past entries: May 2002 Archives

اينها رو دارم از توي

| | Comments (0)

اينها رو دارم از توي صندوق صدقات فوري مي نويسم...از وبلاگي که هنوز نوشته نشده:

« ...به هر حال براي تو دوست خوبم بگم که زندگي رو مي فهمي بعضي وقتها؟؟؟ خيلي باحاله مثل يه گربه که با يک موشه نيمه جون بازي مي کنه...و هر چقدر بيشتر تقلا مي کني براش جالب تر ميشه و تو خودت هم احساس مي کني زندگي جالبتر شده...فقط اونقدر حيووني هستي که حتي نمي دوني که کي حوصله اش از دستت سر ميره و بي خيالت ميشه...هر گهي مي خوري حتي هيچ کي نمياد ک*×ت بذاره !! اين بدترين احساسه...اون وقته که مي فهمي هميشه از اين بدتر هم ميشه...اصلا من از اين آقاي منصور متنفرم...خيلي دوست دارم يه روز پيداش کنم بگم داداش،‌ اگه شما موقع آهنگ ساختن رو Ecstasy و علف بودي مردم چه گناهي داشتن؟!...زندگي بهتر از اين نميشه لالالالالالا!؟!؟؟ مرتيکه بي معني...

بگذريم آقاي دلتنگ من...ما بريم رو تختخوابمون دراز بکشيم شايد بلکه اين آقاي زندگي بياد ما رو « ريپ » کنه...به خدا از بلاتکليفي بهتره...»

من که ميگم اين وبلاگ بايد شروع بشه به نوشته شدن...

من خيلي خيلي خيلي خيلي

| | Comments (0)

من خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي کار دارم...اصلا هم وقت ندارم اينجا مزخرف بنويسم...اصلا هم وقت ندارم چيزي بخونم...ولي بعضي از اين نوشته ها رو نمي شه سه چهار بار کمتر خوند. اين که عاليه، اين هم خوبه...اين هم که توپ بود...
عجب ترکيبي شدي تو بابا...

* صبوحي : دريا، نشسته

| | Comments (0)

* صبوحي :


دريا، نشسته سرد.
يك شاخه
در سياهي جنگل،
بسوي نور فرياد ميكشد.

بابا اين احمد آقا عجب آدمي بوده...عجب گوشي داشته كه فرياد شاخه ها رو هم شنيده، اون هم بسوي نور...

از آخرين صفحه وبلاگ يك

| | Comments (2)

از آخرين صفحه وبلاگ يك ديوار :

امروز آخرين روز عمر من است. امروز، من مي ريزم.

آن روزها كه مرا ساختند، وجودم براي جدا ساختن آدمها لازم بود؛ شنيده ام كه علم آنقدر پيشرفت كرده است كه براي جدا كردن آدمها ديگر نيازي به من نيست. شنيده ام كه در دنياي امروز هر كسي ديوار خودش را دارد، و ديگر نيازي به من نيست.

وصيت مي كنم خِشتهايم را خُرد كنند و كلوخ بسازند و با كلوخها ديوارهاي آدمها را خراب كنند. شايد روزي دوباره براي جدا كردن مرا لازم داشتند. شايد روزي دوباره مرا ساختند. به اميد آن روز.

* از وبلاگ يك كنسرو

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك كنسرو :

ديگه دارم خراب مي شم...خيلي پستي...خيلي.

كي تو رو مجبورت كرد بياي از وسط همه كنسروها من رو برداري؟!؟ مگه غير ازاين بود كه خودت اومدي با هزار زحمت من رو از بالاي قفسه ها اوردي پايين؟ هنوز يادمه به اون دوستت كه باهات اومده بود من رو نشون دادي گفتي اون چه برقي مي زنه...يادته؟ فكر كنم انعكاس نور آفتاب رو روي بدن من دوست داشتي...و من فكر كردم كه خود من رو دوست داري...

حالا اصلا“ اين رو بذاريم كنار...اصلا“‌ بگيم اون روز من خودنمايي زيادي كردم...بگيم تقصير من بود كه مثل بقيه كنسرو ها نرفتم پُشت بقيه قايم شم...من كه روي پوستم نوشته بودم كه اگه من رو باز نكُني تا سالهاي سال همونجوري مي مونم...سالم و بَراق...زيرش هم نوشته بودم اگه بازم كني حتما“‌ بايد من رو مصرف كني...

به من گُفتي همه من رو مي خواي...به من گُفتي اگر پوستم انقدر روشن و نورانيه حتما“ توي من عسل نابه...گُفتي مطمئني كه من همونم كه مي خواي...و من رو باز كردي.

تاريخ من رو خوندي؟ اگه يك لحظه فكر مي كردم بهم دروغ ميگي نمي ذاشتم تا تاريخ من رو نخوني من رو باز كُني...ولي مي دوني...ما كُنسرو ها قبل از باز شدن با شما آدمها سروكار نداريم...نمي دونيم شُما دروغ هم مي گين...حالا ديگه من فهميدم...ولي ديگه چه فايده...كدوم آدمي مياد يه كُنسرو باز كه چيزي به تاريخش نمونده رو برداره؟!؟ مگه اينكه خودش هم خراب باشه...

ديگه كم كم دارم خراب مي شم...ديگه مطمئن شدم كه تو من رو تا آخر نمي خواي...همون يه ذره رو هم به زور خوردي...به هواي پوستم...به هواي نور آفتاب...خيلي پَستي...خيلي.

- مياي عروسي کنيم؟! -

| | Comments (0)

- مياي عروسي کنيم؟!
- خب...بعدش؟!
- هيچي ديگه...با هم خوشبخت مي شيم...
- قسم بخور.
- ها؟!...خب بي خيال...

- تو چرا مردي؟ -

| | Comments (0)

- تو چرا مردي؟
- حوصله ام سر رفت...
- آها...
- تو چي؟
- من؟! هيچي...اومدم همين رو ازت بپرسم...فکر کنم بهتره برگردم...

الان ساعت شش و شانزده

| | Comments (0)

الان ساعت شش و شانزده دقيقه بعد از ظهر به وقت اقيانوس آرام و زيباست.

براي تفنن تصميم گرفتم امروز انقدر بشينم تا يکي بهم زنگ بزنه که نگرانم شده که خونه نيستم و بعد بگم اوه چه خوب شد زنگ زدي اصلا حواسم به ساعت نبود و تو کار غرق شده بودم و ...

بعد فکر کردم برم از آقاي کمد برقي محترم(از اينا که کيک پنجزاري هاش هشتصد تومنه) يه تيکه نوني بيسکويتي چيزي بخرم حداقل از گشنگي نميرم...

بعد فکر کردم اگه الان اينجا من سکته کنم بميرم چي ميشه...

احتمالا صاحبخونه ام تمام وارثين من رو سو مي کنه که چرا دقيقا روزي که بايد کرايه خونه رو مي دادم سکته کردم...خب مي ذاشتم فرداش سکته مي کردم...بعد مي فهمه من وارث درست حسابي ندارم، احتمالا رئيس من رو سو مي کنه که چرا مواظب من نبودن که سکته نکنم...

احتمالا رئيسم هم تمام وارثين من رو سو مي کنه که من قرارداد کارم رو بهم زدم و بايد خسارت شرکت رو جبران کنم...بعد اون هم مي فهمه که علي آباد دهي نبوده و استاد من رو سو مي کنه که من رو به اينا معرفي کرد...

احتمالا استادم وقتي همينا رو مي فهمه ميره دانشگاه رو سو مي کنه و رئيس دانشگاه هم مي ره کنسولگري رو سو مي کنه که به من ويزا دادن و اون هم سريعا يه زنگ مي زنه پليس بين الملل که مامان و بابا رو دستگير کنن که اصلا من چرا بوجود اومدم...

ااااااه...مجبورم به خاطر اينکه مامان اينا تو دردسر نيفتن امروز هم قبل از اينکه کسي بهم زنگ بزنه برم خونه...عيب نداره...فردا به مامان اينا مي گم يه چند روزي برن مسافرت گم و گور شن بعد با خيال راحت ميام انقدر مي شينم تا يکي زنگ بزنه...

- روزتون بخير، شرکت سرويسهاي

| | Comments (0)

- روزتون بخير، شرکت سرويسهاي ت×*ي تخيلي ،بفرماييد؟
- سلام عليکم...ببخشيد مي خواستم برينم بهتون...
- خواهش مي کنم...چند تا سوال سريع هست و بعدش مي تونين برينين...
- ببينيد...من حوصله تون رو ندارم...مي شه خفه شين؟
- اوه...حتما...ولي شما اول گفتيد که مي خواين برينين؟!
- ببينيد من فقط مي خوام شما برين گورتون رو گم کنين...
- اوه خواهش مي کنم...الان شما رو وصل مي کنم به بخش « گور گم کني»...
- ~*،×٪

وااي که اين منشي ها چقدر حرص ميدن...

صبوحي :‌ « بدترين لحظه

| | Comments (0)

صبوحي :‌

« بدترين لحظه براي يک « لا مذهب » (Atheist) زماني است که شٌکرگزار است و کسي براي تشکر نيست.»

جان کامرون سوئيزي

از ديوارنوشته هاي مشرکين در يکي از شرکتهاي بزرگ بلاد کفر

* مدينه فاضـــ...نه...فاصله :‌ {

| | Comments (0)

* مدينه فاضـــ...نه...فاصله :‌

{ صحنه :‌ يك و دو و سه و چهار جمع شدن دور هفت...سيزده هم دور گوده }

روز اول :‌

شماره يك : من يك سيب زميني هستم...
شماره دو : آهاي...هارت...پورت...هارت...پورت...من؟ رستم پهلوانه...
شماره سه : آخ جون خَربُزه...واي همه تون ببينين...خَربُزه...خَربُزه...
شماره چهار : واي دلم...آخ دلم...مرگ...سرطان...طاعون...بدبختي...
شماره هفت :‌ دو دو تا...چهار تا...سه سه تا...نُه تا...
شماره سيزده :‌ من مخالفم...غلطه...بيخوده...تو هم بله...مادرتم بله...

روز دوم :

شماره يك : من هنوز يك سيب زميني هستم...يا نيستم؟! نكنه دو تا سيب زميني هستم؟!
شماره دو : اممم...آره....هارت...شايدم نه....ها؟؟؟....خفه شين بابا...همون پورت...
شماره سه : واي چقدر سرده...من چرا نقدر مي لرزم...واااي...تقصير شماهاست....وااي...
شماره چهار : واي دلم...آخ مردم...واي درد...اصلا ما همه بدبختيم...واااي...همه تون بدبختين...خراب كنيبن...بريزين...
شماره هفت :‌ دو دوتا...چهارتا؟!؟ نه...نكنه پنج تا؟!؟ شايدم سه تا...اه چقدر داد مي زنين...
شماره سيزده :‌ آفرين دو...خودتم خفه شو...آفرين سه...تقصير توي عوضي هم هست...خوبه چهار...تو هم بدبختي...همه تون خرين...

روز سوم :

شماره يك : بذار ببينم...يك با يك مي شه دو...پس من يك سيب زميني نيستم؟!
شماره دو : من اِله مي كنم...خاك بر سر همه تون...من بِلِه مي كنم...خيلي خرين...خاك تو سرتون...
شماره سه : واي كه چقدر همه تون گُهين كه اينجا سرده...من هنوز دارم مي لرزم...خيلي گُهين همه تون...همه...
شماره چهار :‌ مرگ بر من...مرگ بر تو...مرگ بر او...مرگ بر ما...مرگ بر شما...مرگ بر ايشان...
شماره هفت :‌ دودوتا؟!؟ برو بابا...دو دو تا كيلو چنده؟...ببخشيد...كسي سيم آخر رو نديده؟
شماره سيزده :‌ ايــــــنه...يزنيد...بُكُشيد...خراب كنيد...

روز چهارم :

شماره يك : فكر كنم فهميدم...دو با دو ميشه چهار...آره...سه سه تا مي شه نُه...
شماره دو و سه و چهار، يكصدا و هماهنگ، به رهبري سيزده كه داره با لبخندِ گوش تا گوش اركستر رو هدايت مي كنه :‌ مادرت رو گاهي دم در مي بينم....خواهرت رو گاهي دم در مي بينم ( تكرار تا ابد)
شماره هفت : هورا...من يك سيب زميني هستم!

بي پايان
××××××××××

يكي از عقل مي لافد، يكي طامات مي بافد
بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم...

خب من يک دفتر جديد

| | Comments (0)

خب من يک دفتر جديد دارم! نفر قبلي رو ديوار يک جمله نوشته که نتونستم يه ترجمه به قشنگي خودش براش پيدا کنم :

* Differentiate or DIE.

ترجمه يک : « مشتق بگير يا بمير! »

خب خيلي هم بد نيست...ولي فکر کنم اين يکي بهتر باشه :

ترجمه دو : « تمييز بده، يا زندگي نکن.»

حالا يک تست شريفي( ما شريفي ها چقدر خودمونو ان ميکنيم!!!) : هر کي گفت اين جمله کجاي دانشگاه نوشته شده!؟؟
من خيلي خوب يادمه...فکر کنم هنوز هم همونجا باشه....

يک چند نفري تو صندوق

| | Comments (0)

يک چند نفري تو صندوق صدقات و صندوق خيرات به من گفتن که اين ايميل رو قبلا نگرفتن...خيلي عجيبه...پس وقتي نيم وجب بودن چجوري مي خوابيدن؟!؟

به هر حال اينجا ميشه همه اش رو ديد.

يك ايميل برام اومده كه

| | Comments (0)

يك ايميل برام اومده كه كلي سال پيش فرستاده شده...قبل از اختراع وبلاگ...و حتي قبل از اختراع كامپيوتر!!!‌ من فكر كنم همه يه روزي اين ايميل رو گرفتن...چه با كامپيوتر چه بي كامپيوتر...ولي مسلما“ خيلي ها يادشون نيست. مخصوصا“ خيلي از وبلاگ نويس ها خيلي احتياج دارن اين ايميل رو دوباره بخونن( اين هم يك كلمه از مادرِ عروس!!!!) :

« ماهي سياه كوچولو گرمي سوران آن را در پُشت خود حس مي كرد و لذت مي بُرد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي كرد و به خودش مي گُفت : “ مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سُراغ من بيايد، اما من تا مي توانم زندگي كُنم نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم - كه مي شوم - مهم نيست ، مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد.“

ماهي كوچولو نتوانست فكر و خيالش را بيشتر از اين دنبال كند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و بُرد...»

چقدر دلم تنگ شده بود براي اين ايميل! يادش بخير...

داره بارون مياد... اگه اينجا

| | Comments (0)

داره بارون مياد...

اگه اينجا بودي الان با هم مي رفتيم زير بارون قدم مي زديم...
و اگه اينجا نبودي مي رفتم وزير بارون وسط خنده هام اشك مي ريختم تا كسي نبينه...

اگه اينجا بودي الان كُتم رو در مي آوردم مي انداختم رو شونه هات؛ و به جاي زيپ كُت با بازوم اون رو دورت نگه مي داشتم...
و اگه اينجا نبودي الان سردم نمي شد و برام مهم نبود كه باد مياد و من هميشه تا باد مياد سرما مي خورم...

اگه اينجا بودي امشب مي بردمت به يكي از اين رستورانهايي كه آتيش دارن؛ كه با هم روبروي آتيش بشينيم و بارون رو تماشا كنيم و شراب بخوريم؛
و اگه اينجا نبودي خودم تنهايي مي رفتم بيرون و مست مي كردم و با بارون حال مي كردم و خوش مي گذروندم...

اگه اينجا بودي بهت مي گفتم كه جقدر خوشحالم كه پيشم هستي...
و اگه اينجا نبودي به خودم مي گفتم كه مي تونم از خودم بودن لذت ببرم...

اگه اينجا بودي همه چيز درست ميشد...
و اگه اينجا نبودي همه چيز رو درست مي كردم...

هر دومون خسته شديم از اين بودن و نبودن...

شايد درست تر مي گفت اوني كه گفت: « مساله ما همينه...بودن و نبودن...»

- ببخشيد...يه فرم خودکشي مي

| | Comments (0)

- ببخشيد...يه فرم خودکشي مي خواستم...
- هزار ميليارد تومن داري؟
- بفرماييد...
- يک قطعه عکس رنگي سوپر اسکوپ شش در چهار در منفي هفت در راديکال دو ؟
- بفر ماييد...
- ديپلم فوق پرفسورا با معدل بالاي صد هزار؟
- بفرماييد...
- گواهي خريد سنگ قبر تو حياط پشتي يکي از کشتارگاههاي معتبر بالاي خدا تريليارد دلاري؟
- بفرماييد...
- مدرک عبور؟
- بفرماييد...
- اااااااااااااااه....بابا اين که قهوه ايه...چرا زودتر نگفتي...خب حالا راحت شد...برو سيزده تن نخود سياه بيار...
- ببخشيد قربان...دفعه قبل همين رو گفتين...اين دفعه اوردم...
- عجب خريه ها...اصلا برگرد ببينم...
- ببخشيد؟!
- دددده...ميگم برگرد ديگه...
- چشم...بفرماييد...
- آها...نميشه آقا...
- ببخشيد قربان...آخه واسه چي؟!
- آقا جان شما تو همين دنيا به اندازه کافي تحت فشار بودين...يه کم ديگه بمونين جر مي خورين ، راحت مي شين ، ديگه لازم هم نيست خودکشي کنين... برو آقا سر زندگيت...نفر بعد...

عجب حکايتيه اين حکايت ما!!!

هر وقت آدم خيلي کار

| | Comments (1)

هر وقت آدم خيلي کار داره و نمي دونه از کجا شروع کنه و اوضاع خيلي قمر در عقربه و اصلا هم وقت علافي نداره حتما يک همچين جايي پيدا ميشه که آدم بره توش و سه ساعت تمام ول بچرخه...

- شما چي شد نابود شدي؟
- اينترنت مفت و دوست بد...

واي که چقدر خوب بود

| | Comments (0)

واي که چقدر خوب بود اين و اين!

اين مملکت خداست! از دوشنبه

| | Comments (0)

اين مملکت خداست!

از دوشنبه پيش تا امروز اين بنده حقير طي يک هفته جنجالي اول استخدام شدم بعد اخراج شدم و بعد دوباره استخدام شدم و امروز «اليوور استون» زنگ زد که براي قسمت دوم فيلم U-turn با هم کار کنيم!!!( راستي، اين هم خبرش)

حالا من شدم تنها جنبنده اين طبقه و گروهي که قراره با من کار کنن هم به کل يه جاي ديگه هستن. امروز صبح که بنده اومدم سر کار ( از اونم بالاتر...رفتم سر کار)
از شرکت حمل و نقل و انبارداري « شهر رز »با بنده تماس گرفتن تا « براي پروسه تعويض دفتر » به من کمک کنن!!!!

ده دقيقه طول کشيد تا دخترک بد بخت من رو قانع کنه که من همونم که اون مي خواد...و اينکه از « پشتيباني شرکت » با اون تماس گرفتن و دستور دادن با من تماس بگيرن!!! بعد از اينکه من قبول کردم که من خودمم(!) گفت تا بيست دقيقه ديگه « بسته هاي مورد نظر» رو دريافت مي کنم!!!

خلاصه، همين الان دو نفر براي بنده يک چرخ دستي در ابعاد رستم آوردن، با چهار تا کارتن، با دو صفحه بر چسبهاي رنگي و دو تا ماژيک کلفت!!! و لبته کلي فرم و رسيد که من امضا کنم و باعث بشم که « شرکت ماشينهاي اداري بين المللي» به « شرکت شرکت حمل و نقل شهر رز » يک لبخند معني دار بزنه و همه خوشحال بشن! چند برگ هم « راهنماي بسته بندي » و « سوالات معمول در جابجايي » به من تقديم کردن!

من اينجا يک دفترچه دارم که خودم آوردم و يک خودکار که از اينجا دزديدم. ولي فکر کردم دفعه بعد که بخوام تمام زندگي ام رو بردارم برم يه جاي ديگه مي تونم از جعبه ها استفاده کنم...اگر چه هنوز نمي تونم با تمام زندگيم چهار تا کارتن رو پر کنم!

از من خواهش کردن که تا فردا راس ساعت ده صبح که همون دو نفر بر مي گردن خودم چيزي رو جابجا نکنم...اونا زحمت مي کشن. هر سوالي هم دارم اصلا نبايد درنگ کنم و سريع باهاشون تماس بگيرم. به من کلي « دلداري » دادن که اصلا نگران نباشم و اونا ترتيب همه چيز رو مي دن!!! چقدر اينجا همه مهربونن، نه؟؟! يادمه قديما مي گفتيم : اااااااااااااه...عين خارج!!!

خيلي دلم مي خواد يه

| | Comments (0)

خيلي دلم مي خواد يه روز با اوني كه هر وقت تو آينه نگاه مي كنم به من نگاه مي كنه حرف بزنم. دلم مي خواد بدونم وقتهايي كه تو آينه نيست چيكار مي كنه. يعني اون از من خوشبخت تره؟

دو تا آدميم با زندگي هاي كاملا“ متفاوت...تنها چيزي كه ما رو به هم ربط ميده اينه كه هميشه با هم ميايم جلو آينه...يعني تا حالا اينطوري بوده...

يعني ممكنه يه روز يكي مون بياد اون يكي يادش بره؟

« هر چي راجع به

| | Comments (0)

« هر چي راجع به موزيك متن فيلمها مي دونين فراموش كُنين. »

اين جمله روي يك اتيكِت زرد زنگ روي جلد سي دي موزيك متن فيلم Vanilla Sky نوشته شده. همه آهنگاش رو هم ميشه از audiogalaxy گرفت. غَني است...همين.

* يك واقعيت : تلفن

| | Comments (1)

* يك واقعيت :

تلفن دستگاه بسيار يك دنده ايست.

امروز هز چقدر بهش زُل زدم اصلا“ زنگ نزد كه نزد. فكر كنم مي ترسيد زنگ بزنه و من بر ندارم و سِه بِشِه !

- اجازه خُدا ؟ -

| | Comments (0)

- اجازه خُدا ؟
- بله؟
- ميشه يه سؤال بُكُنيم؟!
- اين كه خودش شد يدونه...غير از اينم سؤال داري؟
- اجازه...بله.
- خُب بِپُرس...
- اجازه...ميشه بگين ما كي هستيم؟
- تو هيچ كس نيستي.
- اجازه...پس ايني كه تو آينه هست كيه؟
- اون خودتي...
- اِه...اجازه...ما نفهميديم...
- اشكال نداره...اوني كه تو آينه هست مي فهمه...تو هم اگه از اونور آينه خودت رو مي ديدي مي فهميدي...تو هيچ كس نيستي.

