتم بالاخره کم آورد) بله،‌ من آنلاين ديدم،‌ که ظاهرا دکمه چپش قفل و باز مي کنه، راستش استارت ميزنه، نگه داشتن دکمه چپ شيشه رو پايين مي کشه، اگه دوبار کليک کنين (!!! اينجا ها که بودم قشنگ صداي ترک سقف ميومد ) آژير ميزنه...اگه هم با هم کليک کنين ماشين رو قفل مي کنه که ديگه تکون نخوره...( اوف...يعني خدا فقط يه چيز به من داد اونم قدرت کرسي شعر بافتن لا يتناهيه...)
+ چقدر جالب...اصلا نمي دونستم...حتما بايد برم دنبالش!

هه هه! اينجا بود که از طعم لذيذ پيروزي در پوست خودم نمي گنجيدم! ايـــــــــــــــــنه! له شد! مُرد! نابود شد! پاره شد! برو دنبالش رئيس بزرگ!‌ برو که من رو نشناختي!!!‌من کم بيارم؟ عُمري!!!

بعد از اين پيروزي مقتدرانه حق عليه استثمار «بي.ام.و» سوار سر صحبت باز شد و ابشون که منوجه شده بودن من ظاهرا خيلي حاليمه از من تمام اخبار جهان رو پرسيدن و من هم تمام جزئيات عروسي آقاي گودرزي و شقايق خانوم رو براشون تشريح کردم.مثال هم ميزدم که بيشتر تفهيم بشه.

امروز هنوز سر مست از پيروزي ديروز داشتم لبخند ژکوند مي زدم که رئيس بزرگ عين اجل معلق اومدن بالا سر من :
+ ببين من از اين نمايندگي (‌بخونين ديلر )‌ خودم پرسيدم گفتن از اينا ندارن. مي توني آدرس اون سايتش رو به من بدي؟

بــــــــــــــــــــله. اصولا در تاريخ فقط يه جنايت بدون مکافات بوده که اونم تولد من بوده، که قراره بعدا مکافاتش معلوم شه. يعني اين زبون رو بايد بريد،چرخ کرد، هر ملکولش رو ريخت تو يه سوراخ فاضلاب جداگونه...حالا بنده چون صبح سرم شلوغ بوده (‌ارواح عمم داشتم وبلاگ مي خوندم) تا عصر وقت دارم که آدرس سايت کنترل ماوسي دزدگير به ايشون بدم...

خدايا خودت کمک کن...آخه من چرا انقدر خرم؟ اين پايان دنيا که ميگن پس کو؟! همش وعده وعيد ميدن...اه.

ميگم خوب شد من سياسي

| | Comments (0)

ميگم خوب شد من سياسي نيستم، وگرنه الان کلي هيجاني مي شدم که اين و اين و اين رو خوندم و تو همه لينکاشون هم رفتم و ...

خدايا شکرت که من سياسي نيستم!

ديوار مجاور تخت من -

| | Comments (0)

ديوار مجاور تخت من - که بين سمت تخت و ميز کامپيوتر کشيده شده - يه پنجره رو به مشرق داره.

اوائل، هر شب قبل از خواب دقت مي کردم که پرده رو خوب بکشم،‌تا يه وقت اشعه نور خورشيد نتونه از لاش در بره و خواب من رو مختل کنه! بدون استثناء هر روز صبح هم اين فوتونهاي پدرسوخته بي چشم و رو يه جوري خودشون رو از اون لاماها رد مي کردن و وسط يکي از غلتهاي ( چجوري مي نويسنش؟!؟) صبحگاهي من با بي رحمي هر چه تمام تر خودشون رو مي کوبيدن به پلکهاي من. من هم سريع اخم مي کردم و به خودم مي گفتم امشب براي کشيدن پرده بيشتر دقت مي کنم .

الان چند وقتيه که وقتي پرده رو مي کشم، نگرانم نکنه هيچ شکافي نداشته باشه و نور نتونه ازش ردشه! نکنه يه روز اشعه خورشيد به چشمم نتابه و من يادم بره که زمين و زمان هم به هم بريزه، بازم خورشيد در مياد و يه روز ديگه شروع ميشه و مي گذره. هميشه يه شکاف خيلي باريک رو باز مي ذارم، بيچاره فوتونها حتما فکر مي کنن خيلي باهوش تر شدن که ديگه زياد زحمت نمي کشن!

* صبوحي : « زندگي

| | Comments (1)

* صبوحي :

« زندگي با عشق چه زيباست ؛ يک ايده عالي است براي کارت پستال. »

خب حالا از اينور...امممم...نع...نميشه. حالا

| | Comments (0)

خب حالا از اينور...امممم...نع...نميشه.

حالا اينورکي...اه...نخير...اين هم نشد.

حالا اصلا برعکس...اممم...نه اينم نميشه.

آخه چرا اين توپ بسکتبال تو بطري آبجو جا نميشه؟!؟!

به خدا، به حق پنج تن ،به پير، به پيغمبر اگه جا مي شد ديگه اصلا برام مهم نبود که تنهام و خسته شدم و اين زندگي گهيه و اصلا نمي دونم با بقيه عمرم مي خوام چيکار کنم و دلم مي خواست همين الان سکته مي کردم و مي مردم و راحت ميشدم...

حالا نبايد نا اميد شد...من بازم سعي مي کنم.

بـــــــــــــــــه به. نمرديم و سرورهاي

| | Comments (0)

بـــــــــــــــــه به.

نمرديم و سرورهاي بازيگوش رو هم ديديم. الان آقاي بلاگر فرمودن : سرور به پشت بوم رفته!!!

Server went BOOM!

* ايمني : آقاي دياپازون

| | Comments (0)

* ايمني :

آقاي دياپازون آدم خوبي بود. هميشه سُر و مُر و گنده يه گوشه مي ايستاد، به هيچ کس هم کاري نداشت. قد بلند بود و خوش تيپ، روزهاي تعطيل وزنه مي زد. هر از گاهي هم آفتاب مي گرفت، پوستش برق مي زد.

هميشه ساکت بود، مگه اينکه يکي انگولکش بکنه، بعدش يه چند دقيقه با فرکانس خودش ونگ مي زد، بعد دوباره ساکت ميشد و يه گوشه مي نشست. با هيچ کس هم کاري نداشت.

يه روز يه کارتن دياپازون جديد آوردن. قد و نيم قد، باريک و کلفت. يه شب که يکي آقاي دياپازون رو انگولک کرد، مثل هميشه شروع کرد ونگ زدن. يکي از دياپازون هاي تو کارتن باهاش هم فرکانس در اومد، يا شايد هم فقط نزديکش بود، اون هم شروع کرد ونگ زدن. بعد هم بغل دستيش، بعد هم اون يکي، تا اينکه همه دياپازون ها با هم ونگ مي زدن و همديگه رو تشديد مي کردن.

انقدر ونگ زدن تا همه شيشه ها شکست. آقاي دياپازون رو اخراج کردن،‌ بقيه رو هم فروختن. فرداش يه دياپازون برقي خريدن، که هر وقت خواستن انگولکش کنن ، اگه زيادي ونگ زد از برق بکشنش و خاموش بشه. يا اصلا شايد به کل خاموشش کنن. اينجوري مطمئن تره.

* دل خوش کنک :

| | Comments (0)

* دل خوش کنک :

...نور؟...صدا؟...اکشن!

اممم....هيچي؟!

کات!...اوکي...دکور...يه بُعد بهش بدين... يدونه... اوکي... سِت... نور؟... صدا؟...اکشن!

اممم...يه عالمه نقطه...کاملا اتفاقي پخش شدن... هيچ نظمي ندارن...هيچي...بعضيهاشون به هم چسبيدن...بعضيهاشون خيلي دورن...همينجوري ريختنشون اين وسط...صد در صد اتفاقي...

کات!...خيلي خوب...دکور...به بُعد ديگه...حاضر؟...نور؟...صدا؟....اکشن!

اممم... کلي خطهاي مختلف...اوه...حالا مي بينم... نقطه ها رو خطهاي مختلف بودن...بعضيهاشون رو خطهاي موازي ان...بعضي هاشون رو خطهاي عمودن ...ولي خيلي از خطها همديگه رو قطع مي کنن ... کاملا اتفاقي ... کج و کوله از رو هم رد ميشن...

کات!...دکور...سريعتر... يه بُعد ديگه...ست؟... نور؟...ساند؟...اکشن!

خب...بازم بهتر شد... خطها رو صفحه هاي مختلف بودن ...صفحه ها در ابعاد مختلف با هم موازي ان...بعضي هاشون در طول موازي ان...بعضيها در ارتفاع...اي بابا...بازم بعضي هاشون کجن... همينجوري ميان از تو هم رد ميشن... بي نظم...

کات!...دکور... خب بهش يه بُعد ديگه بدين... يالا...چي؟؟...نداريم!؟...اوه سه تا شد؟ ...اوکي...بُکُشينش... يالا...نفر بعد...حاضر؟...نور؟...صدا؟...اکشن...

اممم...هيچي؟؟...

...


***

اين هم مثلا در جواب اين بود.

* صبوحی : « مخالفت

| | Comments (0)

* صبوحی :

« مخالفت صرف، نوع ديگری از تقليد است.»

-جرج کريستوف ليشتنبرگ.

*‌ از وبلاگ هيچ

| | Comments (0)

*‌ از وبلاگ هيچ کس :

زندگي، واقعيتي است براي تجربه کردن، و نه مشکلي براي حل کردن.

زندگي مبارزه نيست. زندگي مسابقه هم نيست. زندگي معاشقه ايست بين خداي عز و جل، و آفريده اش،‌ انسان، که خود جرئي از بي نهايت وجود آفريدگار است.

زندگي، دريچه ايست بسوي ابديتي که روزي بدان مي پيونديم. مجموعه ايست از تمامي نمونه هاي فاني يک واقعيت مطلق. پس همه چيز را بايد تجربه کرد، تلخ يا شيرين، از هر دو مي توان به يک اندازه لذت برد

زندگي، کامل است! اصلاح، براي ناقص مصداق پيدا مي کند! پس زندگي را نمي توان اصلاح کرد! اصلا هدف اصلاح نبوده و نيست! هدف، بهره از لذائذ و مداراي با دردهاست.

زندگي دوست داشتني است! زندگي، همان کاري است که من انجام مي دهم! زندگي، مرا دنبال خود نمي کشد، من آنرا مي سازم. من نمي فهمم، چرا کسي زندگي خودش را طوري بسازد که دوستش نداشته باشد؟

زندگي زيباست! ظرافت زندگي هميشه زيباست! اتفاق، معني ندارد! تمام وقايع حاصل توالي اتفاقات قبلي و باعث اتفاقات بعدي هستند! پس تقصير، معني ندارد! هيچ کس نمي توانسته از اتفاقي که افتاده است جلوگيري کند! اصلا اگر اتفاقي افتاده، حتما قرار بوده است که بيفتد، و فقط مي توان آنرا پذيرفت!

