بيچاره شده ام.
نمی توانم تصميم بگيرم. اينکه برای علامت گذاشتن روی کتابهايم يک ماژيک زرد بخرم يا نارنجی بستگی به اين دارد که من معمولا لباسهای سادهء بدون طرح می پوشم يا پيراهنهای راه راه و روشن؛ و اين مساله به نوبهء خود به اين بر می گردد که سر ماه که بايد اثباب کشی کنم می خواهم به يک خانهء جديد و شيک و استريليزه و بی فرهنگ بروم يا يک اتاقک قديمی و رنگ و رو رفتهء نزديک دريا. و اين يعنی من بايد بدانم که می خواهم همينجا بمانم يا به زودی برمی گردم. و اين بستگی دارد به هدف زندگیِ من، که می خواهم به زرق و برق استثمارِ جهانی بپيوندم يا آسايش روحی کولیها را بدست آورم، و اين يعنی بايد تصميم بگيرم که من بالاخره چه کسی هستم، چرا هستم و به کجا می روم.
دوشنبه امتحان آخر ترم است، و من بدون ماژيکٍ علامت گذار نمی توانم درس بخوانم. بايد تصميم گرفت، فرصت کوتاه است.
***
خانوادهء بلان جهانی هستند. خانم بلان فرزندِ يک پدر فرانسوی و مادری الجزايری است. چشمان درشت و تيره اش در صورت باريک و ظريفش جذابيت عجيبی دارند. لاغر است و پوست زيتونی خوش رنگی دارد. آقای بلان محصولی است مشترک از برزيل و پرتغال. قد بلند، صورتِ مردانهءاستخوانی و بازوان پهن. پوست سوخته و موهای پرپشت و چشمهای مردانهء روشن. آقا و خانم بلان در کاليفرنيای جنوبی زندگی می کنند، و هر آخر هفته دختر دو سالهء شان را برای صبحانه به يک کافهء ساحلی می آورند. تنها دختر خانوادهء بلان، زيباترين موجودی است که خداوند آفريده است. من و يک غريبهء ديگر همينطور که صبحانه می خورديم چشم از او برنداشتيم.
آقا و خانم بلک تا هفت پشت آمريکايی هستند. پوست گردن آنها از خون تمام آدمهای دنيا قرمز تر است. آقا و خانم بلک فرزندی ندارند، و برای همين هم آخر هفته ها سگ کوچکشان را برای صبحانه به يک کافهء ساحلی می آورند. آنها هميشه روی ميز کنار خانوادهء بلان صبحانه می خورند. هر آخر هفته بدون استثناء پيشخدمتها، مدير رستوران و همينطور تمام مشتريان کافهء ساحلی - غير از من و يک غريبهء ديگر - از توله سگِ خانوادهء بلک احوالپرسی می کنند. اسم او را می پرسند و آنرا نوازش می کنند. گاهی هم مقداری از املت مخصوص يا نان تازهء صبحانه را با او قسمت می کنند.
اينجا آمريکاست. اينجا آخر دنياست. اينجا آخر هفته ها آخرالزمان است. لطفا لبخند بزنيد: اينجا توله سگها از توله آدمها مهمتر هستند.
***
من يک بورژوای بدبخت هستم. من استخر آبگرم را به ساحل لنگرگاه ترجيح می دهم. من امروز يک ماژيک زرد و يک ماژيک نارنجی می خرم. با يکی کتابهايم را علامت می گذارم، و ديگری را به دوستانم نشان می دهم. من درگير يک تضادِ بين المللی در ابعاد مختلف جهانی و شخصيتی هستم.
زِپِلشک؛ و زندگی می گذرد.