* تست عقل :‌ در

| | Comments (0)

* تست عقل :‌

در موقعيت زير عكس العمل مناسب رو انتخاب كنيد :

روز اوليه كه دارين به سوزان (‌ بخونين صاحبخونه ) براي كاراي حياط كمك مي كنين. هنوز نيم ساعت نشده كه فهميدين چجوري ماشين چمن زني كار ميكنه...سوزان رقته از همسايه يك ماشين خيلي خارجي تر هم قرض كرده تا بتونين لبه هاي باغچه رو هم ماشين كنين. خب مسلما“ حيلي مهمه كه نشون بدين كه خيلي اهل كارين و خيلي خدايين و از اين جور چيزا...چون به احتمال زياد اين چِك لعنتي تا آخر هفته نمياد و خب كرايه خونه رو يابد چهارشنيه بدين...پس امروز براي زندان نرفتن يا تو خيابون نخوابيدن خيلي حياتيه!!!

خب حالا موقعيت :‌
كابل برق ماشين آقاي همسايه - كه خيلي خارجي و گرونه و كلي پيغام پسغام داده كه مواظبش باشين - به يك پريز داخل گاراژ جلوي باغچه زده شده. درِ گاراژ هم براي اينكه بادآوري كنه كه اينجا خارجه برقيه و تايمر اتوماتيك هم داره...يعني اگه ولش كنبن خودش بسته ميشه. همينجوري كه دارين با حضرت ماشين يا آرامي و ملايمت كلنجار ميرين يكهو در گاراژ شروع مي كنه پايين اومدن و خب كابل هم روي زمينه...اگر در گاراژ بچسبه به زمين و كابل سالم بمونه خب فبها...همه چي حَله...ولي اگه در گاراژ شعورش نرسه و به موقع نايسته و بچسبه به زمين و كابل هَپَلي هَپو بشه...

در گاراژ با سرعت متوسط پايين مياد ولي خب حداكثر يك دقيقه به شما وقت ميده كه يه غلطي بكنين...يعني اگه فكر مي كنين لازمه كه غلطي بكنين. با سُرعت من حدود سي ثانيه تا در گاراژ راهه... اين هم عكس العمل هاي ممكن :

يك - گور باباي قانون مورفي و هفت جد آبادش...دست به كمر وايسين كه مطمئن بشين مورفي خيلي هم بيخود گفته...

دو - خيلي سريع بدوين تو گاراژ و كابل رو از برق بكشين و بعد سينه خيز با كابل از زيرِ در بياين بيرون و احتمالا“ آخراش هم صحنه آهسته ميشه و آهنگ هيجاني پخش ميشه و اون بيرون همه براتون دست مي زنن!!!

سه - شروع كنين به كولي بازي و داد و هوار كه «آآآآآآي دَذَم واي... سوزان بدو كه بدبخت شديم» ( البته در نظر بگيريم كه در اين شرايط بايد همه رو به خارجي داد بزنين!!! ) و بعد اگه اون به موقع نرسيد بگين «به من چه... من كه گفتم...مي خواستي زودتر بياي! »

چهار - يه دفعه به فكرتون برسه كه ارتفاع پاي شما از كف زمين ( با دمپايي ) از كابل بيشتره و خب ميشه با شَصتِ فداكار در رو در ارتفاع امن نگه داشت.

حالا كُدوم درسته؟! من گزينه چهارم رو انتخاب كردم و به قيمت يك شَصت پاي كبود فهميدم كه اگر چه ارتفاع پايين در براي شصت پا خيلي كوتاهه، ولي براي كابل عزيز خيلي هم بَسه. احتمالا“ آدماي سالم تر از من يكي از گزينه هاي ديگه رو مي زدن...مخصوصا“ يك!

امروز باز يكي از اون

| | Comments (1)

امروز باز يكي از اون روزهاست...

امروز باز يكي از اون روزهاست كه تو نمياي پيش من و نميشيني بغل دستم و من باز هم فيلم « چي شد كه اينجوري شد؟ » رو از اول مي بينم.
اين فيلم فقط دو نفر هنرپيشه داره - من و تو - ولي هزار نفر دست اندر كار داره...
اين فيلم كارگردان نداره...يا حداقل من و تو نمي دونيم...شايد يه جايي قايم شده...هر كدوم از روي فيلمنامه خودمون بازي كرديم...هر جوري كه به نظرمون اومده...
اين فيلم فيلمبردار هم نداره...غير از من و تو فقط كسايي كه سر صحنه بودن قسمتهايي از اين فيلم رو ديدن...كسايي كه پُشت صحنه هم بودن داستان رو مي دونن، ولي خودشون نديدن...

هر وقت مي شينم اين فيلم رو از اول مي بينم همش فكر مي كنم چقدر فيلمنامه هاي من و تو با هم فرق داشته...يا شايد هم نداشته، فقط هر كدوم يه برداشت ديگه كرديم، خب كارگردان نداشتيم كه بهمون بگه چيكار كنيم...
همش فكر مي كنم يعني آخرش چي ميشه...نكنه از ايناست كه آخر نداره...و خود تماشاگر بايد تصميم بگيره كه چجوري تمومش كنه؟!

يه وقتايي يه صحنه هايي كه ميرسه با اينكه هزار دفعه اون صحنه رو ديدم به خودم ميگم يعني ميشه اين دفعه يه جور ديگه بشه...يعني ميشه اين دفعه تو يه كار ديگه بكني...يا من يه حرفي رو نزنم...ولي هر دفعه تو همون كار رو مي كنم و من همون حرف رو مي زنم...

خيلي سعي مي كنم اين فيلم رو ديگه تنها نگاه نكنم...بذارم خودت بياي با هم ببينيم...خسته ميشم...دست خودم نيست يه روزايي...اي بر پدر اين دِل لعنت...

امروز هم باز يكي از اون روزهاست...

بوم بوم...بتركه چشم حسود...صندوق خيرات

| | Comments (0)

بوم بوم...بتركه چشم حسود...صندوق خيرات فوري هم راه افتاد!!! و بدين ترتيب من ثابت كردم كه فقط براي خودم مي نويسم و اصلا برام مهم نيست بقيه بخونن يا نخونن...جدا“‌ خيلي پُر روام!

آخيـــــــــش! راحت شدم... من هم

| | Comments (0)

آخيـــــــــش! راحت شدم...

من هم به حكم تكليفي كه بر هرانسان خِنگ و احمق و كله خرابي واجبه رفتم دين خودم رو به آقاي جرج لوكاس عزيز ادا كردم...خيلي خودم رو كنترل كرده بودم كه درگير جلوه هاي هالييوود نشم و اصلا نرم اين رو ببينم...ديگه امشب نشد...حتي اگه خيلي زيادي هم خوره جنگ ستارگان و هر كوفت فضايي ديگه اي هستين به هيچ وجه فكرش رو هم نكنين ويدئوي اين رو ببينين...حتي DVD هم فكر نكنم خيلي مناسب باشه...تنها دليلي كه من الان زمين و زمان رو به فحش نمي كشم كه اين رو ديدم، اينه كه صداش و بعضي - و فقط بعضي - از صحنه هاش بد نبود...فقط به درد سينما مي خوره...همين.

صبح رفتم كلي دويدم...خيلي «

| | Comments (0)

صبح رفتم كلي دويدم...خيلي « آزادانه‌ » دويدم...

يك چيزهاي خوبي هم داره اين بي تعلقي...به هيچ جا ربطي نداشتن و براي هيچ كس مهم نبودن...كاملا“ نامرئي بودن.

خيلي تُند دويدم و خيلي خسته شدم...چون تا خود قيامت هيچ تعهد زماني به كسي ندارم نشستم و علفها رو بو كردم...چه احساس گاويِ خوبي...دوباره دويدم...با تُند ترين سرعتي كه مي تونستم...فكر كُنم مي خواستم ببينم سايه من هم مي تونه انقدر تُند بدوه يا نه...پدر سگ كم نياورد...

وقتي كسي كه از هفت دولت آزاده خيلي تُند بدوه ديگه لزومي نداره به طرف جلو با عقب بدوه...من هم تصميم گرفتم به طرف بالا بدوم. با همون سرعت به طرف بالا رفتم...هيچ چيزي از زمين برام جاذبه نداشت، و برعكس جاذبه ابر ها من رو بالاتر مي كشيد.

وسط هاي زمين و آسمون كه بودم بارون شروع شد. يادم اومد امروز صبح خُدا تو راديو اعلام كرده بود كه از امروز ديگه هوا باروني ميشه و معلوم هم نيست كي بند بياد...تازه اگه بياد. ولي حتي قطره هاي بارون هم من رو نديدن...اكثرشون از من عبور مي كردن...چند تاشون گير كردن به چند تا لكه تو قلبم...لكه ها رو شستن و سنگين شدن و با شتاب خيلي بيشتري (از شتاب معمول جاذبه) سقوط كردن و من ديگه صد در صد نا مرئي شدم...بهترين راه صعود بر خلاف جريان نامرئي شدنه...و من چشمام رو بستم تا قطره هاي بارون تنونن ديد من رو خراب كنن و جلوم رو بهتر ببينم.

به ابر ها كه رسيدم برگشتم پايين رو نگاه كردم و بدنم رو ديدم كه هنوز نفس نفس زنان مي دويد...چقدر ريز و ناچيز و كوچولو بود از اينجا...وااااااااي...اينا چيه به ته بدنم چسبيده...بيخود نيست انقدر نفس نفس مي زنه...با اين همه زنجير كه بهش چسبيده راه رفتن هم مثل كوه كندنه...چه برسه به دويدن...دانشگاه بود و كار بود و مامان و بابا و خونه...تو هم بودي...همه رو داشت مي كشيد دنبال خودش...به من چه اصلا“...مشكل خودشه با پايبنديهاي انساني خودش!!! هزار بار بهش گفتم اين آدم شدن رو ول كُن...به هيچ جا نميرسي...

زياد خسته نيستم...ابرها هم از دور خيلي قشنگ تر بودن...مثل همه چيز..از نزديك فقط يه توده بُخاره...باز هم مثل همه چيز...بايد برم بالاتر...به طرف ستاره ها...يا خورشيد...يعني مي رسم؟! جاذبه خورشيد كه حتما“ بيشتره...پس شايد من رو به طرف خودش بكشه...ولي به خطر ديگه هم هست...كي گفته كه ستاره هاي بزرگ حتما“ نوراني هستن؟! يعني مثلا“‌ممكنه يه ستاره بزرگتر از خورشيد باشه كه نور نميده...يا نورش كمه تو نور خورشيد گُم ميشه...يا نه اصلا“ نورش خيلي هم زياده...من نمي بينم...اگه يه وقت اون ستاره تو نور خورشيد قايم شده باشه و با جاذيه قوي ترش من رو به طرف خودش بكشه چيكار كنم؟!

ولي اگه نرم و رو ابرا بمونم تا آخر عُمرم نمي تونم بالاي سرم رو نگاه كنم...چون تا نگاه كنم حتما“‌ گريه ام ميگيره كه چرا وقتي آزاد بودم نرفتم و اگه گريه كنم اين بارون هيچ وقت ديگه قطع نميشه...ميرم...يا حق.

امروز وقتي خودم از خواب

| | Comments (0)

امروز وقتي خودم از خواب پاشد اومد من رو بيدار كنه ديد من خيلي وقته بيدارم...

خودم - دِه...چرا بيداري؟
من - دلم خيلي گرفته.
- حتما“‌ دلت باز تنگ شده...
- خب آره...اون كه هست...
- شايد دلت واسه من تنگ شده..
- حتما“...مرده شور ريختتو ببرن...ولمون كن بابا اول صُبحي...
- خب پس براي اون تنگ شده.
- اون هم شايد...ولي نه همش...
- پس چته بابا حضرت نِق؟
- هيچي بابا...تو هم كه هي ضد حال بزن...دلم واسه خونمون تنگ شده...

من و خودم خيلي به

| | Comments (0)

من و خودم خيلي به هم حال داديم امروز!

رفتيم با هم يك « تخميرگاه »‌(!!!) پيدا كرديم كه ميشه كلي آبجو خورد با يه قاچ پيتزا كه كمتر از پنج دلار بشه!

بعدش هم رفتيم سينما...هم About a boy رو ديديم هم Monsoon Wedding و هر دوش رو خيلي دوست داشتتيم. مخصوصا“‌ دومي انقدر من رو ياد ايران انداخت كه نزديك بود گريه كنم...دومين فيلم هندي عمرم بود كه خيلي خوشم اومد...

* اِهِم...چيزه...هر چيزي يه سني

| | Comments (0)

* اِهِم...چيزه...هر چيزي يه سني داره. آدم بايد تا وقتي مي تونه استيك بخوره، بعدا“ كه ديگه حالش به هم خورد ميزنه تيريپ باكلاسي و ميره گياهخوار( بخوانيد وِجي) ميشه...اگه از اول گياهخوار بشه اونوقت وقتي با كلاس شد چيكار كنه كه همه بفهمن؟!؟

* از وبلاگ خاله خرسه

| | Comments (0)

* از وبلاگ خاله خرسه :

به خدا من قصد بدي نداشتم.به جون خودم...به خدا راست ميگم.

ميدونم ديگه تو اين دنياي ما نيستي، ولي مطمئنم هر جا كه هستي هر روز آنلاين ميشي و وبلاگ من رو مي خوني...

وقتي تخته سنگ رو از روت برداشتم خيلي راحت تر خوابيده بودي...يه كم صورتت به هم ريخته بود، ولي پيشونيت آروم بود...هر چي هم مگس نشست روت اصلا اخم نكردي!

اگه مي دونسنم وقتي مي زنم تو سرت ميميري كلي چيزا بهت ميگفتم...حالا هم بهت ميگم، كاشكي تو هم وبلاگ داشتي كه اون تو بهم جواب مي دادي.

ببين من سعي ميكنم زود تر بميرم كه بيام پيشت. اگرچه مي دونم ممكنه ار من ناراحت باشي كه كُشتمت، ولي به خدا قصد بدي نداشتم...ما خرسا حيووناي آرومي هستيم...با شعور خرسي خودم فكر كردم « آرامش » از همه چي مهمتره..تازه به خدا نمي دونستم ميميري.ما خرسا وقتي يكي رو خيلي دوست داريم سعي مي كنيم اون رو هم آروم كنيم.

ما خرسا هيكل گنده كرديم، ولي هنوز هم شعورمون نمي رسه كدوم كندو عسل داره كدوم نداره...هنوز شعورمون نمي رسه كه عسل كندو به رنگ در و ديوار و شكل وروديشو اين چيزا بستگي نداره...تازه اكثرا كندوهاي ساده خيلي بيشتر عسل دارن. بادمه يكي دوبار كه از بغل اين كندو الكي ها رد شدم خيلي از دست من ناراحت شدي...بابا جان من كه فقط ار بغلشون رد شدم...بعدش هم كه من سوادم نمي رسه برم كتاب بخونم....بايد خودم مي ديدم مي فهميدم كه تو از همه عسلت بيشتره...خودت ديدي كه ديگه به هيچ كندوي ديگه اي نگاه هم نكردم.

ما خرسا پوستمون كلفته، ولي قلبمون نازكه. طول مي كشه يه چيزي از پوستمون رد بشه...ولي اگه رد شد دو ثانيه هم طول نمي كشه كه اين قلب خرسي ما خورد خاكشير بشه. تازه موقعي كه تو من رو ديدي كه پوستم اصلا انقدر كلفت نبود...الان خيلي كلفت شده....اون موقع يدونه نگاه تو از هزار تا سوراخ پوستم رد شد اومد قلبم رو هم آبكش كرد...يادته همه توي من رو ديدي؟ اون موقع من آروم شدم...كاشكي تو هم آروم ميشدي ولي نمي مردي.

ما خرسا حافظمون ضعيفه. بهم هزار بار گفتي تو خرس نيستي...بهم گفتي من نمي تونم همونجوري كه خودم آروم ميشم تو رو هم آروم كنم...اي خاك تو سر خرسي من كه آخرش هم يادم نموند و به هواي آروم كردنت زدم كشتمت. به خدا زودي ميميرم ميام پيشت بعدش ديگه فقط هر جور خودت بخواي آرومت مي كنم.قول مي دم.

ما خرسا خيلي خنگيم. اصلا وقتي تو نه هيكلت خرسيه نه حرفات معلومه كه آرامشت هم خرسي نيست. به خدا قصد بدي نداشتم..بذار بميرم جبران كنم...

من و خودم قرار گذاشتيم

| | Comments (0)

من و خودم قرار گذاشتيم كه امروز با هم ناهار بخوريم، چون هيچ كس دوست نداره تنهايي غذا بخوره.

من گفتم بيا بريم پيتزا بخوريم! ولي خودم پيتزا دوست نداشت...گفت ببين پيتزا تنهايي هم خوبه، بيا حالا كه با هميم يه چيزي بخريم كه تنهايي نشه خورد...من هم قبول كردم.
گفتم بريم از اين سبدهاي مرغ سوخاري بخريم كه رستم هم وقتي سفارش ميده يه ظرف هم ميگره كه بقيه اش رو ببره بده به رخش؛ خودم گفت « برو بابا، منظورم مقدارش نبود، منظورم يه چيزي بود كه اصلا تنهايي مزه نميده...مثلا بيا بريم جيگركي دو سيخ دل بگيريم...بعد من دل خودم رو مي دم به تو و تو هم بده به من»
نمي دونستم بهش چي بگم...بهش گفتم «اونوقت بعدش چي!؟ لابد مثل هر دفعه بعدش با هم گه مي خوريم...من جلوي تو گه مي خورم تو هم جلوي من، نه؟!»
ابروهاش رو كشيد تو هم...مي دونستم خوشش نمياد...جفتمون از شير خوردن شلافه شده بوديم...گفت « باشه بابا...بي خيال دل...بريم جيگر بخوريم»
گفتم ولي آخه جيگر كي رو بخوريم؟! من و تو كه جيگرامون تلخه...اوني هم كه هميشه جيگرشو مي خورديم انقدر گرون كرده تمام پولمونم بذاريم رو هم يه گاز هم نميشه...سير نميشيم!
گفت اصلا مي دوني چيه ...من اصلا خوشم نمياد با يه آدم منفي مثل تو ناهار بخورم...

هر كدوم رفتيم واسه خودمون تخم مرغ درست كرديم با سوسيس تنها تنها خورديم.

بابا اين بلاگر هم دهن

| | Comments (0)

بابا اين بلاگر هم دهن ما رو اينا...

خوب بود اين.

| | Comments (0)

خوب بود اين.

* از وبلاگ يك كارگر

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك كارگر :

امروز به آقا مهندس گفتيم ما ديگر نمي تانيم.

ما از همون اول هم به آقا مهندس گفتيم وقتي پي ريخته شده ديگه نمي تانيم جاي ستونها رو بچرخانيم...هي ما گفتيم ما هزارساله همين كارمانه تا حالا نديديم كسي روي پي ساختمان يك طبقه برج بسازه...هي اين آقا مهندس گفت من ميدانم شما نمي داني...هي ما هم هيچي نگفتيم...

تا حالا صدبار هي تا طبقه چهار و پنج آجر كرديم هي همه ساختمان ريخت...هي اين آقا مهندس گفت حتما آجر بد انداختيم. هر چي ما گفتيم بابام جان قربانت برم...ما مي دانيم شما ماشاالله مكتب رفتي درس خواندي ولي ما همه زندگيمان همين بوده...اين پي واسه ساختمان يك طبقه قوام داره...هي آقا مهندس گفت نه كه نه...

حالا دوباره امروز همه چي ريخت و چند تا كارگرا رفتن مريضخونه و باز زنگ زدن موال آقا مهندس...تا اومد همه سرش داد زديم كه ما ديگه نمي تانيم...

اگه اين پي رو عوض نكنه ما ديگه نمي تانيم آجر بندازيم رو هم كه دوباره فردا همه خراب كنه...آقا مهندس بايد اين پي رو عوض كنه...

تا اومدم تو اتاق كليد

| | Comments (0)

تا اومدم تو اتاق كليد چراغم رو زدم، ديدم روشن نشد و فهميدم كه برق رفته...

ديدم قبل از رفتن رو ميز برام يه نامه گذاشته...احتمالا توش نوشته كه كجا رفته...ولي چه فايده...بايد وايسم برق بياد و چراغ روشن بشه تا بتونم بخونم ببينم كجا رفته و چرا رفته...
نمي دونم برق كِي بياد، ولي وقتي بياد ديگه چه اهميتي داره كه كجا رفته يا اصلا چرا رفته...كاغذ رو پاره مي كنم مي اندازم دور...

تا وقتي هست، هيچ وقت به رفتنش فكر نمي كنم، وقتي هم ميره نمي دونم كجا رفته و چرا رفته، و وقتي هم برميگرده ديگه برام مهم نيست...

ميرم كاغذ رو از تو سطل آشغال در ميارم. اين دفعه كه برق اومد چراغ رو روشن مي كنم و مي خونم ببينم كجا رفته و چرا رفته و يه كاري مي كنم ديگه نره و يا حداقل اگه رفت بدونم كجا رفته...

بالاخره بعد از عمري تبليغ

| | Comments (0)

بالاخره بعد از عمري تبليغ ديدن insomnia هم اومد و من نديد پديد بي ظرفيت شب اول رفتم ديدمش...اگه خيلي عاشق memento شده باشي و به اميد ديدن همون تيپ فيلم بري به احتمال نود و نه درصد يه كم مي خوره تو ذوقت!

ولي به هر حال اصلا هندي نبود...هاليوودي هم زياد نبود...يعني آقاي خوب مي تونست بد هم باشه كه اين تو هالييود محاله...كلا من نمي تونم « آل پاچينو » رو ببينم خوشم نياد...راضي ام!

يه روز يکي بود ،

| | Comments (0)

يه روز يکي بود ، يکي ديگه هم بود. و يکي ديگه...و خلاصه خيلي يکي هاي ديگه.
بعد فرداش يکي بود يکي نبود...اون يکي هم نبود...اون يکي هم همينطور...اصلا فقط همون يکي بود!

وقتي ديد فقط خودش مونده رفت تو خودش در و بست...يعني شايدم نبست...اصلا وقتي فقط يکي مونده ديگه چه اهميتي داره که در بسته باشه يا باز!

بعد هي نشست فکر کنه ببينه چي شده...

« يک تن از قربانيان فرار بي مغز ها به بلاد کفر»

بدکي نيست...ولي آخه همچين قرباني قرباني هم نيست...

« يک تن از کفار دائم الخمر که به جرم خودپرستي و خودبيني به جبس ابد در خود محکوم شد.»

بازم بد نبود...خودبيني حالا يه چيزي..ولي خودپرستي رو ديگه بي خيال...دائم الخمر هم بد نيست...ولي گرون ميشه...اونقدر پول نداره...

« يک تن از جوانان ناکام که در سراب آرزوها از تشنگي هلاک شد.»

اممممم...از اين يکي متنفره...جوان ناکام کدومه...برو بوق بزن بابا....يک کاره...