من مي خواهم به شکرگزاري نعمتي که آفريدگار به من داده است، تمام لذائذ زندگي را تجربه کنم، و با تمام دردهايش مدارا کنم. من براي تمام آنچه بر من گذشته شکرگزارم، و به تمام آنچه پيش مي آيد اميد وار. حرکت، نمي تواند به بيراهه بود. ساکن، محکوم به فناست. من مي دانم، که عشق وجود دارد، و به من همانقدر مي رسد که بردارم. پس تا زماني که جا دارم،‌بر مي دارم.

يک خبر خيلي خيلي خيلي

| | Comments (0)

يک خبر خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي سمج!

* نقاشي : چشم چشم

| | Comments (0)

* نقاشي :

چشم چشم دو ابرو ،
دماغ و دهن، يه گردو، يه فندق، يه روز بهار ، يه بچه.

شپلي ما ، يه بچه بود :‌ موهاش بلند، قدش کوتاه، چشاش سياه، لباش قرمز و مخملي.

شپلي با اين که بال نداشت، هي بالا بالا مي پريد؛ دستاشو بــاز مي کرد، يهو پرواز مي کرد. کلاغه مي گفت :
« قار قار ؛ پرنده هاي بالدار؛ شپلي که بال نداره، باباش خبر نداره، سرش چه بادي داره.
يه روز مياد مي خوره زمين، به من نگين بيا و ببين. من به خودش هم گفتم، به من نگين نگفتم! »

شپلي دلش گرفته بود؛ شپلي دلش خنده مي خواست، صدا مي خواست، درد مي خواست، دوا مي خواست؛ براي هر روز و شبش،‌ ابر مي خواست، هوا مي خواست.

شپلي هزار تا دوست داشت، ولي همه شون رو دوست نداشت.
مملي رو خيلي دوست داشت :
هر روز ميذاشتش رو پاهاش، از اين مي گفت، از اون مي گفت، از آدماي اينوري، از کتاباي اونوري، از رودخونه، از جنگلا، از عشقهاي آتشين، از پادشاه سرزمين، از همه چي براش مي گفت، از درد هيچي نمي گفت.
مملي يه روز گذاشت و رفت!

مملي براش نوشته بود :
« تويي که دلت درد مي خواد، دوا مي خواد، ابر مي خواد، هوا مي خواد،
اينجاها دنبالش نگرد.
السون و ولسون،
بپر و برو تو آسمون، عقاب عشقو پيدا کن، خودتو بهش برسون!»

شپلي يه روز نشسته بود.
يه شاپرک،‌ خوشگلترک، با خنده هاي بانمک، بدون هيچ دوز و کلک،
با چشمهاي بادومي،‌ با لب سرخ و قيطوني، پوست بلور، کمر باريک، سينه درشت، موهاي تاريک، گيسو کمند و قد بلند، اومد و نشست رو قلبش.

شپلي نگو خدا بگو؛ شپلي نگو ، شير بگو،‌ ببر بگو. شپلي همش مي خنديد. وقتي با شاپرک بود، از هيچ کس غمش نبود. گرگ سياهو کشته بود، نه گشنه بود ،‌ نه خسته بود!

شپلي و شاپرک خانوم، رفتن پيش خورشيد خانوم.
+ خورشيد خانوم نازنين، اي مهربون، اي بهترين، ميتوني به ما کمک کني؟
- بله که ميشه، خوبم ميشه، هر کي به من رسيده، از من يه خيري ديده!
+ خورشيد خانوم، من يه سوالي داشتم : مملي که خيلي خوب بود،‌ با همه مهربون بود، عقاب عشقو ميشناخت. هموني که خوب مي دونه ، تو اين دور و زمونه، کجا بهار مي مونه. مي توني الان نگاش کني؟ پيداش کني؟ صداش کني؟

خورشيد خانوم نگاش کرد، بعدم سريع صداش کرد. عقاب عشق سياه بود، بزرگ بود، خشن بود، پراش پر از ستاره بود، وسط همه ستاره ها، يک دل پاره پاره بود. شپلي يکم ترسيده بود، شاپرکم لرزيده بود. وقتي بهم رسيدن، ديگه هيچي نديدن! عقاب عشق بد جنس، نشسته بود رو هردوشون، نه ماه توي پراش بود، نه نوري تو چشاش بود.

شپلي خودش رو گم کرد. يا اينوري، يا اونوري، يا از پايين، يا از بالا، براش فرقي نمي کرد. وقتي خودش رو گم کرد، شاپرکم فرار کرد.

شپلي ديگه پيدا نشد. زير همون ستاره ها، اون حرفها، ترانه ها، با همه کنايه ها، تو شهر شب مي گرده، شايد دلش برگرده.

شپلي دلش گرفته. کلاغه ميگه :
« قار قار؛ پرنده هاي بالدار؛ شپلي که بال و پر نداشت، قلب داشت و سر نداشت، انقده بي هوا پريد، تا ديگه چشاش جايي رو نديد. ديدين از اول گفتم!»

* سه ماه گذشت :

| | Comments (0)

* سه ماه گذشت :

...صاف بشين عزيزم...باريکلا مادر...اي بابا...باز که يقه تو خاکي کردي...اي داد بيداد...عيب نداره...بکنش زير يقه کتت...آها...خيلي خوب شد...باريکلا...يه کم برگرد...خب حالا صاف بشين...آفرين عزيزم...سرت رو بگير بالا...تو قراره هميشه پيش مادر بمونيا...الهي من قربونش برم...واي واي قربون اون لُپاي زشتت...بوم بوم بترکه چشم حسود...يادم باشه يه اسفند برات دود کنم...واي که تو چقده ماهي...

خب حاضري؟

کليک!

* صبوحي : « عدل

| | Comments (0)

* صبوحي :

« عدل آن است که خان بگويد. »

* سفید : آقاي راننده...ميشه

| | Comments (0)

* سفید :

آقاي راننده...ميشه لطفا يواش تر برين؟

به به! چقدر سفيده! چقدر دلبازه! واي خداي من! چه رودخونه اي! چقدر زلاله! آقاي راننده...مطمئنين نميشه نگه داشت؟ فقط يه دقيقه...واي...چقدر خورشيد! چقدر نور! حداقل شيشه رو باز کنين ديگه...نه؟...آخه چرا؟...واي واي عقابه رو ببين...چه وقاري...

واي باورم نميشه! ماهيهاي قزل آلا...نگاه کن...دارن در خلاف جهت آبشار ميرن بالا!!! واي اينجا معرکه است! واي چه گُلهايي...چقدر طلايي ان...چه برقي مي زنن...آقاي راننده شما رو به خدا...آخه چجوري دلتون مياد؟ مگه من چند بار از اين جاده رد ميشم؟

واي چه کوه زيبايي! چقدر سبزه! فکر کن! سبز ترين کوه جهان! واي چه قله سفيدي داره! واي چقدر بلنده! واي همه چي شاهکاره...خدايا شکرت! واي اينجا بهشته!

آقاي راننده...خواهش مي کنم....فقط يک لحظه!‌ قول ميدم!...چي؟...اينجوري بهتره؟!؟...يعني چي؟!...آقاي راننده اذيت نکنين ديگه...خواهش مي کنم...چشم...بله مي دونم خودم گفتم...باور کنين کاراي احمقانه نمي کنم...ناراحت؟!؟...حالتون خوبه؟!...من از اين بهتر نمي شم! فقط مي خوام ريه هام رو پر از زندگي کنم!...جدي؟!..واي خيلي ممنون! واي خداجونم...مرسي آقاي راننده...

اوا...آقاي راننده...يعني چي؟...چرا اينجا انقدر تاريکه؟!...تونل؟!؟... خيلي وقته؟!؟ يعني... نه ....نه...امکان نداره...مگه ميشه...خودم ديدم...انقدر لفتش دادين رد شديم حتما...مرسي آقاي راننده...لطفا شيشه رو بکشين بالا...بله مطمنئم...مرسي به هر حال...

اوه...نه...نه...امکان نداره...نه...نميشه...آقاي راننده...من رو اذيت مي کنين، نه؟...تو رو خدا بگين آره...آقاي راننده...يه چيزي بگين...خواهش مي کنم...تو رو خدا...آقاي راننده من مي ترسم...يه چيزي بگين ديگه...خدايـــــــــــــــــــــــــــــــــا...

بی پايان.

خوش به حالت کرگدن؛ چه

| | Comments (0)

خوش به حالت کرگدن؛ چه پوست لطيفي داري!

- خرچنگ.

* شجاعت : امروز کلي

| | Comments (0)

* شجاعت :

امروز کلي حرف زدم.

امروز گفتم که دوستت دارم. امروز گفتم که از هميشه بيشتر دوستت دارم. امروز گفتم که مي خوام ازت معذرت خواهي کنم. امروز گفتم که مي خوام بهت ثابت کنم اشتباه مي کني و من مي خوام با تو باشم.امروز گفتم که برام مهم نيست تو چي بگي. امروز گفتم که هر تصميمي مي خواي بگير، من کار خودم رو مي کنم. امروز گفتم ديدي من شجاعم... امروز گفتم ديدي همه اينا رو به زبون آوردم...

امروز کلي حرف زدم، با هيچکس.

* من سياسي نيستم :

| | Comments (0)

* من سياسي نيستم :

...به خدا اگه رفتي خودت مي دونيا...مامان جان با يه سري آدماي لات و لا ابالي که نميشه حرف زد که...مي زنن همه تون رو لت و پار مي کنن...اصلا نمي خواد بري دانشگاه...تو که روز عاديش نمي ري...بذار بعدا برو دنبال کارات...

روزي که تو ساحل خانه دريا ديدمش خيلي با يه سال قبلش فرق داشت! حالش اصلا خوب نبود. نمي دونم چيزي خورده بود يا نه، ولي تمام طول راه برگشتن سرش از پنجره بيرون بود و بالا مي آورد. اولين باري که اومد خونه ما - سال قبلش - تو چهارچوب در جا نميشد. نگاه خواهرم که از شکمش شروع کرد و رفت بالا يادم نميره! اگه با ما نمي اومد تور، به هيچ کس خوش نمي گذشت. خيلي دوستش داشتم، هميشه پايه همه چي بود. اونشب تا رسيديم خوابش برد، فرداش هم رفت پيش دوستاش.

تماس دائم نداشتيم، ولي جاهاي عجيب غريب مي ديدمش؛ انجمن مهندسين مکانيک، بازارهاي خيريه، مسابقه تنيس تو انقلاب...هميشه مي خنديد! روزي که دم در کوي ديدمش يه اتيکت رو بازوش بود : انتظامات. من رو هل داد تو. نه سلامي نه هيچي. اولين بار بود که نمي خنديد. اصلا نمي خنديد. منم اصرار نداشتم باهاش حرف بزنم.

