past entries: June 2002 Archives

آمديم و نشستيم و حرف

| | Comments (1)

آمديم و نشستيم و حرف زديم و ادعا کرديم و شروع کرديم و خورديم و خوابيديم و خسته شديم و کج شديم و نق زديم و آه کشيديم و شعر گفتيم و ايراد گرفتيم و راه حل نداديم و تحليل کرديم و نتيجه نگرفتيم و ...

يک کلام : ريديم.

اينجا پول در آوردن زياد

| | Comments (0)

اينجا پول در آوردن زياد سخت نيست. گرسنه نموندن آسونه. ولی پولدار شدن خيلی خيلی خيلی خيلی سخته.

همه چیز استاندارد شده :

استاندارد غذا خوردن : زياد به بقيه نده...يه کم عيب نداره.
استلندارد لباس پوشيدن : زياد لخت نباش...يه کم عيب نداره.
استاندارد دوست شدن : زياد نزديک نشو...زياد ور نرو...يه کم عيب نداره.
استاندارد عاشق شدن : زياد احساساتی نشو...زياد جدی نگير...یه کم عيب نداره.
استاندارد کار کردن : زياد کار نکن...يه کم عيب نداره.
استاندارد زندگی کردن : زياد نمير...يه کم عيب نداره.

تو دنيای استانداردها، ديگه هيچ چيزی مشکل نيست. همه چيز به ايده بستگی داره. اگر قوی باشه، هر چقدر هم سخت باشه اجرا ميشه و نتيجه ميده...اگر هم ضعيف باشه هر چقدر هم ساده باشه به جايی نمی رسه.

اينجا همه چيز رو به ته رسوندن. نميشه يک ايده قديمی رو برداشت و بهتر اجرا کرد. اگر بهتری وجود داشت حتما اجرا شده بود. من میخوام پولدار بشم...پس مجبورم يک ايده خيلی خوب و جديد پيدا کنم.

کارخونه زدن ايده خوبيه، يادمه هميشه وقتی می گن طرف کارخونه داره يعنی ديگه آخرشه. ولی چی درست کنم؟

خوراکی بازارش حوبه، ولی سخته...کثيفه...بهداشت دردسر داره...به مواد اوليه هم وابسته است.کاغذ مواد کمتری می خواد، تميز هم هست...فقط بازارش خوب نيست. به اندازه کافی حرف حساب نيست برای نوشتن ، اگر هم هست خيلی گرونه...کيه که بخره؟!

يافتم! کارخونه درد می زنم! در انواع و اقسام طرحها و رنگهای مختلف. مواد اوليه؟ نمی خواد! لبخند که نيست که...درده...دليل نمی خواد! دردسر؟! هیچی! خنده هزار جور شرايط داره...بايد دمای هوا مناسب باشه...بايد همه چيز تميز باشه...بايد همه کارگرا روبند بزنن...بايد هيچ مگسی دور و بر نباشه..ولی درد...اصلا کثيفش بيشتر مشتری داره...هر چی بيشتر دروغ تبليغ کنيم مشتريها خوشحالتر می شن...نه زمان خاصی داره نه مکان...همه جا و همه جور مصرف می شه.

از همه مهمتر، بازارش عاليه...اصلا آدم ممکنه چند دقيقه نفس نکشه...حبسش کنه...درد رو که نمی شه حبس کرد! اگه نباشه می ميری!!! از هوا واجبتره. تازه، هيچ کس به مال خودش راضی نيست...همه اصرار دارن مال همديگه رو هم امتحان کنن...يه خط توليد می ذارم برای دردهای سفارشی...برای هر کسی در سايز خودش...به هر اندازه که بخواد.

راز موفقيت تنباکو چيزی نيست جز اعتياد. با وجود اين، هيچ کس نيست که با يکی دوبار سيگار کشيدن معتاد بشه. ولی اگه نوک درد به کسی بخوره کارش تمومه. ديگه بسته به وخامت عادت و سن و کردار و گفتارش هر روزش رو با محصولات کارخونه من شروع می کنه و باز با محصولات ما تمومش می کنه.

تازه، غير از همه اينا، خودم که پولدار می شم هيچی، ديگه هيچ وقت محتاج درد کسی نمی شم. هر روز ميرم کارخونه، از هر رنگ و هر مدل هر اندازه که دلم می خواد بر می دارم. يه روز يه ذره طوسی روشن از طرح دلسنگ بر می دارم، يه روز يه ذره نارنجی از مدل چشمای مامانم؛ یه کارتن بی رنگ از قسمت آينده می ذارم کنار برای شبای تعطيل که با دوستام دور هميم. يکی دو تا سياه هم تو کشوی ميزم می ذارم، برای روز مبادا.

همه چيز به ايده بستگی داره...واين يک ايده خيلی خيلی خوبه! من پولدار می شم! خدايا شکرت!

نمردم و يک بازی از

| | Comments (0)

نمردم و يک بازی از جام جهانی رو زنده ديدم...تازه شرطم رو هم بردم...اگر چه آخرش پولم رو خودم دادم...

خدايا...ياد بگير! ميشه شرط رو برد و در کمال لذت همه بازنده ها رو بخشيد...يادت نره ها...

ما تصميم گرفتيم دنيا رو

| | Comments (0)

ما تصميم گرفتيم دنيا رو بگيريم.

بعدش هم تصميم گرفتيم دنيا رو ول کنيم، چون نمي شد هم تصميم رو گرفت هم دنيا رو...بايد يکيش رو ول می کرديم و فکر کرديم اونی رو که سبکتره ول کنيم...

بعدش هم خسته شديم...تصميم رو هم ول کرديم...الان هم نشستيم دست خالی داريم به همديگه فحش می ديم، که چرا همه چی رو ول کرديم...

قراره يه روز يه چيزی اختراع کنيم که همه تصميم ها رو بگيره و ديگه ول نکنه...و ما با خيال راحت بريم دنيا رو بگيريم.

به سلامتی!

برای بی حوصله بودن ده

| | Comments (0)

برای بی حوصله بودن ده هزار تا بهانه هم کمه...همش دنبال بهانه های جديد هستيم.

برای خوشحالی یدونه دليل کافيه...

مثل یه عکس احمفانه...مثل دو سه متر رفتن تو جنگل به اسم ماجراجويی و حتی مثل یه آبجوی خنک و یک قاچ پيتزا...اِينا خیلی انتظارهای زيادی شدن...نه؟

هه هه... آقا ما نخوايم

| | Comments (0)

هه هه...

آقا ما نخوايم يکی رو ببينيم بايد به کی بگيم؟!

من چهارده ساله نمی تونم از دست اين در برم!

الان هم چون خِيلی دلمون واسه هم تنگ شده ايشون هم کشيدن يازده ساعت رانندگی ( بخونين درايو) فرمودن ببيان آخر هفته پيش هم باشيم :

اين اينجاست!

| | Comments (0)

اين اينجاست!

چقدر اينجا عجيبه...همه اين حرفا

| | Comments (0)

چقدر اينجا عجيبه...همه اين حرفا رو من زدم؟!؟

من به زحمت می تونم نخندم. من به زحمت می تونم وقتی کسی سرم داد می زنه به اينکه چقدر قيافه اش احمقانه ميشه توجه نکنم.به زحمت می تونم راجع به خودم جدی فکر کنم...چرا انقدر زمخته اينجا؟!؟ خوشم نيومد...

ايراد گرفتن خيلی خوبه...ولی به شرطی که يه گهی بخورم برای درست کردنش.

حذف کردن خوبه...ولی به شرطی که يه چيزی سر جاش بذارم.

خراب کردن خوبه...ولی به شرطی که يه چيزی به جاش بسازم.

هيچ چيزی بد تر از هيچ چيز نيست...نمی خوام هيچی بشم.

هلا...يک...دو...سه...يا حق.

يعني اگه اين نبود من

| | Comments (0)

يعني اگه اين نبود من امروز دقمرگ مي شدم...به جاش از خوشي پُکيدم!

الحق که هميني که هست!

به خوابستان خوش آمديد. خوابستان

| | Comments (0)

به خوابستان خوش آمديد.

خوابستان شهر من است، ولي مال من نيست. هرکس دوست دارد، مي تواند به شهر من بيايد و تا هر وقت خواست بماند. خوابستان جا زياد دارد، و آدم ندارد.

عضويت در خوابستان ارزان است. شهريه اش گران نيست : هر لحظه! همين! ديدي ارزان است؟

خوابستان پليس ندارد، چون قانون ندارد. ولي زندان دارد، براي علاقه مندان، در روزهاي تعطيل.

خوابستان هزار رنگ است. هزار معني است. معني هم ارزان است : سيري چند صفحه. بردن آزاد است : ظرف خالي داري؟

خوابستان پر از چيزهاي خوشمزه است، براي نچشيدن، و پر از کار است براي نکردن. پر از منظره هاي تو خالي، پر از آدمکهاي گردالي. راستي دست نزن، اگر پر رنگ شوي، مي بينندت، بعد بايد جواب سلام هم بدهي.

خوابستان مرکز زياد دارد. اگر خواستي، تو هم مرکز باش. ما همه مي چرخيم، دور مرکز هم. من اين طرف ، تو آن طرف، هر کسي يک طرفي...فرقي نمي کند. همه مان مي چرخيم.

خسته شدي؟ بيا خواب ببين. اما نه خواب خودت. خواب من را ببين. وقتي من هستم، خودت را خسته نکن. من خواب زياد ديدم، به تو هم مي رسد. البته همه اش را خودم نديدم، يکي را ان ديده،‌همان که آن طرف است، يکي هم آن يکي، در مرکز خودش. همه اش عين هم است. باور کن، من ديدم.

وقتي بچه بودم، خوابستان کوچک بود. در خبرها ديدم، خوابستان به آسمان هفتم رسيده. يک کمي آنور تر، يک خدا خوابيده. ديروز فهميدم، فاصله يک قدم است، تا خود تخت خدا، همان که رويش خوابيده.

خوابستان خوب جايي است. من را مي فهمد. وقتي مي خواهمش هست، و قتي هم خسته شدم، چشمش را مي بندم،‌ مثلا خوابيده. ساکت مي نشيند. تا باز بخواهمش.

خوابستان اينجا نيست. خوابستان هيچ جا نيست. اما من آنجا هستم. برو به دخترت بگو، روزي مي آيم، و برايش يک خواب مي آورم، يک خواب واقعي، که لمس هم مي شود، وقتي که نترسي.

به خوابستان خوش آمديد، باز هم برگرديد.

هه هه... صدای تق تق

| | Comments (0)

هه هه...

صدای تق تق صفحه کليد، لحظات عمرمنه که داره صفر و يک مي شه...

فقط يک آرزو دارم :

خدا کنه تعداد يکهاش خیلی بيشتر از صفرهاش باشه...يعنی ميشه؟

* صبوحی : «شکستنی :

| | Comments (0)

* صبوحی :

«شکستنی : لطفا پس از خواندن، مرا با آب سرد بشوييد. »

- طرح روی جلد، شعر زندگی من، دفتر هفتم، چاپ آخر.

* بش : ه ن

| | Comments (0)

* بش :

ه ن و ر ا و.

عجب غول بزرگيه... چی کارش

| | Comments (0)

عجب غول بزرگيه...

چی کارش کنم؟!؟ نکنه بخورم بهش بيفتم؟! بعدش می خورتم...

از لای پاهاش که خوب نيست برم...اگه پاهاش رو ببنده چی؟

بهتره از زير بغلش رد شم...ولی نکنه یهو بازوش رو بياره پايين؟!

می تونم دور بزنم اصلا...برگردم...از يه طرف ديگه بيام...

وايسا ببينم...من که...اه...بابا من که خيلی بالاترم...اصلا قدش نمی رسه به من...هه هه...چقدر بيخودی ترسيدم...آخيش...

- الو...هستی؟ - خيلی کم.

| | Comments (0)

- الو...هستی؟
- خيلی کم.

* آينه : آرزو :

| | Comments (0)

* آينه :


آرزو : آن طرف.
ـــــــــــــــــــــ
آن طرف : آرزو.

* جدول کلمات متقاطع :

| | Comments (0)

* جدول کلمات متقاطع :

:: عمودي ( از بالا به اون ته ) :

۱ - مسير زندگي من.

:: افقي ( از چپ به راست...گاهي هم از راست به چپ ) :

۱- ته گيس موهات از پشت مقنعه، روز اول دانشگاه.

۲- روزي که بهت ويزا ندادن...و تابستون شروع شد.

۳- آهنگهايي که تو يه رنوي آبي گوش داديم...همون که ضبط نداشت.

۴- روزي که من از يه نفر ديگه شنيدم چند روزه پرايد خريدين.

۵- روزي که بهت ويزا دادن...و پاييز شد.

:: عمودي ( از اين ته، به سمت بالا ) :

۱- من، امشب، همينجا.

کف پاتو بيار بالا... حالا

| | Comments (0)

کف پاتو بيار بالا...

حالا اين زير رو نگاه کن :

دالي! ديدي منو؟

* انگليسي را پاس بداريم

| | Comments (0)

* انگليسي را پاس بداريم :

اصلا جاي نگراني نيست. کامپيوترهاي جهانخوار هيچ پدر کشتگي با فارسي ندارن. من تا ديروز فکر مي کردم اينا فقط فارسي رو به لجن کشيدن. الان رئيس گرامي ترتيبي دادن که من ديگه اصلا نگران نباشم. اين هم فرازي از خطبات چند دقيقه پيش ايشون :

...I was trying to FTP all my POSIX CAPI testcases into the FVT when my machine suddenly "blue-screened"...

بــــــــــــــــــــله...ساعت سه و بيست و دو دقيقه همه جا هم امن و امانه...غير از قبر شکسپير احتمالا...

* از وبلاگ ستاره شمالي

| | Comments (0)

* از وبلاگ ستاره شمالي :

اصلا من از تابستون بدم مياد. خورشيد خانوم خيلي زود مياد و زنگ رو مي زنه. خيلي کلاسها دراز ميشن...تازه از اونور هم خيلي دير تعطيل ميشيم...

زنگ اول ورزش داشتيم؛ همه مون پشت سر خورشيد خانوم صف کشيديم و کش و قوس اومديم. هي هم رنگ عوض مي کرديم. من طبق معمول دير رسيدم...آخه من زنگ تفريح رو خيلي دوست دارم...ميرم ميشينم نوک دنيا با درياها يه قل دو قل بازي مي کنم.
معمولا عمو مهتاب دم در حياط مي ايسته تا مطمئن بشه ما همه رفتيم تو...بعد ميره خونه شون. يکي دوبار به من اخم و تخم هم کرده...ولي من دوستش دارم...اگه اون نبود حياط خيلي تاريک ميشد.

زنگ دوم علوم داشتيم. خورشيد خانوم رفت وسط جهان وايساد...مثل هميشه. شروع کرد به نشون دادن دنيا...هر روز يه جا رو توضيح ميده. امروز نوبت يه گربه بود، که از اينجا يه نقطه بود. خورشيد خانوم به ما گفت که اين گربه مريضه، وگرنه انقدر نمي خوابيد. گربه داشت خميازه مي کشيد و با زبونش همه جاش رو مي خاروند. هه هه...خيلي خنده دار بود. کلاس به خنده ستاره ها رفت رو هوا !

زنگ سوم رياضي بود. خيلي خسته کننده است. مخصوصا وقتي بعد از ظهر باشه. خيلي ها سر کلاس مي خوابن...يک سري رو تو زنگ تفريح هم ولشون کني عين يه خرس گنده مي خوابن...اينجا که ديگه جاي خود داره. درس حساب خيلي سخته. همش يا بايد ضرب کنيم، يا تقسيم. ولي وقتي که مساله حل ميشه خيلي کيف ميده...اونوقت خورشيد خانوم تخته رو پاک مي کنه که تميز شه و آماده شيم براي زنگ بعد.

زنگ آخر نقاشي بود. هر کس يه چيزي مي کشيد. خورشيد خانوم خسته شده بود، يه گوشه کلاس نشسته بود، فقط به سوالها جواب مي داد. يکي يه کوه کشيد ، زرشکي. خورشيد خانوم خوشش نيومد، ولي حال نداشت درستش کنه. گفت بذار باشه. خيليها دريا کشيدن، بعضيها هم دشت. يکي آتيش کشيده بود...همه رو عصباني کرد. آخه خيلي گرم بود. خورشيد خانوم نخنديد.

عمو مهتاب اومد و در حياط رو باز کرد. عمو مهتاب که مياد دم پنجره، خورشيد خانوم سرخ ميشه...آخه موهاش همه جا پهنه. همه رو از تو رود خونه هاجمع مي کنه، مي پيچه تو چارقدش...ميکشه دنبال خودش. خيلي دلم مي خواد بدونم، بين اين دوتا چي مي گذره. من که فکر مي کنم بينشون يه خبراييه. دلم مي خواد يه روز به ستاره ها بگم، همه مون قايم بشيم، ببينيم اگه اينا تنها باشن، چي مي خوان به هم بگن.

امروز هم تموم شد و نيومد. خيلي وقته نمياد...سهيل رو ميگم. خيلي وقت پيش گم شد...فرداش خورشيد خانوم نيومد...رفته بود دنبال اون. هيچ کس پيداش نکرد. عمو مهتاب، هر از چند وقت مرخصي ميگيره، ميره دنبالش. هيچ که هيچ. ولي ما همه مطمئنيم يه روز بر مي گرده...من که هستم.

آخيش...حالا مي تونم باز برم نوک دنيا بشينم، با درياها يه قل دوقل بازي کنم. خدايا شکرت.

* چيک چيک : بارون

| | Comments (0)

* چيک چيک :

بارون و کوچه و طوسی و خيس.

صبحت بخير، زندگی؛

باز ديشب کجا بودی؟

* يشمی ملايم : سه

| | Comments (0)

* يشمی ملايم :

سه تار...يک کمی هم عود...همون سکوت خط خطی.

نور چراغ خواب...که در تلاش برای عبور از ديوار، پخش شده رو سقف.

نصفه شب...کمی مايل به سحر...به وقت ساعت قديميم...که باتری نداره.

خرس سفيدی که بهم کادو دادی...و روی پيرهن قرمزش نوشته : « يه نفر من رو دوست داره ».

شب و تنهايی...عجب چيز خفنيه...مگه نه؟

امروز روز بزرگيه. نه نه...این

| | Comments (0)

امروز روز بزرگيه.

نه نه...این لحظه، لحظه بزرگيه...

من و خودم الان نشستيم دور همديگه...و دعوامون نشد که کدوم وسط بشينيم...

هر دومون يک ليوان آب خورديم...یک کاغذ سفيد برداشتيم و يه کاغذ سياه و زديم به ديوار که هميشه هردوشون رو ببينيم...

اسم يکيش رو گذاشتيم « مشکلات جدی زندگی که بايد هر روز به آنها رسيدگی شود»...هنوز هم داريم نگاهش می کنيم...و بهش فکر می کنيم...به اينکه چقدر سفيده...و چقدر خالی.

اسم اون يکی رو گذاشتيم «کارهايی که در اوقات فراعت بايد انجام شود»...هنوز هم هر دومون داريم فکر می کنيم اين چرا انقدر سياهه...از کجاش شروع کنيم آخه...

* رفتي : قهوه...بدون شکر،‌

| | Comments (0)

* رفتي :

قهوه...بدون شکر،‌ بدون شير.

حلقه هاي دود سيگار...که من بلد نيستم درست کنم.

عکس آخرين باري که پيشم بودي...روي ميز...زير راهنماي کلفت تلفن.

لبخند...به روياي خودم...تا دفعه بعدي که پيشت هستم...که شايد نرسه...و من مجبور نشم لبخندم رو قطع کنم...

نهايت سبز ، همون لحظه

| | Comments (0)

نهايت سبز ، همون لحظه اي بود که قبل از گذاشتن گوشي اسمم رو صدا زدي، و نهايت زرد همون لحظه بعدش بود که گفتي « هيچي »

* خاکـــــــــــستري: راه پله خيلي

| | Comments (0)

* خاکـــــــــــستري:

راه پله خيلي پيچ داره. و هر جاش بايستي فقط تا سر پاگرد بعد رو مي بيني. امکان نداره بتوني يک جا بايستي و همه پله ها رو يکجا ببيني. اگه دوتا يکي بالا بري زودتر به پاگرد مي رسي و زودتر بقيه پله ها رو مي بيني...باز هم تا پاگرد بعدي. فقط مواظب باش پات ليز نخوره...بعضي از پله ها ليز هستن.به صداي چوب پله ها دفت کن...ازش خيلي چيزا ميشه فهميد...