« يک تن از ناجوانمردان سنگدل، که سر انجام سزاي رذالت ها و دروغهاي پستش را ديد.»

اي بابا...اين بدبخت که ادعايي نداره...خودش مي دونه چقدر گه زيادي خورده...هر کي ندونه خدا مي دونه قصد بدي که نداشته!

اصلا نمي شه گفت « يک تن از...» چون هنوز داره سعي ميکنه « يک تن » بشه...هنوز چند تا تن داره، چند تا چيز ميخواد و چند تا کار مي کنه...براي همين هم اسمش « تنها » ست...نه « تن‌ » ...هر وقت يکي شد ديگه مي تونه از « تنها » بودن در بياد...

خلاصه...از خودش بايد در بياد و سعي کنه « يک تن » بشه، يک چيز بخواد و يک کار بکنه.... کمکش کن.

* اين هم مشاهدات روز

| | Comments (0)

* اين هم مشاهدات روز دوم پس از فاجعه :‌

--> احتمالا اينا براي کسي غير از خودم جالب نيست...ولي اگه اينجا بنويسم گم نمي شن و مي تونم خودم بعدا بخونم...پس همينجا مي نويسم!

:: از مجموع يکصد و چهل و چهار ( خودم شمردم!) مکعب اين طبقه، کمتر از ده تا مکعب غير خالي هست! يه جورايي عين سردخونه شده...پر از جسد هاي « high tech »...

:: رئيس سابق من که تا ديروز ارادت عجيبي به « جرج آرماني » و « دانا کينگ از نيو يورک » و اين جور چيزا داشت امروز با يک تي شرت «گپ» و شلوار کوتاه « پولو » و از اين راحتي هاي جديد « نايکي »‌که روش بندهاي لاستيکي کلفت داره اومد يک سري به من زد. « آزاد » شده بود و خودش شده بود و مي خنديد!

:: کنار جايي که همه کاغذهاي باطله رو مي ريزن يه دريا کاغذ و پوستر و مجله و ... ريختن...مستخدم ها هم کم کم دارن اونا رو مي برن بيرون ( راستي مستخدم ها هيچ کدوم اخراج نشدن! جالبه!). من چند تا چيز اتفاقي از اين زباله هاي پر بار برداشتم:

- يک لوح تقدير از يک آقايي چون تميز ترين مکعب طبقه رو داشته...
- يک تيکه روزنامه با يک مقاله « پر رنگ » شده با اين تيتر : « ماشينهاي اداري بين المللي و سيکوئنت : رقابت يا رفاقت؟ » ...فکر نکنم خواننده مقاله مي دونسته که در هر دو حال بيکار ميشه...
- يک پوستر بزرگ تبليغ ماشينهاي NUMA-Q که مهمترين محصول اينجان :‌ « آينده بالاخره اينجاست
- ...

:: وقتي براي رئيس جديدم جريان ديروز رو تعريف کردم گفت : « آره تو اين موقعيت بايد خيلي تلاش کرد که دوام آورد...ما هم اين رو مي دونيم!!!»...چقدر از خود راضي!!!

:: زندگي به خاطر هيچ چيز نمي ايسته...امروز برعکس ديروز قهوه جوشها کار مي کنن!!!

مار - ازت بدم مياد...

| | Comments (0)

مار - ازت بدم مياد...
پونه - ولي من دوستت دارم...
- آخه من از اولش ار تو متنفر بودم...
- هر خراب شده اي بري باهات ميام...
- باباجان اصلا من مردم...راحت...خدافظ
- من هم ميميرم...کاري نداره...
- ...

***

يه روز يه خره خونش کنار باغ وحش بود. ديوار به ديوار قفس فيلها...يه روز انقدر از صداي فيلها شاکي شد که زد به بيابون که فرار کنه...بعد همينجوري که داشت مي دويد آسمون باز شد يک فيل بنفش پانزده تني افتاد رو سرش، مرد.

***

هر علمي دو بخش داره :

۱- کاراي پاستوريزه؛
۲- کثافت کاري؛

مثلا رياضي، هم جبر بول داره که خيلي گوگول مگوليه، هم « رندم پراسس »‌ که ديگه ته لجنه...

يا فيزيک، هم مکانيک داره که من قربونشم مي رم، هم نيمه هادي که يعني کارخرابي کرده تو کل تکنولوژي...

اين کامپيوتر ما هم يک سري کش ( به فتح کاف !) داره و پروسسور و IO که من زندگيم رو قراره فداش کنم، يک سري هم کاراي عملگي مثل کدينگ و سيستم عامل و اين حرفا...دلم خوش بود اينجا همه جور امکاناتي هست آدم ميره کاري که دلش ميخواد رو مي کنه...همچين امروز وسط « فايل سيستم يونيکس» و « low level file access » و اين خزعبلات آچمز شدم که نزديکه برم سرم رو بکوبم به سرور اين طبقه همه چي بسوزه راحت شيم!!!

تصحيح :‌

آدم از هر چي بدش مياد نه تنها سرش مياد، بلکه تا تهش هم مياد!

* آدمهايی که وقتی غايبند

| | Comments (0)

* آدمهايی که وقتی غايبند بيشتر ((هستند)) از وقتی که حضور دارند .

* (( آدمهايی که وقتی غايب اند بيشتر هستند تا وقتی که حاضرند )).

* حرفهای اصيل ، حرفهايی نيستند که برای ((شنيدن)) زده ميشوند . حرفهايی هستند که برای ((زدن)) زده ميشوند . نوشته های اصيل نوشته هايی نيستند که برای ((خواندن)) نوشته ميشوند ، نوشته هايی هستند که برای ((نوشتن)) نوشته ميشوند .

* ((در اين حال حرفها چنان عريان ميشوند که از ظاهر شدن در برابر مخاطب خود شرم ميکنند)).

مرسي از اين...ببين تو هم حتما از اينا زياد بلدي...رد کن بياد!

* ددددن : :: يه

| | Comments (0)

* ددددن :

:: يه روز يه خره رفت « استيک هاوس » خوراک سبزيجات نپخته با کرفس خاردار کوهي خورد و اومد.

خب...

اين هم آخرين نسخه جک من!

به بنده پيشنهاد شد که با گروه Storage Tank که صد در صد نرم افزاريه کار کنم...آخه بابا آقاي گودرزي رو چه به شقايق خانوم؟!؟ من هم که خونه خودم رو اجاره دادم جايي ندارم برگردم...تازه کلي هم بايد به صاحبخونه جديد جريمه بدم...حالا سرافکندگي مامان اينا بماند که آقازاده روز سوم lay off فرموده شدن!!! هيچي ديگه يک بار ديگه در وضعيت « اره به ما تحت» نه راه پس داشتم نه راه پيش...به هر حال جر مي خوردم! گفتم حالا به هر حال جر خوردن در پيشروي باز بهتره...يه آبرويي برامون مي مونه!

يکي نيست بگه آخه بچه پررو...ملت به فنا رفتن اون هم با F بزرگ...باز خدا بهت حال داد تو قد قد زيادي مي کني؟!

يا رب مباد که گدا معتبر شود....

کودکي سنگ به ديوار دبستان

| | Comments (2)

کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد.

- بگو « الف ».
- نمي خوام...
- ددد...عجب خري هستي...بگو « الف » احمق!
- نمي خوام نمي خوام نمي خوام...
- مي زنم تو دهنت صداي غاز بديا...
- ...
- اصلا اگه بگي بهت شکلات مي دم...بگو « الف »
- ااااه...بيا بابا...« الف »...
- آها...حالا شد...بيا اينو بگير...حالا بگو « انتگرال غير خطي »
- اين يکي رو جون به جونم کني نمي گم...
- ببين برات يه جعبه شکلات گذاشتم اينجا...
- اه...« انتگرال غير خط خطي »... جعبه من رو بده ...ديگه مي خوام برم خونه مون...
- نه نه ...کجا بري...حالا تازه رسيديم به « ارتباط ديجيتال از طريق خطوط برق ساختمان » که اگه بگي بهت آدرس شکلات فروشي رو مي دم خودت بري اونجا ديگه...
- هممم....قبوله! « ارتباط ديجيتاي برقي » ...بده آدرس رو...
- باشه بابا...بيا...ولي فکر نمي کني اگه بهت دستگاه شکلات سازي بدم بهتره؟!؟
- زرنگي...اول بگو به جاش بايد چي بگم؟!
- هيچي عزيز...فقط سريع بگو «بهينه سازي پروتکلهاي کوهرنسي براي کشهاي چند گيگابايتي روي باس مالتي پروسسورها» ...همين!
- قول مي دي بدي؟
- قول قول!
- هممم...« بهينه سازي پروکــــلت کــوه و کش و باس تو پروسسور»...درست گفتم؟!
- بد نبود...بيا اينم دستگاهش...
- کو؟!
- ايناهاش ديگه...
- اين که الکيه...اصلا کار نمي کنه...
- خب آخه ديگه شيرش تموم شده...شکلاتش رو هم بقيه خوردن...
- ...

کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد. کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد. کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد. کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد. کودکي سنگ به ديوار دبستان مي زد...تا ابد...

خب... « گس وات...ايت هپند...»

| | Comments (0)

خب...

« گس وات...ايت هپند...»

يعني از بغل هر کي رد ميشي داره همين رو پاي تلفن ميگه...خيلي باحاله امروز اينجا...

اول بگم که اگر کسي توي شرکت ماشينهاي اداري بين المللي اينا رو بخونه من مي رم زندان...چون هيچ کس هنوز حق نداره اينها رو به هيچ رسانه اي اطلاع بده...و يه احساسي به من ميگه که اينتر نت هم رسانه مهميه!!!

يه جايي تو کتاب من نوشته بود اگه بتوني بري تو يکي از شرکتهاي خيلي کت و کلفت کار گير بياري تمومه...يعني ديگه تهشه...به نظرم بهتره چاپ جديد کتابم رو بخرم...چون هيچ هم تموم نيست.

آآآآآآآآآآآي ايهاالناس :
« امروز دقيقا ده درصد از کل کارکنان شرکت ماشينهاي اداري بين المللي در سراسر آمريکاي شمالي بيکار شدند.‌»

نمي دونم عظمت اين جمله رو چند نفر درک مي کنن...ولي من دارم مي بينم!!! جاي همه خالي...فکر نمي کنم آدمهاي زيادي همچين روزهايي رو ديده باشن.

اين هم مشاهدات بنده :

:: در چنين روزي « روحيه » تابعي است با درجه زوج از « سن‌».
يعني اگر سر يا ته خط باشي تو آسموني ولي واي به حالت اگه وسط باشي...

اونايي که تازه اومدن سر کار و تازه شروع کردن حالا ميرن همين کار رو يه جاي ديگه مي کنن...تازه يه خط تازه هم به resume عزيز اضافه کردن و خيلي هم ناراحت نيستن.

اونايي که بالاي بيست سي سال اينجا بودن خودشون هم خيلي حوصله اينجا رو نداشتن ديگه...ميرن به خونه زندگي برسن حالا شايد يه روزنامه فروشي يا چه مي دونم کافي شاپي چيزي هم باز کنن حوصله شون سر نره...

اما...اونايي که چند سالي اينجا بودن، تازه احتمالا خونه خريدن و بچه شون تازه رفته مدرسه و ... اصلا نميشه باهاشون شوخي کرد...بد مگسي شدن!

:: درسته که امروز ثابت کرد که امنيت شغلي حتي در بزرگترين شرکتها هم وجود نداره، اما يک فرق مهم شرکتهاي معتبر با جاهاي کوچک رو من ديدم.

اونجوري که من از بقيه شنيدم، lay off بصورت کاملا لحظه اي و بدون خبر قبلي انجام مي شه و کارمند بد بخت خدا تو سر زده همون لحظه از هستي و نيستي ساقط ميشه...اما اينجا تمام کارمند ها تا شصت روز هنوز حقوق مي گيرن و از تمام مزاياي کاري (بيمه، کمکهاي اجتماعي،...) برخوردارن. حتي تا دو هفته مي تونن بيان و برن و چيزاشون رو ببرن...البته قوانين امنيتي سر جاشون هستن‌(‌ چيزي که متعلق به اينجا باشه رو خارج نکنن و اطلاعات رو در اختيار کسي قرار ندن)

:: با يکي از مهندسهاي « ته خط » صحبت مي کردم. چيزاي خوبي مي گقت. اينا مخصوصا براي من مهم بود...براي همه کساي مثل من هم خيلي مهمه چون تقريبا همه چي رو تجربه کرده بود :

«...کارکردن با يک start up مثل قماره. مثل خر کار مي کني براي اينکه ممکنه و فقط ممکنه ببري. کار آسوني نيست و لي اگه بشه ، چي ميشه!!! براي سالهاي اولي که کار مي کني خوبه.

کار کردن براي شرکتهاي متوسط خيلي عاليه. با اينکه قايق کوچيکي نيست ولي همه توي يک قايق جا ميشن و بنا بر اين غرق شدن يا نجات همه به هم ربط داره. همينجايي که من هستم تا دو سال پيش Sequent بوده که ارزشش زير يک بيليون دلار بوده ( اين يعني متوسط!!!) و دقيقا مثال يک startup خيلي موفق بوده. يک سوپر کامپيوتر جديد ساختن که ارزش شرکت رو به هشتصد ميليون دلار رسونده و مثل توپ صدا کرده و بلافاصله شرکت ماشينهاي اداري بين المللي پاپيون کرده و اومده اينجا رو خريده. بنا به اظهارات همه دوران بعد از معروف شدن شرکت و قبل از خريده شدن توسط اين غول بي شاخ و دم بهترين دوران کاري بوده.

کار کردن براي شرکتهاي بزرگ (‌بالاي يک بيليون دلار) فقط و فقط به شرطي خوبه که تو براي هسته مرکزي و حياتي شرکت کار کني...اگر براي زلم زينبو هاي فرعي شرکت مثل گروههاي تحقيقاتي و R&D و ...کار کني هميشه بايد بترسي. گذشته از اون، ديگه همه هم جهت نيستن. اکثرا نفع يکي در ضرر کردن يکي ديگه است...مثلا اينجا همه دارن مي گن چون قسمت PC سريعتر به نتيجه رسيده، قسمت e-server (اينجا) رو بستن که روي اون يکي تمر کز کنن...»

:: آقا جان...آآآآآي آدمايي که دارين خودتون رو جر ميدين بياين اينجا...اينجا اصلا جاي ماها نيست فعلا...از همه بدتر کسايي هستن که ويزاي کاري دارن ( چيزي که من قراره بگيرم مثلا!!!) و اونا بعد از اين فقط يک هفته وقت دارن يک کار جديد پيدا کنن وگرنه گالا گالا . خلاصه اينکه تا رسيدين يه زن « شهروند » بگيرين وگرنه...

:: در چنين روزي قهوه جوشها کار نمي کنن...چون هيچ کس حوصله نداره توشون آب بريزه!

:: آخر سر هم در مورد خودم :‌ براي من دو تا انتخاب هست که هنوز نمي دونم! سه ساعت ديگه جلسه دارم با رئيسم و رئيسش!!! ببينم فردا صبح ميام ايران يا چند ماه ديگه!!! ديگه جدي جدي ممکنه به خيرات نيازمند بشم!!! فقط خوشحالم که هنوز پنج تا آبجو خونه دارم!!!

روز بزرگي است در زندگي من. شکر خداي را عز و جل ، که من فقط از بالاي پله اول مي افتم، و نه از طبقه نود و نه. خدايا شکرت.

هر كي اينجا رو بخونه

| | Comments (0)

هر كي اينجا رو بخونه براي من دعا كنه كه فردا تموم نشم...

امشب هم رفتم سينما...فيلمش هم خيلي خوب بود...ولي زياد روم تاثير نذاشت...الان كه مي خوام بخوابم فقط به فردا فكر مي كنم. يعني ميشه همه اشتباه كنن و همه چي شايعه باشه...اگه نباشه چي؟؟!

تو مرغ نيستي بادمجوني...
تو مرغ نيستي بادمجوني...
تو مرغ نيستي بادمجوني...
تو...

خُب...اين جُك ما خيلي جدي

| | Comments (0)

خُب...اين جُك ما خيلي جدي شد! فكر كنم كارم تمومه...

من هنوز يادمه كه بدترين جايي كه ممكنه مار آدم رو بزنه خونه نَوَد و نُه بود..يعني اگه اين تاس لامذهب صد بار بهت حال مي داد و از همه جلو مي زدي آخرش مي افتادي تو خونه نود و نه از دماغت در ميومد...و من مي دونم كه خيلي خيلي خيلي خيلي مونده تا من به خونه نَوَد و نُه برسم...بنا بر اين حتي اگه به خونه يك هم برم مهم نيست.

الان شديدا به يكي احتياج دارم كه حرفاي خودم رو به خودم بزنه...كاشكي «تو» مَن مي شدي براي چند دقيقه...حالا طبق اصل « ناف بچه يتيم » به اين نتيجه رسيدم كه حرفام رو اينجا بنويسم و خودم بخونم...شايد حالم بهتر شه...

خيلي مهمه كه مورچه هيچ وقت يادش نره خونش كجاس...چون اگه يادش بره ، حتي اگه بزرگترين دونه دنيا رو هم پيدا كنه نمي تونه اون رو به خونش ببره.
خيلي مهمه كه دونده هيچ وقت خط شروع رو فراموش نكنه...چون اگه نتونه دوباره ازش بگذره، هر چقدر هم از بقيه جلوتر باشه مهم نيست.
خيلي مهمه كه مسافر هيچ وقت يادش نره از كجا راه افتاده...چون اگه نتونه برگرده اونجا، چيزايي رو كه ديده به هيچ كس نمي تونه بگه.
خيلي مهمه كه عدد « دو »، بادش نره كه فقط يكي با « يك » فاصله داره...و اگه فقط « يكي » ازش كم بشه هيچ فرقي با « يك » نداره.

خيلي خوبه كه خوشحال باشم و بخندم...ولي اگه خوشحال نباشم و بازم بخندم از اونم بهتره.

مردان خدا پرده پندار دريدند؟!؟!؟...بيچاره پندار مگه چيكار كرده بوده...من كه فكر نكنم مردان خدا همچين كارايي بكنن.
مردان خدا پندار رو مي ذارن رو سرشون، بعد ميرن به جنگ واقعيت...پرده شو كه جِرواجِر مي كنن هيچي، ماتحتشم پاره پوره مي كنن، دهنشم آسفالت مي كنن. بعد به جاي واقعيت زشت، تخم قشنگ حقيقت مي كارن تا سبز شه.
مردان خدا وقتي شب شد زير نور كرماي شب تاب حمام آفتاب مي گيرن.
مردان خدا وقتي از صخره مي افتن پايين وسط راه دستاشون رو باز مي كنن تا قبل از اينكه به ته دره بخورن باد زير بغلشون رو قلقلك بده و بخندن.

مردان خدا پول كرايه خونه ندارن ولي آبجو مي خورن بعدشم مي رن سينما...منم رفتم.

* مژده : يادمه يک

| | Comments (0)

* مژده :

يادمه يک بار نوشتم که دوست دارم جٌکي که بعدا از من مي سازن با مزه باشه...مثلا اصلا دوست ندارم بعدا از زندگي من جک جمله سازي بسازن.

الان اين آقاي چيني سال بالايي بنده به من خبر داد که ممکنه فردا يک اتفاق باحال بيفته...ممکنه کل Performance Group به علت کمبود بودجه Shut Down بشه...و مي دونين بعدش چي ميشه؟! من ميشم بهترين جک تاريخ :

يه روز يه خره قبل از اينکه استخدام بشه اخراج شد!

من ميگم اين سيستم کجه...

* کج :‌ بابا عجب

| | Comments (0)

* کج :‌

بابا عجب سيستميه...آبجوي becks هم بد نيست. من و من و من و من و من و آبجو باهم نشستيم تو يك اتاق زير شيرووني...سقف اينجا كجه.

فقط سقف نيست كه كجه. من هم كجم. اصلا دنيا كجه...شيب داره...به طرف پايين.

عجب دنياي عجيبيه...من اومدم يك مهموني...يك مهموني خيلي عجيب...

دم در چند تا فواره است...آب داره سر بالا ميره.

شاه داره زمين رو تميز مي كنه...جلوي هر كس از راه مي رسه خم مي شه.

چند تا موش دارن از يك موش ديگه قدر داني مي كنن...از يك موش بزرگ...يك موش آهنگ ساز...آخرين اثرش تمام جايزه هاي بين المللي رو برده...آخرين اثرش سرود ملي گربه هاست.

آدما همه دارن شراب بالا ميارن...مي ريزن تو ليواناشون. ليوانها رو جمع مي كنن مي دن به كسي كه پشت بار نشسته...اون هم همه رو شيشه مي كنه ميره مي فروشه به مزرعه دار ها كه ازش انگور بگيرن.

تمام زنها صف كشيدن نوبتي با اسقف اعظم عشق بازي كنن...يكي يكي مي رن زير شنلش...يك تيكه از شنلش رو مي كشن رو سرشون ميان از اونور بيرون.

من اينجا چيكار مي كنم؟! اِوا من چرا لختم؟! اين خانومو...

خسته شدم. مي رم اون گوشه سقف وسط تار عنكبوت ها مي شينم و از اون بالا آدمها رو ديد مي زنم. دارم ابو عطا مي خونم...با زبونم مگسها رو تك تك شكار مي كنم. چقدر خوش مزه ان...ولي دلم نمياد قورتشون بدم...ولشون مي كنم.

بر مي گردم خونه...مي خوام وبلاگ بنويسم...ولي انگشتام رو جا گذاشتم. بر مي گردم....

وضع خرابتر شده...انگشتاي من دارن با چند تا شصت پاي بوگندو پوكر بازي مي كنن...بازي سر بقيه دست منه...مي بازن. من ديگه دست ندارم...به جاش شصتهاي پا تو همه چي دست دارن.

يک وصيت نامه مي نويسم و پاهام رو مي بخشم به يک هزار پا.

خود كشي مي كنم...موفق نمي شم...به جاش مي ميرم.

عجب سيستميه اين سيستم کج...

* صبوحي :‌ و ديگر

| | Comments (0)

* صبوحي :

و ديگر چشمان ما ، ما را کور نکرد.

امروز يک فيلم خيلي عجيب

| | Comments (0)

امروز يک فيلم خيلي عجيب ديدم. اولش خيلي جذاب بود...وسطاش خيلي خسته کننده شد...و آخرش يهو ترسناک شد!

اولش از اينا بود که يارو رفته يه شهر جديد و محله جديد و همه چي براش جالبه و رفته سر کار جديد و کلي همه از اين لبخند الکيها براش مي زنن و همه براش بيخودي دست تکون مي دن و ...