وقتي شنيدم اومده کانادا خوشحال شدم. اميدوارم هر جا که هست موفق باشه.

...نه ببينين ما انقلاب نمي خوايم. ما نمي خوايم همه چي رو از اول شروع کنيم. اگه الان بريم تو خيابون هيچ چيزي رو نميشه کنترل کرد. ما مي خوايم حرف بزنيم. با اين هيجاني که اينجا هست فقط همه چي رو ميشه خراب تر کرد...بايد بمونيم همين تو...از همين جا بهتر ميشه حرف زد...

هر وقت بسکتبال بازي مي کرديم من دلم مي خواست تو تيم ما باشه. زياد فرز نبود و کسي بهش پاس نمي داد. ولي من خيلي دوستش داشتم. هميشه با من مهربون بود. خيلي خوب يادمه يه روز تو اون کوچه باريکه بين خيابون غفاري و کارگر به من گفت خيلي خوشحاله که با من دوسته...يادمه که زياد تحويلش نگرفتم...يادمه دلش گرفت، چشماش غمگين شد.

يادمه وقتي تو مشهد نقره رياضي گرفت با هم رفتيم تلفن خونه. پدرش زنده نبود بايد به مادرش زنگ مي زد. دکتر ت. خيلي بهش دلداري داده بود ولي اشک گوشه چشماش بود. خيلي دلم مي خواست بهش نزديک تر بودم،شايد ‌مي تونستم بيشتر دلداريش بدم.

تو دانشگاه زياد ازش خبر نداشتم. توي کوي که ديدمش يه بيست نفري دورش بودن. براي اولين بار بود که انقدر صداش مردونه بود. شايدم من خيلي وقت بود باهاش حرف نزده بودم.

شنيدم مثل بقيه اعضاي تيمشون بورس گرفت اومد اينجا. براش خوشحالم. هر جا که هست اميدوارم موفق باشه.

وقتي بعداز ظهر اومدم شريف، رفتم تو ابن سينا ببينم چه خبره...ما مي خوايم چيکار کنيم...تنها يادداشتي که مال اونروز رو ديوار بود همين بود :

« تحقيقهاي معارف دو را به دفتر مرکز معارف تحويل دهيد. »


وقتي رفتم تو يکي از بالکنهاي کوي، يه شعر رو ديوار مقابل ديدم که خيلي دلم گرفت :
گل زرد و گل زرد و گل زرد...بيا با هم بناليم از سر درد
عنان تا در کف نا مردمان است...ستم با مرد خواهد کرد نامرد
وقتي از بالکن به ساختمون مقابل نگاه کردم،‌ يه پسر و دختر ديدم روي پشت بوم،‌کنار هم نشسته بودن، فکر کنم دستشون هم تو دست هم بود. سرباز ها رو نگاه مي کردن. که پشت لاستيکهاي آتيش زده ديشب وايساده بودن....

از اون وقت چند سال مي گذره،‌ و من چون سياسي نيستم مي تونم اينجا درسم رو بخونم و اميدوار باشم که موفق ميشم. موفق؟!؟ يعني چي؟! پولدار؟! تحصيل کرده؟! واسه چي؟! کجا رو بسازم؟! اينجا که همه چي رو ساختن...من اينجا چيکار مي کنم؟! يه جايي هست که بايد ساخته بشه. نه پول مي خواد، نه سواد. آدم مي خواد. شعور مي خواد. صبر مي خواد...از همه کمتر هم شعار مي خواد. پس خفه شم بهتره...من که سياسي نيستم.

* صبوحي : « خواستن

| | Comments (0)

* صبوحي :

« خواستن ، توانستن است؛ اگر خدا بخواهد. »

وبلاگ!

| | Comments (0)

متوسط : طبق تعريف، اندازه

| | Comments (0)

متوسط : طبق تعريف، اندازه ايست که نه کم است و نه زياد. نخستين بار براي توصيف انساني مصرف شد، که هيچ گاه نتوانست تصميم بگيرد که کدام بهتر است. نامبرده تا ابد در همان وسط گير کرد؛ نه لذت اوج را چشيد، و نه آسايش قعر را تجربه کرد.

* از وبلاگ يک سايه

| | Comments (0)

* از وبلاگ يک سايه :

من امروز تصميمم رو گرفتم؛

خيلي دلم مي خواست با تو صحبت کنم. هر بار که مي تونستم تلفنت رو بگيرم تو نمي تونستي برداري...کاشکي اختيارم دست خودم بود...اونوقت هر وقت دلم مي خواست بهت زنگ مي زدم...يا حداقل اگه اختيار تو دست خودت بود، هميشه گوشي رو بر مي داشتي...خسته شدم ديگه.

يه سايه اينجا بود، که ديگه نيست. يه سري ميگن با تير زدنش، ولي من باورم نميشه. اين اواخر از يه جايي حرف مي زد به اسم شبستان...مي گفت اونجا مثل اينجا نيست. مي گفت اونجا سايه ها صاحب آدمان. مي گفت تو شبستان، سايه ها هر کاري بخوان مي کنن و آدمها مجبورن همون کار رو بکنن...برعکس الان من ، که فقط وقتي صاحبم تلفن حرف مي زنه مي تونم به تو زنگ بزنم، و تو هم فقط اگه صاحبت گوشي رو برداره مي توني جواب بدي...

شنيدم تو شبستان، آدمها روي ديوار ها زندگي مي کنن، و ما توي دنياي واقعي. شنيدم اونجا آدمها چهره اي از خودشون ندارن، و فقط انعکاس صورت ما هستن. شنيدم اونجا آدمها همه خاکستري هستن، و ما رنگارنگ.

عزيزم، نمي دونم اينها رو مي خوني يا نه. دوست ندارم صاحبت اينها رو ببينه چون ممکنه راجع به نقشه مون به صاحب من حرفي بزنه. من تصميمم رو گرفتم. من فردا که مثل هر روز سر ظهر براي ناهار آزاد ميشم، ديگه بر نمي گردم.

خيلي ها مي گن سايه بدون صاحبش وجود نداره...برام مهم نيست. الان هم وجود ندارم،‌ وجود من و تو صاحبهاي ما هستن، که ظاهرا مثل من و تو براي عشق همديگه ارزشي قائل نيستن. اگه بميرم، راحت ميشم، ولي اگه نمردم، شبستان رو پيدا مي کنم، و يک روز که خورشيد دقيقا وسط آسمونه ميام با خودم مي برمت.

اگه زنده بمونم، تا آخر دنيا با هم تو شبستان مي مونيم، منت هيچ صاحبي رو هم نمي کشيم. من فکر کردم ما که دنبال انتقام نيستيم، تازه ما خوب مي فهميم اسارت يعني چي، من که فکر کنم اگه يه آدم رو اسير من کنن آزادش کنم...من تو رو دارم...و برام بسه. تو هم کسي رو اسير نکن. بذار آدمها هم آزاد باشن...شايد يه روز قدر اين آزاديشون رو بفهمن، و اينکه مثل ما سايه ها گرفتار صاحبهاشون نيستن...

- به نظر تو من

| | Comments (0)

- به نظر تو من نخوام با کسي دوست شم بايد چيکار کنم؟!
- خب زن بگير...
- برو بابا...حالا نخوام زن بگيرم بايد کي رو ببينم؟!
- امممم...قصاب محل؟!

خب.

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله.

اصولا مده همه دنبال يه بهانه بگردن واسه گريه کردن. بهترين بهانه هم آهنگاي اشک آوره.

يه سري مي رن تو وبلاگ يه سري ديگه که فقط آهنگش بياد.

يه سري ميرن اصلا از بيخ آهنگ مي سازن واسه همين کار.

منم چون اصولا نبايد از کسي کم بيارم رفتم يه چيزي پيدا کردم تووووووووووووپ.

اين و اين و اين و اين...بازم هست اگه کسي خواست بگه براش بفرستم...انقدر حال داد! آخر نوستالژي به خاطر چيزايي که اصلا حتي دوستشون هم ندارم...ولي از تک تکشون خيلي خاطره دارم...تک تک روزهاي دبستان...

امروز صبح يک احساس خيلي

| | Comments (0)

امروز صبح يک احساس خيلي سبز دارم.

نکنه امروز تو مي خواي زنگ بزني؟ نکنه امروز مي خواي زنگ بزني بگي همه چي رو فراموش کنيم، غير از همون روز اول، و بقيه اش رو از اول بسازيم؟! نکنه امروز همون روزيه که تو زنگ مي زني يه چيزي رو که من نمي دونستم بهم مي گي و همه چي مثل روز روشن ميشه و ديگه تمام مشکلاتمون حل مي شه؟! ولي اونجوري بايد يکمي هم قرمز احساس مي کردم...

نکنه امروز مامان اينا بصورت اتفاقي بيان پيشم!!! مثلا همينجوري رفتن ويزا گرفتن بعدش هم همينجوري يه بليتي هم خريدن و همينجوري ميان خونه من! چه باحال ميشه! ولي اونجوري بايد يکمي هم آبي احساس مي کردم...

نکنه امروز بهم اضافه حقوق مي دن؟! نکنه يهو رئيسم تصميم بگيره که براي تشويق من جلوي همه بياد يه چک طلايي بذاره رو ميزم بره!؟ همم...آخه امروز که تعطيله! اينم نميشه...

شايد احساسم الکيه...همينجوري سبز سبز!

اوه...نه...اوخ...گفتم يه چيزي هستا...امروز بايد چمن بزنم و لبه هاي باغچه رو تميز کنم و قربون صدقه صاحبخونه عزيز برم...احساس سبز هم احساس سبز قديم...

سربازي براي اثبات عشقش به

| | Comments (0)

سربازي براي اثبات عشقش به معشوق قسم خورد صد روز زير پنجره اش بايستد. بعد از نود ونه روز استقامت ، شب روز صدم، در برابر چشمان معشوقه اش برخاست و رفت.

اي پله ها! حالا مي توانيد بشکنيد. يادداشتش را که سي سال روي ديوار اتاقک زير شيرواني برايم نگه داشتيد امشب برداشتم.

اي ديوارها! حالا مي توانيد بريزيد. بوسه هاي قطعه قطعه شده پوسترهايتان را به هم چسبانده ام؛ ديگر براي نگه داريشان نيازي به شما ندارم.

اي پيرمرد! حالا مي تواني بميري. پيغامش را که سي سال پشت عينک سياهت از من پنهان کردي امروز دريافت کردم.

اي مادر! حالا مي تواني به من بگويي، زيباييهايت را کجا جا گذاشتي؟ پدرم آنها را به جنگ روس برد، يا زير ملافه هاي بستر ديگري گمشان کردي؟

اي عشق من! حالا مرا در آغوش بپذير. سي سال آغوشهاي ديگري را شمردم تا مطمئن شوم فقط تو را مي خواهم. امشب مال من باش. فردا باز مي گردم.