***
بيخود لگد نزن. مُرده.
***

راه پله چراغ نداره. شمع يادت نره. اگه خيلي اصرار داري تُند بري حتما يه دستت رو بگير جلوي شعله...يه کم ديدت رو کم مي کنه ولي در عوض شمعت خاموش نمي شه. شمع رو کف دستت نگير، دستت رو مشت کن دورش. پارافین داغ يکم دستت رو مي سوزونه...ولي از خطر افتادن شمع بدتر نيست. تازه، پوستت زود عادت مي کنه .

***
نبايد انقدر استراحت مي کرديم...کاشکي تند تر مي اومديم...
***

راه پله ديوار نداره که بهش تکيه بدي. فقط يه طناب داره...که خيلي هم شُله. سعي کن تا وقتي مجبور نشدي ازش آويزون نشي. کسي نمي دونه چقدر وزن رو تحمل مي کنه. بهش اطمينان نکن. طناب تو رو بالا نمي کشه...فقط شايد نذاره سقوط کني...يادت نره...شايد.

***
مطمئني همين بود؟ نکنه اشتباه اومديم؟
***

راه پله تنگه. اگه اون رو با خودت ببري سرعتتون نصف مي شه.درسته کمتر خسته ميشي، ولي زمان رو مي بازي. ميل خودته...فکر مي کني بهت کمک مي کنه...ولي يه فکره...خودت بيشتر مي توني به خودت کمک کني...بازم ميل خودته...مواظبش باش.

***
انقدر پست نباش... من هم باهات مي پرم...
***

اونجوري که تو کتاب نوشته بايد قبل از غروب به بالا برسين. نورش بايد از چند طبقه قبل معلوم باشه. صدا نداره. ولي نورش گرمت مي کنه. مي گن نقره ايه ...يا آبي. تو اولين کسي هستي که مي بينيش...البته طول مي کشه تا چشمت به نورش عادت کنه...ولي اگه چشمت بهش بيفته ديگه پير نمي شي. اگه بهش دست بزني مي توني پرواز کني...اگه بوش کني قهقهه مي زني...

***
يه قول بهم بده...تو هوا از من جدا نشو. من حاضرم...لبهام رو ببوس، ولم نکن.
***

بي پايان.

* اخلاق ورزشکاري : با

| | Comments (0)

* اخلاق ورزشکاري :

با سلامن.

من.

من اصلا دوست ندارمن از من حرف بزنمن. بزنمن به تخته، منتي هم سَرِ مردم ندارمن.

من همه رو دوست دارمن. منتها مردم من رو خيلي دوست ندارمن ...کاشکي من مي دونستمن چرا.

من من.

من نمي دونمن چرا بعضيها يه من ميگمن خودبين! من که ادعايي ندارمن!

احترامن، من.

* آشتي : سلام خرگوش؛

| | Comments (0)

* آشتي :

سلام خرگوش؛

من هم اگه چيزي مي شنيدم حتما مثل تو مي فهميدم. به خدا تقصير خودم نيست...گوش ندارم...ببخشيد!

خر.

* يک سال گذشت :

| | Comments (0)

* يک سال گذشت :

در سالي که گذشت خيلي بيشتر از اينکه با خودم حرف بزنم با بقيه حرف زدم.

من معتقدم ما فقط به قسمتي از افکارمون اعتقاد داريم که بهش عمل مي کنيم. هر کاري نمي کنيم لابد بهش اعتقاد نداريم...يا شايد هم مرض داريم...کاري که دوست نداريم رو انجام مي ديم.

تو اين سال مي خوام حرفهايي که همه به بقيه مي زنن رو به خودم بزنم، و با خودم بحث کنم، و به يک سريش عمل کنم...ببينم چي ميشه...

اين رو به يکي دو نفر يک بار گفتم...به خودم هزار بار. يه فيلم خيلي غير معروف و خيلي غير خاص هست در مورد ساختن يک پتوي چهل تيکه آمريکايي ،که من باورم نمي شد انقدر معمولي باشه. پنج سال پيش فيلمش رو ديدم،‌ و پارسال تو يه دستفروشي کتابش رو خريدم. اين هم آخرين کلمات فيلم...که پنج سال روي ديوار من بود...و من خير سرم سعي کردم ترجمه کنم :

«...براي درست کردن يک پتوي چهل تيکه، ترکيب رنگها رو بايد خيلي به دقت انتخاب کني. انتخابهاي درست باعث گيرايي طرح ميشن و انتحابهاي غلط رنگهاي ديگه رو هم خراب مي کنن.

هيچ قانوني براي پيروي نيست، و بايد با غريزه حرکت کني...و شجاع باشي

- اسمت چيه؟ - دقيانوس...

| | Comments (0)

- اسمت چيه؟
- دقيانوس...
- خونه ات كجاست؟
- تو جزيره، وسط اقيانوس.
- كارت چيه؟
- سنگ ميندازم... تو اقيانوس ...
- ديروز هم انداختي؟
- عجبا...ميگم كارمه...هر روز ميندازم...
- اي بابا...پس ما هر چي مي كشيم از دست توست...
- مگه شما خونه تون زير آبه؟
- نه بابا...ما تو ساحليم...هميشه موج مياد...ديروز هم يكيش اومد بچه مون رو برد...حتما“ همون موج سنگ تو بوده...

...طبق خبري كه هم اكنون

| | Comments (0)

...طبق خبري كه هم اكنون به دست ما رسيد يكي از مهره هاي كليدي قتلهاي زنجيره اي اخير دستگير شد.

قاتل مردي است صد ساله، ساكن قطب جنوب، معروف به ملنگ. وي توسط يكي از ديدبانان كشتي آفريقايي استوا در حين قلع و قمع يك كوه يخ بوسيله يخ شكن رؤيت گرديد و مراتب سريعا“ به مقامات گزارش شد. مقامات معتقدند وي با توجه به اين كه در استفاده از يخ شكن يدي طولا دارد، مسلما“ نقش بسزايي در شكستن مه در شب حادثه داشته است. به گفته مسؤولان، اگر مه نمي شكست، قاتلان موفق به ديدن مقتول نمي شدند.

ملنگ براي مدت نامعلومي به قطب شمال تبعيد شد.

هم اكنون ادامه خبرها...مردي با بيل مادرزنــ.......

خر - اه...چقدر اين

| | Comments (0)


خر - اه...چقدر اين بره خسته است...
خرگوش - اوه...شما گرگ هستين نه؟!

بدم مياد از خرگوش...خاك تو سر هر چي خره...

خب. از اونجايي كه امروز

| | Comments (0)

خب.

از اونجايي كه امروز نزديك بود روز خوبي باشه حتما“ بايد بك اتفاقي مي افتاد كه من بد عادت نشم....و افتاد...و من فهميدم كه نمي تونم هر چقدر دلم خواست مزخرف بگم...چون بقيه مثل من خنگ نيستن...و دلشون مي خواد با هوش خيلي زياد خودشون هر چيزي رو به همه چيز ربط بدن...و مي دن...ومن حرص مي خورم...و من عصباني ام...خيلي.

هورا! امممممممم...قديما کادوها و کارتها

| | Comments (0)

هورا!

امممممممم...قديما کادوها و کارتها رو يه جوري به طرف مي رسوندن...فکر کنم من خيلي وقته از اين مراسم نداشتم رسم عوض شده...يه سري کادو و کارت برام اينور اونور قايم کرده بودن...عجب بساطي شده ها...آدم بايد بره تو خصوصي ترين جاها دنبال چيز ميز بگرده...بَده خب...

فقط يه چيز رو نمي تونم نشون ندم...خوشمزه ترين کادوم...ايناهاش!

از خيلي ها متشکرم...از خدا هم...از تو؟ آره...از تو هم....خيلي.

- شما از اينکه الان

| | Comments (0)

- شما از اينکه الان امروزه چه احساسي دارين؟
- احساس مي کنم کاشکي ديروز بود...بعد هي مي گفتم آخجون فردا!

ترشي..... : اي كه بيست

| | Comments (0)

ترشي..... :

اي كه بيست و پنج رفت و خُرمالو

حالا لواشك آلو

و برگه هلو !

...

.....نخورم يك چيزي ميشم.

با اشك تركيدن. تا مرگ

| | Comments (0)

با اشك تركيدن.
تا مرگ ننشستن.
با خود جنگيدن.
به خدا خنديدن.
الكي نيشكون گرفتن.
در فضا شناور شدن.
گره كراوات سفت كردن.
با قاشق چايخوري پارو زدن...به سمت خورشيد...قبل از غروب...و اميد به رسيدن.

به دنيا آمدن.

* هه هه : ام.

| | Comments (0)

* هه هه :

ام.

تو.

من.
×××
روز.

لد.

است.

×××

هورا هي!

تولد. عجب چيز عجيبيه...وقتي كه

| | Comments (0)

تولد.

عجب چيز عجيبيه...وقتي كه ادم ناف رو خودش مي بره...

توجه توجه برداشت اول :

| | Comments (0)

توجه توجه

برداشت اول :

حَيَوان رميده اند و ماكيان بدون شاه اند؛
سرطان چهار گشته است و خداي آرميده.

ملكان به شرب مشغول و به رقص و پايكوبي،
كه خداي مست است و « اضافه » آفريده.

و من از عدم گسستم
- وبه نيستي نشستم -
و طبيعت جهان را به جنون خود شكستم.

« شه ماكيان رسيده »
پدرم به مادرم گفت؛
مادرم عشق پاشيد و پدر به ريشه بستم.

اين خزعبلات يعني ربع قرن پيش در چنين روزي فاجعه بزرگي رخ داد!

حالا من هي ميگم...اين تازه يه بار شد...

آهاااااااااااااااااي آدما! اگه مثل من

| | Comments (0)

آهاااااااااااااااااي آدما!

اگه مثل من خيلي علافين مي خواين دوزار ده شاهي بدين به زلزله زده ها برين اينجا حتما...فقط توي گيرنده recipient حتما بايد بنويسين :‌


IRANIAN EARTHQUAKE

همين! يعني من خيلي آدم حسابي شدم مثلا! به قول بابام چه گُها!!!

* آگهي تبليغاتي : آدمهاي

| | Comments (0)

* آگهي تبليغاتي :

آدمهاي خارجکي و غير خارجکي که اين رو مي خونن اگه راه مطمئني براي رسوندن پول براي کمک به خسارتهاي زلزله دارن جون هر کي دوست دارن يه خبري به من علاف بدن...خودم فکر کردم پولاشو بخورم رسيدشو ايميل کنم که مطمئن باشم ميرسه بهشون...اگه راه بهتري گيرم نياد همين کار رو مي کنم.

کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!

حالا ادامه خبرها...مردي با بيل...

بهداشت، چيز خوبی است. امروز

| | Comments (0)

بهداشت، چيز خوبی است.

امروز رئيس گرامی بنده رو برای صرف ناهار ملاقات کردن...هنوز هم مزه پيتزاش زير زبونمه.

اصل يک :‌ قبل از غذا دستهای خود را بشوييد.

چون همه می دونن که «بهداشت چيز خوبی است» منم دستام رو شستم با يک لبخند خيلی خارجی رفتم به ديدن رئيس عزيز. لطف کرده بودن پيتزای علفيجات ( همون وِجی خودمون) خريده بودن و برای جبران پروتئين لازم باز هم زحمت کشيده بودن شخصا روی پيتزای مربوطه هفت طبقه بصورت قيفی ريده بودن.

چون «بهداشت چيز خوبی است» من اول شروع کردم مثل آدم با کارد و چنگال قطعه قطعه گُه خوردن. بعد يهو يادم اومد که ای بابا...من که دستم رو شُستم! بعد با خيال راحت کارد و چنگال رو گذاشتم کنار و قاچ قاچ گُه خوردم. بعضی وقتها هم چون خوب پايين نمی رفت یکم نوشابه ( بخونین آيس تی) می خوردم که البته ايشون توی اون هم لطف کرده بودن شاشيده بودن. یه چند بار هم قرقره کردم که مزه اش رو خوب درک کنم.خيلی خوش گذشت.

گُه خوری که تموم شُد قرار شد از اين به بعد من هر هفته برم جلو ايشون بازم گُه بخورم.

اصل دو : بعد از ريدن دستهای خود را بشوييد.

چون «بهداشت چيز خوبی است» رئيس عزيز دستاشون رو شستن. من فکر کردم از اونجايی که تا حالا نديدم هيچ توالتی بعد از ريدن من بياد با من دستاش رو بشوره فکر کردم لزومی نداره که منم دستام رو بشورم!

الان هم يک آروغ زدم و بويی راه انداختم که نگو! تازه هنوز هم دارم لای دندونام رو تميز می کنم. يادم باشه رفتم خونه وايتکس بريزم تو گلوم که سفيد شه...آخه « بهداشت چيز خوبی است! »

* صبوحي : « مي

| | Comments (0)

* صبوحي :

« مي شه لطفا“ من رو بيارين پايين؟ خسته شدم ديگه...»

- عيسي مسيح.

پ.ن. الان سنگ ميشم...دلسنگستان!!! ولي ديگه زيادي جدي شده بود اينجا...من عادت ندارم!

* فريبت : گزينه اول؛

| | Comments (0)

* فريبت :

گزينه اول؛ نمي دهد :

آفتاب نوك زده بود.داشتم حاضر مي شدم برم سر كار. از پنجره بيرون رو نگاه مي كردم. يه چند نفرديگه هم داشتن مثل من همين كار رو مي كردن...ولي اكثرا“ همه داشتن حاضر مي شدن برن بخوابن. تو هم با اينكه لباسهات رو آماده كرده بودي هنوز فكر مي كردي بهتره بري بخوابي. صبح شد و من رفتم سر كار و پولدار شدم و اومدم از خواب بيدارت كردم و رفتيم خونه مون. يه سري لنگ ظهر بيدار شدن...يه سري عصر...يه سري هم اصلا نشدن. يه همه شون خنديديم.

×××
عشق را گِل نكنيد. شايد آب شود.
×××

گزينه دوم؛ مي دهد :

آفتاب نوك زده بود و داشتم حاضر مي شدم برم سر كار. مي خواستم از پنجره بيرون رو نگاه كنم كه تو زنگ زدي. گفتي چرا هنوز نيومدم دنبالت. آخه همين الان بيدار شدم...تو خواب كه نمي تونم بيام دنبالت. خلاصه نشد از پنجره بيرون رو نگاه كنم. از در كه اومدم بيرون ديدم واي...شب شد و يه سري دارن با ماشينهاي پُرپول بر مي گردن و به آدمهايي مثل من و خيلي هاي ديگه مي خندن. كاشكي تو زودتر زنگ مي زدي...يا اصلا خودت مي اومدي.

×××
عشق در يك قدمي است. يك قدم آنسوتر؟ شايد اينسوتر...كاشكي مي ديديم!
×××

گزينه سوم؛ هر دو :

آفتاب نوك زده بود و داشتم حاضر مي شدم برم سر كار. از پنجره بيرون رو نگاه كردم. برام مهم نبود همه مي خوان برن بخوابن. رفتم سر كار و پولدار شدم و اومدم دنبالت. خونه نبودي. رفته بودي شيفت شب. شب شد، و مهتاب خيلي روشن بود...و مهربون تر. دم در خونه ات نشستم. شايد برگردي.

×××
عشق، خياباني است دو طرفه. لطفا“ بين خطوط برانيد.راستي، سبقت هم ممنوع.
×××

گزينه چهارم؛ هيچ كدام :

آفتاب نوك زده بود و داشتم حاضر مي شدم برم سر كار. زنگ زدي. بازم خسته بودي و ناراحت. مي گفتي مي خواي بخوابي. من هم خسته بودم، قبول كردم. از پنجره بيرون رو نگاه كردم. چقدر ساكت بود. لباسهام رو در آوردم و خوابيدم.

×××
عشق؟ شايد وقتي ديگر...شايد بعد از خواب، هرگز.

* روز تعطيل :

| | Comments (0)

* روز تعطيل :

ظهر.

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــصــــــــــــــــــــــــــــــــــر.

شب.

خب...هدف زندگي من معلوم شد...بالاخره

| | Comments (0)

خب...هدف زندگي من معلوم شد...بالاخره :

دلم مي خواد يه روزي يه چيزي بنويسم كه اسپيلبرگ از روش يه فيلم درست كنه كه هر كي ديد بگه اااه...Minority Report چقدر بيخود بودا !!!

اگر چه فاجعه خفيفي بود...ولي به هر حال جبران شد!

* از وبلاگ كناره يك

| | Comments (0)

* از وبلاگ كناره يك پيتزا :

از اين انتظار متنفرم...و هر روز هم درگيرش هستم.مگر من چه كرده ام؟

از اينكه تا آخرين لحظه نمي دانم بالاخره خورده مي شوم يا نه متنفرم. از آن دفعاتي كه بعد از انتظاري كشنده باز هم بفهمم كه دور ريخته مي شوم متنفرم.

كاش تكليف مرا همان ايتدا مشخص مي كردند...خورده شوم يا نشوم مهم نيست...از انتظــــــــار متنفرم.

* سنگ : آهنگ مي

| | Comments (0)

* سنگ :

آهنگ مي توان ساخت، با درد.
- مثل آن پيرمرد -
كه شبها آواز مي خواند :
كلاغ... سرد؛ كبوتر... سرد؛ گنجشك...سرد...

آهنگ مي توان ساخت، با كلاه خود.
- مثل آن سرباز چوبي -
كه شبها به جنگ مي رفت؛
به جنگ خرس كوكي، وقتي كه خواب بود.

آهنگ مي توان ساخت ، با مُشت.
- مثل اين مگس پشت پرده -
كه هنوز فكر مي كند،
مي شود با پرواز شيشه را كُشت.

آهنگ مي توان ساخت، با آهن.
- مثل آن ماشين برقي -
كه قبل از قطع درخت فرياد مي زد :
سختي من از تو، سبزي تو از من.

آهنگ مي توان ساخت، با سنگ.
- مثل من -
كه فقط يك دليل براي لبخند دارم :
« سنگ، واژه ايست خوش آهنگ.»

- من برم ديگه... -

| | Comments (0)

- من برم ديگه...
- باشه...لباسات رو پوشيدي؟
- آره ديگه...نفت هم بريزم؟
- نه نمي خواد...يه كبريت بزن برو...خودم مي سوزم.

فكر كنم تو نيستي؛ چون

| | Comments (0)

فكر كنم تو نيستي؛

چون اگه بودي من الان بيدار نمي شدم.

فكر كنم به اين زودي نمياي؛

چون اگه مي خواستي بياي، يه فيل صورتي از آسمون مي افتاد تا جاده ها بسته بشه.

فكر كنم همه چي رو فراموش كردي؛

چون اگه نكرده بودي، من ديگه دوستت نداشتم.

فكر كنم خسته شدم؛

چون اگه نشده بودم، اينها رو نمي نوشتم.

اصلا مي دوني چيه...من ديگه فكر نمي كنم...اينجوري بهتره.

من يک آدم خيلي معمولي

| | Comments (0)

من يک آدم خيلي معمولي هستم.

من معمولا نه اول هستم نه آخر. من هميشه آن وسطها هستم، مثل يک آدم معمولي.

من هيچ وقت در هيچ رشته ورزشي خوب نبودم، در هيچ هنري هم همينطور،‌مثل يک آدم معمولي.

من نه تکه کلام خاصي دارم و نه شعر مخصوصي که هميشه زير لب زمزمه کنم، مثل يک آدم معمولي.

من با هيچ کس خيلي دوست نمي شوم، از هيچ کس هم بدم نمي آيد، مثل يک آدم معمولي.

من عاشق هم مي شوم، مثل يک آدم معمولي.

من نه خيلي احساساتي هستم، و نه مثل کتابها کارهاي عاشقانه بلدم، مثل يک آدم معمولي.

من نه ايراد مي گيرم‌، نه انتظارات عجيب و غريب از تو دارم، مثل يک آدم معمولي.

من به بودن هيچ چيزي حساسيت ندارم، به نبودن هم همينطور، مثل يک آدم معمولي.

هميشه و همه جا، چه بودي چه نبودي، حتي اگر هيچ آدم خاصي نداشتي، بدان که يک نفر هميشه و همه جا فقط و فقط به تو فکر مي کند، مثل يک آدم معمولي.

من يک آدم خيلي معمولي هستم، مثل يک آدم معمولي.

* هه هه : من

| | Comments (0)

* هه هه :

من هميشه از در و ديوار برام علامت مياد...هميشه رو هم روش با يه صداي کلفت نوشته :

« تو باهوش نيستي...تو خنگي...تو باهوش نيستي...تو خنگي....تو باهوشــ...»