بعد از اين فيلماي خسته کننده آفيس بازي شد که يارو نشسته تو مکعب خودش و يه کامپيوتر جلوشه و يه تلفن داره و هي الکي کاغذ مي خونه و الکي با کامپيوترش ور ميره و چه مي دونم رئيسش مياد باهاش ناهار مي خوره و بعد يه يارو مياد به اين گير ميده که چه مي دونم تو ار کجا اومدي و کجا مي ري و اينم اصلا حوصله نداره و ...

آخرش ولي يهو ديدم خاک بر اون سرم...فيلم نيست...خود خرم هستم! خيلي ترسيدم!

* از وبلاگ يک جاده

| | Comments (0)

* از وبلاگ يک جاده :

ديدي امروز يه کم ديگه هم رفتيم؟

من مطمئنم که ميشه...مطمئنم...خيلي ها ميگن نميشه...ولي من مي دونم که ميشه.

عشق فاصله نميشناسه...ما همديگه رو خيلي دوست داريم...و فاصله مون هم چند متر بيشتر نيست. من شنيدم آدمها مي تونن از چند هزار کيلومتري عاشق هم باشن...حالا درسته ما جاده ها آدم نيستيم...ولي من و تو سالهاست که در چند متري هم دراز کشيديم و عاشق هم هستيم...

مي دونم خيلي ها ميگن من و تو موازي هستيم...و جاده هاي موازي هيچ وقت به هم نميرسن...ولي مي دوني چيه...من شنيدم که اگر تا بينهايت بريم مي خوريم به هم...فکرش رو بکن...به هم مي رسيم...من مطمئنم که تو بي نهايت همه جاده ها ي موازي به هم مي رسن...پس من و تو هم مي تونيم...

تنها چيزي که نگرانم مي کنه جهتمونه...آخه هر چي باشه من و تو درسته موازي هستيم...ولي جهت هامون فرق مي کنه...تو به طرف شرق هستي و من به طرف غرب. خورشيد از جلوي تو راه مي افته و تا مي رسه جلوي من مي افته پايين...نکنه بي نهايت من و تو با هم فرق کنه؟ نکنه تو به مثبت بي نهايت برسي و من به منفي بي نهايت؟

کاشکي هم جهت بوديم...من خيلي سختمه اونوري شم...مثبت شم...تو اونوري شو...منفي شو...بعد وقتي به هم رسيديم در هم مثبت مي شيم...هر دومون...حتما مي گي خيلي خودخواهم...حتما مي گي چرا من اونوري نشم...

باشه. جاده ها وقتي عاشق مي شن همه کار مي کنن...سعي مي کنم از فردا به سمت مخالف برم...براي اينکه با تو هم جهت بشم تمام کسايي که از روي من رد ميشن رو بر عکس مي کنم...همه شون گم ميشن...اصلا اونها هم بايد بفهمن که جهتشون غلطه.

اصلا مي دوني چيه...جهت مهم نيست. چه مثبت چه منفي...مهم اينه که به بي نهايت بريم تا به هم برسيم. مگه نميگن زمين گرده...پس حتما بي نهايت ها ي من و تو بغل همديگه هستن...فقط نايست...فقط حرکت کن...به هر طرفي که مي توني...

من مطمئنم که در بي نهايت به هم مي رسيم...

خيلي چيزها هست که بايد

| | Comments (0)

خيلي چيزها هست که بايد حتما بگم...

۱- يادمه در عرض بيست و سه سال اول زندگي دو بار جايي که زندگي مي کردم رو عوض کردم. در عرض دو سال بعدش تا حالا چهار بار...احتمالا چند وقت ديگه بهم مدرک افتخاري لاک پشتي مي دن...

۲- دو سال قبل که پاشدم از يه ور کره زمين برم اونورش، يک هفته طول کشيد زندگيم رو جمع کنم. با مجموع دو چمدون، يک چمدون دستي و يک کوله پشتي خودم رو صادر کردم. پريروز دو ساعت طول کشيد زندگيم رو جمع کنم بريزم تو ماشين عزيزم و بزنم به بيابون. همه چي هم برداشتم...حتي آبجوهام!!!

به خودم گفتم به اين ميگن پيشرفت...روزي که همون دو ساعت رو هم لازم نداشته باشم مرد بزرگي هستم!!! فقط آبجوهام رو بر مي دارم و ميرم...

۳- هراز مايل خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي از هزار کيلومتر بيشتره!

خدايا شکرت.

تذكر آئين نامه اي :

| | Comments (0)

تذكر آئين نامه اي :

جناب آقاي نورهود كه سرقفلي اينجا دستشونه مجبور شده براي حفظ آبروي خودش جلوي اونايي كه مي دونن اون به من گفته بنويسم يك تذكر آئين نامه اي به من بده. تازه چند روز پيش هم داده ولي من تازه ديشب برگشتم و ديدم!

آآآآآآآآآآي ايهاالناس...الاف يعني كسي كه در گردآوري چيزي تلاش كنه...و اوني كه مثل من بيكار ميگرده اسمش هست علاف...نه الاف...حالا خيلي فرق مي كنه؟! به هر حال من كه حال ندارم برگردم همه الاف ها رو علاف كنم...اونا همينجوري ميمونن...فقط از اين به بعد همه علاف ميشن!

در ضمن...از اينكه انقدر احساس مسؤوليت كرده هم خيلي ممنونم...

صبوحي‌: هر وقت مي خوام

| | Comments (0)

صبوحي‌:

هر وقت مي خوام به خورشيدِ تَه جاده برسم شب ميشه...و من هنوز به تَهِ جاده نرسيدم. بايد تُند تر بِرَم.


***
امروز مي زنم به جاده...قراره نهصد و پنجاه مايل اونورتر از اينجا يك فصل جديد زندگي من شروع بشه...يك فصل واقعي با يك كار واقعي! يا حق.

* از وبلاگ يك مسافر

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك مسافر :‌

الان هواپيما داره شديدا“‌ تكون هاي ناجور مي خوره. خلبان معمولا“ اين چيزا رو قبلش اعلام مي كنه تا كسي نترسه...ولي الان بيست دقيقه اي ميشه كه تكون مي خوريم و از خلبان هم خبري نيست...نكنه مُرده؟!

نكنه هواپيماي ما رو هم دزديدن؟! نكنه...

به هر حال اگر هم دزديده باشن از دست من كاري بر نمياد...وجدان درد ندارم! حالا اگه قراره بزنيم به يه جايي بميريم خدا كنه حداقل خبر ساز بشيم...ولي دلم نمي خواد كسي بميره...من خودم راحتم...بقيه شايد خوششون نياد بميرن. فكر نكنم از توي هواپيما كسي جون سالم به در ببره...ولي حداقل ميشه از بيرون كسي رو نكشت. جايي هم دوست ندارم خراب بشه...اصلا“ از خرابي بدم مياد. همين هواپيما بسه...

كاشكي بيفتيم تو اقيانوس...ولي نه...كُلي ماهي ميميره. حيفن.
كاشكي بيفتيم تو كوير...اونجا خيلي احتمالش كمه چيزي بميره...ولي نه...اگه من يك گياه كويري بودم كه پونصد سال طول مي كشيد تا ريشه هام به آب برسه و سبز بشم خيلي نامردي بود يه هواپيما بياد روم. باز ماهي ها تند تند به دنيا ميان. كوير هم خوب نيست...
اصلا“ بريم بزنيم به ماه...يا مريخ...مريخ بهتره. اگه بزنيم به ماه پرچم اين آمريكايي ها خم ميشه دوباره مي زنن دهن دنيا رو صاف مي كنن...تازه ويزا هم نمي دن بعدش...همون مريخ بهتره كه به كسي بر نخوره...ولي آخه اگه من يك تك سلولي مريخي بودم كه تازه داشتم مراحل اول چرخه حيات رو طي مي كردم تا پنج هزار سال بعد آدم بشم خيلي نامردي بود همون اول در نطفه خفه شم...ااااااه...بيچاره اين دزداي هواپيما چجوري مي فهمن كجا بزنن اين لعنتي رو...

فهميدم! كاشكي بزنيم به خورشيد! اگه به طرف خورشيد بريم از گرماش آب ميشيم...از خورشيد چيزي كه كم نمي شه هيچي، تازه خود ما هم ميشيم انرژي خورشيد و مي تابيم. من هم ميشم يك شعاع نور و مي تابم...بعد با سرعت نور برمي گردم و هر چي دلم بخواد رو روشن مي كنم تا گرم بشه...

اول از همه مي تابم به خاك مادر بزرگم...اگر چه خيلي هم لازم نداره و همينجوري هم خيلي پرنوره....ولي خب دلم مي خواد.
بعدش ميتابم به چشماي مامان...بعد همه بهش ميگن « چشم شما روشن!» بعد مامانم مي خنده ميگه ممنون...
بعدش مي تابم به دستاي بابا...دستاش گرم مي شن و هميشه مواظب مامان و خواهرم هستن...
بعدش مي تابم يه صورت خواهرم كه ديگه نتونه انقدر اخم كنه...بخنده!

خيالم از همه كه راحت شد به فكر خودم مي افتم...و به محض اينكه به خودم فكر مي كنم ياد تو مي افتم...قُر نزن...وقتي با سرعت نور حركت كنم همه اين كارا ميشه يك لحظه و قبل از اينكه پلك بزني حتما“ بهت رسيدم...و ميام مي تابم به قلبت...شايد اون موقع بالاخره بتونم گرمش كنم...

من فهميدم كه چرا آدم

| | Comments (0)

من فهميدم كه چرا آدم وقتي يه چيز خوشمزه مي خوره يه صورت كاملا“ طبيعي و بي ربط چشماش رو مي بنده. اصلا“ عجيبه كه گوشهاش رو نمي بنده. وقتي يك حس آدم در حال لذت بردن از شرايط محيطي قرار ميگيره آدم دلش مي خواد بقيه حسها خفه شن و فقط همون يكي كار كنه.

يك اعتراف بزرگ :‌ من وقتي براي ديدن Beautiful Mind به سينما رفتم انقدر قبلش tequila خورده بودم كه بعد از تيتراژ قشنگ خوابيدم تا آخر فيلم...بعد هم كه زد و همه اسكار ها رو برد من عمري روم نمي شد به كسي بگم من سرش خوابيدم! خلاصه امروز به لطف شركت America West و تلويزيون هاي مزخرقش پنج دلار تمام خرج خودم كردم تا اين گند بزرگم رو جبران كنم. به محض اينكه فيلم تموم شد چشمام رو يستم، صداي ماس ماسكش رو هم خفه كردم. دستام رو هم تكون نمي دادم. نه به اين خاطر كه فيلمش خيلي خدا بود يا مثلا“ من رو خيلي گرفت...به خاطر جمله هاي آخرش...اي باباي اين عشق بسوزه كه هم دهن منطق رو سرويس كرده هم دهن ما رو.

خيلي به يادت بودم.

من يک « فاب(۱) »

| | Comments (0)

من يک « فاب(۱) » هستم. من نه اولين و نه آخرين « فاب » هستم. حضرت نوح سردسته همه « فاب » هاي جهان بوده و از اون به بعد در قرون و اعصار مختلف انواع مختلفي از ما ديده شده...

من خيلي خوشحالم که « فاب » هستم. فابها هميشه برعکس بقيه آدمهاي معمولي کارهاي غير معمولي و غير منطقي انجام دادن و تاريخ دنيا رو عوض کردن.

در تاريخ ثبت شده که حضرت موسي هم در نوع خودش يک « فاب » استثنائي بوده و اگر چه تا مدتها هيچ کس نمي دونست اون هم « فاب » بوده و لي وقتي گندش در اومد و همه فهميدن اونم زد دهن فرعون رو سرويس کرد.
همچنين يک « فاب » بزرگ و سرتق براي پوززني و رو کم کني با يه قايق قزميت و فکسني راه افتاد که دنيا رو دور بزنه، بعد به خيال خودش رسيد هند، و کلي طول کشيد بفهمه که اين هند هيچ ربطي به اون هند نداره و اون با اين کارش کثافت زده به نقشه هاي جهان تو زمان خودش.

« فاب » ها هميشه هم تاثيرات مثبت نذاشتن. يه گله از «فاب» هاي وحشي در همون اوائل کار چون با جمشيد و دار و دستش پدر کشتگي داشتن ريختن تخت و تاج اونا رو چهارشنبه سوري کردن که از رو آتيشش بپرن و فقط چهار تا ستون بي قواره ازش جا گذاشتن که تا دو هزار و پونصد سال بعد همه پزش رو بدن...
يک گروه هم از « فاب» هاي عقده اي که هنوز هم ما تحتشون از آتيش يه سري کوره وسطاي اروپا داره مي سوزه ريختن وسط روز روشن مملکت يه سري بدبخت رو کردن شهرک سينمايي فيلمهاي جنگي و هنوزم خيلي ها شک دارن که اونايي که مي ميرن واقعا انقدر فجيع مي ميرن يا اينکه اينا همش فيلمه...

من هم کارهاي غير منطقي انجام مي دم، ولي قصد ندارم تاريخ دنيا رو عوض کنم. اگه تاريخ زندگي خودم رو عوض کنم خيلي هم « فاب » خوشبختي هستم.

ما « فاب» ها به دلايل مختلفي نمي تونيم سر جاي خودمون بند شيم. يه سري تو جاي خودمون جا نمي شيم...يه سري جا ميشيم، ولي لقوه داريم هي تنه مي زنيم به بقيه ميگيم اينجا چه تنگه...يه سري مي خوايم ببينيم واقعا گربه هه از کنجکاوي مرد يا نه...يه سري از ما که هيچ دليلي پيدا نمي کنيم راه مي افتيم داد مي زنيم که زمين کجه، يه مثلا اينجا ميخ داره...بماند که در اصل ته خودمون ميخ داره. به هر حال هر « فاب» يک روز خوب بهاري از خواب بيدار ميشه و به خودش مي گه : « بايد رفت»...و ميره.

ما « فاب » ها عين اجدادمون خيلي خنگيم. به شعورمون نمي رسه که قايق پارويي وسط اقيانوس غرق ميشه. و به همين خاطر مثل بقيه عاقل ها نميشينيم آفتاب بگيريم. مي زنيم به آب...و چون دنيا اصولا براي خنگها ساخته شده ما ها خيلي هم بهمون بد نميگذره...يکي دو تا تو موج خفه ميشن...يکي دو نفر مثل مرحوم باباي پينوکيو ( به اون درجه « فاب افتخاري» دادن) خورده مي شن...ولي بقيه که دووم ميارن تا به آبهاي آزاد برسن خوشحال هستن...

ما « فاب » ها خوب مي دونيم که نزديکاي ساحل کسي غرق نميشه چون عمق کمه. کوسه هم نداره. ولي تو آبهاي آزاد هم ممکنه غرق بشي، هم کوسه و نهنگ زياده؛ ولي از اون طرف مرواريد هيچ وقت نزديک ساحل نيست. همه گنجهاي بزرگ هم ته آبهاي آزاد پيدا ميشن...تازه جزيره هاي زيادي هم هستن...

از تمام ما « فاب » ها، شايد ده درصد گنج پيدا کنن؛ ده درصد زندگيشون با صيد مرواريد ميگذره؛ چند تايي هم تو جزيره ها زندگي به هم مي زنن....بقيه مون با آرزوي پيوستن به اونايي که گنج پيدا کردن با موجها مي جنگيم...و خوشحال هستيم چون مي دونيم که حتي اگه هيچ وقت هم پيداش نکنيم، آبهاي آزاد رو تجربه کرديم و مي دونيم با لب ساحل چقدر فرق داره...

اگر يک موج خيلي سنگين بياد لب ساحل و يه کمي از اين آبهاي آزاد رو با خودش ببره اونجا، من به عنوان يک « فاب» مغرور بر ميگردم و کنار ساحل مي شينم و موز با شير کاکائو مي خورم. هنوز نميدونم...شايد اگه اون موج هيچ وقت هم نياد، من از دست اين همه موج و کوسه خسته بشم برم لب ساحل...ولي حداقل با خودم کلي مرواريد مي برم. مهم اينه که ديگه اين کرم آبهاي آزاد به تنبون ما « فاب» ها نيست.

من « فاب » خوشحالي هستم!

****
اين هم جواب اين دوست عزيزم که نره مدارکش رو پس بگيره! ببخشيد دير شد!

****
(۱) فاب :‌ مخفف Fresh Off the Boat . در اصل کسايي هستن که از آمريکاي جنوبي با قايق فرار مي کنن و ميان...به تازه وارد ها ميگن.

هر چقدر اين فيلمهاي «

| | Comments (0)

هر چقدر اين فيلمهاي « شبه پورنوگرافي » هاليوود حال به هم زن و کريه تر مي شن، فيلمهاي ساده اروپايي سکسي تر و جذاب تر مي شن. من نميدونم اين احمقها کي مي خوان بفهمن که نشون دادن دو تا آدم لخت اصلا سکسي نيست...ولي نشون دادن دو تا آدم که مي خوان لخت بشن ولي به هر دليلي نمي تونن خيلي سکسي تره...

داشتم نقد «Va Savoir » رو مي خوندم که امروز ديدم. فکر کنم برعکس ساخته شده...مثل خيلي از کارهاي خودم. اول به آخرش فکر شده و براي اينکه اون صحنه آخر همه چي همون جوري باشه که فکر شده مجبور شدن يک ساعت و نيم قيلم بسازن که توجيه کنن اون چيزايي که تو صحنه آخر با هم اتفاق مي افتن هر کدوم از کجا اومدن و چه ربطي دارن...اگر چه من از کل فيلم خيلي خوشم اومد، ولي من از کارگردان هاي خودخواه بدم مي آد. کارگردان بايد براي يبننده انقدر احترام قائل باشه که فکر کنه اگه بيننده يک صحنه رو نفهمه خودش شعورش مي رسه همونجوري که دلش مي خواد ربطش بده به بقيه...شايد اصلا دوست داشته اون رو بي ربط ببينه. اصلا کي گفته همه چي بايد مربوط باشه...خيلي وقتها چيزاي بي ربط قشنگتر هستن.

کلا فيلم هاي اروپايي و نيويورکي هميشه واقعي تر از فيلم هاي هاليوود هستن...و هميشه جذاب تر.

فيلم «smiling fish and goat on fire» رو هم ديدم، فقط به خاطر اينکه اسم « اسکورسيسي» توي تهيه کننده هاش بود. بد نبود، ولي حتي يک ذره هم اسکورسيسي نبود. البته يه کارگردان لازم نيست تو کارگرداني و تهيه کنندگي حتما يک سبک داشته باشه...همين.

فقط سه روز ديگه تعطيلم...:(

چقدر چشمات سياه شدن... يادمه

| | Comments (0)

چقدر چشمات سياه شدن...

يادمه چشمات سبز بودن...خودم رو تو چشمات سبز ديدم و زنده شدم.

يادمه چشمات قهوه اي شدن...و من فکر کردم خيلي سنگين شدن.

يادمه چشمات آبي شدن...و من هر وقت بهشون نگاه مي کردم آروم مي شدم.

يادمه چشمات بنفش شدن...و هر روز با هم جيغ ميزدن.

يادمه چشمات قرمز شدن...و من رو هر روز آتيش زدن.

يادمه چشمات زرد شدن...و هر روز گريه کردن.

يادمه چشمات خاکستري شدن...و ديگه نه گريه کردن و نه خنديدن.

چقدر چشمات سياه شدن...

چقدر آسونه که آدم از

| | Comments (0)

چقدر آسونه که آدم از ترس آينده پشت لحظه ها قايم بشه.

- خب حالا کجا بريم؟

| | Comments (0)

- خب حالا کجا بريم؟
- فرق نمي کنه...
- اي بابا...حالا يه جايي بگو...
- به خدا هيچ چي فرق نمي کنه...
- باشه...امممم...بريم اينجا.
- اممم...باشه حالا...
- نريم؟
- تو هيچ وقت من رو جايي که دوست دارم نمي بري...
- ؟!؟؟!؟؟!؟؟

چه عصبياني! بزرگترين بدبختي يک

| | Comments (0)

چه عصبياني!

بزرگترين بدبختي يک نقطه اينه که قبل از اينکه خط بشه پاکش کنن.

بزرگترين بد بختي يک مورچه اينه که قبل از اينکه بره زير پا دونه رو به لونه نرسونه.

بزرگترين بدبختي يک زنبور عسل اينه که قبل از اينکه نيش بزنه بميره.

بزرگترين بدبختي يک آدم اينه که قبل از مرگش بميره.

و بزرگترين بد بختي يک وبلاگ اينه که قبل از اينکه به آخرش برسه تموم بشه.

- اسم ؟ - ک*×ي

| | Comments (0)

- اسم ؟
- ک*×ي
- فاميل؟
- ک*٪ي
- غذا؟
- ک¤*ي پلو
- ميوه؟
- ک×٪آلو...
- شهر يا کشور؟
- ک*¤٪ آباد...
-...

بعضي ها وقتي حرف مي زنن آدم فکر مي کنه دارن اسم فاميل بازي مي کنن با حرف « ک » ...من نمي دونم از کي قرار شد اين فحشها نشونه باحالي باشه؟!؟

قابل توجه خودم!

راست ميگه...من هم خيلي خيلي

| | Comments (0)

راست ميگه...من هم خيلي خيلي خجالت کشيدم. بابا ما ديگه کي هستيم...

يکي بود يکي نبود.يه روز

| | Comments (0)

يکي بود يکي نبود.يه روز يه پسره بود، بعدش ديگه نبود.

تا وقتي که بود خيلي خوشحال بود، چون اصلا دليل بودنش همون خوشحال بودنش بود.

پسره هيچ وقت نفهميد اول نبود بعدش خوشحال نبود، يا اينکه اول خوشحال نبود بعدش به خاطر اون بود که نبود...اصلا اين بحث بود و نبود هميشه خيلي بيخوده به هيچ جا هم نمي رسه...

خلاصه اينکه ديگه پسره نبود و خوشحال هم نبود. بعد پسره هر چي نشست ديد نه از پري مهربون خبري هست، که بياد دلداريش بده، نه غول بي شاخ و دمي هست که بزنه دهنشو صاف کنه احساس مهم بودن بکنه...همه جا زرد بود...فقط زرد...

بعد يه روز پسره يه سوراخ پيدا کرد...خوب البته همه مي دونن سوراخ چيز خيلي خوبيه ولي ايني که پسره پيدا کرد خيلي فرق داشت : وقتي يه چيزي مي انداختي توش يه چيزاي ديگه اي بر مي گشت...يعني مثلا توش فوت مي کردي از اون ورش باد ميومد...يا مثلا توش بشکن مي زدي اونورش خمپاره منفجر ميشد...پسره هم تنش مي خاريد گفت اي ول...عجب چيز توپي!

حالا پسره هنوزم نيست، ولي نميشه گفت خيلي هم خوشحال نيست. اين سوراخ دعا خيلي چيز خوبيه.