اي باران! حالا مي تواني بباري. من ديگر اشکي ندارم که براي سالهاي رفته ام بريزم.

اي زندگي! حالا مي تواني بروي. با تو ديگر کاري ندارم.من همينجا مي مانم.

***

به ياد « سينما پاراديزو » که من امشب دوباره براي اولين بار ديدمش. نمي دونم، صفحه بزرگ بود که من رو گرفت، يا نوستالژي نداشته هاي زندگي جديدم! به هر حال، ايني که امشب ديدم هيچ ربطي به اوني که چند سال قبل رو ويديو ديدم نداشت! نکنه فيلم جديدي بود؟! آخي! نازي هاليوود! خيلي گوگوليه...همش براي گروه سني الف تا جيم فيلم مي سازه!‌ اون هم براي ديدن، و نه مثل سينما پاراديزو، براي متولد شدن، بزرگ شدن، عاشق شدن، درد کشيدن، لذت بردن، اشک ريختن، خنديدن و مردن. يک زندگي کامل بود، فقط براي شش دلار!

* ما خداييم! ميگين نه؟!

| | Comments (0)

* ما خداييم! ميگين نه؟! از ۱۱۸ بپرسين :

خيلي باحال!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــله! به سلامتي!

دقيقا عين اطلاعيه ايران اير چند سال پيش بود! که گفته بود ما کمترين آمار سقوط رو داريم!

اصولا زنده باد مخترع درصد! شما بالا برين پايين بياين « يک در هزار » از « پونصد در چهارصد هزار » کمتره! ميگين نه؟! زنگ بزنين ۱۱۸ !

خلاصه که بيخود پا نشين « رفاه اقتصادي » پنجم در دنيا رو ول کنين بياين عين گدا گشنه ها « در جوار اقيانوس آرام » وبلاگ بنويسين!

همين چند روز پيش يه جايی ( کجا بود؟!؟ ) خوندم که دو نوع دروغ داريم : به يکيش ميگن آمار، اون يکی هم همون دروغ !

* اين يک تبليغ نيست:

| | Comments (0)

* اين يک تبليغ نيست:

دِدِدِدِدِن!

{ يک نقطه سياه مياد تو صفحه و بزرگ ميشه و همه صفحه رو مي گيره و بعد با قرمز روش نوشته ميشه :‌ مشکي دات کام يه صداي خيلي بنفش مياد : }

پس از مدتها انتظـــــــــــــــــــــــــــــــــار، هم اکنون، مشکي دات کام به تقاضاي شما پاسخ مي دهد :

بلاگ دِکس برود بميرد! از اين پس، مـــــــــــــــــــــــــــا رتبه مي دهيم!

دِدِدِدِدِن!

{ نوشته ها مي پيچن تو رنگ سياه و همش بر مي گرده تو همون نقطه و صفحه پاک ميشه! صداي بنفش هم صورتي ميشه بعدشم سفيد! }

خب حالا جدي :‌ خيلي زحمت کشيده...فقط من فکر کنم زياد معتبر نيست! دليلش هم فقط اينه که من از خورشيد خانوم نمره ام بيشتر شده!!!( چه چيزا! چه حرفا!) بايد بهش خسته نباشيد گفت و تبريک به خاطر نظم عالي تو نمره دادن. در نظر بگيريم که يه آدم نمي تونه همه وبلاگها و همه موضوعات رو ارزشيابي کنه...با اين وجود به نظر من اصول نمره دهي خيلي خوب انتخاب شده.

فقط يک سوال هست : اصلا چرا بايد همچين جدولي باشه؟!
جواب من:‌ صرفا براي اطلاع رساني. مسلما ارزشها براي افراد متفاوت هستن و نميشه ارزش مطلق براي نوشته ها تعريف کرد. اما تو اين سيستمي که روزي صد هزار نفر مثل من از خونه مامانشون قهر مي کنن شروع مي کنن به نوشتن، بد نيست براي آگاهي هم که شده به نحوي بشه نظر عموم رو منعکس کرد. ايده آل اينه که اينکار بصورت جمعي و همه پرسي انجام بشه که البته خيلي وقت مي گيره. آهو اين کار رو شروع کرده.

اه من چقدر وٍر مي زنم. اميدوارم هر دوشون خيلي موفق بشن.

* از وبلاگ حضزت نوح

| | Comments (0)

* از وبلاگ حضزت نوح :

اينگونه که پيش مي رود، بايد هر چه زودتر دست بکار شد. امروز چند درياي ديگر نيز سر ريز گشت. فقط اقيانوسها مانده اند. خطر، نزديک است.

مدت زيادي است که بي وقفه اشک مي ريزند. ديروز سفيرشان اشک ريزان به ديدارم آمد. مي گفت اشک تمساحها براي هيچ آفريده اي اعتبار ندارد. مي گفت با تمام جهانيان مذاکره کرده اند، و تنها يک جواب گرفته اند :

« پيشينيان، دروغ نمي گويند. شما به گواهي افسانه ها محکوميد. »

سفيرشان از من خواست با خداي صحبت کنم، تا اشکهايشان را به رسميت بشناسد، شايد مخلوقات نيز نظرشان برگردد. مي گفت تنها يک روز فرصت مي خواهند، تا سقم افسانه را اثبات کنند، و نشان دهند تمساحها نيز مي توانند از درد گريه کنند. به من گفت اگر خداي نيز با تقاضاي آنان موافقت نکنند، تا ابد خواهند گريست.

امروز با خداي صحبت کردم. در جوابم گفت :

« به ايشان بگوي همانا تمساح را آفريديم، تا مثالي شود براي ديگر مخلوقات؛ تا ببينند که چه گزاف است بهاي دروغ ؛ با ايشان بگوي، از تاريخ گريزي نيست. بايد اشک ريزند، شايد رستگار شوند. »

فردا ، پاسخ خداي را به تمساح خواهم گفت. از سرانجام مي ترسم؛ بايد دست به کار شوم. خطر، نزديک است.

خب. نشد. حالا برعکس: من

| | Comments (0)

خب. نشد.

حالا برعکس:

من هر روز بهت دروغ مي گم، تو هم همين کار رو بکن. خدا رو چه ديدي...اومديم و شُد!

واقعا راست میگه اين. من

| | Comments (1)

واقعا راست میگه اين.

من می خواستم یه چیزی بگم اینجا، اصلا از اینکه اسم منم تو همون ستون باشه بدم اومد. احساس آشناييه...مخصوصا اگه کسی با « روشنفکران » لس آنجلسی آشنايی کوچولويی داشته باشه خيلی وقتها ترجيح می ده اُمُل و عقب افتاده و بی سواد و کتاب نخونده باشه...
****

من هم مثل خيلی های ديگه چند سال پيش برای تبليغ برای خاتمی به ستاد رفتم. ياد دوست خوبم ف.ج. بخير که يه شب ساعت يازده و نيم به من زنگ زد که با هم بريم اعلاميه بچسبونيم. من ماشين بردم و بابا چون نگران بود به زور بهم تلفن داد که ببرم. اون موقع از اين گوشی جامداديها بود، و من متنفر بودم از نگاه بقيه، وقتی اون رو تو دستم می ديدن. بردم به هر حال.

يک حاج آقا بود، مرد خوبی بود، بهمون شام داد. قرار شد من با ماشين ببرمش اينور اونور تا به بچه ها سر یزنه. سر يکی از چهارراهها چند تا از بچه های ستاد ما تو ماشينها تبليغ مینداختن. يه رنوی بدبختی هم ساعت دو صبح اومد پشت چراغ، و بچه ها هم یه مشت تبليغ ريختن تو ماشينش. همين که از چهار راه رد شد،تبليغ ها رو ريخت بيرون. حاج آقا دستور داد بپيچم جلوش. من هم پيچيدم. پياده شد، گوشی رو گرفت طرف دهنش و با يه صدايی که من رو ياد خيلی چيزا انداخت گفت : « مرکز، مورد متوقف شده...» راننده بدبخت رنو هم يک ساعت التماس کرد که ولش کنيم. کرديم.

من هم اون دوره به خاتمی رای دادم، هم دور بعد از اينجا رفتم تو صف، که بهم نوبت نرسيد ( صندوق بسته شد.) ولی عجيب هی بايد به خودم ياد آوری کنم که مزرعه آدمها با مزرعه حيوانات خيلی فرق داره...يه وقت نکنه يادم بره!

مشکل، فرهنگ بحثه. فرهنگ مخالفت ( حتی قابل توجه خودم! ) و فرهنگ احترام. نداريم ! مگه زوره!؟

* مردانگي : بيا تو.

| | Comments (0)

* مردانگي :

بيا تو. نترس! خوش اومدي!

يه کم تاريکه ولي چشمت عادت مي کنه. اينجا خيلي ها ترجيح ميدن ديده نشن. کم کم خودت مي فهمي. با آدمها حرف بزن، ولي اصرار نکن اسمشون رو بدوني. اگه هم بگن معمولا دروغ مي گن. الان خيلي بهتر شده. اون اوايل وقتي يکي مثل تو تازه مي اومد با هيچ کس نمي تونست حرف بزنه. همه مي ترسيدن از صداشون شناسايي بشن.اون موقع هنوز همه فکر مي کردن يه روز ميرن بيرون. الان ديگه کسي اهميتي نميده. چون تا حالا کسي بيرون نرفته.

***
انسانيت سخت است. انسان باش، فرار نکن.
***

قانون اينجا ساده است : کُشتن ممنوع. همين!
اگه خودت رو بکشي نمي تونيم بندازيمت بيرون و همين جا مي گندي، چون بدنت هنوز آلوده است. اگه طبيعي بميري، ويروس هم با تو مي ميره، و مي تونيم تو رو بندازيم بيرون. اگه کسي رو بکشي بازم طبيعي نيست. غير از اون، هر کار ديگه اي آزاده. زنده بمون، مثل بقيه.

***
انسانيت سخت است. انسان باش، رندگي کن، انسان بمان.
***

ساختن اينجا رو خيلي وقت پيش شروع کردن. هنوز هم تموم نشده. يعني معلوم نيست. تمام کسايي که براي ساختن اينجا ميان خودشون بعد از چند وقت بستري ميشن. اونايي که جديد ميان نمي تونن با قبليها حرف بزنن، تا وقتي که خودشون هم بستري ميشن و دگه فايده اي نداره. هيچ کس نمي دونه واقعا چقدر کار انجام شده يا چقدر مونده. کم کم نقشه ها هم گم شد. اصلا هيچي معلوم نيست. موقعي که ساختن شروع شد، پايان هم معلوم بود، ولي براي همونايي که شروع کردن. خيلي وقته فقط مي سازن، بدون نقشه، بدون هدف.