من خيلي باهوش بازي در آوردم يک خبر اعلام کردم...يه نفر الان همون علامت بالايي رو روشن کرد :

ديروز ششصد و بيست و دو نفر با آسمان آبي خداحافظي کرده اند.

حالا من نمي گم من فقط خداحافظي هاي خودم رو نشمرده بودم...آبروريزي ميشه...ولي شاعر مي گه:
بـــوم بــــــــوم......بترکه چشم حسود.
اين ملت ما هم که قربونشون برم شهيد پرور...روزي پونصد نفر ميرن اين ديوار رو مي بينن...شايد اونوري شده باشه...داشتم فکر مي کردم يه اسپري اينترنتي بخرم روش بنويسم :

« از ماست که بر ماست.‌»

* کلنجار: بستني. جاده قم.

| | Comments (0)

* کلنجار:

بستني.

جاده قم.

آفتاب تيرماه.

*****

اميد.

زندگي من.

عشق تو.

* خبر : ديروز سيصد

| | Comments (0)

* خبر :

ديروز سيصد و پنجاه و هفت نفر از آسمان آبی خداحافظی کرده اند.

من روزی چند بار اينکار رو می کنم...تا برگرده...شايد.

- مياي بازي كنيم ؟

| | Comments (0)

- مياي بازي كنيم ؟
- بذار اين يكي تموم شه...
- خب كي تموم ميشه؟
- من چه مي دونم! برو از اوني كه شروع كرده بپرس...

ها ها... مامانجون هم حواسش

| | Comments (0)

ها ها...

مامانجون هم حواسش پرته ها !!!

پريشب تولدش بود...تازه ديشب اومده به خواب مامان !!!

بعدشم انگار نه انگار كه تولد خودشه !!! همينجوري يه چادر صورتي اورده انداخته سر مامانم !!! حالا برو طويله درشتاشو سوا كن بيا ببين چه باقالي پلويي شده...از بار كردن گذشته! شيرينيشم حاضره!

به خدا تنها كسي كه راه به راه به ما يه حالي ميده اين سبزه هه كمر كلفته...فقط حيف كه زود تموم ميشه! فقط يه عيب داره...اين هم توش زرده! همش هم كف مي كنه!

هه هه... كاشكي من و

| | Comments (0)

هه هه...
كاشكي من و تو خيلي پولدار بوديم...

اول مي تونستيم بريم تمام آبنبات چوبي هاي جهان رو بخريم؛ يكيش رو من مي خورم يكيش رو هم تو . بقيه اش رو هم مي ريزيم تو جوب كه مطمئن بشيم فقط خودمون دوتا آبنبات چوبي مي خوريم!

بعدش، مي رفتيم شمال تمام كايتها رو مي خريديم و دونه دونه هوا مي كرديم و ولشون مي كرديم! تازه، مي تونستيم تمام علائم رانندگي دنيا رو بخريم...تمام خيابون ها رو ورود ممنوع مي كرديم و تمام چراغها رو هم قرمز...بعدش هر وقت و هر جايي دلمون مي خواست كايتمون رو هوا مي كرديم...اونم لي لي.

بعدش هم تمام رستورانها رو مي خريديم، و هر روز فقط و فقط يكيش رو باز مي كرديم كه خودمون دوتايي بريم توش ناهار بخوريم بعدش هم تندي مي بستيمش...

يا اصلا هيچ كدوم از اين كارها رو نمي كرديم...به جاش مي رفتيم پيش هم.

اولش گفتم اينم مثل هميشه

| | Comments (0)

اولش گفتم اينم مثل هميشه است...از كنارم ميگذره.

هنوز هم هست...و هر شب از كنارش ميگذرم.

امان از اين كنار بيكرانه !

كامپيوتر رو روشن كن...برو سر

| | Comments (0)

كامپيوتر رو روشن كن...برو سر جلسه...از همكارت به خاطر ابنكه هوا گرمه معذرت خواهي كن...ناهار...خونه...
ليوان شير رو بذار بغل قوطيش تو يخچال...برو بدو...كامپيوتر...آهنگ...وبلاگ...بخواب...
كامپيوتر...ناهار...يه دفعه لبخند بزن و بفهم به كل همه برنامه هات غلطه......خونه...
شام بادوم زميني بخور...زانوت رو بزن به لبه ميز و بيهوش شو...كامپيوتر...خواب...


اااااه...همش بايد بشينم درشتاشو سوا كنم كه يه چيزي از توش در بياد...كاشكي همه لحظه هاي زندگي درشت بود...

* خنگ : آخه احمق

| | Comments (0)

* خنگ :

آخه احمق کله پوک...مگه مي شه يه شبه اون چيزايي که توش وايساده جيش مي کنن رو از ديوار توالت کند؟!؟!

اون چيزي که مي شه يه شبه از توالت کند علامتهاي رو درشه.

* صبوحي : The flames

| | Comments (0)

* صبوحي :

The flames are all long gone, But the pain lingers on. Goodbye, blue sky.

* شب، همون تيكه اي

| | Comments (0)

* شب، همون تيكه اي از آفرينشه كه خداوند متعال عصر روز هفتم آفريده...

قربونش برم چون فرداش تحويل داشته هر چي دم دست بوده رو سر هم كرده آخرش شده همه چي و هيچ چي...اسمش هم شده شب!

نه فكر آدماش درست مي كنه...نه شعورش، نه ساعتاش، نه آهنگاش، نه فيلماش، نه عشقش، نه تلفناش، نه خوابش، نه بيداريش، نه كارش...

خب باباجان اوس كريم، يا نمي ساختيش يا يه چيز حسابي درست مي كردي...اين چيه ديگه...چه معني ميده هر روز دو ثانيه طول بكشه و هر شب دو هزار سال؟!؟

جناب آقاي غول؛ پيرو نامه

| | Comments (0)

جناب آقاي غول؛

پيرو نامه قبلي، و نظر به اعتراضات وارده، هيات امنا « سرو ناز » را مسؤول بازنگري پرونده شما نمود. بدينوسيله نتايج اين بازنگري را به استحضار شما مي رسانم :

غول محترم، اگرچه در بررسيهاي به عمل آمده مدركي دال بر عدم صحت اظهارات شما يافت نشد، و ظاهرا“ ياسهاي نا اميد زرد و شكوفه هاي خشكيده گيلاس و بنفشه هاي سياه بهاري نيز در خسارات وارده به جنگل نقش به سزايي ايفا نموده اند، كماكان اين جانب به عنوان مدعي العموم، حضور شما را در جنگل سبز زمينه ساز فجايع و كشتارهاي جمعي آينده مي بينم.

كما في السابق، متمني است بياباني بمانيد.

با احترام، سپيدار بلند و سرو ناز.

=-0987654321پ ژچجحخهعغفقثصض گكمنتالبيسش /.وئدذرزطظ هورا

| | Comments (0)

=-0987654321پ
ژچجحخهعغفقثصض
گكمنتالبيسش
/.وئدذرزطظ

هورا ! هنوز همه شون كار مي كنن! عجب تبليغ توپي شد براي كيبوردم...

توجه :‌ كيبورد من « ضد آب » مي باشد.{ حتي از اون هم بالاتر }... « ضد آب نمك » مي باشد.

البته هنوز بارون مياد...من چرا تو بارون هم آدم نمي شم؟!

* سپيـــــــــــــــد: امشب خيلي شب

| | Comments (0)

* سپيـــــــــــــــد:

امشب خيلي شب عزيزيه. امشب شب تولده ! امشب تولد مامانجون منه ! مامانجون ، تولدتون مبارك.

مامانجون، فكر كنم كم كم بتونين رو بال خودتون بايستين. شايد حتي چند تا بال هم بتونين بزنين؛ حيف كه هنوز يك سالتونه و خوندن بلد نيستين! كاشكي مي تونستين اينها رو بخونين! بعد مي فهميدين من چقدر براتون خوشحالم.

مامانجون، مهموني تولدتون رو خيلي مفصل برگزار مي كنم. من و شاخه گُل سفيد توي حياط و شمع روي طاقچه دور هم جمع شديم. كيكهاي اينجا خوشمزه نيست، شمعتون رو گذاشتم رو چند خط شعر و روشنش كردم :

به شكوفه ها ،
به باران ،
برسان سلام ما را.

مامانجون، يادتونه بهتون گفتم زود برمي گردم؟ يادتونه ازتون خواستم گريه نكنين؟ تازه فهميدم چرا گريه مي كردين...دلتون مي خواست من تو جشن تولدتون باشم...مامانجون، دير خبرم كردين. اگه مي دونستم تولدتون نزديكه حتما“ صبر مي كردم...مگه هر آدم چند بار دوباره متولد مي شه؟

مامانجون؛ پارسال خبر تولدتون رو روز تولدم بهم دادن. بهتر از اين نمي شد. هيچ كار اضافه اي لازم نبود، همه چي آماده بود. فقط وقت نكردم براتون كادو بخرم...امسال جبران كردم...براتون قهقهه هام رو بسته بندي كردم...همه شون رو...يادمه خيلي دوست داشتينشون...همه شون مال شما مامانجون...دست شما باشه تا روز تولد خودم...تا اون موقع خودم لازمشون ندارم. فوقش لبخند بزنم...

مامانجون...من مي دونم امسال تازه شده يك سالتون...انتظاري ازتون ندارم. ولي دلم مي خواد از سال ديگه كه كم كم راه افتادين شمعاتون رو خودتون فوت كنين. تازه عكس جديد هم ازتون ندارم...حتما“ برام بفرستين...ايني كه تو كا مپيوترمه خيلي قديمي شده...نورش كم شده...تازه بالهاتون هم معلوم نيست...

مامانجون، تا موقع تولد خودم بايد بزرگي كنين شما بياين پيشم. قول ميدم بعد از اينكه به دنيا اومدم به شما زحمت ندم...هميشه خودم ميام تو بغلتون...كه خودم براتون بخندم...بعد شما ذوق كنين...مثل هميشه.

مامانجون، تولدتون مبارك.

من باز هم از خودم

| | Comments (0)

من باز هم از خودم بدم مياد...و از اينکه هيچ کاري از دستم بر نمياد...و از همه کسايي که از وقتي شهر نو رو بستن محل کارشون رو گم کردن....کشتنش.

آهاي...اسب تك شاخ پرنده؛ فكر

| | Comments (0)

آهاي...اسب تك شاخ پرنده؛

فكر نكن مي تواني فرار كني. هر چقدر هم بالا بري شاخت از دور مي درخشد. يا شاخت رو ببُر ، يا برگرد مرا ببَر.

مي خواستي وقتي پايم روي پُل صراط لغزيد مرا از بين آتش و آسمان نجات ندهي....گفتم نجات؟...نجات كه همان سقوط بود! تو مرا بردي به جايي كه خودم شدم جهنم...خودم از خودم سوختم.

پيش از تو، معني پرواز براي من گنجشك نحيفي بود كه غروبهاي پاييز لب پنجره اتاق كز مي كرد كه آب و دانه اي طلب كند ، و پشه اي كه دور چراغ مي گشت. من چه مي دانستم مي شود چهار نعل از روي كهكشان پريد...من چه مي دانستم مي شود بين ستاره ها يورتمه رفت؛ تو به من خورشيد را از پُشت نشان دادي، كه فقط يك بْعد داشت...

قبل از تو، معني ستيز براي من رفتن به پشت بام بود در روز برفي، و كندن شاخه هاي اضافه نخل؛ من چه مي دانستم كوه فيجي مي شود كند با يك شاخ بلورين؛

فاصله بين دو ستاره از طول پُل صراط كمتر است. ولي سقوط در اينجا معني ندارد. مرا گذاشتي و رفتي؛ و من نه مي افتم و نه پيش مي روم. ممن همان لكه كدرم كه بين ستاره هاي كهكشان درانتظار تو بي حركت مانده است. نه به پرهاي گنجشك راضي ام و نه ستيز با نخل خوشنودم مي كند، و من از درد مي سوزم و به پُشت خوابيده ام، تا تو نورم را نبيني.

و من مي دانم كه تو همان نور دنباله داري كه دور مي گردي...و من اينجا هستم، تا تو برگردي و با هم برويم؛ تا هزار سال نوري آنطرفتر، باز كوه بكنيم و به خورشيد بخنديم.

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم.


اين چي بود ديگه؟!؟

اه...من فکر کردم اين خونه اون آهو کوچولوي خالخال برفيه...نگو تونل قطار بود...حيف شد...بازم مُردم.

پنجاه و نه ثانيه :

| | Comments (0)

پنجاه و نه ثانيه :

ماموت.

کفشدوزک با خالهاي طلايي.

کشتي نوح.

****

سکوت.

وسوسه.

آسانسور.

****

اين هم داستان امروز! آخيش!

من کامل اين رو يادم

| | Comments (0)

من کامل اين رو يادم نيست...نويسنده اش رو هم همينطور :

زندگي عشق مي آفريند.

عشق ، درد به همراه دارد.

درد ، به حرکت مي آورد.

حرکت ، زندگي است.

رندگي عشق مي آفريند...

اين طبق تعريف قراره هي خودش بچرخه...ولي من عجيب اون وسطهاش گريپاژ کردم...فکر کنم « دردگاه » من سوراخ شده...يا شايدم يه چيزي اون وسط جا انداختم...شايد هم اين مال قديما بوده...چه مي دونم من...

پ.ن. يک مثبت بي نهايت به من گفت اين رو کي گفته...خيلي کيف داد اينجا!

بـــــــنگ : بــــــــنگ....نه....نشد. سرش رو

| | Comments (1)

بـــــــنگ :

بــــــــنگ....نه....نشد.

سرش رو بگير...نه از اين طرف...خب ببين به طرف جلو فشار مي ديم، آروم ميريم عقب...خب؟؟ خِــــــر....خـــــــِر....خــــِر....خـــــِر...

نمي شه نه؟! ولش كن...اون طناب رو بده من...آره ديگه مجبوريم...آها...اين شُد...سفتش كن...بكش...بيشتر بابا...اه بده من بينم...خوبه...اين شُد...

نه نه...ديگه تكون نمي خوره...آره بابا مطمئن باش...حالا البته اگه مي كنديمش راحت مي شدي...ولي خب اينجوري هم بد نيست...يه تالاپ تالاپي مي كنه...اگه بر مي داشتيمش بايد با دست پمپ مي كردي. نه آقا جون مطمئن باش...من ضمانت مي دم به والله...فلك بياد پايين اين دل ديگه تكون نمي خوره...جون تو...آره بابا...فقط اين سر طناب رو سفت بگير...چي!؟؟...نمي توني؟!؟...يعني چي؟!؟...زورت نمي رسه؟!...آقا گرفتي مارو...مشالله خرس گنده تشريف دارين...شوخي نمي كني؟!؟...اصغر...طناب رو وا كن بابا آقا مشتري نيست...از حالا داره بامبول در مياره...ميخهاشم بكش...جمع كن بريم بابا...از دست اين مردم...آقا نمي خواي از اول بگو...استغفرالله...

- من ديوونه ام. -

| | Comments (0)

- من ديوونه ام.
- به من چه!...من كه نيستم.
- مياي بريم تو برف برقصيم؟
- من كه گفتم ديوونه نيستم...من فقط حاضرم باهات راه برم.
- اممم...باشه...بريم.
- باشه...پس آهنگت رو بذار بريم...

بسه ديگه!: امروز كه از

| | Comments (0)

بسه ديگه!:

امروز كه از خواب پاشدم همه جام مي خاريد.

فكر كردم حتما“ برم حموم درست مي شه ولي بدتر شد كه بهتر نشد. همه جام مي خاريد...بدجور. يه خورده تو آينه دقت كردم ديدم رو سرم يه بامبول در اومده...خيلي هم گنده بود. قرمز بود، چركي شده بود. هر چي فكر كردم چيكارش كنم به عقلم نرسيد.

رفتم سوزان ( صاحبخونه ) رو بيدار كردم ببينم چيكارش كنم...يه چيزي به خارجي گفت اصلا نفهميدم منظورش چيه. همينجوري الكي هي سرم رو بالا پايين مي كردم يعني «آها...حاليمه...اه چه خوب...»

زنگ زدم مامان اينا گفتن زنگ مي زنن به رئيس انجمن پزشكان جهان كه ازش بپرسن چيكار كنيم. مامان شديدا اصرار داشت تكون نخورم تا هليكوپتر بفرستن من رو ببره. نمي تونستم زياد بشينم...آخه همه جام مي خاريد.

يه يكي دو نفر از بچه ها زنگ زدم...يكيشون خيلي ناراحت شد گفت نگران cdهام نباشم...اون ترتيبشون رو مي ده...يكيشون گفت بايد عمل كنم؛ يكي گفت بايد سيخموت بشه...خيلي حوصله نداشتم برام توضيح بده كه يعني چي. گوشي رو كه نزديك گوشم مي كردم بيشتر مي خاريد. تو هم گفتي اگه دوستت داشتم بامبول در نمي آوردم...اصلا نمي تونستم باهات بحث كنم. رفتم تو گوگل هم گشتم...يه چيزايي راجع به انواع بامبول پيدا كردم...ولي انقدر انواعش زياد بود اصلا نفهميدم كدومش به بامبول من مي خوره...نوشته بود يه سريش رو سيخموت مي كنن...يه سريش رو از قسمت فيستش مي گيرن پكلش رو مي كشن بيرون...اصلا كار من نبود...خيلي پيچيده بود. شايد واقعا بايد منتظر هليكوپتر مي نشستم.

زنگ زدم يه محل كارم گفتم نميام...براي تو هم رو دستگاه پيغام گذاشتم كه اوضاع خرابه و خلاصه من رو ببخش...خوش گذشت...به مامان اينا نمي خواستم بگم...بيخودي نگران مي شدن...فوقش مي ميرم، خبري نيست كه...تصميم گرفتم بشينم وبلاگ بنويسم و از بامبول لاعلاج خودم بگم تا هلي كوپتر بيمارستان جهاني بياد من رو ببره. رفتم از يخچال آخرين آبجوم رو هم بردارم بخورم كه حروم نشه...

در يخچال رو كه بستم حواسم نبود بامبولم گير كرد لاي در...خيلي سوخت...منم يهو پريدم عقب...بامبولم كنده شد. اومدم جيغ بزنم، ديدم به خارجي نمي دونم جيغ چي ميشه...بي خيال شدم...چه فايده...به فارسي كه كسي حاليش نمي شد من جيغ زدم. هيچ جام نمي خاريد. اصلا انگار نه انگار كه اون بامبولي كه افتاده بود رو زمين چند دقيقه پيش رو كله من بوده. بامبولم عين دم مارمولك رو زمين وول مي خورد...يه لحظه فكر كردم شايد بهتره برش دارم تا گرمه بذارمش سر جاش...ولي ترسيدم برعكس بذارم...بامبول همينجوريش هم دهنم رو صاف كرده بود...ديگه خدا به داد بامبول برعكس برسه.

يه كم عصباني شدم كه ديگه چيزي ندارم تو وبلاگم بنويسم...بعدش فكر كردم عيب نداره...مي رم راجع به بامبول بقيه مي نويسم. ولي نه...

اصلا ديگه هيچ وقت راجع به بامبول نمي نويسم. مي خوام راجع به برف بنويسم...و سيب زميني سرخ كرده...و بز كوهي...كه چجوري كم كم رفت تو جكوزي نوك قله، و كاپوچينو سفارش داد، و به آخرين اخبار جهان در مورد جنگ با بامبولها در اقصا نقاط جهان گوش نكرد.

خيلي ممنون واقعا : -

| | Comments (0)

خيلي ممنون واقعا :

- تو کجايي هستي؟
- ايراني...
- اه...چه خوب...مي توني به من عربي ياد بدي؟
- *@?!؟؟

بـــــــــــــــله...

من هر دفعه مي رم

| | Comments (0)

من هر دفعه مي رم اين تو از زندگي سير مي شم...اصلا نمي شه توش نفس کشيد. بابا رحم کنين...عشقمرگ ميشه آدم...

خب زنگ تفريح تموم شد.

اصل : « زندگي زيباست

| | Comments (0)

اصل :

« زندگي زيباست .»

نتيجه :

« هر چي زشته حتما مُرده ».

تقلب :

« آينه را شکستم.»

فهميدم چي کار کنيم :

| | Comments (0)

فهميدم چي کار کنيم :

مي خوام از امروز صندلي رو بذارم اونور ميز.

بعد من ميرم « اونور » مانيتور و کلمه هام ميان « اينور » گير مي کنن.

تو هم همين کار رو بکن؛

بعد بدون کلمه ها همديگه رو اون تو مي بينيم!