***

از دو سال قبل به اين طرف، به زحمت پنج شش نفر مي فهميدن من کي خونه نيستم،‌کي هستم...اين چند روز که نبودم، نه تنها اون پنج شش نفر، بلکه کلي آدماي خيلي واقعي تر از آدمکهاي اينجا فهميدن که من نيستم...مي دونم بي جنبه ام...ولي از اينکه احساس مي شم خيلي احساس خوبي دارم...

همه خيلي من رو حوشحال کردن، بانوي آتش...نورهود...دوست عزيزم در سوئد...صاحبخانه تميز ترين وبلاگ دنيا...سلطان صندوقچه ها...و همه کساي ديگه اي که اسمشون تو ذهنم نيست الان...

اگه خيلي فکر کردين آبجو

| | Comments (0)

اگه خيلي فکر کردين آبجو خور قهاري هستين و در اين زمينه يد طولائي دارين و خيلي هم باحالين و همه رو نصيحت مي کنين که کدوم آبجو خوبه و کدوم بده، بي زحمت يک تک پا تشريف بيارين پايتخت ملعون شيطان بزرگ و برين اينجا تا بفهمين که هيچ چي نيستين!

اينجا فقط يه کم بيشتر از هزاروصد تا آبجو داره...همين! به حق چيزاي نشنيده و نديده ما أبجوي شکلاتي خورديم...آبجوي گيلاسي خورديم...آبجوهاي بي ناموسي هم زياد بود!!! ما هم فهميديم که چيزه...يعني ما هيچ چي نيستيم!

در ضمن اگه پولتون زيادي کرد Mussles سفارش دادين، حواستون باشه که خانم گارسن محترم وقتي سبد رو گذاشت رو ميزتون ميره دو دقيقه بعد بشقاب مياره با کره...بعد اگه ببينه شما همش رو تموم کردين يهو قلپي مي زنه زير خنده...تازه ما بهش نگقتيم که وقتي رفت ما کره رو با خاکستر سيگار و نمک و فلفل و آب ته سطل Mussels قاطي کرديم و ريختيم تو آبجو هامون و خورديم....بعدش همه مون وسط خنده و حالت تهوع به همديگه گفتيم :‌اااااااااااااااه....چقدر خوش مي گذره....عين ايران!!!

بابا اين تونل چقدر درازه...

| | Comments (0)

بابا اين تونل چقدر درازه...

يادمه اون موقع که اومديم توش چقدر خوشحال بوديم که داريم مي ريم اونور! همه مون پشت سر هم اومديم توي تونل...عين يه قطار بلند...

يادمه همه عين احمقا مسابقه گذاشته بوديم...اين يکي دستشو از قرمون ول کرده بود عربي مي رقصيد پشت رل...اون يکي پاهاشو گذاشته بود رو سرش من مونده بودم با کجاش داره گاز مي ده...چه مي دونم...يکي بوق بوق مي کرد...يکي بابا کرم مي زد...همه فکر مي کرديم ديگه بهتر از اين نميشه که بريم اونور تونل...

يادمه تو همون شلوغي يه دفعه رسيدم پشت ماشين تو...از پشت که ديدمت گفتم عجب دست فرموني...هنوز رنگ آبي سپر عقبت يادمه...عين يه دريا بود که من آرزو مي کردم بهش برسم و توش شنا کنم...يه دريا که فقط « جزر » داشت...همش مي رفت تو...هر وقت هم که « مد » داشت جزئي بود...ده سانت ميومد جلو بعدش صد متر مي رفت عقب...من هم در آرزوي آب...يه وقتايي فکر مي کنم اگه من انقدر گاز نمي دادم تو هم يواشتر مي رفتي بعد ممکن بود بهت برسم...کاشکي يواشتر مي رفتيم...

يادمه جند تا پيچ اول رو خيلي تند زديم!!! يه بار تو رفتي تو خاکي...چند بار هم من رفتم...بقيه هم مي رفتن...فاصله هامون يه کم زياد شده بود ولي هنوز همديگه رو مي ديديم...يکي دوباري هم واسه همديگه نور بالا زديم! يادمه هر دفعه واسه کسي نور بالا مي زدم تو آينه به من اخم مي کردي که نور من چشمات رو مي زنه...منم هر دفعه يه تک بوق مي زدم يعني گه خوردم...

يادمه هي تونل پيچيد...هي ما پيچيديم...يادمه سر يکي دوتا از پيچها يکي دو نفر يادشون رفت بپيچن...يکيشون رو يادمه وقتي زد به ديوار همه مون سه متر پريديم از صداش...هيچ کس فکر نمي کرد اون بزنه به ديوار...اونم اونجوري...

يادمه حوصله ام از رنگ آبي سپرت سر رفت...فکر کردم دلم مي خواد پشت ماشينهاي ديگه رو هم ببينم...آخه از اول تونل فقط پشت تو بودم ...سر يکي از اين پيچها که زدم تو خاکي از تو جلو زدم...به خيال خودم ميون بر زدم...دهن اين چرخاي جلو صاف شد...از اون موقع يکيش هميشه صدا مي ده...تو هر دست انداز هم چراغ روغن ماشين روشن ميشه...

يادمه وقتي ازت جلو زدم يه چيزي يادم نبود...اونم اين بود که وقتي تو توي آينه باشي نورت من رو کور مي کنه...از وقتي تو آينه عقب بهت نگاه مي کنم ديگه جلو م رو نمي بينم...چند بار آينه رو چرخوندم...ولي بر مي گرده سر جاش...بازم تو مياي تو آينه و جلوم رو نمي بينم...اين آينه ها رو هم خيلي بد مي سازن...همه چيز توش نزديکتر به نظر مياد...خودم مي دونم صد سال قبل با هم از زير اونجا که سقفش چکه مي کرد رو شديم...هنوز هم گوشه آينه مي بينمش...همون جا...چيک چيک ازش آب مياد...

خسته شدم. تو هم خسته شدي...بقيه هم همينطور...ديگه پشت سر هم نيستيم...يعني بعضي وقتها هم هستيم...ولي کسي اصراري نداره فاصله ها رو حفظ کنه...تا موقعي که مي شه همه پشت همديگه مي ريم...وقتي هم سخت شد ديگه هر کي واسه خودش ميره...ولي به هر حال هنوز داريم ميريم...غير از اونايي که نپچيدن...

مدتيه ته تونل يه نور مي بينم...دفعه اول که ديدم جيغ زدم...ولي وقتي ديدم فاصبه اش اصلا عوض نمي شه حالم گرفته شد...يادمه اولش باز همه شروع کرديم بوق زدن و نور بالا زدن و ... بعد همه فهميديم که حالا حالا ها بهش نمي رسيم...

مهم نيست کي برسيم...فقط از يه چيز مي ترسم...نکنه اون تور مال ته تونل نيست...نکنه يه قطاره که داره به طرف ما مياد...من يادم نيست اونور تونل علامت داشت يا نه...يعني نداشت...ولي انقدر همه مطمئن بوديم که هيچ کس چک نکرد...نمي دونم... به هر حال واسه برگشتن خيلي ديره...يا بايد برم تو ديوار يا برم تا ته تا بفهمم...اگه برسم...عجب اين تونل درازه...

...Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel is just a freight train coming your way

خيلي خوبه که آدم زنده

| | Comments (0)

خيلي خوبه که آدم زنده تر از اين باشه که وبلاگ بنويسه...
خيلي خوبه که انقدر « آدم » ببيني که وقت براي « آدمک » ها نداشته باشي...
خيلي خوبه که صبحها کاري غير از روشن کردن کامپيوتر هم داشته باشي...
خيلي خوبه که وقتي مي خواي مثل هميشه از تو شيشه شير بخوري يکي بهت بگه کثافت...
خيلي خوبه که وقتي براي خودت جک تعريف مي کني صداي خنده يکي دوتا ديگه هم بياد...
خيلي خوبه که نتوني هر وقت دلت خواست فيلم ببيني لازم باشه از يکي ديگه هم نظر بخواي...
وااااااااااي چقدر خوبه که بقيه بهت بگن اين کار رو بکن، اون کار رو نکن...بقيه بهت بگن اون حرف رو نزن....بقيه بهت بگن اونجا بريم، اينجا نريم...
...

ما آدما مريضيم به خدا...يعني من مريضم به خدا...من دقيقاً همين متن رو تو دفترم سه سال پيش نوشتم فقط به جاي همه « خوبه » ها نوشتم « بده » !!!

سالهايي چه فراخ لحظه هايي

| | Comments (0)

سالهايي چه فراخ
لحظه هايي چه بلند...
ديشب اينجا عجب بوي علفي مي آمد!!!

اگر بهترين سالهاي زندگي رو پيش چند تا آدم بگذروني يک اتفاق جالب مي افته...بهترين سالهاي زندگيت وسط اون آدما گير مي کنن و ديگه با تو جايي نمي آن. به جاش اگه اونا هم روزهاي خوب زندگيشون رو با تو تقسيم کرده باشن، ممکنه سالهاي خوب اونها هم به بند تنبون تو گير کنه و هر وقت همديگه رو مي بينين حتي با بند تنبون همديگه هم حال کنين...

داستان ما خيلي تکراريه. ولي براي من ديگه هيچ وقت تکرار نمي شه.

داستان ما با من شروع نشد و لي من با داستان ما شروع شدم. داستان ما انقدر بلنده که من تا هزار سال ديگه هم تعريف کنم تموم نمي شه، و انقدر کوتاهه که هيچ کدوم از ما نفهميديم چي شد...

داستان ما از اون لحظه اي که بارون مي زنه قشنگ تره، و از اون ماهي که تو آسمون پرواز مي کنه عجيب تره. داستان ما از اون زرافه اي که پشت ديوار مدرسه مون خر مي زد خنده دار تره، و از اون بچه فيلي که پاش رفته رو جوجه اردک زشت غمگينتره...

وقتي ما نبوديم، داستان ما متوقف شد. از اون به بعد هر وقت ما هستيم داستان ما رو دوره ميکنيم و يک خط به آخر صفحه هزارمش اضافه مي کنيم. داستان ما تا وقتي ما بوديم از راست به چپ نوشته مي شد، و از وقتي ما نيستيم از چپ به راست صفحه مي خوره.

هر چي تا حالا از داستان ما گفتم ، همه مي دونن. چيزي که همه نمي دونن همونه که تا اينجا نگفتم؛ اونم اينه که داستان من فقط يک بخش از داستان ماست، و بدون بقيه بخشهاش هيچ معني خاصي نداره.

داستان تو تنها بخشي از داستان ما بود که به داستان من چسبيد. داستان تو تمام داستان من رو زير و رو کرد. داستان تو من رو کٌشت و به من زندگي داد. داستان تو انقدر قشنگ شروع شد که من بعد از هزار فصل بي پايان پاييز هنوز مطمئنم که قشنگ ترين بخش از داستان ما بوده...

همه بخشهاي داستان ما قشنگ بودن...داستان من و تو هم با تمام جزئياتش قسمتي از داستان ماست. همون طور که بدون من و تو اين داستان ناقص مي شد، من و تو هم بدون داستان ما وجود نداشتيم. دلم مي خواد داستان ما به جلد دهم برسه...يا صدم...يا هزارم. دلم مي خواد تو زير نويس صفحه هزارم بنويسن :

« رجوع کنيد به فصلهاي اول...و همانجا بمانيد. »

در قلمرو هاليوود همه چيز

| | Comments (1)

در قلمرو هاليوود همه چيز نمايشه...حتي فارغ اتحصيل شدن. شخص بنده كه تا دسامبر همين سال ميلادي هنور هم ذليل دانشگاه كاليفرنياي جنوبي خواهم بود، امروز در ملع عام و خاص با يك لباس خيلي هري پاتري(!) نائل به دريافت جلد مدركم شدم!!! به خدا خيلي جلدش خوشگله !

من توي مراسم سال خودمون تو شريف نبودم، چون يه كم سختم بود چند هزار مايل بيام و برگردم. براي همين هم امروز اولين و آخرين باري بود كه از اون لباسا پوشيدم. اين هم نكات آموزنده برنامه امروز :

* دانشكده برق گدا گودوله ترين دانشكده بود. ناهار ما سوسيس بود با انواع پنير. من نمي دونم چرا اينا فكر مي كنن اگه غذا رو خيلي خوشگل بچينن خوشمزه تره...همه هي به به چه چه مي كردن...بابا سوسيس پنير رو تو ظرف طلا هم بخوري سوسيس پنيره...اصلا“ ياد سرخ كرده با پنير علي آقا سگ پز به خير. خيلي هم با حالتر بود.

* چند نفر آدم خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي الاف، شبانه برداشته بودن يك كار خيلي عجيب كرده بودن :‌ هر جا روي كف زمين، به هر دليلي، كوچكترين اختلاف سطح ( حتي دو سانت ) وجود داشت دورش روي زمين نوار زرد كشيده بودن كه به زبون خودمون ميشه بچه ها مواظب باشيد. فكر كردم تو ايران اين كار خيلي راحته...ميديم زمين دانشگاه رو با نوار زرد فرش كنن.

* يك نكته خيلي مهم :‌ انقدر با اين بند كنار لباسه وَر نرين...وقتي جر مي خوره متوجه ميشين كه اين هم مثل نمازه...يعني ستون اصليه...وقتي كشيدمش عجيب ياد پلنگ صورتي افتادم.

* اگه مثل بنده بي كس و كار هستين، حتما“ اون بالا پشت سر يكي از بروبچه هاي آدم حسابي بايستين...از اينا كه خاله و عمو و عمه و حسن و حسين و ممد و علي رو دعوت كردن...بعد وقتي اون دوستتون داره به يكي از دوربينهاي فك و فاميل عزيز نگاه ميكنه شما مي تونين به اون يكي دوربين نگاه كنين فكر كنين اوففففففف...عين خارج....

* حتي فكر زدن توت فرنگي توي اون شكلاته كه واسه بستني گذاشتن رو هم نكنين.وقتي تمام شكلات چكيد رو آستينتون سه ساعت صبر مي كنين جاش بره...آخرش هم همش بايد دستتون رو كج بگيرين تو عكس معلوم نشه.

* سعي كنين بيشتر به چيزايي كه بقيه زير لباساشون پوشيدن فكر كنين...نه به اون چيزايي كه زير لباساشون نپوشيدن!!!

* اون آقاهه كه اين جلد مدرك دستشه زياد عجله نداره، جايي هم نميره. لازم نيست وقتي اسمتون رو مي خونن تمام طول سكو رو سگدو بزنين بعد جلوي شونصد هزار نفر بالانس بزنين تا نشون بدين كه شصت پاتون به چشمتون مي رسه....آرووووووم.

* هر كي پرسيد امشب چيكاره اين بگين جايي دعوتين...چون اگه نگين اون هم هيچي نميگه، ولي اگه بگين اون ميگه كاشكي بيكار بودي با اونا مي رفتي...بعد مي تونين در يك اقدام متهورانه چتر رو باز كنين هوار شين!!!

در پايان...از كليه دست اندر كاران برنامه خيلي متشكرم...غير از اون احمقي كه به من گفت اين يارو دور گردني رو بايد به شنل گره زد و منم باور كردم...اگه عصري ميديدمش خودم خفه اش مي كردم.

آقا من بايد بفهمم كي

| | Comments (0)

آقا من بايد بفهمم كي هستم با لاخره...يه مشت لينك ريختم اون گوشه كه خودم يادم نره...خيلي هم از همه كسايي كه براي برطرف كردن «برهنگيِ فرهنگي» من خيرات كردن ممنونم. از سوئد گرفته تا سواحل اقيانوس اطلس.

* صبوحي : تا شبي

| | Comments (0)

* صبوحي :


تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:

حسرتي با حيرتي آميخت.


* در راستاي كشف منابع آنلاين فرهنگ «خودي» و دوري از فرهنگ «بيخودي» اين هم كشف شد.

من آدم خوشبختي هستم. من

| | Comments (0)

من آدم خوشبختي هستم.

من هر روز به تنهايي از خواب پا مي شم و به تنهايي كامپيوترم رو روشن مي كنم. من متوجه هستم كه انسانهاي صاحب كامپيوتر خيلي كم هستن و من آدم خوشبختي هستم.

من هر روز به تنهايي به مامان و بابا روي ميزم سلام مي كنم. من متوجه هستم كه خيلي ها والديني به خوبي من نداشتن و من آدم خوشبختي هستم.

من هر روز به تنهايي به دانشگاه مي رم و با ديدن تك تك قيافه هاي شاد دانشجوهاي آمريكايي ياد بهترين روزهاي خودم با دوستام مي افتم. من متوجه هستم كه خيلي ها همچين روزهايي نداشتن و من آدم خوشبختي هستم.

من هر روز به تنهايي موقع نهار به اين فكر مي كنم كه بهتره به تنهايي ناهارم رو بيرون بخورم، با بيام خونه و پولم رو نگه دارم شب به تنهايي فيلم بگيرم ببينم، چون هر دوش گرون ميشه. من متوجه هستم كه خيلي ها نه مي تونن ناهار بيرون بخورن، نه مي تونن فيلم ببينن و من آدم خوشبختي هستم.

من هر روز به تنهايي به تو فكر مي كنم. من متوجه هستم كه خيلي ها كسي رو ندارن كه بهش فكر كنن و من آدم خوشبختي هستم.

من امروز به تنهايي لباس فارغ التحصيلي ام رو مي پوشم و مي رم كه به تنهايي به پدر و مادر علي و بهزاد و بهاره و بقيه و عمو ها و عمه ها و زنها و شوهرها و تمام خانواده هاي دانشجوهاي آمريكايي اعلام كنم كه من متوجه هستم كه خيلي ها آرزوي مو قعيت من رو دارن، و من به تنهايي آدم خوشبختي هستم.

دانشگاه كاليفرنياي جنوبي به صورت

| | Comments (0)

دانشگاه كاليفرنياي جنوبي به صورت كاملا“ غير منتظره اي در كاليفرنياي جنوبي واقع شده...من حدس مي زنم به خاطر همين اسمش رو اينجوري گذاشتن!
در ايالت كاليفرنيا، آمريكايي ها خارجي هستن. يا اينطوري بگم، اگر اين 11 سپتامبر اتفاق نمي افتاد و از هر سوراخ سمبه اي پرچم آمريكا نمي زد بيرون، خيلي سخت بود يادت بمونه كه اومدي آمريكا.

در كاليفرنيا بيشتر از يك ميليون و پونصد هزار ايراني وجود داره كه خيلي از اونها در لس آنجلس زندگي مي كنن. از اون تعداد خيلي هاشون جوون هستن، و دانشگاه مي رن. دانشگاه كاليفرنياي جنوبي، امسال بيشترين تعداد دانشجوهاي خارجي رو به خودش جذب كرده، كه با توضيحاتي كه من دادم اگر كسي دو كلاس اكابر هم رفته باشه مي فهمه كه تو دانشگاه نبايد فحشهاي فارسي رو بلند داد زد...به انگليسي گفتنش به مراتب كم خطر تره.

از اين همه ايراني تو دانشگاه ما، حدود هفتاد نفر- از جمله من - در مقاطع فوق ليسانس و دكتري درس مي خونيم. ما يك انجمن دانشجويان ايراني داريم، كه خيلي باحاله. ما وسط دانشگاه هفت سين چيديم، ما تو عيد از بس تنها بوديم هفت شب و هفت روز زديم و رقصيديم. اصلا“ انقدر رقصيديم تا مُرديم. ما شب يلدا خورش فسنجون خورديم. ما با هر گلي كه ايران زد پريديم تو بغل همديگه و بعد از هر گلي كه خورد كلي فحشهاي آمريكايي تمرين كرديم. ما سيزده بدر عرق يواشكي با جوجه كباب نپخته خورديم، و من هم انقدر دلقك بازي در آوردم تا يك « هزار تومني» شاباش گرفتم. ما دور از ايران تو ايران بوديم...عين خارج!!!

هر سال براي اين انجمن، پنج نفر officer انتخاب مي شن، كه از طرف خودشون كانديد مي شن و بقيع بهشون راي ميدن. پارسال من كانديد شدم، و چون تو جلسه راي گيري سخنراني نكردم بين ده نفر آخر شدم. امسال هم من كانديد شدم...ولي امسال فقط سه نفر كانديد شدن...و هنوز معلوم نيست چي بشه.

امشب خيلي ها حرف زدن...خود من هم حرف زدم. من فقط گفتم كه من خجالت مي كشم كسي به من بگه كه در دوراني كه من دانشجو بودم، انجمن ايرانيان منحل شد.چرا اينجوري شديم؟!؟ ما نسل انقلاب هستيم، نه؟!

امروز هزارتا كار كردم. امروز

| | Comments (0)

امروز هزارتا كار كردم. امروز خونه پيدا كردم. امروز قسمتي كه از پروژه ام مونده بود رو تموم كردم. امروز كارهاي رفتنم رو درست كردم. امروز ماشين رو بردم تعميرگاه. امروز با پيمان و امير كه دارن مي رن براي آخرين بار ناهار خوردم. امروز به جلسه آخر IGSA رفتم و خودم رو كانديد كردم. امروز چند تا CD فرستادم به تهران.

امشب با تو حرف زدم، تو خنديدي، و من هزار تا كار ديگه هم كردم.

من تقويم ايراني ندارم. يا

| | Comments (0)

من تقويم ايراني ندارم. يا اگه دارم هميشه باهام نيست.يا اگه باهامه حوصله ندارم درش بيارم. هر وقت مي خوام سريع بفهمم امروز چندمه سريع مي رم اينجا. عجب دنيايي شده...

چند روزي بود به اين

| | Comments (0)

چند روزي بود به اين همسايه عزيز سري نزده بودم. من و ايشون در يك زمينه مشتركيم : ميزانِ نوشتن. و به وضوح در يك زمينه هيچ ربطي نداريم : ميزانِ خوندن!!!
يعني ميشه من هم يك روز انقدر اطلاعات از فرهنگ جامعه خودم داشته باشم؟

خيلي دلم براي خودم مي سوزه، وقتي كه هر اتفاقي برام مي افته اول شعر يكي از آهنگهاي خارجي يادم مياد. هر وقت يك اتفاق من رو به ياد صحنه اي مي اندازه، اون صحنه حتما“ مال يك فيلم خارجيه. الان دقت كردم ديدم همين چيزايي كه به عنوان صبوحي مي نويسم، همش از آدمهاي خارجيه...من چرا انقدر از خودم كم مي دونم!؟!؟

ديشب كه مي خواستم اين متن رو بنويسم، اول فكر كردم از طرف رستم بنويسم بعد فكر كردم رستم كه نمي تونه با زبوني غير از زبون شاهنامه حرف بزنه...و من هم بيشتر از سه چهار بيت از شاهنامه بلد نيستم. بعد رفتم يه كم شاهنامه بخونم حال و هواي كلمه هاش بياد تو ذهنم. اين رو پيدا كردم.
بعد ديدم از حافظ هم خيلي نسخه هست...يكيش از بچه هاي خود دانشگاه..
از مولوي هم خيلي چيز ها هست. بعد از خودم خيلي خجالت كشيدم...تا حالا به حودم مي گفتم چون چيزاي خارجي خيلي دم دست تره و منابعش خيلي راحت تر ( اكثرا“ از طريق اينترنت) در اختيار من قرار مي گيرن من هم بيشتر از اونها استفاده مي كنم. مثل اينكه ديگه اين بهانه معتبر نيست. حتما“ عوض مي شم. قول مي دم.
اين هم خيلي خوب بود برام. چقدر زشته كه ما بعنوان كسايي كه يه مليت خودمون افتخار مي كنيم و مي خوايم به همه هم اين رو ثابت كنيم از خودمون خيلي كم مي دونيم...مي گم ما، چون وقتي تو خاطراتم مي گردم مي بينم اين مساله حتي بين جوونها تو ايران هم خيلي جديه...اينجا كه بماند.