***
انسانيت سخت است. انسان باش، چشمانت را نبند، ببين.
***

قراره وقتي که درمان شديم از اينجا بريم بيرون. فقط يه مساله هست، کسايي که تو هستن نمي تونن بفهمن کسي خوب شده يا نه، و کسايي که بيرون هستن اگه يکي از ما رو قبل از درمان ببينن بايد بيان تو، بنا براين حاضر نيستن همچين کاري بکنن. ممکنه خيلي از کسايي که اين تو هستن ديگه ويروس نداشته باشن؛ ولي هيچ کس نمي دونه؛ هنوز کسي از اينجا بيرون نرفته؛ تو مي توني اولي باشي : يه فکر جديد، يه ايده عملي،‌همون چيزي که اميدش همه رو زنده نگه داشته. عجله نکن، تا آخر عمرت وقت داري.

***
مردانگي سخت تر است. مرد باش، خنجر نزن. شمشير بردار، سرش را بزن.
***

عصر رفته بودم سينما...تو حال

| | Comments (0)

عصر رفته بودم سينما...تو حال و هواي خودم داشتم سي دي کوروش يغمايي گوش مي کردم و از ديوار بلندترين برج مرکز شهر بالا مي رفتم.

يه دفعه يادم افتاد اي بابا! من که واکمن هم ندارم چه برسه به سي دي من!!! و بلافاصله آهنگ قطع شد!

بعدش هم يهو ياد يه چيز ديگه افتادم‌ : من نه گربه ام نه عنکبوت!!! تا يادم افتاد يه نگاهي به پايين کردم و با کله به سمت زمين رفتم...

فکر کنم خيلي وقت بود که حواسم پرت بود...چون خيلي بالا رفته بودم و انقدر سقوطم طول کشيد که وسط زمين و آسمون خوابم برد...وقتي بيدار شدم لب رودخونه بودم...هيچ وقت نفهميدم چجوري به زمين خوردم که هيچي نشد...يا شد؟!

جدي وقتي آدم نه با کسي حرف بزنه ، نه تو خونه کسي رو ببينه از کجا مي فهمه مرده است يا زنده؟! خب مسلما خودم که نمي فهمم! براي آدمهاي واقعي هم که فرقي نمي کنه! راستي مرده ها مي تونن تايپ کنن؟

* توجه توجه : گوش

| | Comments (0)

* توجه توجه :

گوش پاک کن رو تا هر جا که راحت میره بکنین تو...اگه مثل من به زور تا ته فشار بدين بعدش که در ميارین هیچی نمی شنوين.

اصولا هميشه بايد مواظب پرده بود...مخصوصا پرده گوش.

( هه هه...امروز بلاگر خرابه من هز چی از دهنم در مياد میگم! بعدا هم که درست شد اگه کسی خوند می گم بابا اينا رو من نوشتم کسی نخونه! به من چه خودش درست شد! )

* شهوتراني‌ : من و

| | Comments (0)

* شهوتراني‌ :

من و خودم امروز توسط اسب سرکشِ شهوتِ يک مردِ تنها مورد يک حمله وحشيانه قرار گرفتيم. هيچ گريزي نبود...بعني جدا هيچ کاريش نمي شد کرد...جدي ميگم...به هيچ وجه من الوجوه امکان نداشت رامش کرد.

درسته که قراره مثلا يه ساعت ديگه برم سينما، ولي خب تو يک ساعت ميشه سه هزار و ششصد ثانيه زندگي کرد، و من معتقدم ثانيه هاي زندگي خيلي مهمتر از سالهاي زندگي هستن.اصولا از هر سال فقط چند ثانيه براي آدم ميمونه.

در همين راستا سر راه خونه تمام وسايل لازم براي يک شهوتراني شيطاني رو خريدم. يک ظرف توت فرنگي ارگانيک (‌ به فارسي ميشه همون گرونتره ) ، يک عدد خامه کم چربي ( اين هم سهم منه از خارجي شدن )‌ و يک بطر شراب شيراز ، که در کمال پررويي محصول استرالياست!!!

توت فرنگي پوست زبري داره، ولي نرمه. يک کمي هم تُرده. پُف خامه روي توت فرنگي سکسي ترين صحنه ايه که من تو عمرم ديدم. تمام غرايز حيواني من رو بيدار مي کنه. توت فرنگي رو نبايد يک دفعه گاز زد. بايد باهاش لاس زد. از لحظه تماس لب با پوست توت فرنگي تا لحظه چسبيدن دندونها به هم و کامل شدن گاز ميشه تمام لذت جهان رو تجربه کرد. مي شه تمام فتونهاي انرژي خورشيد که توسط توت بوته توت فرنگي جذب شدن رو دريافت کرد...اون هم دونه دونه...و آرام آرام.

جويدن توت فرنگي آسون نيست. بايد انقدر تمرکز کرد تا بشه صداي فيس فواره آب توت فرنگي رو توي دهن و لاي خامه شنيد. بايد به دردي که داره مي کشه فکر کرد، و قلب روشنش، که داره پاره و تيکه تيکه ميشه . بايد باهاش هم دردي کرد :‌ درد ، لذت عجيبي داره. بايد به شير جنگل فکر کرد که داره جگر آهوي شکارشده رو به دندون مي کشه. بايد با زجر ارضا شد.

عشقبازي تُرش با شيرين باعث ميشه زبون دون دون بشه. اشتياق براي کندن از ريشه و رسيدن به سقف دهان. بايد با نوک زبون تمام ذرات مزه رو از بين لثه ها جمع کرد و ريخت وسط. بايد طغيان بُزاق رو احساس کرد.

تازه وقتي که لاشه توت فرنگي به انتهاي گلو مي رسه، شراب ، جنايت رو تکميل مي کنه. ذرات گناهش رو ميشه لاي دوندونها حس کرد، که قطرات بزاق رو آلوده مي کنن. من مطمئنم با هر جرعه شراب که به گلوي من مي ريزه شيطان با چشماي زردش به ملائک نگاه مي کنه و قهقهه مي زنه. احتمالا چند هزار قطعه هيزم هم به زير ديگ جهنم اضافه مي کنه تا اشک ملائک رو در بياره.

قطره هاي شراب لبهاي من رو خيس مي کنن تا توت فرنگي بعدي رو راحت تر لمس کنم. ديگه حتي زبري اوليه رو هم احساس نمي کنم، اگر چه اون هم لطف خودش رو داره. اسب شهوت شيهه مي کشه. ديگه بهتر از اين نميشه.زندگي زيباست.

* زندگي زيباست : بي

| | Comments (0)

* زندگي زيباست :

بي بي دي با بي دي بوم!

خب! اين از اتاقم! حالا مي مونه کارهاي شرکت و چمنهاي باغچه و ناهار و ...

از هفته پيش يک همخونه

| | Comments (0)

از هفته پيش يک همخونه اي جديد پيدا کردم که با هم از يک دستشويي استفاده مي کنيم (‌البته در زمانهاي مختلف!!!).

الان که رفتم مسواک بزنم بعد از مدتها يک صحنه خيلي قديمي ديدم که خيلي خوشحالم کرد :
مسواکم داشت تو ليوان مي رقصيد، آخه ديگه تنها نبود.

خدايا شکرت.

* آرزوي صورتي : امشب

| | Comments (0)

* آرزوي صورتي :

امشب من مثل يک شهروند سر به راه آمريکايي براي ديدن آتيش بازي به مرکز شهر رفتم. فقط يادم نبود که شهروندان سربه راه آمريکايي هميشه در گروههاي دو نفره به بالا از اين قرطي بازيها در ميارن. براي همين به اونجا که رسيدم کتم رو هم برداشتم که تنها نباشم.

خيلي خيلي خيلي شلوغ بود، انقدر که فکر کردم برگردم. حوصله همه کافران مشرک رو در يکجا نداشتم. ولي آتيش باري قشنگي بود. فکر کردم چند دقيقه تماشا کنم و برگردم. يک لحظه تمام آسمون سبز ميشد، من ياد خونه مي افتادم. بعد قرمز مي شد، تو رو مي ديدم. بعد زرد مي شد، لبخندم خشک مي شد بعد دوباره آبي ميشد، و من چشمام رو مي بستم.

يک لحظه که سرم رو برگردونم تا دنبال دکه آبجو فروشي بگردم، يه صورت آشنا ديدم. نفهميدم کجا ديدمش. شروع کردم تو جمعيت گشتن...ديدمش! خودش بود! پلنگ صورتي بود. باورم نمي شد! سُر و مُر و گنده اومده بود مثل همه آتيش بازي تماشا کنه!

مي خواستم جيغ بزنم! ولي فکر کردم اگه همه بفهمن انقدر خر تو خر ميشه که عمرا نمي تونم بهش برسم! اصلا شايد فرار کنه! تصميم گرفتم برم کنارش! به زحمت خودم رو از لاي جمعيت رد کردم و بهش رسيدم. مرتب مي ايستادم تا مطمئن بشم تکون نمي خوره...خيلي عجيب بود که هيچ کس کاري باهاش نداشت!‌ چجوري ممکنه کسي پلنگ صورتي رو نبينه؟!

بالاخره بهش رسيدم. خود خودش بود! با اون دم درازش! چشماي سفيد گندش!‌ حتي يه تيکه از نخ پوستش هم بيرون زده بود! همون که اگه بکشي همه پوستش شکافته ميشه و لختِ لخت ميشه! تو پوست خودم نمي گنجيدم...خيلي ذوق داشتم!

ولي حالا بهش چي مي گفتم!؟ اصلا اون که تو کارتونش حرف نمي رد! فکر کردم بزنم پشتش بگم چطوري بابا!!! ولي نه! نکنه بهش بر بخوره! يه جور عجيبي بود :‌ پلک نمي رد! عجيب زُل زده بود به گلوله هاي آتيش بازي...چشماي سفيد گندش خيلي غمگين بود....خيلي. اما يه برق عجيبی داشت. مثل اينکه به چيزاي خوبي داشت فکر مي کرد. شايد اون هم مثل من بود...شايد هر رنگ براش يه معني داشت. به هر حال پلنگ ديگه اي اون اطراف نبود؛ اون هم ظاهرا تنها بود.

مي تونستم سلام کنم، خيلي عادي. مي تونستم بگم ببخشيد، شما چقدر شبيه پلنگ صورتي هستيد! مي تونستم بگم ببخشيد مي شه يک امضا به من بديد!‌ ولي نه...دلم مي خواست باهاش کلي حرف بزنم . ببينم چي شد صورتي شد! چرا الان تنهاست؟ اصلا الان که ديگه تو کارتونها نيست چيکار مي کنه؟! آيا تو رندگيش هم همون قدر مي خنده؟ همون سلام خوب بود. بهش سلام مي کنم ببينم چي ميشه.