* رقص برف : قطب

| | Comments (0)

* رقص برف :

قطب جنوب.

برف زمستان.

تك شعاع نورخورشيد،از پشت كوه يخ -
- كه نقطه اي را روشن كرده.

پرنده اي مهاجر؛ كه از پرواز جا مانده.

دانه هاي برف كوه را به منقار مي گيرد و به نقطه نور مي برد تا ذوب شود.

به دانه آخر كه رسيد شب شد.

خسته از كار روز-
- در رؤياي فردا -
لبخندي زد و خوابيد.

بي پايان.
××××

به بهانه لُختي ( دوشنيه

| | Comments (0)

به بهانه لُختي ( دوشنيه هفدهم ژوئن):

- ميشه پيرهنت رو در بياري؟
- وا...بيا.
- خب حالا شلوارت رو هم در بيار...
- اممم...باشه...بيا.
- خب حالا بقيه شم در بيار...
- امم...بيا بابا...راحت شدي؟
- آخجون...ميشه حالا آدرس وبلاگت رو هم بهم بدي؟!
- ديگه روتو زياد نكن...بچه پررو...

چه بي ربط!!!

من هرچقدر مي خوام هيچي

| | Comments (0)

من هرچقدر مي خوام هيچي نگم نميشه...بابا تو ديگه كي هستي!!!

جناب آقاي غول؛ با سلام،

| | Comments (0)

جناب آقاي غول؛

با سلام، من از طرف جنگل سبز انتخاب شده ام تا طي نامه اي ضمن اداي احترام نكاتي چند را به اطلاع شما برسانم.

آقاي غول، ما مي دانيم كه شما با نيت خير از بيابان فرار كرديد اما با كمال تاسف بايد به عرض برسانم از وقتي كه شما به جنگل آمديد هيچ كس در جنگل در امان نيست. شايد شما ندانيد، اما طبق آماري كه شاپركها جمع آوري كرده اند شما در روز هزار شاخه ياس را زير پا خرد مي كنيد؛ با هر عطسه شما هفتصدو هفتاد و هفت شكوفه گيلاس مي تكند و ثمر نمي دهند. همچنين خبر رسيده است كه هر از چند گاهي كه دلتان براي دوستان بيابانيتان تنگ مي شود و گريه مي كنيد تمام بنفشه ها در سيل خفه مي شوند.

ما مي دانيم كه اگر شنها زبر نيودند شما مجبور نمي شديد به ما پناه بياوريد، اما ما نمي توانيم مثل شنهاي زبر از شما نگهداري كنيم. شنها نه مي شكنند، نه خشك مي شوند و نه در سيل خفه مي شوند.

من، بدينوسيله از شما تقاضا مي كنم براي حفظ آسايش جنگل هر چه سريعتر يه بيابان برگرديد. در مقابل،ما جنگليها هر روز هرچه شاخ و برگ اضافه داريم را به باد كوير مي سپريم تا در راه برگشت به شما برساند و رايحه سبز جنگل را براي شما به همراه بياورد. با اميد آنكه در دراز مدت بتوانيد در بيابان براي خود تختي سبز بسازيد.

با احترام،
سپيدار؛ به نمايندگي از جنگل سبز.

سلام كوچولو...تو ميدوني واسه چي

| | Comments (0)

سلام كوچولو...تو ميدوني واسه چي اومدي؟!...نه؟...باشه...برو...

سلام...تو هم اومدي!...واسه چي آخه؟!...نميدوني؟!...برو عزيز..تو هم برو...

به به...تو چه گنده اي!!!...بگو كه تو مي دوني...نه؟!؟...باشه...تو هم برو...

اوه...چند تا چندتا...بابا وايسين الان چشمم در مياد...صبر كنين آخه...من كه دوتا چشم بيشتر ندارم...

آهاي...اشكها...يعني هيچ كدومتون نمي دونين واسه چي اومدين؟! بابا چه خبرتونه...برين بابا حوصله تون رو ندارم...همه تون برين...

هرروز صبح كه پنجره رو

| | Comments (0)

هرروز صبح كه پنجره رو باز مي كردم يه پرنده خيلي خوشگل ميومد رو لبه پنجره مي نشست و برام آواز مي خوند.

يه روز نيومد و من تا شب گريه كردم.

روز بعد پنجره رو بستم، ولي باز هم تا شب گريه كردم؛ چون فكر مي كردم حتما“ ميره براي يكي ديگه مي خونه.

فرداش پنجره رو باز كردم؛ پرنده كوچولوي من اومد؛ كشتمش و راحت شدم.

از اون به بعد فقط شبها بعد از اينكه پرنده ها خوابيدن پنجره رو باز ميكنم.

احتمالا چند ساعت ديگه مي

| | Comments (0)

احتمالا چند ساعت ديگه مي ميرم. مي خوام يه يادداشت بذارم بغل تختم بنويسم :
« به خدا من از گشنگي نمردم...از گشادي مردم.»

روي تخت خوابيده بودم داشتم

| | Comments (0)

روي تخت خوابيده بودم داشتم تيكتاكهاي ساعت رو تماشا مي كردم كه به محض اينكه متولد مي شدن از پنجره به طرف آسمون فرار مي كردن...و من هنوز توي اتاقم رو تخت بودم.

تصميم گرفتم با يكيشون برم...ببينم كجا ميره. لباسهام رو پوشيدم و نشستم كنار ساعت...براي تيكتاكها دست تكون مي دم...هيچ كدوم براي من نمي ايستن...هنوز هم منتظرم...يعني هيچ كدومشون حاضر نيست من رو با خودش ببره؟! شايد مسيرشون به من نمي خوره...

سنگ. مرگ. مرگ بر سنگ...سنگ

| | Comments (0)

سنگ.

مرگ.

مرگ بر سنگ...سنگ بر مرگ.

- چرا دزوغ مي گي؟

| | Comments (0)

- چرا دزوغ مي گي؟
- براي اينكه قشنگ تره.
- تا كي مي خواي دروغ بگي؟ بالاخره كه مي فهمه.
- خب معلومه كه مي فهمه. ولي تا روزي كه بفهمه تو دنياي قشنگتري زندگي كرده.

چشماتو ببند. يك گوي بلوري

| | Comments (0)

چشماتو ببند.

يك گوي بلوري رو تصور كُن. توي بُلور خودت رو ببين كه به هر چيزي كه مي خواستي رسيدي.

ببين كه هر چي مي خواي داري. ببين كه همه كساني كه دوستشون داري پيشت هستن. ببين كه تو از پس تمام مسؤوليت هات بر اومدي و خوشحالي.

حالا گوي بلوري رو بردار؛ برو لب آبشار نياگارا بايست. گوي رو رها كُن.

چشماتو باز كن. حالا مي توني لبخند بزني.

* كلاغ : صد سالش

| | Comments (0)

* كلاغ :

صد سالش بود...يا پنجاه...يا بيست و پنج. خيلي خسته بود...يا نبود..كاري نكرده بود! وقتي سر تفنگ رو گذاشت تو دهنش لباش سردي لوله رو مزمزه ميكرد. هزار بار اين صحنه رو تجسم كرده بود، چقدر واقعيش عجيب بود! چشماش رو بست و گوش كرد.چرا عجله كنه؟! هيچ صدايي نمياد، غير از قار قار چند تا كلاغ. البته بيشتر از چند تا كلاغ...شايد صدتا! حتما يكي از اونها هم مرده بود...كلاغها وقتي يكيشون ميميره خيلي بيشتر از آدما سر وصدا مي كنن. سعي كرد بفهمه كلاغها چي ميگن.شايد اگه مي فهميد ماشه رو نمي كشيد. ده دقثقه اي رو صداهاشون تمركز كرد، چيزي نفهميد. با صداي تلفن يهو از جاش پريد. تفنگ از دستش افتاد. گوشي رو برنداشت. تفنگ رو هم همينطور. از در رفت بيرون.

××××

درسرزمين شمالي پير مرد ماهيگيري را مي شناختم كه در تمامي عمر آفتاب را نديده بود. وقتي براي اولين بار در سن صد سالگي آفتاب را در آسمان آبي ديد، متوجه شد كه دريا در افق به آسمان مي پيوندد. با قايق چوبي اش به آب زد و به آسمان رفت و به خورشيد پيوست.

××××

از اينكار خودش متنفر بود ولي مثل همه كارهاي غلط متوقف كردنش سخت تر از ادامه دادنش بود. هنوز دفعه اول رو خوب يادش بود. بهش زنگ زده بود گفته بود كار داره نمي تونه ببرتش آزمايشگاه، برادرش رو ميفرسته. نتيجه باز هم منفي بود. تو بغلش انقدر گريه كرد تا از هوش رفت...يا نرفت؟ نمي دونست تو خواب بوده يا واقعا“ اتفاق افتاده، ولي به هر حال وقتي به هوش اومد چيزي تنش نبود. اگر هم اون دفعه تو خواب بود، دفعه هاي بعد هميشه واقعي بود. تقريبا“‌هر روز، مثل امروز. ديگه لذت نبود، عادت بود. اگر مي تونست لذت هم مي برد. ولي امروز نمي شد. صداي كلاغها خيلي بلند بود. عصبي شده بود. ازش خواست كه پاشه بره ببينه تو حياط چه خبره. وقتي رفت لب پنجره متوجه شد در خونه باز شده، امروز چرا انقدر زود برگشته بود؟ نزديك بود جيغ بزنه...

××××

دخترك قاصدكها را دانه دانه جدا مي كرد و به باد مي سپرد. نگران بود به آسمان نرسند، خودش هم فوت مي كرد. قبل از اينكه رهايشان كند، آنها را به لبش نزديك مي كرد و مي گفت : « وقتي بزرگتر شديد برگرديد. شايد بتوانيد اشكهاي مرا به آسمان ببريد.»

××××

جاده هاي كوهستاني خطر ناك نيستن. به شرطي كه تند رانندگي نكني و تو افكارت غرق نشي. مدتها بود كه تو ماشين با هم حرف نميزدن. ديروز كه گفت فردا برن شمال حتي نپرسيده بود چرا. فقط پرسيده بود كي برميگردن. توي خونه هم اگه مجبور نميشدن حرفي نميزدن، ولي اونروز صبح ازش پرسيده بود كفشهاي ورزشيش رو كجا گذاشته. تند مي رفت. جاده هم خلوت بود. اگه بيست سال پيش بود شايد بهش مي گفت يواشتر بره، يا نمي گفت. سمت چپ روي دره پُر از كلاغ بود...دور هم مي چرخيدن. خيلي سر و صدا مي كردن. احتمالا يكيشون ته دره مرده بود. با اينكه هيچ كاري رو با هم نمي كردن ولي ايندفعه هر دوشون با هم خيره شده بودن به كلاغها. هيچ كدون كاميوني رو كه داشت از روبرو سبقت ميگرفت رو نديدن. اصلا بعد از كلاغها ديگه هيچ چيزي نديدن. ماشين سوخت. حتي اگر هم نمي سوخت، باز هم بعيد بود كسي بفهمه كه تو ماشين سه نفر مردن، فقط يكيشون هنوز به دنيا نيومده بود.

××××

مادر كتاب را باز كرد و همينطور كه گهواره را تكان مي داد شروع به خواندن كرد :
« كلاغه ميگه قار قار آي آدما خبردار...»
كودك گريه مي كرد...تا ابد

بي پايان.

به اکسيژن احترام بگزار. مفيد

| | Comments (0)

به اکسيژن احترام بگزار. مفيد باش؛ يا بمير.

* يک سوال ازلي و

| | Comments (0)

* يک سوال ازلي و ابدي :

يعني چي که آدم کسي رو به خاطر خودش بخواد؟!

ميشه يکي رو به خاطر پول دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر قيافه دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر سکس دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر کارهاش دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر مهربونيش دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر صداش دوست داشت...
ميشه يکي رو به خاطر حرفاش دوست داشت...

اصلا يعني چي که کسي رو به خاطر خودش دوست داشت؟! خود آدم غير از همه اينا با هم چيه؟!؟ اصلا خود آدم کجاي يک آدمه؟!

- برو بابا...مگه ميشه؟!؟ -

| | Comments (0)

- برو بابا...مگه ميشه؟!؟
- به جون تو...الان خيلي وقته...همه مي دونن...
- يعني شماها اصلا خونه ندارين؟!؟
- نه به خدا...يه تخت داريم تو اين خرابه گذاشتيم كه همه مون روش مي خوابيم. تو جوب هم كارامون رو مي كنيم...لباسهامون رو هم آويزون كرديم به درختها...
- آخه يعني چي...تمام دار دنيا مي تونن همه چي رو ببينن؟!؟ چه مي دونم وقتي مي خوابين...دستشويي...مامان بابات...همه چي؟!؟
- بــــه...باباجان تازه مامان و بابا اصرار دارن هر كي هم نميبينه انقدر سر و صدا مي كنن كه همه ما ها رو نگاه كنن...
- عجب آدمايي هستين...مامان بابات آرشيتكت هستن نه؟!؟
- آرشيتكت؟!؟! هه هه...برو بابا...سالهاست جفقشون بيكارن! وبلاگ مي نويسن...مردم هم بعضي وقتها صدقه ميدن ما از گشنگي نميريم!!!

بار رفتن من عين قرائتي

| | Comments (0)

بار رفتن من عين قرائتي تماشا كردن شب امتحانم مي مونه...فقط وقتي نمي تونم برم خيلي حال ميده.

بين محل كارم تا خونه يه بار كوچولو و قديمي هست كه اگه بين چهارشنبه تا شنبه برم يه دختر چاقالوي بامزه به اسم مگي با موهاي آبي آسمونيش برام آبجو مبريزه و نظر من رو راجع به فيلمهاي جديد مي پرسه. مگي نمي دونه ما مرداي ايراني همه مون از خود-بيخود-برتر-بيني مزمن رنج مي بريم و غير از من با خيلي هاي ديگه هم خوش و بش مي كنه و من رو حرص مي ده. براي همين هم من شديدا“ دلم مي خواست يك سرگرمي ديگه پيدا كنم و جوابش رو سربالا بدم تا جونش درآد.

آينه خيلي چيز باحاليه...مخصوصا“ اگه به جاي ديوار نصب بشه. اونوقت به نظر من اين بار خيلي گنده مياد...و همه خدمتكاراشون هم دوقلو هستن...غير از اون، ديگه لازم نيست براي چشم چروني و فضولي آدم سرش رو بچرخونه. من هم شروع كردم به نمره دادن به كفش آدما تو آينه.

به نظر من و دختر خاله ام، مهمترين تيكه وجودي يك آدم در نگاه اول كفششه...براي همين هم پا برهنه نبايد پريد وسط حرف كسي...بايد كفش پوشيد. اصولا“ كفش آدم خيلي حرفا ميزنه...به خدا !

من همينجور مشغول كفشازمايي بودم كه يهو خشكم زد : نزديك صندلي من يه يارو بود كه دوتا پا نداشت...يعني هشت تا پا داشت.شش بار خودم شمردم...دوبار هم به مگي گفتم بشمره... صورتش رو نمي ديدم...نكنه هشت پا بود؟! ولي نه...همه جور پايي داشت غير از پاي هشت پا...

دوتا پاي پشمالو داشت كه سرشون سُم بود...يه دونه پاي مُرغ داشت كه جفت يه پاي بيريخت شُتُر بود...يه دونه پاي آدم داشت كه شكسته بود و تو گچ بود...جفتش هم يك پاي چوبي بود كه وزنش رو تحمل كنه. يك جفت هم پاي جوجه داشت كه هنوز در نيومده بود...خيلي وحشت كرده بودم...تصميم گرفتم زود از اونجا بزنم بيرون...تا پاشدم ديدم مگي از پشت سرم صدام مي كنه :
« هي آقا...پاهاتون رو نبردين...»

من همه رو دوست دارم!

| | Comments (0)

من همه رو دوست دارم!
من عاشق همه هستم!
امروز بهترين روز دنياست!
الان بزرگترين لحظه دنياست!
من خوشبخت ترين آدم دنيا هستم!

مــــــــــــن كـــــــــابل ايـــــــــنترنــــــــــــت دارم!!

يا رب مباد آن كه گدا معتبر شـــــــــــود...

من سه چهار روزه هر

| | Comments (0)

من سه چهار روزه هر روز اين رو مي خونم... خيلي خوبه...خيلي خوبه...خيلي خوبه...

- خب حاضري؟ - واسه

| | Comments (0)

- خب حاضري؟
- واسه چي؟!
- بزنيم همديگه رو بکشيم ديگه...
- وا؟! برو بينيم بابا...حالا من يه چيزي گفتم...
- امم...خب بيا بزنيم تو گوش هم حداقل...
- نه بابا خيلي لوسه...
- اممم...تو موچينت رو بکن تو چشم من ، منم با اره برقي ناخونات رو ميشکونم؟!
- خب اين بدنيست...يکم خشنه...
- اممم...من يه کپسول گاز صورتي مي کوبم تو ملاجت، تو هم يه دسته بيل رو پاپيون بزن بکن تو...اممم...دماغم؟!؟
- اين همه چيش خوب بود...فقط من پاپيون ندارم!
- ااااه...اصلا بي خيال...بيا با هم دوست شيم!
- ااه...آره ها...اين از همه اش بهتره..هورا!

* از وبلاگ يك پيچ

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك پيچ گوشتي :

خدايا...خسته شدم ...

امروز هم هر چه سعي كردم نشد كه نشد.

آن روزها كه دوسو بودم به همه پيچها مي خوردم...پيچهاي دوسو را كه مثل آبخوردن باز مي كردم، پيچهاي چهارسو را هم اگر چهارسو در دسترس نبود با زور و زحمت باز مي كردم...
هنوز يادم نمي رود آن احساس حسادت تلخ كه به چهارسو ها داشتم...هميشه فكر مي كردم اينها فقط و فقط دو سو از ما بيشتر دارند، ببين بقيه چه عزت و احترامي برايشان قائل هستند...بعضي وقتها يكي از ماها كه خيلي پُر زور بود را مي بردند يك پيچ چهارسو را باز كند...نمي توانست، فردايش يك چهارسو مي آمد كه نصف او هم نبود، ولي پيچ را راحت باز مي كرد...

روزي كه چهارسو شدم سر از پا نمي شناختم...هميشه در رؤياهايم خودم را مي ديدم كه دوسوي اضافه دارم كه در جهت سوهاي قبلي نيست...چه كارها كه نمي توان با دوسوي جديد كرد...تمام پيچهاي چهارسو را به راحتي باز مي كردم و هر روز بعد از كار از مزاياي دوسوي جديدم حرف مي زدم.

كم كم متوجه حقيقت شدم...درست است كه چهارسو ها عزيز ترند...درست است كه پيچهاي چهارسو را راحت تر باز مي كنند...اما پيچهاي دوسو را نمي توانند باز كنند...چون ديگر به آنها نمي خورند! نمي خواستم باور كنم...مگر ميشود كاري كه دوسوها انجام دهند را چهارسو نتواند؟!؟ آخر ما دوسوي قبلي را كه هنوز داريم، تازه دوتا هم اضافه داريم! از آن روز هر روز سعي مي كنم يكي از پيچهاي كوچكي را كه قبلها به راحتي باز كرده بودم ، ببندم. نمي شود!

كاش مي شد دوسوي اضافه را بشكنم...آنوقت حداقل به همه پيچها مي خوردم...بقيه اش مساله زور بازو بود...خدايا ! كمكم كن اين دوسوي اضافه را بشكنم...

- خُب...چه خبرا...عادت كردي؟ -

| | Comments (0)

- خُب...چه خبرا...عادت كردي؟
- آره...فقط كاشكي مي شد اين در رو قُفل كنم...
- مگه نگفتي كليدها رو پَس داده؟
- چرا بابا بنده خُدا همه رو پَرت كرد تو صورتم...قُفلش نيست!

- هه هه...ببين برات عروسك

| | Comments (0)

- هه هه...ببين برات عروسك خريدم...
- آخجون...تو چقدر مهربوني!
- آره عزيزم..حالا من اين رو نگه مي دارم...كه مواظبش باشم...
- مگه نگفتي مال منه؟؟
- نه عزيزم! ببين اين رو براي تو خريدم...ولي مال تو نيست...
- يعني چي؟!؟
- يعني اين رو خريدم كه تو بدوني چقدر دوستت دارم و اگر يه وقت لازم شد بهت ياد آوري كنم يه چند روز ميدمش دست يكي ديگه...بعد تو دهنت صاف ميشه مي فهمي چقدر خوب بود اون موقعي كه دست من بود...خب؟!
- اَااااااه...تو چقدر باهوشي!!! من خيلي خوشحالم كه تو رو دارم...و خيلي خوشبختم كه عروسكم دست توست...تو خيلي مهربوني!