هلا يك، دو سه...بياين درست شيم!

صبوحي : « در خواب

| | Comments (0)

صبوحي :

« در خواب ديدم كه پروانه ام و در آسمان مي گردم. از خواب پريدم، و اكنون نمي دانم انساني هستم كه در رؤيايش پروانه بوده است، يا پروانه اي در رؤياي انسان بودن.»

چاونگ تسو

اين متن رو از پرونده يك دوست خيلي عزيزي از« زير ماه نقره اي » دزديدم. هر جا كه هست، دستش درد نكنه.

از وبلاگ سوپر من :

| | Comments (0)

از وبلاگ سوپر من :

امروز به من گفتي همه چي تموم شد. امروز به من گفتي كه تمام اميدهات تموم شد. به من گفتي اگه من مي خواستم نمي ذاشتم اينجوري بشه. به من گفتي دوستت ندارم.

يادته اون روز كه رفتي گفتي ديگه بر نمي گردي؟ يادته وقتي من پرواز كردم و اومدم پيشت بهم چي گفتي؟ گفتي زمان لازم داري...يادته بهت گفتم بهت زمان مي دم؟ يادته گفتي نمي تونم؟ كوهها رو هل دادم و زمين رو برعكس چرخوندم تا زمان رو بهت برگردونم. يادته بهت چي گفتم؟ گفتم اومدم كه پيشت بمونم. گفتم اومدم كه نذارم بري.

به من مي گي كه همه جا سياهه. به من مي گي هيچ جا رو نمي بيني. اولش فكر كردم برم خورشيد رو از پشت ابر در بيارم. فكر كردم ميرم تمام ابر ها رو منفجر مي كنم...ولي بعد فكر كردم مشكل از اين نيست. خيلي وقته آسمون ابريه...هر چقدر هم من هي خورشيد رو ميارم بيرون، باز با گرماش آبها رو ابر مي كنه و آسمون دوباره ابري ميشه...بايد يك كار اساسي كرد.

اولين كاري كه مي كنم اينه كه راه مي افتم تمام چشمه ها رو خشك كنم تا ديگه چيزي نباشه كه تو گرماي خورشيد ابر بشه. ميرم آب همه شون رو تا ته مي كشم، ميارم انقدر مي ريزم پاي چشمهاي تو كه مجبور شي اونها رو باز كني.
بعدش مي ذارمت روي شونه هاي خودم و مي برمت بالا...هر چي بهت گفتم خودت بيا...هر چي بهت گفتم مي توني...گفتي نه. اين دفعه برام مهم نيست خودت مياي يا نه...به زور هم كه شده مي برمت بالا. بعد با چشمهاي باز خودت از اون بالا مي بيني كه چقدر سياهي زشته...و چقدر تو قشنگي. و چقدر كور بودي كه خودت رو و اطرافت رو سياه مي ديدي.

به من مي گي من سوپر منم...حق ندارم خسته بشم.به من ميگي تو تمام عكسهايي كه از من مي بيني دارم مي خندم. به من ميگي همه مي دونن من چقدر خوشحالم.
ولي تو تنها كسي هستي كه سوپر من رو بدون لباسهاش ديدي...تو تنها كسي هستي كه مي دوني من اگه كوهها رو چرخوندم يا اگه خورشيد رو كشيدم بيرون، فقط به خاطر تو بود...فقط تو هستي كه مي دوني انرژي من از تو مياد.
درسته كه من سوپر منم، ولي منم آرزو دارم. هر چي هم بيشتر سعي مي كنم آرزوم ازم دور تر ميشه...

ديگه حوصله لباسامو ندارم. اين دفعه هم مي پوشمشون...ميام چشماتو باز كنم و دنيا رو بهت نشون بدم.بعدش ديگه اونا رو ميذارم كنار...هيچ وقت نمي خوام بپوشمشون...مي خوام يه آدم عادي بشم...فقط همين يك بار. كمكم كن.بهم نيرو بده.

* مشكل فني : اين

| | Comments (0)

* مشكل فني :

اين ضرب المثل « ناف بچه يتيم رو خودش مي بره » يك مشكل فني داره...در ابن ضرب المثل فرض شده كه بچه حتما“ دستش به نافش مي رسه...
از صبح تا حالا پنج بارسعي كردم لحافم رو بكنم تو ملافه اش كه تازه شُستم...تازه آهنگ همينه ( A Jeto) رو هم گذاشته بودم كه همه چي كامل باشه...خيلي مساله پيچيده ايه...دو سالي ميشه كه هر از دو سه هفته با اين مساله درگير مي شم. ببينيد، ملافه حالت كيسه داره، يعني فقط يك طرفش بازه. حالا اگر طرف بازش رو بگيرم و سعي كنم پتو رو بكنم توش، پتو مچاله مي شه مي چپه اون يكي طرف كيسه كه اصلا“ خوب نيست. اگه طرف بسته رو بگيرم سعي كنم پتو رو بكشم تو، ملافه روي پتو چروك ميشه، و در خاتمه نزديك يك پنجم پتو بيرون كيسه مي مونه و اون طرف به جاش پوكه ( اين اصطلاح براي اين هم ميشه؟!؟) بهترين راه اينه كه يك طرف رو محكم گرفت و اون طرف رو كشيد...ولي دستم نمي رسه!

نمرديم و يه فيلم ديديم

| | Comments (0)

نمرديم و يه فيلم ديديم كه توش Juliette Lewis بازي مي كرد ولي خُل و چِل نبود...و دقيقا“ به همين دليل اصلا“ هم خوب بازي نمي كرد...اصلا“ يك سري از هنرپيشه ها به درد هر نقشي نمي خورن. اگه كسي مثل من از اين خانوم توي Natural Bork Killers و Strange Days و يا حتي Kalifornia خوشش مياد به هيچ وجه فكر ديدن My Louisiana Sky رو نكنه...چون كلي مي خوره تو ذوقش...دقيقا“ مثل اولين باري كه من Sharon Stone رو توي يه نقش آدم حسابي ديدم...اصلا“ بهش نمي اومد...اگر چه بنده خدا همچين بد هم نبود. فضاهاي فيلم بد نبود...يعني واقعي بود. ولي يك ساعت و نيم طولش داد كه يك حرف سه دقيقه اي بزنه...

* هر روز اين صندوق

| | Comments (0)

* هر روز اين صندوق خيرات رو چك مي كنم. از اون لحظه اي كه صفحه پاك ميشه تا اون لحظه اي كه بنويسه چند نفر به من اهميت مي دن هزارسال ميگذره...اگه چيزي باشه شصت پام ميره تو چشمم از بس هول ميشم...اگه هم نباشه ميگم بازم مزخرف نوشتم...اينش مهم نيست...ديروز فكر كردم ديدم من ايميل اصلي خودم رو به زور روزي يك بار چك مي كنم...اصلا“ اصراري هم ندارم چك كنم...هميشه توش پره آشغاله...و من تك تكشون رو چك مي كنم تا مطمئن بشم هيچ كدوم مهم نيست....بعد يه نفس راحت مي كشم...هر چي كمتر باشه بيشتر ذوق مي كنم. كاشكي من اصلا“ آدم واقعي نبودم و ايميل اصلي هم نداشتم...يه فكر بودم با دوتا دست كه خودش رو مي نوشت...نه جا مي خواست نه خواب و خوراك...از شر اين يارو كه مثلا“ گذاشتنش خون پُمپ كنه هم راحت مي شدم...هيچ موجودي تو دنيا به خاطر يه كار عملگي انقدر منت سر آدم نمي ذاره...

صحنه اول : يك سلول

| | Comments (0)

صحنه اول :

يك سلول خيلي تنگ، بدون در و پنجره. توش فقط جاي نشستن هست، نشستن و فكر كردن.
« سفيد» نشسته وسط سلول، كف زمين.

صحنه دوم :

همون صحنه، از يه كم دور تر. سلول سفيد چسبيده به يك سلول ديگه. اون هم خيلي تنگه.
« سياه » پاهاش رو عمودي تكيه داده به ديوار و سرش رو زمينه.
سياه - { داد ميزنه} ك@#ي هنوز زنده اي؟!
سفيد - ...
- هُــــــش...حضرت يُبوست...با تو ام...
- داد نزن...مگه قرار نشد ما ديگه صحبت نكنيم؟
- قرار و بذار درش...كف كرديم بابا...يه كم ور بزن بخنديم...
- ...
- چته؟ باز تو فكر اون شليته اي؟!
- درست حرف بزن...
- درستش مي كنيم...آخه ك#^@‌...اين تو نشستي بهش فكر مي كني چي بشه...به ت^@ته...خيلي خُلي به خدا...
- ببين... مي شه حد اقل راجع به يه چيز ديگه حرف بزنيم؟
- بــــعله...الان پرونده اون رفقاي عزيزتون رو دونه دونه مي كشيم وسط...آخرين بار كي بود يكيشون اومد ملاقاتي...صد سال قبل...نه!؟
- ييبن...ما چرا هميشه راجع به من حرف مي زنيم...اصلا“ نمي شه راجع به تو حرف بزنيم؟
- ببخشيد...آخه نوكرتم...راجع به چي چي من حرف بزنيم...عشق و عاشقي كه به ما نيومده...رفيقامونم كه همه رو پخ كرديم...ما مونديم و يه دنيا شاكي...چيزه...حالا از هيكلش بگو...سفيده؟!؟
- ...

صحنه سوم :

همون صحنه از يه كم دور تر. سياه هنوز داره داد مي زنه، سفيد هم آروم جوابشو مي ده. سلولهاشون از چهار طرف به سلولهاي ديگه چسبيده. تو هر سلول يا يك سياه هست يا يك سفيد. همه شون هم دارن حرف مي زنن.

صحنه چهارم :

همون صحنه از يه كم دور تر. سلول ها خيلي زيادن...همه شون يه هم چسبيدن. تو هر كدوم فقط يك نفر تنها نشسته...يكي سياه ، يكي سفيد.

صحنه پنجم :

همون صحنه از يه كم دورتر. از اينجا ديگه سخته نقطه هاي سياه و سفيد رو تشخيص داد...فقط يه سطح استوانه اي خاكستري.

صحنه ششم :‌

همون صحنه از يه كم دورتر. يك استوانه خاكستري ...وسط استوانه هاي ديگه...اكثرا“ سياه...چند تا هم خاكستري...يه دونه هم سفيد...

صحنه هفتم :

همون صحنه از يه كم دورتر...خودم رو مي بينم از بالاي سَرَم...پشت كامپيوتر نشستم دارم تايپ مي كنم...

فاصله يه حرف ساده است

| | Comments (0)

فاصله يه حرف ساده است بين بودن و نبودن.
فاصله يه حرف ساده است بين ديدن و نديدن.

آخيـــــــش...چيز زيادي نيست كه الان

| | Comments (0)

آخيـــــــش...چيز زيادي نيست كه الان بخوام و نداشته ياشم...دو تا guinness دارم كه هنوز وسط اولي هستم و يك عالمه وقت براي خوندن و نوشتن...تازه چون مُردَم ديگه لازم نيست خونه رو تميز كنم.
***

كُلي وبلاگ خوندم. چند حالت داره :
يك - همه آدما دوست دارن ناراحت به نظر بيان و با بازي با احساسات بقيه جلب توجه كنن.
دو - همه واقعا“ خيلي ناراحت هستن و اين ناراحتي هم يك غول بي شاخ و دم و ترسناكه و هيچ كاريش نميشه كرد.
سه - فقط آدماي ناراحت وبلاگ مي نويسن.
چهار - آدما فقط وقتي ناراحت هستن وبلاگ مي نويسن.

فكر كنم چهارمي از همه درست تر باشه. اميدوارم...ولي حيف نيست آدم انقدر زحمت بكشه فقط چيزاي بد زندگيش رو ثبت كنه؟! هيچ كس نمي تونه ارعا كنه يك مدت خيلي زيادي هيچ لحظه مثبتي نداشته...حتي به كوتاهي اون لحظة امروز صبح من كه در اوج خستگي و بدبختي چشمم مي افته به عكس مامان و بابا روي ميزم و در يك لحظه تمام سياره ها و ستاره ها مي ايستن سر جاهاشون و دنيا منتظر من مي مونه تا بهشون لبخند بزنم، ببوسمشون و دوباره بيفتم تو چرخ دنيا كه هر بلايي مي خواد سرم بياره...اين لحظه ها رو بايد ثبت كرد.

يا هو انا لله و

| | Comments (0)
يا هو
انا لله و انا اليه راجعون

من مُردم ( بخوانيد جر خوردم). تنها كاري كه مي خوام براي آيندگان انجام بدم ( از ما كه گذشت) اينه كه سؤالهاي امتحان رو بنويسم تا بلكه نسلهاي آينده مثل منلِه نشن...


1 - With Vaselino or without Vaselino?
2 - FASL-E HASHTOM RA BE-NE-VISID.
3 - Does 2+2=4? Why? Why not?! (Short answer - less than 10 pages please)
4 - $%$#@#*#&? (Zoor nazan CHINI neveshteh.)
5 - Please design the next Apollo.
6 - IN HAMOON SOAALE MIDTERME KEH HICH VAGHT NAFAHMIDI.
7 - Khoshtan Aamad?

در خاتمه از يكي دو نفري كه براي اين مرحوم دعا فرستاده بودن خيلي متشكرم. انشاالله تو اون دنيا جبران مي كنم.
پايان.x
xxxx

* يه خواهش... اين بنده

| | Comments (0)

* يه خواهش...

اين بنده حقير، از كليه حضرات عزيزي كه اين نوشته را بين ساعت يازده صبح تا يك بعدازظهرِ ( به وقت غير شرعي(!) اقيانوس آرام) امروز، مصادف يا هفتم ماه مه سنه دو هزارودو به تقويم عجمي (!) مي خوانند، التماس دعا دارم....تو رو خدا بلند بگين خدايا كمكش كن....شايد خدا بشنوه...

و من مي روم تا اولين امتحان مقطع 600 را بدهم و بدين وسيله مشت ديگري بزنم بر دهان شيطان بزرگ...خدايم بيامرزاد.

دستاي من يه قدرت خارق

| | Comments (0)

دستاي من يه قدرت خارق العاده دارن...صبحها بدون كمك هيچ كدوم از ارگانهاي ديگه بدن كار مي كنن...به خدا راست مي گم...تخت من روبروي كامپيوتر و طرف ديگه اتاقمه...من نه چشمام باز مي شن، نه پاهام راه مي رن، نه اصلا“ مغزم كار ميكنه ( البته اين يكي خيلي وقته...) ولي دستام يه جوري خودشون رو مي رسونن به كليد كامپيوتر و اون رو روشن مي كنن...حالا بقيه اعضاي بدن وقت دارن با سمفوني ونگ كامپيوتر بيدار شن...من و كامپيوتر با هم بوت مي شيم...بعضي وقتها يكي مون بالا نمياد...اگه اون نياد من ميدونم چي كارش كنم...ولي وقتي من بالا نيام جفتمون مي شينيم روبروي هم، انقدر به هم زُل مي زنيم تا يكي مون از رو بره...كامپيوتر خودشو لوس مي كنه...اول مي ره برام چند تا عكس گُل و بُلبُل ميذاره...چند دقيقه كه بگذره اگه بازم نيام اصلا“ قهر مي كنه چشماشو مي بنده...فكر مي كنم مي خواد اداي خوابيدن رو در بياره...ولي زورش فقط به مانيتور مي رسه...آخي...دلم براش مي سوزه...دلم بيشتر از اين طاقت نمياره ميام پيشش مي شينم از دلش در بيارم...ولي هيچ وقت لازم نميشه...يعني به محض اينكه بهش دست مي زنم مي پره بالا مي شينه روبروم...كاشكي آدمها هم همينجوري قهر مي كردن...چقدر آسون تر مي شد همه چي. به مودم دستور مي دم « دروازه ها رو باز كنين...» به winamp هم ميگم بزن بريم...يه روز ديگه شروع شد...عين هر روز...من و كامپيوتر خيلي خوشحاليم كه همديگه رو داريم و تنها نيستيم...خيلي بد بود اگه هر روز تنها از خواب بيدار مي شدم...خدايا شكرت.

* صبوحي : مي دونم

| | Comments (0)

* صبوحي :

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره

فكر كنم سياوش قميشي هم همه دوستاش اينترنتي هستن...اونم دلش مي خواد همه شونو تو يك دنياي ديگه ببينه...

خوب شد اين شهر كتاب

| | Comments (0)

خوب شد اين شهر كتاب نياوران بسته شد...حالا جاهايي كه دلم براشون تنگ شده يكي كمتر شدن!!! از يه طرف فكر مي كنم خوب شد ديگه نيستم از خوندن اين خبرها حرص بخورم، از يه طرف حرص مي خورم چرا اونجا توي خود خبر ها نيستم...يعني بايد برگردم؟ آخه من به چه درد مي خورم...بعدشم كه من يه بار بيشتر قرار نيست زندگي كنم...ولي آخه...

من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني...

* بد ترين بلايي كه

| | Comments (0)

* بد ترين بلايي كه سر ماها مياد همين پوست كلفت شدنه...

يادمه قديما وقتي از دستت ناراحت مي شدم، ناراحت مي شدي...
يادمه قديما وقتي ناراحت مي شدي، تا وقتي از دلت در نيارم خداحافظي نمي كرديم...
يادمه قديما وقتي يك دفعه خداحافظي مي كردي، ناراحت مي شدم...
يادمه قديما وقتي خداحافظي مي كرديم سر اينكه كي قطع كنه دعوامون مي شد ...
يادمه قديما دعوامون مي شد...
يادمه قديما مي شد...

يادته؟ چقدر بزرگ شديم...

* تو خونه من، برعكس

| | Comments (0)

* تو خونه من، برعكس خونه اينا ، خوراكيهايي كه زيادن و همه دوست دارن اونا رو تقسيم كنن خراب ميشه...

يه روز معلم انشا به شاگرداش گفت يك انشا راجع به يه خانواده فقير بنويسين. فرداش قبل از همه ثروتمند ترين شاگرد كلاس رو صدا كرد ببينه چي نوشته...بچه ثروتمند شروع مي كنه به خوندن :

« يك روز يك خانه اي بود كه همه آدمهايش فقير بودند. پدر فقير بود، مادر فقير بود، دربان فقير بود، آشپز فقير بود، راننده فقير بود...»

عجب...

| | Comments (0)

عجب...

آخرش هم خودم مجبورم برم

| | Comments (0)

آخرش هم خودم مجبورم برم اين «آمپول علم» رو اختراع كنم... من نمي فهمم اين آدماي الاف كه مي شينن صبح تا شب مزخرف مي سازن يكي شون تا حالا به فكرش نرسيده يه زهر ماري اختراع كنه كه بشه تزريق كرد و همه چي رو فهميد...چطور برعكسش ميشه، مثلا“ يه نوك سوزن بهت مي زنن هر چي مي دوني يادت ميره، خوب يكي هم بياد برعكسش رو بسازه...

آخرش خودم مي رم از تو اينترنت ياد مي گيرم...بعدش اول آمپول علم مي سازم...براي تمام درساي دنيا؛ هر چي درسش گُه تر ياشه آمپولش گرونتره...البته بستگي به استادش هم داره...مثلا“ آمپول معارف II با موحدي خيلي هم ارزونه...چون امتحانش كتاب بازه هر اوشكولي پاس ميكنه...ولي مثلا“ آمپول مدارII با حسيني ميشه پني سيلين 10000 !!! اصلا“ وقتي مي زني تا دو هفته بايد با صندلي چرخدار اينور اونور بري...واي اگه اين حسيني نبود دنيا چقدر قشنگ بود ( من سه بار باهاش مدار II گرفتم...) خلاصه براي همه درسا قيمت مي ذاشتم...بعد بازار سياه راه مي انداختم...توي عرشه شريف اعلاميه پخش مي كردم(مخصوصا“ طرف دخترا !!!)...آمپولاي خوبش رو هم براي دوستام كنار مي ذاشتم...مثلا“ يه DSP با تبائي رو رنگ گُلابي مي زدم براي كادوي تولد دوستام مي بردم!

آمپولهاي درساي پايه رو تو مغز تزريق مي كنم...آمپولهاي درساي اختصاصي رو از دست، آمپولهاي عمومي هم معلومه از كجا تزريق ميشه ديگه...سايز آمپولها هم بستگي به قطر كتاباشون داره...

خيلي اتفاقاي با مزه اي مي افته...مثلا“ پسرا عين احمقا در به در دنبال آمپولهاي عمومي دخترا مي گردن! احتمال زياد دانشجوهاي مهندسي مي رن خدا تومن پول مي دن يه آمپول يكي از بچه هاي پزشكي رو بزنن ببينن چي ميشه...پزشكي ها البته بعيده اين كار رو بكنن...البته از خداشونه، ولي كسر شاًنشون ميشه...به روي خودشون نميارن دارن از كنجكاوي ميميرن...بعد ميرن آمپولهاي خواهر كوچولوشون رو كه تازه رفته مهندسي يواشكي بر مي دارن مي زنن بفهمن چه جوريه...
همه اينا يه طرف...آمپولاي درساي دانشكده هنر يه طرف...اصلا“ اگه نزده باشي آدم نيستي...بچه معروف بازي ميشه...پسره هنوز نميدونه نقاشي خوردنيه يا پوشيدني، ميگه از خارج براش آمپول هنر بيارن!!! هر عُلُلي از خونه ننه اش قهر كرده چهار تا آمپول هنر مي زنه راجع به فرق سورئاليسم با امپرسيونيسم تئوري ميده...يه سري هم وسعشون نميرسه براي اينكه كم نيارن مي رن مثلا“ به جاي درساي سال دو معماري تهران، درساي سال دوم هنرستان تزريق مي كنن...