وقتي برگشتم بهش سلام کنم، ديگه نبود! مي خواستم خودم رو بُکُشم. هر چي دور و ور رو گشتم نبود که نبود. آب شد رفت تو زمين! دوثانيه هم طول نکشيد! شروع کردم اينور و اونور رفتن تو جمعيت! امکان نداشت بذارم در بره...ولي نبود که نبود. تمام صورتها رو گشتم...هيچي!

نا اميد شدم. دست از پا دراز تر برگشتم به سمت ماشين. پشت سرم آخرين گلوله آتيش بازي هم شليک شد. تمام آسمون صورتي شد. صورتيِ صورتي.

* بچه ها خيلی مواظب

| | Comments (0)

* بچه ها خيلی مواظب باشيد :

بـــــــــــــــــــــــــــــله!

هر دم از اين باغ بري مي رسد!

توجه! توجه! لطفا اين متن رو اصلا نخونين! اگه بخونين احتمالا سنگ مي شين...اگه هم سنگ نشين مي رين جهنم...حالا اگه هم نرين حداقل اکانت اينترنتتون رو تو قيف مي کنن ميندازن تو قوطي، درشم قفل مي کنن که برین سند بذارين درش بيارين.


من توصيه مي کنم شوراي عالي انقلاب فرهنگي کلاسهاي مشت زني ( بخونين بِکس)‌ خودش رو براي علاقه مندان بيشتر کنه...درضمن از وبلاگ دنتيست خواهش مي کنيم هر چه سريعتر «استثمار جهاني» رو معاينه کنه...ثواب داره : با اين مشت آخري که بر دهانش وارد شده عمرا يدونه دندون سالم تو دهنش نمونده...(اه...نخونين ديگه...بابا الان ميريزن مي برنتون...عجب خري هستين ها...)

يعني اگه من تو همين بيست و پنج سال ناقابل مبارزات موفق نيروهاي هميشه در صحنه :
حق عليه آستين کوتاه،
حق عليه جوراب رنگي مدرسه هاي دخترونه،
حق عليه ويديو،
حق عليه همبرگر،
حق عليه کافي شاپ،
حق عليه فوتبال موقع اذان،
حق عليه نوار،
حق عليه موزيک پاپ،
حق عليه زن در تلويزيون،
حق عليه ماهواره،
و بالاخره حق عليه روزنامه رو نديده بودم باز ممکن بود يه کم بترسم که اين طرح قوي و همه جانبه ممکنه خيلي خوب اجرا نشه...اما تمام کتابهاي تاريخ تمدن ويل دورانت با همديگه گواهي مي دن که جاي هيچ نگراني نيست (‌ اين صد بار...اگه هنوز دارين مي خونين ديگه تا ته بخونين...ديگه فرقي نمي کنه...الان ديگه تو راهن...شانس بيارين از اين سياه جديدا باشه حداقل کلاس بذارين بعدا...).

يادمه امام جمعه محترم شيراز که يه کم تا جهرم فاصله داره از يک مشت مرد افکن بر دهن همين استکبار تلويزيوني صحبت کرده بودن که کانالها بايد مردونه زنونه بشن تا خانواده هاي معتقد بتونن کانال مناسب خودشون رو بدون نگراني(!!!) تماشا کنن.

من هم فکر کنم خيلي فکر خوبيه...من الان براي اين صفحه يک قفل « ضدمادگي » مي ذارم و از اين به بعد لطفا اگه مدرک معتبر براي مردانگي خودتون ندارين هيچ وقت به اين وبلاگ نياين. يه ويروس کشنده و مهلک مي ذارم هر کي بياد کامپيوترش ايدز بگيره. بعد هر کي با کامپيوترش زيادي حال کنه به خودش هم منتقل ميشه...

در ضمن هر کي هم تو نظرخواهي حرف اضافي بزنه سر آی پی اکانتش رو میگیرم محکم می کشم تا سیم مودمش قطع شه...یا کابل مودمش...یا دیش گیرندش...خلاصه با کسی شوخی ندارم. قانون قانونه...خودتون خوندین دیگه...

یه بار یکی از قرارهای شبکه پیام رو گرفتن و از یکی از پسرها پرسیدن شما چجوری همدیگه رو میشناسين...اون هم با گستاخی جواب داد از طریق کامپیوتر...برادر رزمنده و آمر به معروف هم گفت تلفن شبکه رو بگیره...پسره هم با گستاخی گفت آخه کامپیوتر جواب میده...بعد برادر عزیز هم زد تو گوشش گفت « احمق! خیال کردی من خرم! کامپیوتر که دست نداره!!!»

خلاصه خيال نکنين من خرم. فکر کردين اينترنت صاحاب نداره؟ من خودم شريف که بودم يادمه ميدون آزادي داشتن پل مي ساختن، يکي برداشته بود سيم اينترنت رو زده بود به کابل برق، اينترنت تمام دنيا اتصالي کرد سوخت. هفت هشت روز ما نتونستيم عکس هاي علمي-فرهنگي-هنري بگيريم. خيلي شلوغ کنين دوباره دوسر سيم اينترنت خودم
رو مي زنم تو برق، اينترنت همه تون مي سوزه کامپيوتر هاتون هم تهش دود مي کنه.

الان هم اگه ايران هستين ديگه کفشاتون رو بپوشين چون ديگه ماشين رسيده جلوي خونه. اگه هم ايران نيستين زنگ بزنين به تمام اقوامتون تو ايران بگين قايم شن، چون الان ميان دم در خونه سراغ شما رو بگيرن.

همين ديگه...اين زير هم نبينم کسي تو نظرخواهي چيزي بنويسه ها...مي خورمتون! هاپ هاپ.

* براي يک دوست :‌

| | Comments (0)

* براي يک دوست :‌

امروز ، اينجا روز تعطيل است.

امروز ، من براي اينکه يادم برود تنهايم ، به محل کارم آمدم و مثل هر روز خودم را سرگرم کردم.

امروز ، در راه ، هر چقدر به آسمان نگاه کردم، با من حرف نزد. ابرها ظاهرا خوابيده بودند.

امروز ، چمنها هم حرفي نداشتند که از طرفشان بنويسم.هرچه اصرار کردم، شعري، ترانه اي،‌لبخندي...هيچ جوابي نيامد.فکر کنم ديشب تا صبح مست بودند؛

امروز ، غذا خوري هم تعطيل است، و تابلوي زيباي سبزش را پشت درهاي چهار لايه قفل کرده اند. راستي، ساعت چند است؟ وقت شام نشده؟

امروز ، شانه بسر برايم قصه نگفت تا من هم بنويسم؛ فکر کنم نامزدش کارش داشت‌: مي خواست براي خانه شان کمي خورشيد بخرند.

امروز ،‌ تو را ديدم؛ و فهميدم ستاره هايم را کجا جاي گذاشته ام. امروز هم خنديدم!

امروز چيزي براي گفتن ندارم!

| | Comments (0)

امروز چيزي براي گفتن ندارم! هورا! فقط يه چيز :‌

و خداوند ايرانيان را آفريد.

و برخي را کمي روشنفکر تر آفريد.

و برخي را کمي روشنفکر تر تر تر آفريد.

و خداوند سينا مطلبي را آفريد.

و خداوند وبلاگ را آفريد و به سينا هم نشانش داد.

و خداوند سيستم نظرخواهي را آفريد و به سينا گفت بگذار!

و همه اينها باعث شد تا من امروز يک کمي خوشحال باشم که دور بودن از بعضي چيز ها همچين هم بدي نيست!

سينا جان، تو هم بيا پيش اين ممد آقا بشينيم و اين داوريها را به پيش داور اندازيم.

خدايا ما رو ببخش!

- آمد. نشست و ديد

| | Comments (0)

- آمد.
نشست و ديد و برخاست و حرف زد و کار کرد و لبخندي زد و ايراد گرفت و عصباني شد و دستور داد و خيلي زحمت کشيد و همه را به کار وا داشت و اشتباه کرد و درستش کرد و گذاشت و يادش رفت و شکست و از نو ساخت و خسته شد.
رفت.
يادت هست؟

- فکر نمي کنم...

- چطور يادت نيست؟
خريد و کاشت و سرما زد و از نو کاشت و آب داد و فرو خــ...

- صبر کن...صبر کن! يادم آمد...همان که يک بار لبخند زد...نه؟

- چند روز دیگه مونده؟

| | Comments (0)

- چند روز دیگه مونده؟
- امم...امروز دوشنبه است؟
- آره...
- خب...سه شنبه...چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه...آها...ده سال!

وودی آلن

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله...

يه نگاهي کردم به اين جاهايي که ازش اومدن اينجا بفهمم دنيا دست کيه...خب اکثرا که از وبلاگهاي مختلف بود...ولي متفرقه هم چند تايي بود :

از همش باحال تر يک صفحه نتيجه از گوگل بود با اين کلمه ها :

سکس مجاني عربي

به سلامتي! بالاخره هر کسي از ظن خود شد يار من!!! اين هم لينکش که نمي دونم تا کي کار کنه...

* بي رَبطانه : راهنمايِی

| | Comments (0)

* بي رَبطانه :

راهنمايِی که بودم، برای اولين بار سعی کردم شعر بگم، اونم شعر نو ( حداقل وقتی من گفتم نو بود، بعدا کهنه شد ). وقتی تموم شد دوباره خوندمش، و فهميدم چقدر راحت می شه مزخرفات موزون گفت! بعد از اون هيچ وقت هيچ شعری که بيشتر از پنج خط بود رو جدی نگرفتم. دست خودم نبود، ياد شعرخودم می افتادم و اوج بی معنی بودنش.


(۱) به سراغ من اگر می آييد،
(۲) دست نگه داريد، اصلا نياييد!
(۳) صاحبخانه ام دزدگير نصب کرده!
(۴) کليدش را هم من ندارم،
(۵) اين آخر هفته هم مسافرت است،
(۱+۵) باشد هفته بعد؛ راستی، باز هم می آييد؟

***

يه روز که خيلي ديرم شده بود تجريش سر باغ فردوس وايساده بودم و مي خواستم برم چهار راه پارک وي. از اين مسير مستقيم تر و سرراست تر وجود نداره. هيچ کدوم از مسافرکشها برام نمي ايستادن. مي خواستم همه شون رو خفه کنم که يکدفعه يکيشون داد زد « خوارفلان، باز مخت آفتاب خورده؟!؟» به خودم اومدم و فهميدم دارم داد مي زنم « تجريش!»...فکر نکنم ديگه هيچ وقت از همچين فحشي انقدر بخندم!

(۱) چند سالي است در راهم.
(۲) وقتي مي آدمدم يادم رفت،
(۳) مقصدم را روي کاغذ بنويسم.
(۴) مدتي است نمي دانم،
(۵) چقدر راه مانده.
(۱+۵) نکند رسيده ام؟ نکند آنجايم؟!