امروز که ميومدم سر کار

| | Comments (0)

امروز که ميومدم سر کار تو وبلاگ خودم سير مي کردم که يهو يه چيزي گفت بــــنگ! يهو ديدم يه وزغ طلايي عين مرد عنکبوتي چارچنگولي پخش شده رو شيشه جلو و زُل زده به من...کلي وحشت کردم و کنترل فرمون از دستم در رفت و چپ کردم و ماشين رو سقف اومد پايين...

من تو اين محل جديدم و همينجوريش هم همه من رو چپ چپ نگاه مي کنن،‌ چه برسه به اينکه فيلم اکشن هم براشون بازي کنم...اينه که در يک اقدام متهورانه به کوري چشم کفار تصميم گرفتم همونجوري به بقيه راه ادامه بدم که سه نشم.

اولش يه کم گردنم درد گرفت...چون روش مچاله شده بودم...چپ و راستم هم بدجوري به هم ريخته بود...هي قاطي ميشد...ولي کم کم عادت کردم. رو سقف اومدم پارک کردم و چون همه همکارام هم بهم زُل زده بودن مجبور شدم همونجوري رو کله از ماشين بيام پايين که يعني خودم خواستم...کلي هم به همه لبخند آمريکايي زدم که يعني اوضاع خيلي زيادي تحت کنترله.

اول فکر کردم غروب شده...ولي يادم اومد که « غرب » من الان «شرقه»...بنابراين فقط به افق من غروبه!‌واسه بقيه صبحه! وارونه پشت کامپيوتر نشستن هم سخته...ولي غير ممکن نيست.

کار رو شروع کردم...همه چي خوب پيش مي رفت. همه برنامه ها اجرا ميشد. همکارام همه چيزايي که لازم بود رو آماده کرده بودن. رئيسم هم فقط يک بار اومد بالا سرم و از پيشرفت سريع کارها کف کرد و دويد تو دستشويي که کفهاش اينجا رو کثيف نکنه.

بعد از ناهار هم که تو زنگ زدي حال من رو بپُرسي و با هم راجع به رنگ دستگيره در قابلمه جديده به توافق رسيديم. قرار شد تو بعد از کار بياي دنبال من بريم هم اون رو سفارش بديم هم اون تيکه زمين کنار پارک پاراديس رو يه بازديدي بکنيم...آخه قراره قبل از اينکه مامان اينا بيان همه چي رو رو براه کرده باشيم...ولي خب همه چي مرتبه و طبق برنامه پيش ميره.

انقدر همه چي هيجان انگيز و خوب پيش رفت که من اصلا وقت نکردم وبلاگ بنويسم و سريع روز تموم شد. فقط چند تاشون رو چک کردم و ديدم همه مثل من در نهايت عشق و آرامش و رفاه دارن به زندگي واقعيشون ميرسن و هيچ کس چيزي ننوشته ...فقط تو وبلاگ عمومي يک خبر بود که بلاگر از اين به بعد براي بلاگ نويس ها مستمري تعيين کرده که تشويقشون کنه...برو بابا...مگه آدم مريضه بياد وبلاگ بنويسه...

بعد هم وقتي به افق من « طلوع » بود تو اومدي و با هم رفتيم به رندگيمون رسيديم و بعدش هم برگشتيم خونه !

اگه تو از بوي پاي من ناراحت نميشي دلم مي خواد يه چند وقتي همين وري بمونم ببينم چي ميشه...قول ميدم حواسم باشه به دماغت لگد نزنم! نظرت چيه؟!؟

هه هه...نمُرده!

| | Comments (0)

هه هه...نمُرده!

- راستي...حالش چطوره؟ - مُرد.

| | Comments (1)

- راستي...حالش چطوره؟
- مُرد.
- شوخي مي كُني؟! اون كه ديپلم داشت....
- به جون تو...آگهي نزديم...آقا گفتن لازم نكرده...با اين اوضاعي كه اين اواخر داشت، خوب شد مُرد...
- عجب...واسه همون بيماريش؟
- آره ديگه...اين اواخرم بد تر شده بود...هرشب دو تا از اين بادمجون تُخمي ها رو خام خام مي خورد، پُشتبندش تا صبح كُرسي شعر مي گفت!
- سكته كرد؟
- نه بابا...ديشب دوباره سيماش اتصالي كرده بود...هي من گفتم بيا بريم دكتر...گفت نه خودم بلدم...آخرش سيم سر و تهش رو عوضي وصل كرد...گلاب به روتون از تهش حرف مي زد از دهن مي ريد...بعد يهو دهنش رو بست...انقدر نريد تا پُكيد...بوش همه جا رو برداشته...چطور شما نفهميمين؟! اَنفجاربزرگي بود...
- عجب...حالا خيلي مُرده؟
- والله معلوم نيست...فعلا“ كه ان و گهش خيلي قاطيه...احتمالا به موتور هم زده باشه...حالا امشب معلوم ميشه...
- خوب شد گفتي...مي خواستم بگم بچه ها شيريني بدن...حالا يه شب ديگه هم صبر مي كنيم...خبرش رو بده...ما بريم...
- خبر نمي خواد كه...اگه نميره صداي عرعرش مياد...فعلا قربانت...سلام برسون.

* قرمز :‌ بنفش -

| | Comments (0)

* قرمز :‌

بنفش - نيلي - آبي - سبز ؛ زرد - زرد - زرد - زرد...

بنفش - نيلي - آبي - زرد ؛ زرد - زرد - زرد - زرد...
...
...
...
زرد - زرد - زرد - زرد ؛ درد - درد - درد - درد...

عشق - زرد - مرد - درد ، تو - خواب - سرد - درد...

عشق - تو - قرمز - زرد ، من - كور - خار - درد...

سرد - سبز - سرد - مرد ، مرد - تنها - طرد - زرد...

سرد - نيلي - آبي - مرگ ؛ تنها - اينجا - سبز - زرد

بنفش - نيلي - آبي - سعي ؛ زرد - زرد - زرد - زرد...
...
...
...

* از وبلاگ يك فرشته

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك فرشته :

امروز خيلي خجالت كشيدم.

امروز همه جا سياه بود...غير از من...همه به من زُل زده بودن...حق داشتن...خيلي تابلو بودم.

از فردا لباس سباهم رو هر روز با خودم مي برم...يا نه...اصلا“ مي پوشم...حتي اگه يه روز زمينه سفيد بود لباس سياه توش شيك تر هم هست...كسي بدش نمياد...ولي وقتي لباس سفيدم رو تو زمينه سياه مي پوشم، مثل امروز، آبروم ميره...همه ميگن واه واه...چه دهاتي...

آره...از فردا منم مثل بقيه سياه مي پوشم...اصلا خوشم نمياد همه بهم زُل بزنن.

لطفا پس از شنيدن صداي

| | Comments (0)

لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيام خود را ضبط كنيد.

بيــــــــــــــــــــــــــــــــــپ.

آهاي...كرم سنگخوار زيرزميني...من مي دونم كه تو تقلب كردي...گوشي رو بردار.

آهاي...كرم سنگخوار زيرزميني...تو سنگها رو خوردي كه من هيچ وقت هفت سنگ نشم...گوشي رو بردار.

آهاي...كرمكي...هفت سنگ به درك...چرا دلم رو خوردي؟! يالا دلم رو پس بده...بابا بردار اين لعنتي رو.

آهاي...اگه دل سنگم رو پس ندي ازت شكايت مي كنم. همين الان زنگ مي زنم...مي گم يكي پيدا شده سنگ مي خوره...سنگِ دل...زيرِ زمين هم كه بري پيدات مي كنم.

آهاي...كرمالو...يه روزي اون زير ميرا پيدات مي كنم...بعد دل سنگم رو از توي حلقومت مي كشم بيرون...ميذارم پاي گلدون زير پنجره...كه هر دفعه كه به گلدون آب ميدن، دل من هم شسته بشه...نرم بشه...

آهاي...كرم سنگخوار زيرزميني...به خدا دل من اولش سنگ نبود...تو رو خدا گوشي رو بردار...پسش بده...

هه هه... يه بار به

| | Comments (0)

هه هه...
يه بار به من گفتي من رو با پنج تا دختر ديدن...يكي دوتا نه...پنج تا !!!

افتخار نمي كني به داشتن من؟!؟! من اوني ام كه با پـــــــــــــــــــنج تا دختر هم كه ميره بيرون آخرش مست و خراب توست!

امان از حرف مردم! هموطنان عزيز من تو مريخ هم كه برن اول نگاه مي كنن ببينن همسايه مريخي شون چند تا زاغ سياه داره...كه به علاوه چهل كنن و ضربدر چهل هزار...

چي بهت بگم؟!؟ يه کاري

| | Comments (0)

چي بهت بگم؟!؟

يه کاري مي کني من همه چي رو بگما...بابا آخه نامرد اين فک و فاميل ماهم يه وقت دستشون ميره تلقي ميان اينجا...من اگه همه چي رو بگم که ديگه روم نميشه سرم رو بلند کنم!!!

فقط همين رو بگم :

شش ماهي بود که زندگي اينجا رو شروع کرده بودم و ديگه چيزي از ذخيره اوليه نمونده بود. تازه داشتم خرجم رو خودم ميگرفتم دستم و مي ديدم ااااااه...اين چرا انقدر سنگينه!!!

بابام هميشه مي گه من گيجم...اشتباه مي کنه...من خيــــــــــلي گيجم. ذهن مبتکر و مقعد فراخ بنده باهم در يک اقدام خيلي هماهنگ تصميم گرفته بودن که حساب چک ها رو بذارن به عهده بانک عزيز و خيلي به خودشون و بقيه اعضاي بدن زحمت ندن. اصلا پس واسه چي اون نامه صد صفحه اي مسخره شون هر ماه مياد؟!؟

در يک شب دل انگيز بهاري که با دوستان عزيز رفتيم پولهاي نداشته رو خرج کنيم بنده جلوي اين گيشه هاي برقي به يک علامت سوال بنفش پونزده متري تبديل شدم. حسابم فقط سيصد دلار زير صفر بود!!!

بماند که من چند صدبار با يک تفکر مگسي و تلفن-عمومي-وار لگد ميزدم تو اين آدم آهني بانک-نماي خدا تو سرزده که پولاي من رو پس بده...يه چک قديمي دست يکي داشتم که اصلا به کل يادم رفته بود...و ايشون هم لطف کرده بودن بعد از سه ماه بي خبر نقدش فرموده بودن...و بانکهاي بلاد کفر هم که آخر مرام...همه رو داده بودن رفته بود...باباجان...يکي نيست بگه وقتي پول نيست شما غلط مي کنين پول يارو رو بدين که بعدا بنده بشم گالا گالا يا مرگ...

من سه چهار روز مُردم. چون چيز کار ديگه اي به ذهنم نمي رسيد...اين مشکل هم حل شد..راه حلش رو هم به شونصد هزار دليل بعدا مي گم. ولي من فقط يک چيز ياد گرفتم :

روز اولي که مرده بودم شنبه بود و من تو خونه زانوي کَپَک بغل گرفته بودم...غصه ام اين بود که کامپيوترم رو زودتر مي خرن يا خودم رو!!! داشتم با خشانت هر چه تمام تر چهار تا دونه توت فرنگي مي خوردم که n قرن پيش خريده بودم. در زدن، و ديدم يکي از اين بچه مکزيکي هاست که مي خواد با لهجه اسپيانيايي غليظ من رو قانع کنه که من اگه بخوام يه گُهي بشم بايد روزنامه بخونم...منم خيلي جلوي خودم رو گرفتم خشتکش رو به فارسي سليس نکشم رو سرش...
ولي يک چيزي جالب بود : تو تمام مدتي که مزخرفاتش رو بلغور مي کرد بد جور زُل زده بود به دست من...با جعبه توت فرنگيها. من هم قبل از اينکه در رو ببندم جعبه رو گذاشتم تو دستش. از پنجره که نگاه مي کردم ديدم تا رفت بيرون يکي دوتا ديگه رو هم صدا کرد و با هم نشستن رو زمين و توت فرنگي خوردن.

اون پسره اصلا براش مهم نبود که مني که توت فرنگي مي خورم ممکنه فرداش برم زندان! و من هم هيچيم از اون کمتر نيست! بعد از اون با تک تک توت فرنگي هايي که مي خورم تمام لذت دنيا رو مي برم...حسابم هم مي خواد مثبت باشه مي خواد منفي.

حتما تو هم مي دوني که با شکم خالي ميشه يه جوري طي کرد، ولي با دل خالي نه.

نمي شه. ديگه اين دل

| | Comments (0)

نمي شه.

ديگه اين دل واسه ما دل نمي شه.

ولي خب،‌ کي گفته چيزاي ديگه نميشه؟!

مثلا، مي تونه چشم بشه :‌ « دنيا را با دلِ بازم مي بينم. »
اين عاليه! فکر کن! همه چي رو تو يه قاب قلبي مي بينم. هم تو رو ، هم مامانم رو ، حتي وقتي که تو آينه نگاه مي کنم...خودم رو!!! واي از اين بهتر...صبر کن...اينکه خيلي خطر ناکه...اين دل اگه انقدر فکسني نبود که همون دل مي موند...حالا فقط کم مونده بشه چشم، دو بار تو رو غمگين ببينه...يا مثلا عکس خدا بيامرز مامانجون رو ببينه رو طاقچه...تا آخر عمرم کور ميشم...مطمئنم.

مثلا شايد دماغ بشه : « دلم جلو چشمانم را گرفت
خيلي هم بد نيست...دلم هميشه جلو چشممه و مواظبش هم هستم. فقط يه بدي داره...اگه يه کم بهش نرسم و کرم نزنم پوست دلم مي سوزه تو آفتاب...بعد هم پوستش کنده ميشه...فکرشم نکن!


مثلا، مي تونه پا بشه :« دلم مرا راه مي برد . »
خيلي هم خوبه. هر روز باهاش مي رم مي دوم...تو باشگاه ورزشي « دو دل ميداني». هر روز هم تا ميرسم خونه و جورابم رو در ميارم دلم نفس مي کشه...ولي آخه اونوقت بو ميده...دوست ندارم دلم بو بده.

اصلا بهتره بشه مو :‌ « دلم را هر روز شانه مي کنم. »
اصلا من از دبستان يادمه که سلولهاي مو هيچ مسووليت خاصي ندارن. همين جوري هستن که باشن...اينم الان در همون حده...فقط هست. نه لازمه تکون بخوره، نه بو بکشه. تازه هزار بلا هم سرش ميارم :‌ يه روز آلماني مي زنم، يه روز «پشت دل» ميذارم...يه روز خُل ميشم از ته ميزنم...اوخ! اين که بد شد که! من که يه روز درميون پريـــ...ببخشيد...خلم. اصلا فکر خوبي نيست...خطرناکه.

اصلا ميدوني چيه...دلي که دل نشه، ديگه هيچي نميشه.

کسي هم که بياد دلش رو بده اين رو بگيره خيلي خُله...ديگه ببين مال خودش چي هست که به اين راضي شده.

نــــــع...اين دل هيچي نمي شه.

* علم غيب : دستور

| | Comments (0)

* علم غيب :

دستور man توي يونيکس قراره يه توضيح يک صفحه اي راجع به هر دستوري بياره...در حقيقت مرجع همه دستورهاست.

من هم چون خيلي واردم به يونيکس فقط روزي صد ميليون بار ازش استفاده مي کنم...

الان باحال ترين صفحه man رو ديدم :‌ اگه بزنين man readdir اولين خط توضيحي که مياره اينه :‌

« اين دستور، اوني نيست که دنبالش مي گردين.بايد برين readdir(3) posix رو نگاه کنين » !!!!!!!

اينا علم غيب دارن؟!؟ چه اعتماد به نفسي!!!

- ناراحت نمي شي من

| | Comments (0)

- ناراحت نمي شي من يه سيگار بکشم؟
- به شرطي که آتيشش بگيره به لباست منفجر شي بترکي بميري...

آدم تو اين راهروها چه مکالمات عاشقانه اي مي شنوه...

* از وبلاگِ پريروزِ خودم

| | Comments (0)

* از وبلاگِ پريروزِ خودم :
( كه چون خيلي لوس بود ننوشتم)

يك روز قشنگ و مثبت بهاري تا كمي تابستاني. من آدم مثبتي هستم. آدمهاي مثبت، از روزهاي مثبت انرژي مي گيرن. نتيجه : بايد رفت! كجا؟ مهم نيست!

يكي از دلايل هميشگي علاقه شديد من به گوسفند بودن اينه كه هر وقت دلم خواست به پُشت رو علفها بخوابم و آسمون رو نگاه كنم. وقتي اين كار رو كردم ديدم ابرها رو آسمون يه جمله خيلي گنده نوشتن كه با صداي كُلُفت به من ميگه :

« آهاي بنده مفلوك! و همانا ده دلار داري و بس. و هفته هفت روز است و هر روز سه وعده.و بدان كه صابرين، چك را دريافت خواهند كرد، اگر تقوي پيشه كنند و ولخرجي نكنند.»

من آدم مُثبتي هستم. آدمهاي مُثبت مي دونن كه اتفاقها دقيقا“ همون موقعي كه بايد بيفتن حتما“ مي افتن. چه دليلي داره وقتي رئيس گفته مياد، فردا نياد؟!؟

خب با اين پول چند تا كار ميشه كرد :

يك - همه رو بريزم تو جوب...بعدا“ واسه بچه هام پُز ميدم باباتون رو اينجوري نگاه نكنين، يه روزي خيلي خرپول بود...

دو - دو دلار نون بخرم، يك دلار تخم مرغ، دو دلار گوجه فرنگي، پنج تا هم از اين ناهار يخ زده هاي يك دلاري، كه سلف شريف پول داده بسازن كه خودش روسفيد شه !

سه - همه رو نگه دارم كه يه وقت پولام تموم نشه...به جاش كوفت بخورم.

چهار - روم نميشه بگم!

و خب پُر واضح است كه يه آدم مُثبت مثل من حتما“ گزينه چهار رو انتخاب ميكنه...اگر روم ميشُد شايد مي نوشتم كه با هفت دلارش رفتم بوفه هندي و سه دلار هم ارزون ترين شش تايي آبجو رو خريدم...اما خوب روم نميشه بگم...مگه ميشه من انقدر خر باشم؟!؟
**********

اين مال پريروز بود. من هنوز هم همون آدم مُثبت هستم و حتي يك دلار هم مُثبت تر نشده ام! به جاش از امشب قراره من و خودم و آبجوها و تمام انرژيهاي مُثبت جهان دور هم جمع شيم و بخنديم به ريش هر چي آدم منفي و پولدار و غير تنهاست...

من آدم مُثيتي هستم...و مُرفه...و بي درد! خدايا شُكرت.

* طلوع : خواب. ابر.

| | Comments (0)

* طلوع :

خواب.

ابر.

سقوط.

رعد.

اشك باران.

لبخند...به ياد تك تك روزهايي كه مي چكند.

مرگ.

تولدت مبارك.

- مياي بريم شهر؟ -

| | Comments (0)

- مياي بريم شهر؟
- شهر؟!...شهر كه مي گن جاي قشنگيه...فقط سوراخ سوزناش تنگه...

*************
كلي سعي كردم آرزوهام رو از سوراخ سوزن رد كنم و باهاش تمام تيكه هاي رابطه مون رو بهم بدوزم...نشد كه نشد.
كلي سعي كردم حرفات رو از سوراخ سوزن رد كنم و باهاش سوراخهاي دلم رو وصله پينه كنم...نشد كه نشد.

اومدم عشقمون رو از سوراخ سوزن رد كنم...سعي نمي خواست...خودش رد شد. بيا باهاش از خاطره هامون گردن بند بسازيم و بندازيم گردن سرنوشت...شايد بار خودمون سبك شه و اون هم هيچ وقت يادش نره با ما چيكار كرد.
************
- مياي بريم شهر؟
- شهر؟!...شهر كه ميگن جاي قشنگيه...فقط دل آدماش تنگه...

سخنرانيهای يک بره در مزرعه

| | Comments (0)

سخنرانيهای يک بره در مزرعه حيوانات:

** متن زير از بخشهاي حذف شده مزرعه حيوانات در وبلاگ جورج اورول كشف شده و هيچ ربطي هم به من ندارد. **

يه روز :‌

سلام حيوانات عزيز...من بره هستم...همونطور که می دونيد من پشمام سفيده و باهاش ميشه بهترين لباسها رو درست کرد...من گوشتم لذيذه و باهاش ميشه بهترين غذاها رو درست کرد...من پشکل هم دارم و باهاش ميشه بهترين کودها رو درست کرد...
تکرار مي کنم : من پشمام سفيده و باهاش ميشه بهترين لباسها رو درست کرد...من گوشتم لذيذه و ...