دختر پسرا كه به هم مي رسن اولين چيزي كه مي پرسن همينه...چي زدي چي نزدي...بعد اولش هيچ كس روش نميشه همه چيزايي رو كه زده بگه...كم كم كه روشون وا ميشه مثلا“‌ معلوم ميشه پسره يه مدت دنبال يه دختره بوده رفته صدو چهل واحد آمپول مامائي تزريق كرده مخ دختره رو بزنه...با مثلا“ دختره هيچ كدوم از آمپولهاي رياضيش رو نزده...همه رو مي داده دوست پسر قبليش به جاي اون هم بزنه...

اينا همش تازه مال آمپول علم بود. بعدش كه تو اين كار سرمايه اي به هم زدم، مي رم آمپول هاي ديگه هم اختراع مي كنم...آمپول شعور براي هر كي زورش بيشتره...آمپول عقل واسه هر كس خوشگلتره...آمپول «هَم كِش»(!) براي تمام فراخ مقعدان(!) عزيز...آمپول اعصاب XP مخصوص كاربران ويندوز(!)...

بدونه هم آمپول وايتِكس اختراع مي كنم، كه تمام فكرام رو پاك كنه...شايد بعدش انقدر دلم نگيره...

* از ويلاگ يك هويج

| | Comments (0)

* از ويلاگ يك هويج فرنگي :

امروز بلاگ نخود فرنگي رو مي خوندم...از همه فرنگي ها نوشته بود غير از من...شايد نمي دونه من هم فرنگي هستم! خيلي خوشحالم...اين فرنگي بودن اصلا“ اسم خوبي نداره...همون بهتر كه همه يادشون بره من فرنگي ام...

اولش كه خوندم حرفاش رو فكر كردم راست ميگه...ولي وقتي يه كم گذشت دلم مي خواست به نخود يه ايميل بزنم يه چيزايي بهش بگم...ولي فكر كردم خودش مي فهمه...يه چيزايي گفتني نيست...اگه بگم ارزششون مياد پايين...نخود بايد خودش بفهمه...

نخود يادش رفته كه اولش همه نخود ها نخود سبز بودن...حتي اونايي كه به نظر سبز نميان هم اولش سبز بودن...فكر كنم اين اسم فرنگي رو يه كم جدي گرفته...اگه دقت كنه من مطمئنم خيلي از اونايي كه ميگه شور شدن توشون خيلي هم شيرينه...اينكه پوست يكي نمكي شده كه تقصير خودش نيست ...روش نمك ريختن...ولي توش هنوز خودشه...كه خيلي هم شيرينه...

رنگ هم اصلا“ مهم نيست...ما هويج ها كه قرنگي شديم ديديم رنگ فرنگي بهتره، به همه گفتيم اين رنگي بشن، الان خيلي ها اصلا“ رنگ سفيد ما رو يادشون نيست...همه فكر مي كنن ما از اولش نارنجي بوديم...براي همين هم خيلي ها يادشون ميره ما هم فرنگي هستيم. نخود هم يه روز مي فهمه...بعد از تنهايي در مياد، نه لازمه منت توت فرنگي رو بكشه، نه زور بزنه با گوجه فرنگي بگرده...شايد هم يه روز اتفاقي اينا رو بخونه...شايد بعدش بفهمه...

* صبوحي : I can't

| | Comments (0)

* صبوحي :

I can't stand to fly I'm not that naive I'm just out to find The better part of me

I'm more than a bird...I'm more than a plane More than some pretty face beside a train It's not easy to be me

اين five for fighting رو من تازه كشف كردم...بدكي نيست با اين آهنگ superman كه روي Dawson's Creek هم پخش ميشه...

* از وبلاگ يك نخود

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك نخود فرنگي :

امروز اين سؤالِ لعنتي تمام روزم را خراب كرد. كاش اصلا“ به فكرش نمي افتادم. كاش اصلا“‌فكر نمي كردم...يعني حتي يك نفر نيست كه به من بگويد آيا من چون فرنگي هستم با نخود خيلي فرق مي كنم؟! هر چه بيشتر فكر مي كنم بيشتر گيج مي شوم...من هم گردم، هم كوچكم، هم اسمم نخود است...ولي سبزم! اصلا“ هم خشك نيستم...دوست هم ندارم خشك شوم...دوست دارم همينطور آبدار و سبز بمانم...پس ديگر نخود نيستم...ولي من نخود بودن را دوست دارم.

خوش به حال توت فرنگي...اصلا“ شبيه توت نيست؛ و اصلا“ هم برايش مهم نيست. اصلا“ از وقتي فرنگي شده او را بيشتر دوست دارند...شايد چون قرمز است...شايد همه قرمز زا بيشتر از سبز دوست دارند...از اين حرص مي خورم كه او كه به قرمزي معروف است، كلاه سبز بر سر مي گذارد كه يعني او سبز هم هست...اگر راست مي گفت مثل من همه وجودش را سبز مي كرد...چقدر همه دوستش دارند با اين اخلاق بدش...دلم مي خواهد با شاه توت دوست شوم...بعد يك كاري مي كنم ترتيب اين توت فرنگي را بدهد...چه معني دارد كسي از شاه محبوب تر ياشد؟! حالا فرنگي يا غير فرنگي...

حتي گوجه فرنگي هم از من خوشبخت تر است...در فاميل آنها هيچ كس ادعاي اصالت ندارد...يكي سبز شده، يكي زرد، يكي هم قرمز...يكي هم مثل اين آمده فرنگي شده...هر كس هم به فكر خودش است. اصلا“ هر وقت هركس يه بقيه كاري نداشته باشد هيچ مشكلي پيش نمي آيد...خوش به حال همه شان.

اما من...من هنوز نمي دانم بيشتر نخودم، يا بيشتر فرنگي...پيش نخود ها كه مي نشينم، هيچ كس با من كاري ندارد...اگر هم كسي با من حرفي بزند، من حرفي ندارم...شايد چون همرنگ نيستيم...
با توت فرنگي كه اصلا“ نمي شود حرف زد...نمي دانم چرا هر كس محبوب مي شود انقدر خودخواه مي شود...گوجه فرنگي هم خيلي از من بزرگتر است...به من مي گويد بروم با همقدهاي خودم بگردم....راست هم ميگويد...خب من نخودم...من اصلا“ از فرنگي بودن فقط سبز بودنش را دوست دارم و سفت نبودنش را، وگرنه من خيلي هم نخود بودن را دوست دارم، اصلا“ هم دوست ندارم كه مثل توت فرنگي روي دست اصل خودم بلند شوم...

كاشكي مي توانستم فكر نكنم...ولي نه...آنوقت من هم مي شدم مثل گوجه فرنگي...او اصراري هم ندارد گوجه باشد...هر شكلي مي شود...پهن، گرد، بزرگ، كوچك...تازه قرمز هم هست...من مي خواهم خودم بمانم...
پس كاشكي من سبز نبودم...ولي باز هم نه...آنها كه سبز نيستند شور مي شوند...دوست ندارم...
فقط يك راه مي ماند...اي كاش همه نخود ها سبز مي شدند، آنوقت همه ما مي شديم نخود، نه فرنگي داشتيم نه غير فرنگي...اي كاش مي شُد...

۱۴۰ تا ورقه دارم براي

| | Comments (0)

۱۴۰ تا ورقه دارم براي تصحيح کردن...۱۴۰ نفر که من توي زندگيشون موثرم...براي بعضيهاشون به اندازه يک هزارم يک نخود...براي بعضيهاشون به اندازه مدتي از عمرشون...براي يکي دوتاشون به اندازه يک ترم زودتر فارغ التحصيل شدن...براي بعضيهاشون به اندازه چند ماه زودتر برگشتن به خونه...

اگر حداقل يکي از اينها از تاثيري که من روي زندگيش مي ذارم خوشحال باشه من آدم مهمي هستم...زير خودم خط مي کشم!

* تنهاييِ جهاني :

| | Comments (0)

* تنهاييِ جهاني :

طبق تعريف، لحظه اي است كه چيزي نمونده روي كتاب بالا بياري، چون طبق معمول آدم واقعي اين اطراف نيست، به آدمكهاي !Yahoo و MSN پناه مي بري و مي بيني از مجموع صدو چهل و هفت نفر كه توي دو ليست هستن فقط و فقط خودت پررنگ هستي...و بعد خودت رو هم عمدا“ كمرنگ مي كني كه فكر كني بقيه به اين دليل چيزي نميگن كه تو رو نمي بينن...

لغت نامه روزهاي تنهايي من...زير نويسِ صفحه هفتم.

* صبوحي : مردان از

| | Comments (0)

* صبوحي :

مردان از مريخ مي آيند، زنان از ونوس؛ كامپيوتر ها هم از جهنم!

اي لعنت خدا به كسي كه اين نيمه هادي ها رو به جون همديگه انداخت...

يه وقتايي اين زندگي جدا“

| | Comments (0)

يه وقتايي اين زندگي جدا“ fast forward لازم داره...كنترلش دست كيه؟!

همينه...بعدش هم جالبه كه شعري

| | Comments (0)

همينه...بعدش هم جالبه كه شعري كه اينجاست چقدر شبيه اين يكيه كه اينجاست!!! اين هم كه من همه اينا رو نصفه شبي كه عين گاو درس دارم فهميدم از همش جالبتره...

* درگيري : كدوم صفحه

| | Comments (0)

* درگيري :

كدوم صفحه بودم؟! يه جمله از چپ مي خونم يه جمله از راست...فكر كنم راست...ولي اين عكسه چي بود؟!...اوه...راستي شام خوردم؟!...يادم نيست...اين ايميل پسره رو هم جواب ندادم...خاك تو سرم...آخ كاشكي Doritos داشتم...چقدر دلم واسه مامان اينا تنگ شده...حالا فردا باهاشون حرف مي زنم...واي...چقدر ناخونام بلنده...بهتره كوتاهشون كنم...اوخ اوخ...قبض گاز رو يادم نره...اسم اين آهنگ جديده چي بود راديو مي ذاشت؟!...نه اين نبود...اااااه...چقدر خنگ شدم...آها اين بود...اينو بنويسم يادم نره بگيرمش...
احمق درس بخون...خير سرت مي افتي بيچاره...خب كدوم صفحه بودم؟!؟ چپ يا راست....

وقتي پولدار شدم يك تلفن

| | Comments (0)

وقتي پولدار شدم يك تلفن كامپيوتري مي خرم...روش ويندوز مي ذارم...بعد هر وقت دعوامون شد برات يك background ميذارم پُرِ گُلِ رُز، تو رو invite مي كنم وسطش، انقدر برات قلب مي فرستم تا بخندي دوباره...تازه فوقش اگه كار نمي كرد restart مي كردم همه چي درست ميشد...

- دوستت دارم... - خُب؟؟

| | Comments (0)

- دوستت دارم...
- خُب؟؟
- ...همين.
- باشه...پس فعلا“...
- قربانت.
ِتق.

من فهميدم چرا اين مكان

| | Comments (0)

من فهميدم چرا اين مكان نما ( cursor ) چشمك مي زنه...براي اينكه نَشه بيشتر از ده دقيقه بهش زُل زد...مجبورت مي كنه اين كليد ها رو فشار بدي ، حتي اگه چيزي براي نوشتن نداري...يه مدت بايد خاموشش كنم... هم مال كامپيوتر رو هم مال خودم رو...

يكي بهم گفت ميگن ديگه

| | Comments (0)

يكي بهم گفت ميگن ديگه براي خودم نمي نويسم...براي بقيه مي نويسم.مرگ بر من.

* تنهايي : از خودم

| | Comments (0)

* تنهايي :

از خودم به خود رسيدن؛
تو خودم خدا رو ديدن؛

من و اون خدا از اين جا ، از تو و خونه و دنيا ،
به درون من خزيديم.

مي خوام اون خدا بميره ؛
من و تو بريم به خونه...
خودم از خودم مي ترسم...ميگه ديره، ديره، ديره...

بدترين چيز تنهايي اينه كه

| | Comments (0)

بدترين چيز تنهايي اينه كه چون كَسي رو نداري بهش نگاه كني همش خودت رو مي بيني...فقط خودت رو مي بيني.

صبوحي : تا كي به

| | Comments (0)

صبوحي :

تا كي به جاي خود ما نقاب ما حرف بزنه؟
تا كي سكوت و رج زدن نقش نمايش منه؟

هر كي كه هستي يه دفعه، قد بكش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب...

آقا اين سياوش قميشي رو يه بار گوش مي كني مي گي اه بازم حرفاي كليشه اي...بعد شب كه مي خواي بخوابي انقدر اين شعراش تو سرت مي چرخه تا ديوونه شي...

يه روزايي ميان، زندگي رو

| | Comments (1)

يه روزايي ميان، زندگي رو قشنگ مي كنن، مي رن. يه روزايي ميان، همه چي و خراب مي كنن، مي رن. يه روزايي هم همين جوري ميان و مي رن؛ اصلا“ معلوم نيست واسه چي ميان...مثل زني كه هميشه خوابه، يه هيچ دردي نمي خورن(!).

من و كافكا و صادق هدايت يك قراري داريم كه ماه به ماه بشينيم دور هم يك عرقي بخوريم و گپ بزنيم. گاهي وقتا انقدر مست مي كنيم حساب كار از دستمون در ميره، شب صبح مي شه،‌ دوباره شب مي شه ولي من و كافكا و صادق هدايت ول كُن نيستيم. خيلي نامرديه...دلم مي خواست بدونم اگه اون دو تا هم سه تا امتحان داشتن و دو تا پروژه بازم ميومدن؟!؟ تازه محتاج نون شب هم نيستن كه منت صد تا advisor و دار و دستهً مربو طه رو بكشن. ميان مي شينن وَرِ دل من، به زمين و زمان فحش مي دن...بعني من رو بذازين تو حموم عسل، كلئوپاترا جلوم لخت عربي برقصه، از شير آب هم شُرشُر دلار بياد من ميگم آقا بالا برين پايين بياين دنيا سياهه، آدما همه تو خالي ان، من هم كپك زدم ديگه نمي خوام ننگ زيستن رو به دوش بكشم...همش فكر هاي بالا تر از ديپلم مي كنم، صدام در نمياد ، همه رو هم خر و نفهم و بي شعور فرض مي كنم مي گم من تنها ترينم چون هيچ كس من رو نمي فهمه.

چند روزيه بچه ها اومدن باز خونه من...اين دفعه اسماعيل فصيح رو هم با خودشون آوردن...ديگه يعني نور علي نور... تو كوچه هاي لس آنجلس تمام بد بختي هاي دنيا رو مي بينم. آدماي كوكي، روابط سطحي، پوچي تلاش روزانه....زندگي رو يه داستان مي بينم كه خودم دارم بازي ميكنم، احتمالا“ اسمش هم هست « دل كور قسمت دوم »؛ يا شايد « مسخ در جوار اقيانوس آرام‌ »...اسمش هر چي هست، داستانش خيلي ت^@يه...از اين رمانها كه تك تك جمله هاش حرص ميده...وقتي هم مي ذاري زمين ديوونه ميشي...ميگي بذار تمومش كنم اين مزخرف رو...بلكه فكرم آروم شه يه كم...هر چي هم بيشتر مي خوني بدتر ميشه...

هميشه اين روزا بودن، هنوزم هستن...يه كم فركانسشون بالا پايين مي شه، ولي ميان بالاخره...چيزي كه ياد گرفتم اينه كه كسي زياد ناراحت نمي شه من گريپاژ كنم تو اين حالت...خودمم آخرش.
آخرش منم و اون كسي كه بقيه شاهين صداش مي كنن. با هم خيلي فرق داريم ولي داريم سعي ميكنيم با هم يه جوري كنار بيايم. اگه با هم كنار بيايم، تو اين روزا ديگه زياد تنها نيستيم. كافكا و صادق هدايت و اسماعيل فصيح هم ميان، قدمشون رو چشم..ولي من خودم به اندازه كافي توي زندگيم مشكل دارم، خيلي خوشحال مي شم بقيه مشكلات آفرينش رو به من ياد آوري نكنن. ايشالا به مو قع به اونها هم رسيدگي مي كنم...شايد بعد از اينكه كارم با اين دنيا تموم شد.

خيلي از وبلاگها رو كه مي خونم، يا با خيلي ها كه حرف مي زنم، يك تمنا و تمايلي احساس مي كنم به بد بيني و نا اميدي. اگر يكي از ما هيچ اميد و آرزويي نداشت الان زنده نبود. ديدن و شناختن دردها خيلي خوبه ( چون آدم رو مجبور مي كنه فكر كنه) ...ولي نه در حدي كه همه باورمون شه كه هورا هي! چون از دست ما هيچ كاري بر نمياد مي شينيم راحت چِت مي زنيم...بابا زندگي خودمه...اگه خودم باهاش حال نكنم هيچ كس باهاش حال نمي كنه.

* از وبلاگ يك قاب

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك قاب عكس :

«...هيچ كس به اندازه من نمي داند چقدر سخت است كه در تمام عمر ، فلسفه وجودت نه خودت ، بلكه آنچه به تو مي سپارند باشد. »

فكر كنم به خاطر اين

| | Comments (0)

فكر كنم به خاطر اين كاري كه مي خوام بكنم جايزه خودخواه ترين و خودپرست ترين وبلاگ نويس دنيا رو ببرم...ولي طبق معمول چون اينجا قراره هر غلطي دلم مي خوام بكنم، مي خوام به خودم لبنك بدم!!!
به سرباز سفيد خيلي فكر مي كنم.

* آخرين برگ از

| | Comments (0)

* آخرين برگ از وبلاگ يك دريا :

« ديگر نمي خواهم وبلاگ بنويسم.

روزي كه اين كار را شروع كردم فكر مي كردم شايد اگر بقيه دريا ها هم اين كار را شروع كنند ديگر اقيانوس نتواند حرفي براي گفتن داشته باشد، چون ما درياها اگر چه هر كدام از اقيانوس كمتريم، ولي اگر همه با هم حرف بزنيم ممكن است از اقيانوس بيشتر حرف بزنيم...

ديروز فهميدم كه چند تا كَشتيِ ديگر در اقيانوس غرق شده اند. كَشتي ها خيلي به ندرت در دريا غرق مي شوند و من هميشه از دست اقيانوس حرص مي خوردم كه چقدر خودخواه است...ولي حالا ديگر ناراحت نيستم.

ديروز يك نهنگ كوچك را ديدم كه از رودخا نه با تلاش فراوان به سمت من شنا مي كرد. اولين بار بود كه چنين اتفاقي مي افتاد. نهنگ ها هميشه اگر هم اشتباهي در دريا متولد شوند حتما“ خودشان را به اقيانوس مي رسانند. فكر كردم شايد وبلاگ مرا خوانده و فكر كرده دريا جاي بهتري است. فكر كردم بالاخره پاسخ زحماتم را مي گيرم...خروشيدم. با موجهايم راه را برايش باز كردم. لحظهً بزرگي بود، لحظهً تكامل.

نهنگ نفس زنان از راه رسيد. فواره نفس هايش را با نسيم خودم بالاتر بردم. نهنگ عجيبي بود، دوتا چشم خيلي بزرگ بود كه بقيه بدنش را مي كِشيد.

نهنگ - سلام.
من - سلام...خوش آمدي.
- تو مرا نمي شناسي. ولي من افكارت را خوانده ام...
- حدس مي زدم. خوشحالم كه افكار من تو را به اينجا كشاند...
- خيلي دلم مي خواست تو را ببينم؛ هر روز كه افكارت را مي خواندم فكر مي كردم عجب درياي عجيبي است...چگونه مي شود دريا باشي و اينگونه فكر كني...چگونه مي شود دريا باشي و نداني كه ار كجا آمده اي.
- نمي فهمم...
- تقصير خودت نيست. از اصل خودت دور مانده اي. اگر تو هم افكار اقيانوس را مي خواندي، مي دانستي كه تو هم جزئي از اقيانوسي، فقط كوير تو را از او جدا كرده است.
مي دانستي كه اگر اين رود نبود، انقدر پُر مي شدي تا منفجر شوي...
دلم مي خواست بداني كه كوچكيَت مهم نيست، اگر بداني كه از اقيانوس بزرگ آمده اي...
مي خواستم بداني كه هدف، غلبه بر اقيانوس نيست، غلبه بر كوير است...
مي خواستم بداني كه امروز، سه كشتي ديگر هم در اقيانوس غرق شدند، و به آسايش رسيدند، و همه از تو مي گفتند، كه چه بيهوده مي خُروشي وقتي كه باد، در جهتي ديگر است...

در چشمان نهنگ خودم را ديدم، كه اشك مي ريختم. وقتي كه دريا هستي نمي تواني نَمِ اشك را روي گونه هاي خيست احساس كني...و من براي اولين بار مطمئن بودم كه گريه مي كنم. شايد هم اولين بار نيست، فقط تا به حال حس نمي كردم.
نهنگ منتظر جواب نماند. كار خوبي كرد، معلوم نبود جوابي در كار باشد. بازگشت و رفت. اگر خودم بودم در بدرقه اش موجي به سمت رود مي فرستادم...خسته بودم.، و خوابيدم.

از امروز، ديگر وبلاگ نمي نويسم. مي خواهم وبلاگ اقيانوس را بخوانم تا بدانم كه من كيستم. اگر از خود جديدم حرفي براي زدن داشتم، باز هم مي نويسم. »

صبوحي : « اگر شجاعت

| | Comments (0)

صبوحي :

« اگر شجاعت كافي داشتند، بسياري بزدل مي بودند. »

توماس فولر

امان از اين آخر ترم.

| | Comments (0)

امان از اين آخر ترم.

بنده امروز شخصا“ مشت محكمي زدم بر دهان استكبار جهاني. مطمنئم دهنش هنوز هم درد مي كنه...شايد بو هم بده. امروز يك ليواني دادن دستم كه روش خيلي استريليزه و بهداشتي بود و يك گوشه درش هم پرچم شيطان بزرگ رو زده بودن، بنده هم نه گذاشتم نه برداشتم، گلاب به روتون، توي ليوان ادرار مبسوطي فرموديم!!!

بــــــــله، اين شركت ماشينهاي اداري بين المللي ظاهرا“ تو كار مواد و اين چيزا هم هست، چون براي استخدام من نامه داده كه برم تست بدم كه معلوم شه از چه موادي استفاده مي كنم كه از روي توع مواد مصرفي تشخيص بدن به دردشون مي خورم يا نه...حالا نتيجه اش هم بعدا“ اعلام ميشه. اين كفار ديگه شور بي ناموسي رو در آوردن...خانومه يك كاره بنده رو نه تنها تا توي توالت مردانه همراهي فرمودن، چيزي نمونده بود بيان خودشون زيپ بنده رو بكشن پايين زحمت قضيه رو بكشن...قشنگ وايسادن پشت سر بنده بِر بِر به بنده زُل زده بود كه نكنه بنده از بيرون ادرار حاضري خريده باشم دو دره كنم...خب براشون مهم بود تازه دم باشه لابد، ما هم نامردي نكرديم...چند ليتري توليد كرديم داديم دستش...گفتم بقيه اش رو هم ببره خونه واسه بچه هاش...مستحق بودن.