***

اگه خارگ رفته باشين مي دونين که کارگرهاي شرکت نفت با طرح اقماري کار مي کنن. سه هفته کار مي کنن و يک هفته تعطيلن. تو شهر يدونه - و فقط يدونه - خانومشاه هست که زن خوبيه، اگه کسي خيلي دلش براي زنش تنگ بشه ميره پيشش و سعي مي کنه فعلا رفع حاجت کنه تا سه هفته تموم بشه و ...

(۱) ببين!
(۲) من خودم زن دارم.
(۳) چند روزي اينجايم؛
(۴) آنقدر دوستش دارم،
(۵) که نمي توانم دوري اش را ببينم.
(۱+۵) کمکم کن؛ اينجا تنهايم.

***

هه هه! هنوزم خيلي راحته...مزخرفات موزون گفتن! مگه ميشه تنهايي آخر هفته من و اشتباه دادزدن مسير تاکسي و فاحشه خارگ به هم ربط داشته باشن؟!؟ امکان نداره! مگه نه؟!؟

موقع خونه رفتن تا دم

| | Comments (0)

موقع خونه رفتن تا دم در رفتم و يکهو فهميدم کليدم نيست. ماشينم هم نبود. در ساختمون هم نبود...پاهام هم نبود! دستام هم همينطور...هيچی نبود! هيچی!

يک دفعه يادم اومد...چشمهام رو جا گذاشته بودم. برگشتم ديدم هنوز زُل زدن به اين مانيتور لعنتی. مانيتور رو خاموش کردم ، به زور برشون داشتم و رفتم.

خب. من اخراج شدم. دليلش

| | Comments (0)

خب.

من اخراج شدم.

دليلش هم مهم نيست...يکي به خاطر تنبلي اخراج ميشه...يکي به خاطر دعوا...يکي هم به خاطر مثل گاو خنديدن!

يک جايي خوندم که بهترين شکرگزاري براي خدا خوشحال بودنه...ومن الان خوشحالم! چون دوستاني مثل اين دارم که باعث ميشن من تو پرت ترين جاي دنيا تنهايي بشينم و از خنده بميرم و خدا رو شکر کنم.

اگر امشب بميرم، خيلي خوشحالم که از روز آخر زندگيم خيلي لذت بردم، چون اين رو ديدم! دوست من، ممنونم.

* سکوت : رضا دوست

| | Comments (0)

* سکوت :

رضا دوست دوران بچگي من بود.

هميشه با من بود، حتي در خواب؛ و تا زماني که با من بود من لبخند مي زدم. با هم قهر هم مي کرديم، مثلا وقتي که گرسنه بودم، يا مادرم بستني نمي خريد، يا توي ليوان شير مهدکودک سرشير پيدا مي کردم. چند دقيقه اي قهر بوديم و بعد دوباره آشتي مي کرديم، و من لبخند مي زدم.

با هم بزرگ شديم، در دبيرستان با هم درس خوانديم و در دانشگاه کمابيش از هم خبر داشتيم. اما تازه روزي که تو را ديدم فهميدم هيچ وقت رضا را نشناخته بودم. رضا عجيب شده بود : خيلي بزرگ شده بود ،‌ و قوي تر از هميشه. وقتي که در آغوش تو بودم، مرا روي شانه هايش مي گذاشت و بالا مي برد، مي گفت « مواظب ستاره ها باش، مي شکنند.»

حرفهاي قشنگي مي زد. مي گفت «ديروز» در يک حادثه رانندگي «آينده» را کشته و به حبس ابد محکوم شده. مي گفت حالا از شر هردوشان راحت شديم. مي گفت يک صفحه سفيد بر داريم و نگاهش کنيم تا هر چه خواستيم ببينيم. مي گفت شراب نخوريم، ما با آب مَست تر مي شويم. مي گفت دود ترياک کم است، ابرها را بِکشيم.

يک روز در آينه ديدم که رضا نيست. خيلي ترسيدم. فکر کردم ديدم مدتهاست حرفي نزده. نگرانش شدم. يادت هست ازت پرسيدم؟ اسمش يادت بود، ولي قيافه اش را به جا نياوردي. گفتي عکسش را ببيني شايد بشناسي. عکسمان را ديدي، يادت نيامد.

همه جا را که گشتم فهميدم که ديگر آنجا نيست. تو هم رفتي. فکر کنم من بدون رضا خيلي فرق کرده بودم، چون اگر هم خنديدم ، يادم نيست. بعد از تو باز هم دنبالش گشتم. نبود که نبود.يک کسي گفت نکند آن ور دنيا باشد، گويا ديده شده. من هم يک روز به مادرم سلام کردم و رفتم.

حالا هر روز در آينه دنبالش مي گردم. بعد توي کمدم، بعد زير تختم. هر روز که به خريد مي روم به تک تک آدمها نگاه مي کنم، نکند او باشد. نکند از من مي ترسد؟ نکند چون ديده من تو را به او ترجيح دادم از من رنجيده؟ بايد پيدايش کنم...بايد بدانم.

دلم برايش خيلي تنگ شده. هر وقت مي خواهم يادش باشم، مي نشينم روبروي يک صفحه سفيد، چشمم را مي بندم و هيچ چيز نمي گويم. يک جايي خوانده ام :‌

« سکوت، علامت رضاست.»

تو هم هيچ چيز نگو. شايد رضا برگردد.

اين هم يکي ديگه از

| | Comments (0)

اين هم يکي ديگه از شاهکارهاي مامان من...که البته مال خودش نبود! :

من پرتغال مي خورم.

من افتخار مي کنم، که پرتغال مي خورم.

پس من دو کار مي کنم :

هم پرتغال مي خورم، هم افتخار مي کنم!

هزار بار از خدا خواستم

| | Comments (0)

هزار بار از خدا خواستم که تمام ساعتهاي جهان رو خراب کنه، تا وقتي که کاري رو از من مي خواي انقدر به زمانش فکر نکني...

تا شايد يک بار کاري رو سر موقع برات انجام بدم...

تا شايد يک بار قبل از اينکه خودت بگي کاري رو برات انجام بدم...

تا شايد يک بار بفهمي با نگفتن ميشه خيلي بيشتر گفت...

تا شايد...اه...لعنت به اين شايد...از اين به بعد ديگه همش نشايد...و نبايد.

حتما باز ميگي بهانه است...نگو...مي دونم...مثل هميشه.

يعنی رو که نيست، سنگ

| | Comments (0)

يعنی رو که نيست، سنگ پا قزوين...

بدم مياد از موجودات پر رو و بی چشم و رو...

اين لباسهای بی چشم و رو روز يکشنبه شسته شدن...بعدش هم من خودم آوردمشون گذاشتم گوشه اتاق...از اون روز هم هر روز بهشون چشم غره می رم...روزی چند دقيقه...انگار نه انگار...هر روز از سر کار ميام می گم ديگه امروز رفتن تو کمد...روی من رو سفيد کردن تو گشادی...تکون نمی خورن...

من که از رو نمی رم...

هورا هورا هورا... نتيجه مثبته!

| | Comments (0)

هورا هورا هورا...

نتيجه مثبته!

ديگه ما تنها نيستيم! بالاخره من و خودم پس از مدتها تلاش خستگی ناپذير در خريدن آت و آشغال ترتيب همديگه رو داديم! اونم تا ته! الان ديدم صاحبخونه عزيز رو ميز آشپزخونه دو سه تا نامه گوگول مگولی برام گذاشته که تو هر کدوم يه قبض مموشی قايم شده بود! دو تاش هم تا آخر همين هفته وقت داره...به زودی هم می زام! اونم به صورت کاملا طبيعی! حتی شايد دوقلو!!!

هورا! ديگه تنها نيستيم!

* صبوحی : « پس

| | Comments (0)

* صبوحی :

« پس از مرگ امید ، سوگندها آغاز می شوند. »

لئوناردو داوينچی

تلق. - الو ، جهنم؟

| | Comments (0)

تلق.
- الو ، جهنم؟
- بفرماييد...
- ببخشيد مي تونم با خودم صحبت کنم؟
- شما نسبتي با ايشون دارين؟
- بله ،خودشم.
- شرمنده ولي به ما گفتن فقط اقوام نزديک... روزتون بخير.
تلق.

* سبز : آخرش خودم

| | Comments (0)

* سبز :

آخرش خودم يه روز مي رم تو اين تابلوي روي ديوار غذاخوري تا شب مي چرم. اون دوتا بره ها رو هم ميندازم بيرون...صد ساله همون گوشه وايسادن. اگه راست مي گفتن اين همه چمن رو حتما يک کاريش مي کردن.

کاشکي اين تابلو رو مي ديدي. فکر کنم قبل از اختراع رنگ سبز کشيدنش و انقدر قشنگ شده که از اون به بعد همه چيزاي قشنگ رو به ياد اين تابلو سبز کردن. شايد کلمه سبز رو هم از اسمش ساختن : « سرزمين بي زردي ».

داشتم فکر مي کردم من که انقدر قصه دوست دارم، چرا نمي رم تو يکيش زندگي کنم؟! مگه غير از اينه که هر کسي ميره هر جا راحت تره زندگي مي کنه؟! اصلا همين امروز مي رم تو اين تابلو. بعد از اين هم تو يک قصه زندگي مي کنم.

برات يه خونه مي سازم که هر چهار طرفش پنجره رو به آفتاب داشته باشه. آفتاب تابلو از هر طرفي خواست در بياد، بازم نورش گرممون مي کنه.

برات اتاق خواب نمي سازم .‌ هر شب رو چمن ها مي خوابيم. من که تو آسمون تابلو ابري نمي بينم، بعيده هيچ وقت بارون بياد. تازه غذا خوري هم شبها تعطيله، کسي مزاحممون نميشه.

برات يه گلدون بزرگ مي سازم. هر شب روياهامون رو مي ريزيم توش، با هرشهاب يکيش رو آرزو مي کنيم تا بر آورده شه. هر کدوم هم موند فردا بهش آب ميديم تا سبز بشه و گل بده و بذاريمش رو طاقچه.

تابلو دريا نداره. ولي کوه داره. برات يه رودخونه مي کشم از اون درياي پشت کوهها برات آب زلال بياره...يادته هميشه مارپيچ مي کشيديمش؟ الان مي فهمم چرا : تا اگه يه روز يکي خواست بره اون تو آب تني کنه، شدت آب خيلي هم زياد نباشه.

فقط يک مشکلي هست : ما سه بعد داريم، ولي تابلو دو بعديه. مجبوريم هر کدوم يک بعدمون رو بذاريم بيرون تابلو تا توش جا بشيم. من فکر کردم من بعد زمان رو بذارم بيرون بيام تو زمان تو زندگي کنم. تو هم مکانت رو فراموش کن، بيا توي بعد مکان من...جا زياده.
اينجوري اون تو ديگه چيزي کم نداريم!

پس من فعلا رفتم تو تابلو. چون زمان ندارم اهميتي نداره کي بياي...من که نمي فهمم!
تو هم هر وقت مکانت رو فراموش کردي بيا...من هم نمي پرسم کجا بودي...تو که مکان نداري!