چند روز بعد :

کثافتهای حمال عوضی بيشعور خر...الحق که همه تون حيوونين...خيلی نفهمين...مادر پدرتون هم حيوون بودن...
شما ها همه تون خيلی حيوونين که يکی از شما به من گفت پشمالو!!!
شماها همه تون خيلی حيوونين که چند تا تون گُرگَن !!!
شماها همه تون خيلی حيوونين که يكی تون اومده پشکلاي من رو خورده!
شماها همه تون....

دوباره چند روز بعد :

اممم...ببينيد حيوونا...تو رو خدا حيوون نباشين،‌ خُب؟!
ببينيد...من کلی سفيد تر شدم؛ و لباسهای بهتری ميشه ازم درست کرد...من يه کم چاقتر شدم و غذاهای بهتری....
...

***
خدايا ما رو ببخش!!!

هر کدوم از ما به

| | Comments (0)

هر کدوم از ما به زور شايد « نيم نقطه » از کتاب حقايق رو بدونيم.

بيچاره آدمهای منطقی!!! هيچ وقت يه هيچ جا نمی رسن...چون نمی تونن از اطلاعاتی که ندارن استفاده کنن...عين کامپيوتر!

در عوض من از تمام چيزايی که نمی دونم استفاده می کنم و به بهترين جاهايی که وجود ندارن می رسم! هيچ کس هم نمی تونه من رو قانع کنه که دلم الکی خوشه...من که منطق حاليم نميشه!!!

يعنی من از لينوکس بدم

| | Comments (0)

يعنی من از لينوکس بدم میاد....احتمالا فردا اخراج ميشم.

طبق قانون « هرچی بدت مياد تا ته سرت مياد » منی که در تمام زندگی از يونيکس و لينوکس فرار می کردم حالا هر روز بايد بشينم عين يک شتر که می خواد چينی ياد بگيره دستورهای فايل-سيستم يونيکس رو ياد بگيرم.

اين لينوکس يک screen saver داره که وقتی مياد شروع می کنه به صورت اتفاقی از اين جملات قصار (quote) می نويسه...من داشتم يک چيزی تو کله پوکم می کردم، چون دو ساعت عين ابو الهول به يک خط راهنما « سوپر زُل » زده بودم يهو حضرت screen saver ظهور فرمودن...من اومدم يه دکمه بزنم فنا شه بره (‌ واه واه اُبُهت !! ‌ ) ديدم داره يه جمله از «برنارد شاو » می نويسه که من سالها هر روز صبح باهاش بيدار ميشدم ( مثلا تيريپ روشنفکری زده بودم به ديوار اتاقم ):

« فرد منطقی خود را با جهان تطبيق می دهد؛ فرد غير منطقی اصرار دارد جهان را با خود تطبيق دهد؛ بنا براين، پيشرفت، وابسته به فرد غير منطقی است.»

دلم نيومد بزنم بره...هی اين نوشت،‌هی من خوندم...ديگه کم کم لَم هم دادَم به پُشتی و ايام شديدا به کام بود.

نمی دونم چقدر گذشت...ولی يهو يه دست اومد رو شونه ام و حضرت رئيس با لبخندی مليح از من پُرسيدن کار چطور پيش ميره...واقعا نمی دونم چقدر پُشت سرم وايساده بود...اصلا من هميشه از اين لينوکس بدم میومده...آخه اينم شُد screen saver ؟!؟!؟

يعني اونجا هم ميشه مثل

| | Comments (0)

يعني اونجا هم ميشه مثل اينجا نوشت؟!

اگه بشه که خيلي خوبه! ما مي توانيم!

توهم : اگه شلوارت رو

| | Comments (0)

توهم :

اگه شلوارت رو قبل از اينکه بندازي تو ماشين تکون بدي چيزايي مثل پول خورد يا خودکار يا ... يه جلنگ جولونگي مي کنن و درشون مياري و قبل از اينکه لباس رو بندازي جيبهاش رو خالي مي کني و همه چي به خوبي و خوشي پيش ميره.

نکته :

الگوريتم فوق اگر چه بسيار سريع و فراخ-مقعد-پسند طراحي شده، در مورد اشيائي که از خودشون صداي خاصي در نميارن هيچ راه حلي ارائه نمي ده.

توجه :

با اينکه طبق معمول شنبـــ...ببخشيد!...دوشنبه ها خيلي ديره و بايد با سرعت نور حاضر شد، و اين شلوار هم تازه شسته شده و لازم نيست نگران چيزاي تو جيبش باشي ( چون قاعدتا هيچ چي توش نيست و اگر هم چيزي هست حتما آشغاله ) باز هم بدکي نيست که اون چپه کاغذ مچاله شده تو جيب عقبي رو قبل از اينکه بندازي دور يه نگاهي بکني...يه وقت نکنه جمعه که يه چک نوشتي براي قبض تلفن بعدش دسته چک رو گذاشته باشي تو جيبت و ... نه نه...مگه ميشه اين چغلمه دسته چک من باشه؟!؟

امان از اين کاليبر....

من مرض دارم. هميشه از

| | Comments (0)

من مرض دارم.
هميشه از ساعتهاي عقربه دار بدم ميومده.
مرض دارم من...وقتي مي خوام بخوابم خودم رو مي كشم كه صداي تيك تيكش رو بشنوم، بعد به محض اينكه مي شنوم ديگه نمي تونم نشنوم!
هميشه معمولا“ ساعت رو مي ذارم زير يك بالش زير تخت...ولي حتما“ بايد در دسترس باشه كه صبح نخوام پاشم برش دارم...
ولي حتي اگه واقعا“ هم صداش نياد، تو ذهن خودم سر ثانيه تيك تيكش رو تصور مي كنم...و دهنم صاف ميشه تا خوابم ببره.

- تو چقدر اينجوري خوبي!
- مرسي!
- ميشه اونجوري شي حالا؟
- اممم...بيا.
- خوبه....حالا از اون وركي...
- امم...مطمئني؟!
- آره بابا..يه لحظه فقط...
- بيا...
- خوب خيلي خوبه...حالا برگرد، مثل اولش...
- بيا...
- اِه...وقتي بر مي گردي ديگه اونوري نيستي...چه بد.
- خب ولي اينجوري كه خوبه، نه؟!
- نه ديگه...اينجوري هم وقتي كه من بدونم اونوريت فرق داره ديگه به درد نمي خوره...

من خيلي مرض دارم.

- اين يكي يه كم

| | Comments (0)

- اين يكي يه كم تنگه...
- اين رنگش خيلي بيخوده...
- از اين مدل دارم خودم...بيخوده...
- اين بد نيست...ولي زيادي سنگينه...كاشكي به كم شادتر بود...
- اين...نمي دونم...هيچ چيش نيست...ولي به دلم نمي شينه...
- اين يكي...آره...ها؟! نه بابا سياه كه حرفشم نزن...
-...

گرفتار كلمه ها شدم!
با همون دقتي كه اگه دختر بودم كفش مي خريدم، وبلاگ مي خونم...و باز هم مثل همونها هيچ وقت از چيزي كه مي خرم راضي نيستم...دنبال چي هستم من؟!؟

« من چه سان بوده

| | Comments (0)

« من چه سان بوده ام؟! »

معلومه اين رو من نگفتم! خيلي زيادي جديه واسه من...ظرفيت من كمتر از اين حرفاست...

« چلك چلك....چلك چلك... »

اين يكي رو ممكنه من يه روز بگم...زياد بعيد نيست...ولي فعلا“ هر دوش رو يكي ديگه گفته...فقط من موندم چجوري اين صداي چلك چلكش مدتهاست تو گوش من پيچيده...

از خواب كه پاشدم يه

| | Comments (0)

از خواب كه پاشدم يه خميازه كشيدم... پاره شد.
رفتم لب پنجره دومي رو بكشم...يه پُك بهش زدم...ديدم خيلي سفته...نمي تونم بكشمش.
دوباره خوابيدم.

* بدون شرح : كوير.

| | Comments (0)

* بدون شرح :

كوير.

شب.

وسط كوير، يك ميز، با دوتا صندلي.

يك سر ميز، يه روباه؛ سر ديگه ميز، دُمِش.

روباه ورق ميده...هميشه.

روباه هميشه مي دونه دُمش چي داره تو دستش...يكي يكي مي بازه بهش، هزارتا هزار تا مي بره.

روبروي روباه روي ميز يه گوي هست.
توش، پُر از ستاره.
وسطشون، يه سياره.
رو سياره فقط كويره.
وسط كوير، يه ميزه، با دوتا صندلي...يه طرف يه روباه، يه طرف دمش؛
رو ميز، روبروي روباه، يه گوي هست...

روباه هميشه مي دونه دُمش چي داره تو دستش...

* حكايت حماقت حمار

| | Comments (1)

* حكايت حماقت حمار :
( يا همان عشق در طويله )

يه روز يه خره عاشق غاز همسايه شون شد. تا آخر عمرش نتونست خودش رو راضي كنه كه بره به طرف بگه چقدر دوستش داره...آخه خيلي خر بود...كدوم غازي عاشق خر مي خواد؟!

صبحي كه داشت مي مرد كلاغه رفت خبرش رو پخش كرد. عصر همون روز گاو همسايه اومد و يه گاري پُر از تخم مرغ آورد با يه پَرمُرغ براي خره. روي پَر نوشته بود :

« اسب عزيزم...يك عُمر در عشق تو تخم گذاشتم...اي كاش غاز بودم و مي توانستم از روي ديوار به سوي تو پرواز كنم....كسي كه هميشه دوستت داشت؛ مُرغ »

خر، سر ظهر مرده بود.

“...پاشو...نه هنوز اينجايي...آره بابا پاشو...يه

| | Comments (0)

“...پاشو...نه هنوز اينجايي...آره بابا پاشو...يه كم سرده...يه چيزي بپوش...دستت رو ببر پايين...پايين تر...آها همينه...روشن شُد؟...صبر كن...الان مياد بابا...خيلي خب...اومد بالا...رو اون بزن...شُد؟...بيا بابا باز شد...شُروع كن...بنويس...“

خب من مُردم...يه چند ساعت...بعدش با زنگي كه تلفن نزد بيدار شدم...اين عزرائيل هم هر وقت كارش دارم پيداش نيست دودره...اين صداهه چرا نمي ره؟!؟

مستم...و قرار است بنويسم...هر چه

| | Comments (0)

مستم...و قرار است بنويسم...هر چه كه هستم...

خدايا ! چرا آبجوها تموم مي شن؟...متنفرم از لحظه اي كه دومي تموم ميشه و من مثل بْز ميرم سر جعبه و ميبينم اين آخريش بود...خدايا...چرا ؟!؟

مي خوام اين پنجره رو باز كنم...سرده مي دونم...ولي اين تو نم داره...نمي شه نفس كشيد....مي خوام باز كنم داد بزنم :‌ « آهاي...آآآآآي كلمه ها...let's make blove...كوشين پَس؟!؟ »

مي خوام خودم رو بُكُشم...همين الان...ولي قرار شده بابا يه روز بياد ببينتم...نمي تونم.

مي خوام برم بدوم...شايد اسب بشم...ولي بعدش بايد پول نعل بدم...نمي تونم.

مي خوام برم عشقبازي كنم...با هر كي...چه فرقي مي كنه تو باشي يا نباشي...وقتي همه چيز رؤياست...راستي اين هم يه رؤياست؟!

مي خوام برگردم...ولي ديگه آخه چند بار برگردم...بسه ديگه...

بسه ديگه پنجره رو ببند...سوز مياد...

خدايا ! چرا آبجوهام تموم مي شن؟!؟

من با خون خودم امضا

| | Comments (0)

من با خون خودم امضا مي كنم كه اين بهترين فضول سنج تاريخ بود كه من به عمر خودم ديده بودم! قهقهه اي زديم بس نا گفتني!

و خداوند هوش را آفريد و به برخي ارزاني داشت!

پ.ن. : اممم...هيچي...اگه بگم چيه خيلي لوس ميشه!

ٍ« نتيجه گيري مازوخيستي: آه

| | Comments (0)

ٍ« نتيجه گيري مازوخيستي: آه ه ه ه ،من چقدر تنهايم..................اه. باز كه تو اومدي تو اطاق. برو بيرون ميخوام تنها باشم. »

اين قطعه اي بود از گزارش يكي از محققين معاصردر زمينه آخرين دستاوردهاي علمي-فرهنگي-هنري در زمينه تحليل و مبارزه با شايعترين بيماري قرن.

پيش بيني مي شود اين گزارش، علاوه بر زمينه سازيِ يازتابي گسترده، درطيف وسيعي از رسانه هاي خبري داخلي و خارجي ، عكس العملهاي مختلفي را در محافل علمي-سكسي-تخيلي ( يا همان وبلاگستان ) منجر گردد. به گزارشي كه خبرنگار اعزامي ما در همين زمينه تهيه كرده است توجه فرماييد :

من - ببخشيد...شما بعد از اعلام نتايج اين بررسي چه احساسي بهتون دست داد؟
خودم - بسم ا... الرحمن الرحيم...پِشكِل!
- ببخشيد...گلاب به روتون...چه ربطي داشت؟!
- ما هي مي خوايم احساس تنهايي كنيم ×شعر بگيم حال كنيم... نمي ذارن كه...

« و خداوند شب و

| | Comments (0)

« و خداوند شب و جاده را آفريد...و من و يك ماشين عهد بوق...و موسيقي را بر جهانيان ارزاني داشت تا گروهي به نام dirty vegas از ناكُجا آباد برخيزد و قطعه days go by را براي تبليغ mitsubishi تنظيم كند.»


و من و ماشين قديمي و شب و جاده و اين قطعه كه به هم رسيديم تا خود بي نهايت گاز داديم و رفتيم...در چند قدمي ابديت آهنگ از جمع ما جدا شد و من و ماشين فهميديم كه سالهايي است از خروجي خودمان رد شده ايم و در تمام راه برگشت به شب و جاده و تنهايي خنديديم!

- قربان چه مدلي بزنم؟

| | Comments (0)

- قربان چه مدلي بزنم؟
- امم...شما تمام مجله هاي مدل اينجا رو ديدين ديگه...بله؟
- بله قربان...هر كدوم رو ميل داريد بفرماييد...
- خب خوبه...من يه مدلي مي خوام كه تو هيچ كدوم نباشه...متوجه شديد؟
- ؟!؟؟

من مطمئنم اين جماعت هنري روزي هزاربار در انواع موقعيت هاي اجتماعي-كاري-بي كاري-فرهنگي در مكالمه اي از نوع فوق درگير ميشن! به قول اين و اين اصلا اگه ريش و پشم و پيپ و اين چيزا رو نداشته باشي پشه هم نيستي! حالا باز صد رحمت به ايران. اينجا هر شهري حتما يه چند تا سينماي “غير هاليوودي“ داره كه معمولا فيلمهاي مستقل و فيلمهاي خارجي رو نشون مي دن...يكي از دلايل مهم من براي رفتن به اينجور جاها صرفنظر از برنامه تماشاي زندگي قشر عزيز هنري و “روشنفكر“ تو اين جامعه است...كه خداوند بعد از اينكه نتونست تمام پيچيدگي ها رو در وجود «زَن» قرار بده تصميم گرفت اونها رو بيافرينه و تمام عجايب رو در وجود اونها متبلور كنه.

اولا كه تو اينجورجاها آدم به شدت بهتره مواظب راه رفتنش باشه...نه كه بد باشه ها...اتفاقا خيلي هم خوبه...ولي اگه يه ذره شُل و ول راه برم من مطمنئم سه چهار تا از اين آقا نمايان(!) عزيز به من علاقه مند ميشن! يعني اصلا آدم يادش ميره بيرون اينجا مرد و زن با هم كاري دارن...نود درصد عزيزان طبق قانون « كبوتر با كبوتر، باز با باز، بسته با بسته ، دسته با دسته » تشريف ميارن. بعد هم يعني من دلم مي خواد اصلا اين فيلم شروع نشه من وقت كنم عين اين نديد پديدها يه كم سر و روي دوستان رو زيارت كنم...بگذريم كه همش هم دلم مي خواد دزدكي گوش بدم ببينم اينا چي مي گن آخه...

زوج عزيزي كه جلوي من بليت خريدن خودشون دنيايي بودن...آقاي آقا(!) پيرهن نداشتن، به جاش كُت شلوار پوشيده بودن با باروني و چكمه باغبوني!!! ( فُحش بدم به خالي بند؟! به خُدا راست ميگم! ) آقاي خانوم(!) هم يه پيرهن داشت كه يقه اش يه كم بالاتر از شكمش بود و روش هم يه چيزي انداخته بود كه من حدس مي زنم قرار بوده كُت باشه...فقط پولش نرسيده بود همه اش رو بخره نصف پايينش نبود...

در ضمن در اين مكتب ظاهرا شُست و شو دِمُدِه شده و فقط اُمُل ها و گدا گلوله هايي مثل من عين احمقها هي ميرن پولاشون رو ميندازن تو اين ماشين هاي بي كلاسي لباسشويي...اصلا كلاس واقعي در كثافت موهاي طناب-بافي-شده (جدي اونايي كه اينجوري مي كنن حموم نمي تونن برن!!! ) و پاره پورگي هر چه بيشتر البسه خلاصه ميشه...

خدايا ما رو هم با كلاس كن...الهي آمين.

“ من كلي گوشت خوردم.

| | Comments (0)

“ من كلي گوشت خوردم. من مامانم و بابام رو خوردم. بعد به دختر كوچولو با گاريش رو خوردم .يعد يه كشاورز با گاوش رو خوردم. بعد يه گله خوك خوردم؛ الان هم مي خوام تو رو بخورم...“

اين به تيكه بود از اُستانِك( اُتيك كوچك ) كه من ديشب ديدم...و واقعا لذت بردم...انقدر لذت بردم كه اصلا برام مهم نبود همه چهارچشمي بهم زُل زدن وقتي كه بعد از فيلم چهار پنج تا دست هم زدم (ياد بهادر بخير...اون هميشه همين كار رو مي كرد!) فيلم چِك بود، بر اساس يه افسانه قديمي به همين اسم، زبون اصلي، مال دوسال پيش. آقاي كارگردان خودش رو جر واجر مي كنه تا به همه نشون بده اين مساله « خوردن » چه جنايت وحشتناك انگيزيه...و من واقعا نمي دونم كي دوباره گرسنه بشم!

* سه تاره : بشمار

| | Comments (0)

* سه تاره :

بشمار يک - کنترل :

شيرين قصاب بود. تو کوره آدمپزي سر کوچه کار مي کرد...قسمت دل و جيگر. قبل از اينکه آدمهاي تو کوره کامل بسوزن، دل و جيگرشون رو با انبر در مي آورد مي ذاشت تو آکواريوم مغازه براي مشتريها. از دستکش خوشش نمي اومد، دست و پاش رو ميگرفت ... همينجوري با يه دست دل رو مي گرفت، با اون يکي دست رگهاش رو دونه دونه قطع مي کرد. وسواس داشت که وقتي خون فواره مي زنه بيرون، رو کفشاش نريزه...اينه که هميشه يه چند قدم اونورتر کار مي کرد. روزي صد تا دل مي کند، ده تاييش رو مي فروخت، بقيه اش رو هم با جيگر ها كباب مي کرد ، مي داد به فيلهاي تو حياطشون ... که اطلسي ها رو نخورن. از زندگيش راضي بود.

بشمار دو - آلـــت :

خسرو بيکار بود...همين جوري سر سيري تخم اژدها مي کاشت. خودش غذا نمي خورد...بالاي ابرها مي نشست، گدايي مي کرد تا پول شير جوجه ها رو در بياره. جوجه ها رو تر و خشک مي کرد تا کم کم هر هفت تا سرشون در بياد...بعد کم کم از هر سرشون يه رنگ آتيش مي زد بيرون. بعضي از سرها خسرو رو دوست داشتن، بعضياش نه، آتيشش مي زدن...تا حالا صد دفعه خسرو سوخته بود...يه بار هم مرد...از اون به بعد ديگه جوجه ها رو تو فريزر نگه مي داشت...فقط شبها ولشون مي کرد تو قصه ها بگردن هوا بخورن. شبها خسرو تنها مي شد، مي خنديد.