اين دومين بار بود كه ادرار بنده انقدر مهم شده بود...يادش بخير، دفعه اول سال هفتاد و هشت براي مؤسسه عزيز « كيش » بود!!! ما رفتيم يك درمانگاه فوق فزرتي طرفاي مجيديه...فكر مي كردم ميرم، مي شاشم،‌ميام! نگو نخير، ميري، شانصد صفحه فرم پر مي كني، صدو يبست و چهار هزار كيلو متر صف واي مي ايستي، پونصد تا سن تاپ مي خوري(!)، تا دسته هم مي خندي بعد مياي!!! يعني سيستمي بود اين تست عدم اعتياد كه خودش انگيزه كافي توليد مي كرد براي معتاد شدن...حداقل از شر اين يكي خلاص ميشدي...
يك صف - بدون اغراق - يك ساعته داشت. قشنگيش هم اين بود كه از تمامي اقشار جامعه يكدست ايراني نمونه برداري كرده بودن...از كراواتي بود تا پا پتي..لشكر شاشوهاي ليوان به دست...در اين جنگ ليوان حكم تفنگ رو داشت...يكي دو نفر ليوانشون گم شده بود مي خواستن خود كشي كنن...سن تاپ شده بود آب حيات! ملت حرص ميزدن...يكي نمي دونست فكر ميكرد قراره خشكسا لي بياد...ده تا ده تا هورت مي كشيدن...
سرصف قيامت بود، روز امتحان. يك ممد آقايي بود خيلي مرد شريفي بود، چون از تمام كسايي كه من مي شناسم بيشتر عضو شريف ديده بود(!)، ايشون مسؤوليت خطير كنترل اصالت رو بر عهده داشتن. ايشون به علت مقام اجتماعي مسلما“ وقتشون بيش از اينكه شعور من و شما برسه ارزش داشت، و به هر نفر سه دقيقه وقت مي دادن مثانه مبارك رو راضي كنن غريبي نكنه راحت ول بده بره...يعني من بعد از امام حسين، كسي بد بخت تر از آدمي كه نتونه تو سه دقيقه ماهيچه هاي اسفنكتر رو منبسط كنه نديدم...آنچنان فريادي مي زدن ممد آقاي گُل، كه طرف شاشبند كه هيچي، تا دو روز يبوست عصبي مي گرفت...ممد آقا نمي ذاشت بنده خدا زيپ رو بكشه بالا، همينجور درگير چفت وبست بساط كه بود تبعيد مي شد به انتهاي صف پُل صراط...بهش هم اكيدا“ دستور داده مي شد كه سن تاپ بخوره، يه بار ديگه هم بياد ولي نياد ( يعني خودش بياد جيشش نياد) بايد بره يه روز ديگه بياد...شكست خورده بد بخت مي رفت تمام زندگيش رو مي داد سن تاپ مي خريد مي رفت يه گوشه كه كسي نبينه چمباتمه مي زد سن تاپ تزريق مي كرد...
بقيه صف بهترين فيلم كمدي جهان بود. ديدين يه جايي امتحان شفاهي باشه همه پشت در خفقان مي گيرن بلكه يه چيزي از تو بشنون؟ اين پنج نفر اول نُطُق نمي كشيدن تا صداي شُرشُر بياد...به محض اينكه ميومد به يمن اين فَرَج الهي همه لبخند مي زدن و به سعادت طرف غبطه مي خوردن...وقتي يكي طولش مي داد به هم نگاه مي كردن آه مي كشيدن...بنده خدا...وقتي يه بد بختي تحت نيام ممد آقا پاپيون مي كرد تا پرت مي شد بيرون همه به شونش مي زدن....درست مي شه...عيب نداره دوباره بيا...
من در نيمه اول وقتم فقط داشتم تمام چيزايي كه از مدي تيشن هاي مامان شنيده بودم رو دوره مي كردم كه دچار « كارما-زدگي » از ناحيه ممد آقا نشم.در نيمه دوم داشت قلبم ميومد تو دهنم...عرق كرده بودم...تمركز...تمركز....بــــــــــــــله!!! ايـــــــــــنه!!! در دقيقه نود گل طلايي رو به ثمر رسوندم و گوشهام رو با لبخند پيروزي به هم وصل كردم!! فقط انقدر خوشحال شدم ديگه دلم نميومد بازي رو تموم كنم...دو سه نيمه هم وقف اضافه پاشيديم در وديوار ( چون ليوان مربوطه ديگه جا نداشت)...ممد آقا ديگه صداش در اومده بود :‌ آقا دستشويي طبقه بالاست!...بعد از اينكه بالاخره بچه ها به خودشون اومدن و خودمون رو جمع و جور كرديم تو راه برگشت يه آقاي كراواتي بود كه با مادرشون (فكر كنم) تشريف آورده بودن...احتمالا“ مادرشون سر پاشون مي گرفتن براي انجام عمل...مادرشون داشتن بهشون سن تاپ مي دادن؛ فكر كنم قيافه من زيادي فاتحانه بود چون مادرشون از من پرسيدن :‌
آقا مال شما اومد؟!؟؟!!...منم تمام سعي ام رو كردم دهنم رو باز نكنم چون ممكن بود از خنده منفجر شم دوباره بچه ها اون پايين كار خرابي كنن(!)...فقط سرم رو به تاًييد تكون دادم...بعد به پسرشون گفتن :‌ عزيزم راحت باش...تو هم مي توني!!!!

ديروز زنگ زدم وقت گرفتم، امروز پنج دقيقه قبل از وقتم اونجا بودم، پنج دقبقه بعدش هم كارم تموم شده بود. يك خانمي كلي قربون صدقه ام رفت، سن تاپش هم مجاني بود! حتي نصف اون دفعه هم خنده دار نبود...بابا مرگ بر آمريكا !!!

* از وبلاگ يك بلند

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك بلند گوي كوچك :

«... ما بلند گوها مجبوريم هر چه رسيد را داد بزنيم؛ مخصوصا“ اگرشكم كوچكي داشته باشيم...روزي هزار بار آرزو مي كنم كه من هم يك شكم خيلي بزرگ داشتم؛ آنوقت حرفهاي بزرگي را كه دوست نداشتم داد بزنم توي خودم نگه مي داشتم...»

* خرگوش بلا، گرگ ناقُلا

| | Comments (0)

* خرگوش بلا، گرگ ناقُلا :

روز اول :
{خرگوش وايساده زير يك درخت سيب و يك سيب رو همونجوري كه به درخت آويزونه گرفته تو دستش...گرگ داره چند قدم اونورتر ريشه هايي رو كه به نظرش بيخود ميان مي كنه، به جاشون چيزايي كه دوست داره رو مي كاره...}

خرگوش :‌ گرگي...بيا ببين چي پيدا كردم...
گرگ : { مي دوه مياد طرف خرگوش } اين چيه ديگه؟!؟
- نمي دونم، چقدر قشنگه...كاشكي مال ما بود...نه؟
- { خرگوش رو ميزنه كنار، سيب رو مي كنه، مي ذاره كف دست خرگوش } تو خيلي خري به خدا...بيا ،حالا مال تو شد!

ديروز :
{ خرگوش و گرگ نشستن روبروي يك تلويزيون خيلي بزرگ توي مهدكودك...دارن بازي مي كنن...هر كدوم يك دسته دستشونه، غرق بازي ان...گرگ بازيش خيلي بهتره، ولي دسته خوبه رو داده به بره كه حاضر بشه باهاش بازي كنه...}

خرگوش : { همينجوري كه داره بازي مي كنه} خيلي بي شعوري...خودت گفتي استُپ...
گرگ :‌ { صداش رونازك كرده اداي بره رو در مياره } واا...كي گفته تو به حرف من گوش كني؟! مي خواستي بزني منو همون موقع كه مي تونستي!
- ديگه تا آخر عمرم به حرفت گوش نميدم.
- ببين قهر نكن ديگه...اصلا“ اگه راست ميگي بيا دسته ها عوض...
- اهه...زرنگي...حالا كه جر زدي...مي رم به خانوم مي گما...
{ يك دفعه برق ميره...خرگوش و گرگ پا ميشن مي رن...}

امروز:
خرگوش و گرگ دارن با هم توي يك رستوران خيلي خيلي گرون ناهار مي خورن...گرگ، خرگوش رو دعوت كرده، شايد هم بعدش برن خونه گرگ؛ گرگ صاحب بزرگترين شركت يبمه است و خرگوش يك پرستار خيلي موفق...}

خرگوش :‌ { يه كم عصبيه...كرفس هاي بشقابش رو داره قلع و قمع مي كنه } تو واقعا“ فكر كردي هيچ كس نمي فهمه داري چه غلطي ميكني؟ اگه يه روز گندش در بياد چي؟
گرگ :‌ { با لبخند و حوصله داره تيكه استيكش رو مي زنه تو سس قارچ } گند چي در بياد عزيزم!؟ ما يبشترين امتياز اعتبار رو داريم! تمام مشتري ها هم راضي هستن! ميگي نه برو بپرس!...
- لوس نشو...جدي مي گم...يعني هيچ كس اينارو چك نمي كنه؟!
- معلومه كه مي كنه عزيزم. اتفاقا“ من دقيقا“ هم مي دونم كي اينا رو چك مي كنه...ديروز باهاش ناهار خوردم...

فردا :
{ دختر خرگوش داره با پسر گرگ چَت مي كنه...}

دختر خرگوش : { يه كم حوصله اش سر رفته...پسر گرگ دير به دير جواب ميده} فردا كي مياين؟
پسز گرگ : { بايد خيلي حواسش رو جمع كنه كه سه تا پنجره رو قاطي نكنه...به هر كي جواب خودش رو بده} بابا اينا زود تر ميان...من ميرم يه سر دانشگاه بعد ميام...
- تو كه گفتي دانشگاه نمي ري...
- آره قرار بود نرم...الان فهميدم فردا تمرين داريم...زود ميام ديگه...

روز آخر:
{برق مياد...دسته هاي بازي هنوز وسط اتاق جلوي تلويزيون هستن. تلويزيون نتيجه بازي رو نشون ميده...گرگ هفت هيچ داره مي بره...}

تئوري آشوب :‌ « خسته

| | Comments (0)

تئوري آشوب :‌

« خسته شدم ديگه...فكر كردي من چي ام كه هر دقيقه بري و بياي...تو فقط مي خواي آزاد باشي...مي خواي من رو تو آب نمك نگه داري...»

قيامت شده. همه آدمها مردن، همه شهر ها هم خراب شده. همه گوسفند ها هم مردن...همه غير از يكي، يك گوسفند زخمي. جلوي گوسفند يك برگ افتاده...به احتمال قوي آخرين برگ دنيا. برگ صورتيه. برگاي صورتي همه سمي ان و گوسفند هم اين رو مي دونه. يادمون نره كه قيامت شده و گوسفند هم زخميه. گوسفند لبخند مي زنه و برگ رو با كمال ميل مي خوره...از هر گازش تمام لذت جهان رو مي بره...انقدر لذتهاي دنيا رو مي خوره تا ديگه لذتي در دنيا نمي مونه و مي ميره.

«‌ يادته بهم گفتي تو بغل هيچ كس ديگه اي انقدر احساس آرامش نكردي؟ يادته هميشه وقتي تو بغل من چشماتو باز مي كردي مي گفتي واي چقدر خوش مي گذره؟! هنوز جات رو نگه داشتم تو تختم...»

يك « مو » روي سطح آب شناوره...راه آب وان بازه و مو داره همراه آب به سمت راه آب مي ره...ببنيد مو منطقيه...وقتي نمي تونه به طرف چاه نره بيخودي خودش رو اذيت نمي كنه...يك زماني سر و كله اي بود كه مو بهشون افتخار مي كرد...اما وقتي تا چند دقيقه ديگه ميره تو چاه ديگه چه اهميتي داره...هيچ كس از تو چاه برنگشته و بنا بر اين هيچ كس نمي دونه توي چاه واقعا“ چه خبره...يك ميله هست تو راه چاه....كه اگه خوش شانس باشي مي توني بهش گير كني و تو چاه نيفتي.يك سري از موها انقدر به ميله چسبيدن تا بالاخره زياد شدن راه چاه رو گرفتن و موفق شدن خودشون رو از تو چاه نجات بدن. اما مو فكر مي كنه اگر ديگه نمي تونه بر گرده رو اون سري كه بهش تغلق داره چه اصراريه تو چاه نره؟! تمام اين فكر ها تويكي دو دقيقه ايجاد شد...مو رسيد به چاه...رفت توش. از بغل ميله كه رد ميشد دستاشو جمع كرد كه يه وفت گبر نكنه...

« هيچ وقت ديگه به من نگو ازت خسته شدم...از اين حرفت متنفرم...»

يك روز بهاري...يك باغ پر از گُل...يك سرو بلند،‌ خوش مشرب و سبز...روز آفرينش سرو قرار بوده يك سار بشه...ولي دست خدا خط خورده سرو بوجود اومده....تمام باغ به سرو بلند غبطه مي خورن و سرو حاضره تمام قامتشو به يك لحظه سار بودن بفروشه...يه روز حركت مي كنه باز...

« زندگي با عشق چه زيباست...براي چند روز.»

من وسط شهر نيويورك نشستم و قلاب ماهيگيريم دستمه...وسط پياده روتو خيابون Broadway يك سوراخ پيدا كردم كه خيلي درازه...تهش به اقيانوس مي رسه...من هيچي از ماهيگيري نمي دونم...اما همينجا نشستم و منتطرم...هزار سال مي گذره تا من متوجه بشم كه الان فصل ماهيگيري نيست...ماهيها همه كوچ كردن از اينجا...

كار من و دل تمام شد، عشق كجاست؟

الان نيم ساعته دارم زور

| | Comments (0)

الان نيم ساعته دارم زور مي زنم يه چيزي بنويسم...واقعا“ اين ديگه نهايت حمافت و ابتذاله...اصلا“ هر كاري به عادت و وظيفه تبديل بشه بوي گندش همه جا رو مي گيره. همه مون اين رو مي دونيم ولي به زور تومون دو نفر پيدا مي شن كه وقتي كاري رو دوست ندارن ازش دست بكشن...يك حس حماقت خاصي تو اكثرمون هست كه يك سري كارهايي رو چون مجبوريم انجام بديم و بعدش بشينيم نق بزنيم...

دلم مي خواست يه چيزي بنويسم كه بهت نشون بدم دوستت دارم. فكركردم اينجوري شروع كُنم :

« چند ساله كه دلم زده به بيابون...وقفي نصفش شكست بهش خيلي سخت گذشت...خيلي اين در اون در زد ببينه چجوري ميشه يه نصفه دل كه بهش بخوره پيدا كنه...مي دوني چي شد؟ هيچ نصفه اي بهش نخورد...اصلا“ دل من از نصفه هاي ديگه خوشش نمياد، هر چي من بهش مي گم آخه دل من، الهي قربون تاپ تاپت برم من، از خر شيطون بيا پايين...آخه تو كه مي دوني نصفه خودت ديگه رفت كه رفت...اين همه نصفه هاي جور وا جور...ببين اين يكي رو، فشارش بدي صداي خنده مي ده، يا اين يكي، ببين كوكش كني مي رقصه، اصلا“ اين يكي رو بردار كه از همه خوشگلتره...ميگه نه از خنده هاي فشاري خوشش مياد، نه از رقص كوكي، نه دنبال قيافه است...پاشو كرده تو يه كفش كه نصفه خودش رو مي خواد...»

اما همينجا وايسادم. فكر كردم اگه اين رو برات بنويسم حتما“ بهت بر مي خوره...اولا“ مي گي رفتم هر گهي دلم مي خواسته خوردم، حالا چون هيچي گيرم نيومده دست از پا دراز تر برگشتم پيش خودت...هميشه از من ايراد مي گيري كه من مطمئنم كه « تو هميشه هستي » مي گي من قدرتو نمي دونم. ثانيا“ حتما“ بهم مي گي پس اون دفعه هايي كه نصف قبل تو شكست چي؟!؟ حتما“ فكر مي كني من « طبق معمول » دارم خودم رو مظلوم جلوه مي دم و به تو فكر نمي كنم...بعد فكر كردم اينجوري بگم :

« دلم داره مي سوزه...خيلي وقته كه داره مي سوزه...الان سالهايي مي شه كه رفته توي تاريك ترين غار دنيا، بالاي بلند ترين كوه دنيا...از دار دنيا با خودش يك بسته كبريت برد...هنوز يادمه اون روز بعد از اينكه تو رفتي ديدم از در مي رفت بيرون گفتم حتما“ مثل هميشه داره مي ره تو پله ها سيگار بكشه...ولي وقتي تا چند روز بر نگشت رفتم دنبالش و اونجا پيداش كردم...خودش رو آتيش زده بود. آتيش خيلي نور داره، خيلي ها ميان تو غار به خاطرش، اكثرا“ تو كوهها گم شدن و نور رو كه مي بينن ميان تو خودشون رو گرم كنن و بپرسن راه كجاست...خيلي هاشون ميان تو و ميرن بيرون بدون اينكه يك لحظه بفهمن اين چيزي كه داره مي سوزه دل منه...ميان يه كم بَه بَه چَه چَه مي كنن كه واي چقدر گرمه اينجا و چه نور با صفايي و ...»

اين هم خوب نيست...حتما“ بهم مي گي دارم داستان رو زيادي سوزناك مي كنم...مشكل اينه كه من گوسفندم...همه ذات و قوتم رو به تو گفتم...تو مي دوني من اين مدت چيكارا كردم، و حتما“ بر مي گردي بهم مي گي نمي تونم بگم رفتم يه گوشه كپيدم هيچ گهي هم نخوردم. حتما“ عصباني مي شي كه همه تقصير رو انداختم گردن بقيه و گفتم من خودم كز كرده بودم يه گوشه داشتم مي سوختم...

چقدر سخته...هميشه سخت بوده...فقط يه جور ديگه مونده...نمي دونم اين يكي چطوره...نمي دونم اون معني رو كه مي خوام مي رسونه يا نه...نمي دونم اصلا“ مي فهميش يه نه...نمي دونم اصلا“ خوشت مياد يا نه...اميدوارم خوشت يباد، و همون معني كه من انتظار دارم رو برداشت كني :‌

« دوستت دارم. »

صبوحي : I'm not afraid

| | Comments (0)

صبوحي :


I'm not afraid of anything in this world
There's nothing you can throw at me that I haven't already heard
I'm just trying to find a decent melody
A song that I can sing in my own company


I never thought you were a fool
But darling, look at you
You gotta stand up straight, carry your own weight
These tears are going nowhere, baby


You've got to get yourself together
You've got stuck in a moment and now you can't get out of it
Don't say that later will be better now you're stuck in a moment
And you can't get out of it



اين U2 يك گروه واقعيه...دَرَش بايست يافتن!

* از وبلاگ يك سرباز

| | Comments (0)

* از وبلاگ يك سرباز سفيد :

بازي شطرنج سخت نيست، اگر قوانينش را بداني.

ديگر مطمئن شده ام كه شاه هيچ كاره است. تمام دستورات از جاي ديگري مي رسد. مي گويند يك « دست » هست كه ما را جابجا مي كند. مي گويند نيروي دست مافوق نيروي شاه است. گويا به دلايلي دست از شاه حمايت مي كند، و تمامي ما سربازان در واقع ابزاري هستيم براي حمايتِ دست از شاه.
چند روزي بود از خودم مي پرسيدم چرا شاه، شاه شده است؟! مگر غير از اين است كه اختيارات « وزير » از همه بيشتر است؟ چرا ما هميشه نگران شاه هستيم و نه وزير؟ به « دست » ربط دارد...« دست » پشتيبان شاه است.
ما سرباز ها هميشه جلو مي رويم. ما را قرباني مي كنند تا بقيه را نگه دارند، و بقيه هم به موقع خودشان قرباني مي شوند تا شاه زنده بماند. خيلي دلم مي خواست روزي كه شاه مي ميرد را ببينم. ولي سرباز ها همه قبل از شاه كُشته مي شوند...

كسي ما سربازها را جدي نمي گيرد. هر بار مي خواهم سر صحبت را با فيل باز كنم، مي گويد سرم را برگردانم...گويا از فيل سياه مي ترسد...من اگر جاي وزير بودم بجاي فيل به اسب مي چسبيدم...فيل به چه درد مي خورد وقتي براي رفت و آمدش ما سربازها بايد راه را باز كُنيم...هميشه فكر مي كنم اگر سربازان سياه ما را محاصره كنند، كار فيل و وزير تمام است...مي گويند وزير و فيل با هم رايطه دارند...مي گويند وزير با اينكه مي داند اسب بهتر است او را از خود دور كرده تا به فيل يچسبد....ولي من باور نمي كنم. هر كس هم غير از من آن نگاهها را ديده بود باور نمي كرد...آخرين بار كه سعي كردم جريان « دست » را با فيل در ميان بگذارم چشمان وزير را ديدم كه به دور دست خيره شده بود...به « رخ » نگاه مي كرد...چشمان وزير پر از درد بود. من فكر مي كنم وزير از دوري « رخ » غمگين است. من حدس مي زنم اسب را گذاشته نزديك « رخ » بماند، تا اگر خداي نكرده خطري پيش آمد « رخ » با اسب فرار كند...حتما“ همين است...وگرنه چرا بايد فيل بي خاصيت كنار وزير مُختار بايستد.اين دوري عجب چيز بدي است...كاشكي مي شد « شاه قلعه » كرد...شايد درد وزير كمتر مي شد...كاش « دست » همين كار را بكند...

دلم مي خواهد با سربازان سياه حرف بزنم. نمي دانم آنها داستان « دست » را مي دانند يا نه...من مطمئنم شاه آنها هم هيچ كاره است. اما يك جاي كار جور در نمي آيد...چگونه است كه « دست » ما را جابجا مي كُند تا شاه خودمان را حفظ كنيم و شاه سياه را بكُشيم و در همان حال آنها را جابجا مي كُند تا عليه ما بجنگند؟ اين « دست » عجب چيز عجيبي است. اما اگر مي توانستم با سربازان سياه حرف بزنم شايد كاري مي كرديم...شايد توافق مي كرديم شاه يكي را بكُشيم و ديگري را نگه داريم، بدون ابنكه خودمان كُشته شويم...شايد هم هر دو شاه را مي كُشتيم و صفخه را مي داديم دست وزير ها...نمي دانم وزير هم از « دست » دستور مي گيرد يا نه، من كه فكر نمي كنم...وزير خيلي اختيار دارد...بعيد است او هم عروسك « دست » باشد...

داستان « دست » را توي كتاب شطرنج ننوشته اند. شايد براي همين خيلي ها فكر مي كنند بازي شطرنج سخت است. اما من ديگر مطمئن شده ام...بازي شطرنج سخت نيست، اگر قوانينش را بداني.