خب. افراد آنلاين شن. تلفنها

| | Comments (0)

خب.

افراد آنلاين شن.

تلفنها تا اطلاع ثانوي اشغال.

ماوس ها حاضر؟

به فرمان من :

هزار و سه...

هزار و دو...

هزار و يک...

بگيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــريــــــــــــــــــــــــــــــــــنشـــــــــــــــــــــون!

تک تکشون رو بگيرين...نذارين در برن...اينا اگه در برن ديگه پيدا کردنشون کار حضرت فيل صورتيه...يالا...بجنبين...

لطفا تمام دعاها و نفرينها و اشکها و لبخندها رو به اين حساب واريز کنين...

رذالت در دنياي جوک يعني

| | Comments (0)

رذالت در دنياي جوک يعني اينکه کسي خوبش رو بشنوه و به کسي نگه :‌

- ترکه هي زنگ مي زنه فلسطين، هي مي بينه اِشغاله !

- ترکه ديسک کمر داشته، بچه اش با کيفيت به دنيا مياد!

- ترکه محکوم مي شه به شکنجه روحي : مي اندازنش تو يه اتاق گرد، مي گن برو يه گوشه بشين.

اگه خوب بود خودم گفتم وگرنه با تشکر از دوست عزيزم «لاک پشت در قطب شمال».

- خيلی بهت فکر می

| | Comments (0)

- خيلی بهت فکر می کنم...همش فکر می کنم بالاخره چی ميشه...بعد از اين همه مدت بالاخره به کجا ميرسيم...اصلا اگه به جايی برسيم...
- ببين درست بگو...منظورت چيه از اين حرفها؟
- اممم...هيچی...خب ديگه چه خبر؟
- ...

* از وبلاگ يک دوراهی

| | Comments (0)

* از وبلاگ يک دوراهی :

امروز هم هزار نفر به راست رفتند و يکصد هزار نفر به چپ.امروز هم از هزار نفری که به راست رفتند نهصد و نود و نه نفر ديروز از چپ برگشته بودند. آن يک نفر هم کور بود...چپ و راستش را نمی ديد.فکر کنم برگردد...اگر روزی بفهمد.

شترق...نه...بيدارم... نمی دونم کی باز

| | Comments (0)

شترق...نه...بيدارم...

نمی دونم کی باز رفته جير جيرکها رو روغنکاری کرده که صداشون در نياد.
نمی دونم کی باز رفته خبر چينی کرده که من شبها دزدکی ماه رو ديد می زدم؛ من رو ببخش؛ قصد بدی نداشتم...خودش هی سرک می کشيد تو پنجره من...اون گوشه...همون بالا انقدر صبر می کرد تا من نگاهش کنم و جلوی من لخت بشه...باور کن من ازش خوشم نمياد...باور کن من فقط به تو فکر می کنم...

ستاره امشب کسی نديده...کی از آسمون ستاره چيده...

شترق...نه...واقعا بيدارم...اين که آهنگ مامانه!!! مامان؟ تويی؟ کی اومدی؟ چقدر خوب کردی! مامان نکن...مامان چرا چراغ روشن می کنی؟ خاموشش کن مامان...چشمم رو می زنه...عادت ندارم...مامان!...می شه برام یه ليوان آب بياری؟ خيلی تشنمه...دوست ندارم از زير پتو بيام بيرون...مامان!...يه کم آب شير می ریزی روش؟...خيلی يخ دوست ندارم...

دو تا چشم سياه داری...دو تا موی رها داری....به يک دم می کشی مارا...به يک دم زنده می داری...رقابت با خدا داری...

شترق...خدايا ! مگه تو من رو نيافریدی؟ خجالتم خوب چيزیه...اين چيه آخه آفريدی؟ واقعا وقتی من رو ساختی چی فکر می کردی؟ آخه از تو چی کم می شد یه نوک سوزن شعور به من بدی؟ يه کوچولو عقل...همين! حالا هر کاری کردی خوب کردی...خدايی ديگه...اينو نگم چی بگم...بابا حداقل بيا يه خاک انداز وردار من رو جمع کن...يعنی که چی من اين وسط بی صاحاب پخش شدم تو هم اصلا عين خيالت نيست...نمی خوای؟ به چه حقی من رو آوردی اينجا؟ حالا خبری نيست...نخواستيم بابا...تو برو به کارت برس...من خودم دربست می گيرم ميام...کرايش رو ازت می گيرما...دودره نکنی...ببينم اونجا ديگه چی ميگی...

رفتی و از رفتن تو...قلب آيينه شکسته...کوچه ها در خلوت شب...پنجره ها همه بسته...

شترق...اين چقدر بهت مياد!...عجيبه که انقدر آبی بهت مياد...ببين ديگه اگه چشمات آبی بود چی ميشد!...تو آينه خودت رو ببين...باید سوتين بدون بند بپوشی...البته همينجوری هم بد نيست...صندل نداری؟!؟ ديروز خريديم...بابا اين که گُل کِرِم داره...به هم ميان ديگه...خيلی خوب باشه بابا...بعد از آزمايشگاه...نه...درِبالا خوبه...من هيچ وقت طولش نمی دم...خودت لفتش می دی...باشه بابا قول میدم...اگه طول کشيد اصلا تو برو...خوبه؟...فقط زير برف پاک کن برام ياد داشت بذار علاف نشم...يا می خوای لای شيشه پنجره رو باز بذارم...اااه...شوخی می کنم بابا...ميام ديگه...

مثل اينه که ساقی...برام ماتم گرفته...مثل اينه که صد سال...گذشته از جونی...چه دردی داری ای دل...از اين بی آشيونی...

شترق...سلام عزيزم...زنگ زدم ببينم کاردانشگاهت درست شد يا نه...اين رو گرفتی يه میل بهم بزن...قربانت.

امان از ناتمام تو...امان از ناتمام من...

بله...می گن تصميمهای مهم

| | Comments (0)

بله...می گن تصميمهای مهم رو بايد با دقت گرفت. اينجا مُده چيزای مهم نوشته بشن :

مساله :
« موندن يا نموندن.»

داده ها :
- خوش شانس ترین خنگ جهان.
- خاطرات بيست و سه سال گولی گولی.
- تجربه دو سال گالاگالا.
- ريش و قيچی.

نداده ها :
- عقل، شعور، فهم، منطق...
- اسکناس سبز، کارت سیز ( من خيلی فارسی هستم )، چشم سبز...
- حوصله.

راه حل :
بهترين راه حل مساله پاک کردن صورت مساله است.

خب اين مساله که حل شد.

مساله بعد :
«موندن، يآ نموندن »
.....
....
...
..
.

* چاي : قهوه ميل

| | Comments (0)

* چاي :

قهوه ميل دارم؟ بايد فکر کنم!

دانه هاي قهوه برشته شده اند.
سياه شده اند. سياه متاليک، مثل اين ماشينهاي بزرگ آخرين مدل، توي خيابانها.
يا شايد هم نه ، بيشتر مات شده اند،
- کدرند -
مثل اين اباهاي قديمي ، روي دوش پير مردها.

کمي شير شايد...
خامه را بيشتر دوست دارم، ولي چرب است،
چند وقتي است رژيم دارم، شيرتان کم چربي است؟

دانه هاي قهوه تلخند.
تلخي را دوست دارم؛( با کيک پنير عصر ،تلخي مي چسبد. )
فقط گاهگاهي آخرش ، گلويم مي خارد.

کمي شکر لطفا...
شکرتان طبيعي است؟
دکترم ديروز گفت مواظب باشم :
شکر مصنوعي، گاهي سرطان زاست.


دانه هاي قهوه را در آسياب خرد کرده اند؛
يکي درشت تر مانده،
- راستي، ديوانه شد! -
يکي هم کوچکتر ،
- همان که خسرو نبود، ولي فرهاد را کشت.
خوب خرد نشده اند :‌ هنوز زبر هستند.

لطفا کاغذهاي قهوه جوش را عوض کنيد.
يک کمي صافتر باشد بهتر است.
دوست دارم ته فنجانم تميز باشد؛
يک کمي وسواس بد هم نيست!

فکر کنم فهميدم.
قهوه را دوست دارم؛ قهوه مرغوبي است.
مي گذارم اينجا، روي ميز کار دفتر کوچک بي ديوارم.
يک روز که خسته بودم، قهوه را خواهم خورد.

امروز مهمان دارم، از راه دور هستند.
- از لطفتان ممنونم -
امروز، چاي ميل دارم.

اوه! داشت يادم مي رفت!
من کمي بيمارم.
دلم درد مي کند؛ چندي است بستري ام.
روزها مي خوابم، هذيان مي گويم...

دکترم مي گويد : قهوه زياد نخورم؛
لطفا به او نگوييد، ولي دوستتان دارم.

* حباب : - بکش!

| | Comments (0)

* حباب :

- بکش!
- هوببببببببببببببببببببببببببببببببب.
- نه احمق...فوت نکن...بکش!
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- آها...حالا درست شد...بيشتر بکش...تنفسش کن.
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- مي بيني؟ بايد بکشي تا قل قل کنه....هميشه نبايد فوت کني تا حباب کنه...هميشه نبايد هلش بدي...بايد بکشيش...بکش!
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- حباب رو مي بيني؟ ببين به محض اينکه بوجود مياد ميره بالا...آب نميتونه سبکي حباب رو تحمل کنه...مي بيني؟
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- ببين به سقف آب که ميرسن مي ترکن...با آخرين سرعتي که مي تونن انقدر ميرن بالا تا بترکن...همه شون دنبال هم...مي بيني؟
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- مي دوني اونجا تازه زندگيشون شروع ميشه؟ فقط ديگه چيزي دورشون نيست که تو ببيني...همرنگ محيط شدن...اينجا مخزن سمه...واسه همين خيلي بي رنگه...بکش!
- قُل قُل قُل قُل قُل...
- با هر نفست، حبابهاي آزاد شده سم رو مي کشي تو...و اونا کارشون رو شروع مي کنن...کارشون رو خوب بلدن...خمارت مي کنن...بکش!
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- حالا کم کم سرت گرم ميشه...سعي نکن بايستي...سرت گيج ميره مي افتي...خودت رو رها کن...راحت باش...حالا چشمات رو باز کن...بهتر ببين...آره درسته...تنباکو نيست...خودتي...بکش!
- قُل قُل قُل قُل قُل....
- ...

بي پايان.

بيا بيا بيا بيا...بگير چپ...بيشتر...خوبه...بيا

| | Comments (0)

بيا بيا بيا بيا...بگير چپ...بيشتر...خوبه...بيا بيا بيا بيا بيا...خب!

خيلی خوب...من که له شدم...پياده شو قفل کن برو...يا می خوای يه گاز ديگه هم بده...می ترسم جون سالم در ببرم...