بشمار سه - ديليـــــت :

خدا هنرپيشه بود...البته اسمش در اصل فرهاد بود...ولي تو فيلم خدا بود. براي اينکه نقشش يادش نره، سپرده بود تو خونه به پاش نماز بخونن. واسه تمرين ، داده بود خورشيد رو سياه کنن ، به جاش خودش واسه خانوما فندک مي کشيد. اولاش تو کتابا بازي مي کرد، بعد کم کم کارش گرفت ،رفت رو ديسکهاي چند بعدي...خيلي واقعي...مثل چيک چيک بارون. ديگه کم کم دريا هم يادش رفته بود اين فيلمه :‌ خونه فرهاد اونور آب بود، هر روز،‌ بعد از کار، دريا باز مي شد، فرهاد قدم زنان مي رفت خونشون. سر راه، واسه خواهر کوچيکه اش ، مار ماهي جمع مي کرد. فرهاد مي ترسيد...خيلي زياد.

حالا قيامت :

يه شب هر صد تا اژدهاي خسرو، رفتن تو يه داستان و همون جا موندن. پري مهربون هم يه نامه نوشت واسه خسرو، که من عاشق اژدها شدم. فرداش، خسرو رفت سر کوچه، وايساد تو صف کوره. نوبتش که شد، عطسه اش گرفت، کوره خاموش شد. شيرين هم هول شد، فرستاد پي خدا...يا نه...فرهاد. فرهاد که مي خواست فندک بزنه ، ناخنش گرفت به چخماق، دستش زخم شد. شيرين تا زخم رو ديد، از هوش رفت...طاقت نداشت خون آدم زنده ببينه. خسرو اومد بهش زهر اژدهاي هفت سر بده که بهوش بياد...فرهاد نذاشت...گفت بوش بده. شيرين هم از دست جفتشون عصباني که چرا هيچ کاري نکردن...زد خودش و اون دوتا رو کشت.

تا مردن،‌ همه چي از اول شروع شد...تو يك سه تاره ديگه.

بي پايان.
******

« اگه من رو دوست

| | Comments (0)

« اگه من رو دوست داشتي شمارم رو تو تلفنت نمي ذاشتي...حفظ مي کردي

مدتهاست منتظر يک ايميل خيلي

| | Comments (0)

مدتهاست منتظر يک ايميل خيلي خيلي مهم هستم که نمي دونم کي مياد.

کاشکي حداقل مي دونستم از طرف کي قراره بياد...

- چرا انقدر ور ور

| | Comments (0)

- چرا انقدر ور ور مي کني تو؟
- اسهال داره...
- کي؟
- مغزم...
- مگه داري؟!
- خب دلم...
- اونم که ميگي بردن...
- ااااه...گير داديا...

مامانم هميشه مي گفت ما ايرانيها « اسهال احساسات » داريم و « يبوست عقل ».

واي.

| | Comments (0)

* صبوحي: « اگر براي

| | Comments (0)

* صبوحي:

« اگر براي عاقل ها هم آسايشگاه وجود داشت حتما خالي مي بود! »

جرج برنارد شاو

اين يكي جدي جدي مُــــــرد...

| | Comments (0)

اين يكي جدي جدي مُــــــرد...

* از وبلاگ يك توالت

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك توالت فرنگي :‌

امروز هم به من ريدي!

فكرمي كردم اگه فرنگي بشم شايد كمتر به من بريني...اما بدتر شُد!

ما توالت ها عادت داريم....فقط خواهش مي كنم حداقل هر وقت به من مي ريني اين سيفون رو هم بكش...از وقتي فرنگي شدم اين كثافتها بيشتر تو گلوم گير مي كنه...ممنونم!

* از وبلاگ يك كودك

| | Comments (1)

* از وبلاگ يك كودك چند ساله...كمي دور تر ازتهران :

چَشم، چَشم، دو اَبرو...مادَر، پِدَر، مَن وَ تو... نُقطِه...خَط تَمام شُد...سَرِ خَط.

مادَر دوست دارَد...نُقطِه. پِِِدَر مي دانَد...نُقطِه...سَرِخَط.

مادَر مي گويَد خُدا دوست دارَد و پِدَر مي گويد خُدا مي دانَد...نُقطِه.
مَن مي گويَم مادَر نيست...پَس خُدا دوست نَدارَد...نُقطِه.
مَن مي گويَم تو نيستي...پَس خُدا نِمي دانَد...نُقطه...سَرِ خَط.

خُدايا...مَن تو را دوست دارَم....نُقطِه...پايان.

«...و عاشق يه معشوق رسيد

| | Comments (0)

«...و عاشق يه معشوق رسيد و خوشبختي را چشيد...»

يعني از اين جمله مزخرف تر، بي معني تر، غير واقعي تر، احمقانه تر، بچه-گول-زَنَك تر، كتاب-داستاني تر، هندي تر (!) و مبتذل تر ( بخونيد چيپ تر ) وجود نداره. هر كس هم همچين چيزي بگه يا عشقش ت^@ي بوده، يا عاشقش از اين عاشق پنجزاري ها بوده، يا معشوقش بازار مشترك بوده يا اصلا دروغ ميگه.

تو دنيا فقط و فقط دو نفر خوشبختي واقعي رو چشيدن :

اول اوني كه صبحونه و ناهار نخورد و اومد خونه شام خورد تا سير بشه؛ و بعدش اوني كه پنج شش ساعت بود كه جيش داشت و دستشويي طبقه خراب بود و تنبليش ميومد بره طبقه بالا و آخرش اومد خونه و به وصال رسيد.

و من در يك روز دوبار خوشبختي واقعي را چشيدم! خدايا شكرت!

من هيچ وقت پولدار نميشم

| | Comments (0)

من هيچ وقت پولدار نميشم . از آدمهايي هم که پولدار ميشن خوشم نمياد.

من اصلا دوست ندارم از پول حرف بزنم و از آدمهايي که همش حرف پول مي زنن هم خوشم نمياد.

من هفته پيش خيلي سينما رفتم، و پولام تموم شد، و تا روزي که چک جديدم بياد نمي تونم بيرون ناهار بخورم؛ من اصلا دوست ندارم راجع به پول نداشتن هم حرف بزنم.

من خيلي دوست دارم فوتبال ببينم، و اين کافه سر خيابون هم اگه توش غذا بخوري همه فوتبال ها رو روي تلويزيون هزار اينچي نشون مي ده ؛ من مي دونم که نمي تونم براي هر بازي برم اونجا و اصلا دوست ندارم از پول نداشتن حرف بزنم.

ديروز همکارم به من گفت که با هم بريم و بسکتبال تماشا کنيم؛ من خيلي بسکتبال دوست دارم ولي از اينکه اون بخواد پول آبجوي من رو بده بدم مياد. من تا چند روز نمي تونم پول براي آبجو بدم؛ من از پول اصلا خوشم نمياد و از نداشتنش هم هيچ وقت نق نمي زنم.

يک روزي من هر روز و هر شب بيرون غذا مي خورم.يک روزي من همه بازي هاي فوتبال رو روي تلويزيون ده هزار اينچي خودم مي بينم. من يک روزي براي تمام بازي هاي بسکتبال به گرونترين بار جهان ميرم و براي هر گلي که هر تيمي بزنه براي همه آدمهاي جهان يه آبجو مي خرم.

تا اون روز، هر روز به خودم ميگم که من پولدار نمي شم؛ از آدمهاي پولدار هم خوشم نمياد؛ از نق زدن به خاطر پول نداشتن هم «اصلا» خوشم نمياد.

صبوحي :‌ « خدايا !

| | Comments (0)

صبوحي :‌

« خدايا ! پس من کي ميميرم؟! »

بادمجون بم.

- ببخشيد آقا...مَرگ كيلو چنده؟!

| | Comments (0)

- ببخشيد آقا...مَرگ كيلو چنده؟!
- صد ميليون تومن..
- اااه...اونوقت زندگي چنده؟!
- همه رقمش هست...اون دم دريها در همه ،صد تومنه، اينور يه سري پاك كرده هست پونصد تومن...سفارشي هم هست هزار تومن...
- دِه...ببخشيد...ولي من شنيده بودم زندگي گرونتره؟!
- چي ميگي آقاجان...اونوقت كدوم خَري زندگي مي خريد؟!

يه اتفاق خيلي جالب افتاده

| | Comments (0)

يه اتفاق خيلي جالب افتاده :

اين صندوق خيرات من جِني شده! وقتي ميرم توش اول مي نويسه يه پيغام جديد توشه و پْررنگه...بعد مي رم توش هرچي مي گردم هيچي نيست...هي چند بار رفتم تو اومدم بيرون ديدم نَخيـــــر...هيچي توش نيست و بازم پُررنگه...اولش خيلي عصباني شدم...فكر كردم اينم فهميده من چُلمنم گفته بذارمام يه حالي بهش بديم!
ولي بعدش اومدم بغلش كردم ماچش كردم...بيچاره فهميده من چقدر ذوق كردم وقتي يه بار ديدم پُررنگه...ديگه كمرنگ نشده!

ااااه...بي جنبه... دلم خوش بود

| | Comments (0)

ااااه...بي جنبه...

دلم خوش بود همبازي گيرم اومده...همينجوري دوبار الكي الكي با دمپايي زدم تو سرش...مُــــــــــــرد كه مُرد!!!

« تنوع » خيلي چيز

| | Comments (0)

« تنوع » خيلي چيز خوبيه.

من و خودم قرار گذاشتيم كه براي اينكه احساس يكنواختي نكنيم، از كليه درجه هاي آزاديمون استفاده كنيم و هر روز يه موقع بيايم خونه.

مثلا پريروز ساعت پنج از دفتر اومديم بيرون، اومديم خونه، اينترنت بازي كرديم و خوابيديم؛ ولي ديروز، ساعت هشت اومديم خونه، اينترنت بازي كرديم و خوابيديم. درحاليكه امشب، ساعت دوازده نصف شب اومديم خونه، نشستيم پاي اينترنت و بعدش هم مي خوابيم.

« تنوع » واقعا“ چيز خوبيه.

يعني آدم با صافي چاه

| | Comments (0)

يعني آدم با صافي چاه فاضلاب خالي بکنه، ولي مجبور نشه با اين چينيها سر و کله بزنه :

- شما اين cd رو دارين؟
- بله...جرج داره...
- بله...الان جرج گفت دست شماست.
- بله...جرج داره...
- بله...من الان باهاش حرف زدم...گفت دست شماست.
- بله...جرج رو مي شناسي؟
- من - همين - الان - با - جرج - حرف - زدم...
- بله...خب جرج داره...
- ببينيد...جرج...خب؟...مي گه که...خب؟...cd...خب؟...
- اوه...cd رو مي خواي؟؟؟!
- &^*@&#^*&$(*@#&)؟؟؟!

من يک چرخدنده هستم. من

| | Comments (0)

من يک چرخدنده هستم.

من دندونه هام رو هر شب قبل از خواب مسواک مي رنم، تا روز بعد بتونم بهتر بچرخم، و بيشتر جلو برم...شايد برسم...

ما چرخدنده ها همه جا هستيم...يعني هرجا چيزي بچرخه حتما ما هستيم.

من قبلا توي يک آسياب قديمي مي چرخيدم. يه گاو خيلي پير و بو گندو بود که اهرم رو مي چرخوند و نيروي اهرم رو ما چرخدنده ها با دندونه هامون دست به دست مي کرديم تا گندم رو آرد کنيم. ما خيلي زياد بوديم و لي چون آسياب قديمي بود و ما رو بد چيده بودن همه مون با هم در هر روز به زحمت سه تا کاسه آرد درست مي کرديم؛ دو تاش رو نون مي کرديم براي خانواده صاحب گاو، يکيشم مي داديم روغن که بين چرخدنده ها جيره بندي کنن.

يه وقتها يي ماشين گندم که ميومد ما جمع مي شديم دور چرخدنده هاش تا برامون از بيرون بگن. مي گفتن جاهاي ديگه بر عکس ما چرخدنده ها دور خودشون نمي چرخيدن...بلکه جلو مي رفتن...و ما همه دندونه هامون رو به هم مي ماليديم و براي خودمون تصور مي کرديم که اگه ما هم جلو مي رفتيم چقدر خوب ميشد...

چرخدنده هاي ماشين به ما مي گفتن که اگه خوب بچرخيم ممکنه وقتي يه ماشين خراب بشه از يکي از ماها استفاده کنن. من و چند تا ديگه خيلي خوش شانس بوديم، چون تو ديد بوديم. ما خيلي تند تند مي چرخيديم تا جير جير کنيم و همه بشنون. خيلي ها از ما تند تر چرخيدن؛ ولي خب چون اون زيرميرا بودن هيچ کس نمي ديد...

چند تا از ماها رو دونه دونه بردن. هر بار يکي رو مي بردن همه مون با حسرت نگاهش مي کرديم. آخرش، يه روز من رو هم بردن...و من خوشحال بودم.

روزهاي اولي که تو ماشين مي چرخيدم خيلي بهم خوش مي گذشت. همه جا چرب و چيلي بود...پر از روغن...خيلي نرم و بي صدا. چرخدنده ها خيلي بيشتر از اوني بودن که من فکر مي کردم...همه استيل، براق و تميز...برعکس ما آسيابي ها که اکثرا رنگ و رو رفته و زرد بوديم.... ما آسيابي ها اولاش بايد خيلي تند تر مي چرخيديم تا از بقيه عقب نمونيم...آخه اکثرا کج و کوله بوديم...

حرف ماشيني ها درست بود. ما ديگه دور خودمون نمي چرخيديم. ما هميشه جلو مي رفتيم...هميشه...و من هميشه برام سوال بود که چطور ما به هيچ مانعي نمي خوريم ...مگه ميشه هميشه مستقيم رفت؟! تا اينکه يک روز فهميدم...

من توي يک ماشين نيستم. من توي يک تانک مي چرخم. يه تانک، که هيچ چيزي نمي تونه جلوش رو بگيره. يه تانک که هميشه جلو ميره، و هر چي جلوش باشه رو زير ميگيره و خراب مي کنه...حتي آسياب ها رو...

از اون روز، دلم خيلي گرفته. بارها شده که دقت کردم و ديدم از روي چند تا چرخدنده آسيابي رد شديم. اون چرخدنده از اون زير به ماها نگاه ميکنه...مثل اينکه ميپرسه « شما ديگه چرا...شماها چرا انقدر تند مي چرخين تا تانک رو جلو ببرين؟» و راست مي گه...

ما آسيابي ها، جامون تو آسيابه. من تر جيح مي دم گندم خورد کنم و دور خودم بچرخم، تا تانک جلو ببرم و آسياب خراب کنم. من ترجيح ميدم زنگ بزنم، تا اينکه تو روغن تانک غرق بشم و برق بزنم.

مي گن زمين گرده...مي دونم که اگه همين جور جلو بريم با لاخره دوباره از نزديک آسيابمون رد ميشيم. هر شب که دندونه هام رو مسواک مي زنم فقط به اين فکر مي کنم که يه روز بر ميگردم آسياب پيش بقيه دوستام...

اگه همه ما آسيابي ها بريم تو آسيابهامون ديگه تانک هم نمي تونه انقدر تند بره...من مي دونم. در عوض، ماها مي تونيم حداقل جاي خودمون رو تو آسياب درست کنيم. و اميدوار باشيم که بقيه هم مثل ما تانکي ها بچرخن...اونجوري گندم بيشتري خورد مي کنيم...و روغن بيشتري مي خريم.

به اميد روزي که ما آسيابي ها کنار هم و تو آسيابمون هر روز صبح به دندونه هامون روغن بزنيم.

********************

اين يکي براي خودم بود، تا بچرخم يا نچرخم...وبراي يکي که به من گفت :
« خوش به حالت! »
تا ببينه با نبينه!

* صبوحي : «خداوند همه

| | Comments (0)

* صبوحي :

«خداوند همه چيز رو از هيچ آفريد؛ و هر چيزي به اصل خودش بر مي گردد.»

پُل ؤالري

تو يك نابغه اي...

| | Comments (0)

تو يك نابغه اي...
- كي؟! مُن؟!
- تو خودت رو قبول نداري...
- خودت؟!؟ اون ديگه كيه؟!؟

هورا هي!!!...من فهميدم مشکل دنياي

| | Comments (0)

هورا هي!!!...من فهميدم مشکل دنياي ما چيه!

همش تقصير اين رياضيه...هر چي مي کشيم از رياضيه. به خدا راست مي گم!

مثلا تا وقتي شمردن اختراع نشده بود اصلا «چند تا» معني نداشته...من اگه به کسي بدهکار بودم يه چيزي بهش مي دادم ديگه...حالا هر چقدر...تموم شد! يا مثلا من به تو مي گفتم « دوستت دارم» ديگه اصلا مهم نبود « چند تا » (!)...

مثلا تا وقتي منفي اختراع نشده بود همه چي مثبت بوده! همه آدما مثبت بودن...همه حرفا مثبت بوده...

حالا همه اينا يه طرف، اختراع بي نهايت به همه چي کثافت زد...قبل از بي نهايت همه چي بس بوده. مثلا قبل از بي نهايت هيچ کس ديگر بيشتر از اون مقداري که داشته نه پول مي خواسته نه قدرت...

تازگيها هم مد شده همه چي رو مدل کنن. حالا براي بعضي چيزا بد هم نيست...مثلا اين سکس که براي خيلي ها تا حالا معلوم نبود اصلا چي هست بالاخره معلوم شد طبق تعريف چه جوريه و همه مي تونن راحت با توجه به مدل رياضي زير با هم بخوابن:

:: دو تا بدن رو با هم جمع مي کنيم بعد لباسها رو ازشون کم مي کنيم،‌ بعد پاها رو بر هم تقسيم مي کنيم و بعد هم ( با سرعت مناسب‌ ) در هم ضرب مي کنيم!

يا حتي برخي از اصول قديمي که تا حالا اثبات نداشتن طبق مدلهاي جديد به راحتي اثبات مي شن. مثلا ميشه ميزان خريت هر کسي رو اينجوري مدل کرد :

:: (تعداد دفعاتي که گفته « دوستت دارم » منهاي دفعاتي که همين جمله رو شنيده) به توان مجموع تمام دفعاتي که مي خواسته بگه ولي نگفته.

هر کي دو کلاس اکابر رفته باشه مي دونه تابع تواني حدش همون بي نهايته و طبق مدل فوق به راحتي اصل اوليه و قديمي « اون چيزي که حدي نداره خريته » ثابت ميشه.

حالا تا اينجاش خيلي هم محترم و خوب و عالي. ولي اخيرا يک سري مدلهاي خيلي ت×*ي تخيلي براي يک مساله خيلي مهم و حياتي به نام « ازدواج » اومده که دهن همه رو صاف کرده :

يک :: m و f رو n بار به هم علاقه مند مي کنيم و بعد n رو به سمت بي نهايت ميل ميديم و همونجا با ميخ نگهش مي داريم.

دو :: اختيار m رو به سمت f ميل ميديم و برعکس!

سه :: m و f رو توي يک دو تايي مرتب ميذاريم و درش رو هم تخته مي کنيم تا يه وقت از پيش هم جم نخورن...

متاسفانه مدلهاي فوق باعث شده خيليها ( حتي اين!!! ) وحشت برشون داره. ولي اينجوري هم ميشه به خدا :

:: تعداد عيبهاي m رو با عيبهاي f جمع مي کنيم؛ از مجموع ، عيبهاي مشترکشون رو کم مي کنيم ...اين ميشه A.
احساسات m رو در احساسات f ضرب مي کنيم و نتيجه رو بر هشتاد سال تقسيم مي کنيم ( اگه بيشتر موندن خودمون مي کشيمشون...هر چيزي حدي داره)...اين ميشه ‌B.
حالا اگه A بعلاوه B منهاي پول و قيافه و خونه و ماشين هنوز مثبت بود يعني ممکنه که بشه...

و براي مطمئن شدن فقط يک راه هست : يه دور تاس ميريزيم و اگه از « يک و دو » بيشتر اومد تمومه!!!

******

اين براي خودم بود تا بنويسم يا ننويسم، براي تو تا قبول کني يا نکني و براي او تا بخونه يا نخونه.

يه روز : بيا...آها...باريکلا...يه قدم

| | Comments (0)

يه روز :
بيا...آها...باريکلا...يه قدم ديگه...

سال بعد همون روز:
ببين ديگه قله معلومه از اينجا...به خدا چيزي نمونده...پاشو باريکلا...

ده سال بعد همون روز:
آها...آب باريکلا(!)...مشالا...خسته نباشي...ديدي رسيدي(!!!)...ببين...حالا فقط هزار تا ديگه از اين قله ها مونده...ديدي مي توني(!!!) پاشو ديگه استراحت بسه...بريم؟

* ساعت دو و نيم

| | Comments (0)

* ساعت دو و نيم بعد از نصفه شبه...همه جا امن و امانه...همه جا، غير از اينجا، امن و امانه...

اينجا امشب زدن يك پشه رو كُشتن. بعد فاميلاي پشه اومدن خونخواهي...اونا رو هم كُشتن.

هيچ كس هم نيست قاتل رو دستگير كنه. قاتل خودش دلش مي خواد بره خودش رو تحويل بده...ولي هيچ كس نيست كه تحويلش بگيره.

قاتل براي اينكه يكي رو پيدا كنه خودش رو تحويل بده راه افتاده تو كوچه باغيهاي دنيا؛ ولي باغها همه خُشك شدن...
قاتل دلش مي خواد به سزاي اعمالش اعدام بشه...ولي وقتي فرق مردن و زنده بودن رو فقط خودش مي فهمه چه اهميتي داره؟! براي بقيه دنيا الان هم مثل يك مُرده است.

قاتل مثل فانوسيه كه اگه خاموشه، واسه نفت نيست؛ هنوز يه عالم نفت توشه.

* از وبلاگ يك سرو

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك سرو :

امروز هم گذشت...كم كم بهار هم تموم ميشه و من فقط بايد تابستون رو هم تحمل كنم.

از بهار و تابستون متنفرم. كاشكي مي شد بعد از زمستون سريع پاييز بشه...

توي سرما و يخبندون، همه ميان پيش من...همه بهم ميگن سبز...همه از قد بلندم تعريف مي كنن...همه برام شعر ميگن...و تو به من مي گي خيلي خوشبختي كه من رو داري. اما هرسال سر بهار همه شروع مي كنن به به و چه چه براي چهار تا شكوفه دو روزه...چهار تا رنگ الكي كه عمرش دو روز هم نيست.

به من ميگي شكوفه آلبالو رو از همه بيشتر دوست داري. به من ميگي بوي عطر شكوفه هاي ياس مستت مي كنه. به من مي گي اگه من هم عاشق بودم برات شكوفه مي كردم...آخه عزيز من، سروها شكوفه نمي كنن...گُل هم نمي دن...فقط سبز مي مونن...براي هميشه...خوب بود من هم مثل آلبالو و ياس و هزار تا ديگه چهار روز سنگ تموم مي ذاشتم و تو سرما و يخبندون مي رفتم مي خوابيدم؟!

به من ميگي گيلاس دوست داري چون باهاش ميشه گوشواره درست كرد. به من مي گي صداي گاز زدن سيب رو دوست داري...به من ميگي اگه به فكرت بودم من هم برات ميوه مي آوردم. عزيز دل من، اولا كه سرو ها هيچ وقت ميوه نداشتن، ثانيا“ اگه من ميوه درست كنم مطمئنم خيلي سفت و تلخ ميشه...مثل تن خودم. چه اشكال داره تو ميوه رو از درختهاي ديگه بچبني و بياي تو سايه من بخوري؟؟

فقط تابستون مونده...بعدش دوباره فقط من سبز مي مونم...از بهار و تابستون متنفرم.

چلمن بزرگ: موقعيت : من

| | Comments (0)

چلمن بزرگ:

موقعيت :

من ساعت يک و نيم جلسه دارم و براي همين زودتر از معمول،‌حدود دوازده و نيم مي رم ناهار. خيلي گرسنه هستم ولي اين هفته بايد خيلي کم خرج کنم تا اين چک لعنتي بالاخره برسه به دستم.

خير سرم براي صرفه جوئي فقط يک قاچ پيتزا ( البته در سايز جهاني )خريدم با چس مثقال سالاد سيب زميني. بعد هم مثل گاو گشنه هستم و مثل سگ عصباني که چند هراز بار بايد يک اشتباه رو تکرار کنم. تمام اخم دنيا رو جمع کردم تو پيشونيم و چشمام رو بستم و يک کيک خر خفه کن ( همون ساقه طلايي ولي تحت ويندوز ) خريدم که خبر مرگم با قهوه مجاني بچپونم تو اين شکم صاحب مرده...و چون دير شده بود تصميم ميگيرم کيک و قهوه و تو راه برگشت از غذا خوري بخورم...

مصيبت :

بين راه تو يکي از اين راهروهاي هزار کيلومتري که هر چي ميري به تهش نمي رسي مي بينم که رئيس رئيسم ( يعني خيلي کلفت ) داره از اونور مياد. من کيک تو يه دستمه و قهوه تو دست ديگم و چند ساعت وقت دارم تمرين کنم که بهش رسيدم چيکار کنم. چند تا انتخاب رو بررسي مي کنم:

- به چپم که رئيسه...پشم من هم نيست...من گشنمه و حوصلش رو هم ندارم.
يک احساسي بهم ميگه اين انتخاب زياد براي آينده ام مناسب نيست...

- به پاش بيفتم و کف کفشش رو ببو سم و التماس کنم يه کم از کيک من بخوره.
ولي شايد رژيم باشه بعد کيک براش بد باشه بعد حيووني دلش مي خواد...گناه داره.

- يا کيک رو بي خيال شم يا قهوه،‌تا يک دستم آزاد باشه در صورت نياز...
ولي کيک که پولش رو دادم و بدون قهوه هم که پايين نمي ره اين صاحب مرده...

- سرعتم رو زياد کنم که وقتي از بغلش رد ميشم فقط وقت بشه سر تکون بديم و از اين لبخند زوريها به هم بزنيم...

فاجعه :

هر آدم سالمي تو اين چند ساعتي که وقت داره يکي از اين راهها رو انتخاب مي کنه و به سلامتي از کنار آقاي مهم نژاد رد ميشه. ولي اگه مثل من چلمن باشه ، يک شاهکار تاريخي مي زنه :‌

در چند قدمي حضرت که بودم تصميم گرفتم سلام کنم،‌ولي دهنم پر کيک بود. بعد اومدم يه کم قهوه خوردم که بره پايين، ديدم وقت نيست و همون طور که ليوان دم دهنم بود يه صدايي در دادم که قرار بود سلام بشه، ولي انقدر مريخي شد که خودم خنده ام گرفت...بعد ديدم خيلي خنده دار شدم اومدم تند تر برم، پام گرفت و تلو تلو خوردم و اون وسط ديگه نتونستم جلو خودم رو بگيرم و زرتي زدم زير خنده...ولي چون خيلي با شخصيت هستم و دهن پرم رو خيلي سفت نگه داشتم مخلوط خيلي خوشرنگي از کيک و قهوه از دماغ مبارک فوران کرد و دو ثانيه بعد بنده داشتم زير يک لايه دو ميکروني گه قهقهه مي زدم!

آقاي رئيس بيچاره کم آورده بود...فکر کنم به نظر اون بيشتر گريه دار بودم تا خنده دار. يه سري تکون داد برام و گفت « سخت نگير » ( بخونيد تيک ايت ايزي!). من هم با دلي شاد و مغزي آزاد مي رم تا با يک زيرپوش پاره پوره و نمناک برم سر جلسه...

خدايم بيامرزاد!

اگه خشک نشده بودم لابد

| | Comments (0)

اگه خشک نشده بودم لابد خيلي ازت تشکر مي کردم...

* صبوحي : « هيچ

| | Comments (1)

* صبوحي :

« هيچ مسيري به سوي سعادت نيست. سعادت همون مسيره.»

مرسي آهو.

چيزه...اين شريف هم به ما

| | Comments (0)

چيزه...اين شريف هم به ما كه رسيد شايعه شد؟!؟

من تلويزيون ندارم. صاحبخونه من

| | Comments (0)

من تلويزيون ندارم.

صاحبخونه من يك تلويزيون خيلي بزرگ تو اتاق خوابش داره كه به تمام ماهواره هاي مريخ هم وصله...چه برسه به زمين. توي نشيمن يك تلويزيون خيلي قديمي هست كه كانالهاي مجاني رو هم به زور مي گيره...كه هيچ كدوم هم فوتبال نشون نمي دن.

هيچ وقت فكر نمي كردم تو مملكت تكنولوژي زندگي كنم و هر شب به خودم بگم : خوش به حال همه اونايي كه مي تونن فوتبال تماشا كنن...بايد قدرش رو بدونن...

امروز حدود ساعت دوازده روي

| | Comments (0)

امروز حدود ساعت دوازده روي تختم طاقباز دراز كشيدم فكر كنم بعد از ظهر چبكار كنم كه هم از خونه برم بيرون هم خيلي پول خرج نكنم.

ساعت چهار متوجه شدم كه حواسم پرت شده و در عُمق ده متري تَهِ تختم غرق شدم.

از اون ته مي ديدم كه رو سقف بالاي سرم هم دو تا گردالي درست شده...با هزار بد بختي خودم رو از ته تختم كشيدم بالا و ديدم بـَــــــــــــله...سقفم سوراخ شده بس كه زُل زدم بهش...آخه اينجا خونه ها رو از چوب مي سازن...چوب بر عكس سيمان و بتون خيلي چيزا مي فهمه، بعدش كم كم مي سوزه و پوك ميشه...مثلا“ چوب خيلي خوب مي فهمه كه وقتي از ريشه و تنه مي بُرِنت چي ميشه...ولي چيزي كه چوب نمي فهمه اينه كه چرا كسي بايد با ميل و علاقه و دست خودش بزنه خودش رو با تبر از تنه جُدا كنه و بره دور از جنگل سعي كنه صاف وايسه و وقتي چوب چيزي رو نمي فهمه خودش رو آتيش ميزنه تا شايد بفهمه...

بيخود نيست تو ايران خونه ها رو از سنگ و سيمان و بتون مي سازن...من مطمئنم اگه سقف بالاي تخت خيلي از ماها رو تو ايران از چوب مي ساختن هر شب هزار تا خونه سقفش سوراخ ميشد و آتيش مي گرفت...بيچاره چوب چه جوري نگاهي رو تحمل كنه كه تو خونه خودش پُر از خالي ميشه...همون بهتر كه سقف رو از سنگ و سيمان و بتون بسازن كه هيچي نمي فهمن و هر جوري هم بهشون زُل بزني انگار نه انگار...

زندگي : يه روز :

| | Comments (0)

زندگي :

يه روز :
- آهاي...اوهوي...كسي « كوك » من رو نديده؟

روز بعد:
- امم...ببخشيد...ميشه يكي اين كوك من رو از اون پُشت بچرخونه؟ دستم نمي رسه خودم...

روز بعد:
- اي داد بيداد...بازم خودم رو عوضي كوك كردم...تو رو خُدا يكي من رو اونوري كُنه...الان از لَبه پَرت ميشم پايين...آهاي...بابا تو رو خُدا...

روز بعد:
- چقدر معلق بودن خوبه...آخ جون...يوهووووو...آخ.

روز بعد:
- .
.
.
.

ده روز بعد :
- آهاي...اوهوي...كسي « كوك » من رو نديده؟؟؟

الخ.

نوشته ايشان در تاريخ يازدهم

| | Comments (0)

نوشته ايشان در تاريخ يازدهم خُرداد ( دوم ماه مي ) و خوندم و بسيار لذت بردم ( چون لينك نمي ذارن مجبورم اينجوري آدرس بدم).

اين هم يك ديالوگ از pretty woman : ( راستي اين آقاي movieforum.com حتي ديالوگهاي مهم فيلمها رو هم نگه مي داره...بعلاوه صحنه هاي مهم!!! خيلي باحاله):

ويويَن - خب حالا چي مي خواي؟
ادوارد - تو چي مي خواي؟!
- هر چي...فقط من لبها رو نمي بوسم...
- اوه...منم همينطور...

چرا اينجوريه؟! يعني چرا بوسيدن انقدر با همه چي فرق داره؟!؟ به نظر من تمام فرق رابطه احساسي با رابطه بدني تو بوسيدن خلاصه ميشه...تو رابطه بدني بوسيدن وجود نداره...در حاليكه تو رابطه احساسي همه چي با بوسيدن شروع ميشه...بوسيدن يك نوشته...بوسيدن يك گُل...بوسيدن يك عكس...و بعضي وقتها حتي به بوسيدنهاي خيلي بهتري هم ميرسه...ولي حتي اگه نرسه هم باز پُر از بوسيدنه...

بوسيدن لبها مثل يك پُل خيلي نازكه...كه وقتي از روش رد ميشي خراب ميشه و ميريزه و ديگه هيچ وقت نمي توني برگردي به جايي كه بودي. بهتره قبل از اينكه ازش رد بشي مطمئن باشي كه اونور جاي پات محكمه...وگرنه قبل از اينكه بفهمي ميبيني اون پايين ته دره داري دست و پا ميزني...

اونايي كه مي اُفتن اون پايين دو دسته ميشن :
يك سري روزي هزار بار آرزو مي كنن كاشكي ميشد برگردن همون جايي كه بودن.
يك سري مي دونن هزار بار ديگه هم اينور پُل باشن و بدونن بعدش پَرت ميشن ته دره باز هم به خاطر همون لحظه عبور با كمال ميل از روي پُل رد ميشن و پُشت سرشون رو نگاه هم نمي كنن...

امروز يك عالمه وبلاگ خوندم

| | Comments (0)

امروز يك عالمه وبلاگ خوندم تا مطمئن بشم كسي حرف دل من رو نزده...هيچ كس...حتي خودم.

اصلا“ تعريف وبلاگ رو بايد عوض كرد :

« وبلاگ تلاش ديگري است براي ياد آوري همه آنچه هميشه به بقيه مي گفتي و خودت نمي دانستي؛ شايد اينبار خودت بخواني و بفهمي.»

اميد وارم هيچ كس اين تعريف من رو قبول نداشته باشه...وگرنه عجب شهر هِرتي ميشه اين وبلاگشهر...مثل اون شهري كه توش همه كورها ستاره مي فروختن...

امروز من و خودم با

| | Comments (0)

امروز من و خودم با هم رفتيم كوه...همه مي دونن كه كوه رفتن تنهايي اصلا“ خوش نميگذره و براي همين هم من و خودم با هم رفتيم.

:: بعد از اينكه يه مدت تو راه معمول همه رفتيم من و خودم حوصله مون سر رفت و من گفتم بيا از بيراهه بريم...مستقيم به سمت قله...خودم خيلي حوصله بحث نداشت...گفت هر غلطي مي خواي بكن.
بعد از اينكه من و خودم سه ساعت بيراهه رفتيم و داشتيم به هفت جد آباد ماركوپولو و رابينسون كروزوئه و بِل و سباستين مي خنديديم من به خودم گفتم كاشكي يه پرچمي چيزي داشتيم اينجا رو به نام مي زديم...بعدش يه كم اونورتر از اونجايي كه آقاي عرب ني انداخته بود به يك صندلي رسيديم! بغلش هم يك سكو بود با نقشه كامل راههاي منطقه و يك جعبه براي تماس با جنگلباني در صورت خطر...آدم پنچري قطار بگيره كِنِف نشه...

خودم كه ديگه دهن من رو صاف كرد...از اونجا به بعد يه بند نِِق مي زد كه من هميشه همينم...هميشه به خيال خودم تو بيراهه دارم مي رم و به خيال خودم دارم جاهايي ميرم كه هيچ كس نرفته ولي اونقدر همه اونجا رفتن كه اصلا“ براشون نقشه گذاشتن كه چجوري برگردن تو راه...اصلا“ حوصله بحث با خودم رو نداشتم....

الان دو سال بيشتره كه

| | Comments (0)

الان دو سال بيشتره كه من هر وقت بايد دنبال چيزي بگردم فقط يك كار ميكنم :‌ Google. تقريبا“ اولين تلاشي كه براي نوشتن هر برنامه با گزارش يا درست كردن presentation ميكنم همونه. يادمه اولين بار كه اسمش رو ديدم كلي خندم گرفت وزودي رفتم infoseek كه يك موقعي به نظرم خيلي عالي بود چون مي تونستي دامنه گشتن رو محدود كني به چيزايي كه از جستجوي قبلي پيدا كرده بود كه خيلي مفيد بود( الان شده GO)...

اخيرا“ هم كه فقط كم مونده google عربي برقصه :

- ميشه به يه جايي زنگ زد و چند تا كلمه گفت و اون بره خودش بگرده...

- ميشه چند تا كلمه گفت و اون بره همه كلمه هايي كه در همون دسته هستن رو پيدا كنه...باحالترين نتيجه كه احمد گرفت اين بود كه اگه بزني yek,do,se ميره chahr, panj, shesh,...رو مياره...كه البته هنديه ولي به هر حال خيلي جالبه!

- ميشه يك سؤال پُرسيد...هرچي...در هر زمينه اي و اون ميره جواب درستش رو مياره...اين يكي پدر سگ هيچي نشده پولي شده و من نتونستم ازش بپرسم كه « من كي ميميرم؟ »

داشتم فكر ميكردم چقدرجستجو معنيش عوض شده...يا شايد چقدر معنيش كُلي شده...و اگه اينجوري پيش بره چقدر با مزه ميشه...

:: مثلا“ من مي رم فرودگاه و آقاي پليس من رو ميذاره تو يه قوطي و به google ميگه « اسلحه، مواد مخدر، پاسپورت ايراني» بعد اگه چيزي پيدا بشه دهن من رو صاف كنه!

:: مثلا“ من مي رم دادگاه و آقاي قاضي بر ميگرده رو به laptop ميگه « اين ديوونه راست ميگه؟! » بعد هم كرديت كارتش رو ميزنه تو كامپپيوتر و google ميگه « اين؟!؟!؟ عُمرا“!!!!»

:: مثلا“ من مي خوام زن بگيرم ميرم ميشينم تو يه قوطي و google خودش من رو نگاه ميكنه و ميره دنبال زوج مناسب مي گرده...بعد از چند سال بر ميگرده ميگه « جستجو با دامنه انسانها نتيجه اي نداد؛ براي جستجو در دامنه هاي ديگر ok را كليك كنيد »

:: مثلا“ من مي خوام سخت ترين امتحان جهان رو در رشته فوق پرفسوراي كاربرد كامپيوتر در اخترشناسي باستاني بدم، بعد ساعت مچي ام رو مي كِشم رو ورقه و google همه رو اسكن مي كنه و مياد ميگه : سيصد تريليارد و هفتصدو نود و شش بيليون و نيم(!) نتيجه پيدا شُد! من هم تا آخر امتحان دارم فكر مي كنم آخه يعني انقدر آدم احمق تو دنيا هست كه همين خزعبلات رو مي خونن و بعد هم وقت تموم ميشه و من هنوز دارم « صفحه بعد» رو كليك مي كنم...

:: مثلا“ من ميرم تو google و مي زنم :‌ « عشق، زندگي، من» بعد اگه گفت « هيچ نتيجه اي پيدا نشد!» مي فهمم كه پس نمي خواد خيلي تلاش كنم! ولي اگه يه چند تايي نتيجه پيدا كرد سريع بعدش مي زنم « مَرد، زندگي، تو» ببينم چيزي پيدا مي كنه يا نه...بعد كه ديدم هيچي پيدا نكرد ديگه همه چي تمومه...سريع مي زنم «حلقه، گُل، پاستيل خرسي» و ميام با پاستيل خرسي كه خيلي دوست داري خَرِت ميكنم حلقه رو مي اندازم دور گردنت..نه ببخشيد انگشتت...و گُل رو ميدم به دستت...

ميگم نكنه وقتي جستجوي اولي يه چيزي پيدا مي كنه و من مي زنم « مرد، زندگي، تو» يه چيزي پيدا بشه؟!؟ اونوقت من با نتيجه جستجوي اول چه خاكي تو سَرَم كُنم؟!؟!؟ حالا تا اون موقع...

امروز براي صرفه جويي در

| | Comments (1)

امروز براي صرفه جويي در پول يك بليت خريدم و رفتم دو تا فيلم ديدم...فقط وسط فيلم دوم حالم بد شد اومدم براي اينكه حالم خوب بشه براي خودم هات داگ خريدم با نوشابه، به قيمت خون باباي اون دختره كه پُشت ميز وايساده بود...اصلا هم پولي كه دادم دو برابر يك بليت ديگه نبود و اصلا هم سر فيلم دوم خسته نبودم و اصلا هم سردرد نگرفتم و اصلا هم به خودم هزار تا فحش ندادم...

Sum of All fears فقط بد نبود...خيلي زيادي تكراري بود ديگه...Unfaithful يكم بهتر بود...طبق معمول فيلمي كه تعداد ستاره هاش خيلي كم بود از خيلي فيلمهاي پر ستاره بهتر بود! حداقل واقعي تر بود...