دنيای قشنگ نو: April 2005 Archives

تيک؛ تاک

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

تيک.
تاک.
تيک.
تاک.
تيک. ورزش.
تاک. درس.
تيک. کار.
تاک. جلسه.
تيک. مدرسه.
تاک. جلسهء خيلی روشنفکرانهء خود بافرهنگ بينی.
تيک. رستوران.
تاک. سفر.
تيک. ورزش.
تاک.درس.
تيک. تصادف! بنگ بنگ بنگ. حادثه! بوم بوم. خرابی. شَتَرَق. فاجعه. خرده ريزه های پلاستيکی يک زندگیِ دقيقِ اتمی زير لاستيک چرخهای ماشينهای آهنی و عصبانی در بزرگراهِ پنج متلاشی می شود. جيلينگ جيلينگ. زندگی با تمام لاستيکها و پلاستيکها و آهن و سيمانش از روبرويم می گذرد، ويژ ويژ و دلنگ دلنگ، و من کنار بزرگراهِ بيکرانِ پنج جا می مانم. روی خاکِ سردِ صبح می نشينم، و سکوت و ديگر هيچ.

زيگ.
زاگ.
زيگ.
زاگ.
زيگ. عشق.
زاگ. آزادی.
زيگ. تعلق.
زاگ. تنهايی.
زيگ. لبخند شيرينش، وقتی که به خواب می رود.
زاگ. زبان تلخش، وقتی که دلخور می شود.
زيگ. بودن.
زاگ. نبودن.
زيگ. جنگ جهانی! جيغ جيغ. توهين. توبيخ. ونگ ونگ، اعتراض. توپ، تانک، دروغ، فرياد. اشک. خشونت. هارت، پورت. عدل و انصاف تعطيل است. بايگانی اشتباهات گذشته : از زمان دايناسورها تا کنون؛ از اول می شماريم، ورق ورق، دوباره، صدباره، هزارباره. تلفن کم می آورد، به بهانهء باتری خودش را خاموش می کند. بيپ بيپ. در خودم فرو می روم، ساکت، ساکن، و ديگر هيچ.

حالا حالا حالا، ما ما ما ما همه می دانستيم که چنين روزی از راه می رسد. روزی که در آن من يک ثانيه از ضربان زندگی عقب می مانم و زندگی می گذرد و من می ترکم و منهدم می شوم و لابلای خار و خاشاک و غباری که پشت سرم بلند کرده ام به دنبال خرده ريزه های خودم می گردم؛ شايد قبل از اينکه زير چرخهای سنگين زندگی له شوند چند قطعه را پيدا کنم.

يک قطعه مقوا پيدا می کنم و رويش می نويسم «گوسفند». کنار بزرگراه بيکران پنج می ايستم و مقوا را روی سينه ام نگه می دارم. همان کسی شده ام که چند سال پيش چند هزار مايل آنورتر در مسير دانشگاه از کنارش می گذشتم و هر روز فکر می کردم که منظورش از اين کار چيست. چند سال طول کشيد تا تمام رفتار و کرداری را که دوست نداشتم در خودم جمع کنم. خسته نباشم. آن روزها يکی می گفت معتاد است، يکی می گفت دلال است، من خودم فکر می کردم مرد شريفی است که بره می فروشد. تازه می فهمم منظورش چه بوده است.

از خودم بيرون می آيم. نفس می کشم. هاه. زندگی زنی است که دامنی کوتاه پوشيده است و از دور بسيار زيباست و بس. شيک، سانتی مانتال، ليسانس زبان فرانسه. نمی دانم چرا نزديک که می شود لامذهب مردی می شود که به رستم گفته است زکی. به من که می رسد سر به سرش می گذارم، او هم بلافاصله ترتيب مرا می دهد و دوباره دور می شود. زارپ، زورپ. شوخی ندارد. خدا را شکر می کنم، و باز هم به راه می افتم؛ چاره ای نيست، می گذرد.
تيک.
تاک.
زيگ.
زاگ.
تيک.
تاک...

ما شانزده نفر بوديم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

ما شانزده نفر بوديم که وقتی دورِ هم جمع شديم يک دانهء برف از ابرش جدا شد. دانهء برفی که از ابرش جدا شده بود به سمت دره سقوط می کرد و ما همه با هم به سمت قله بالا می رفتيم. دانهء برف روی سقف شيروانی خانه ای نشست، و ما شانزده نفر زير همان سقف خوابيديم. دانهء برفی که روی سقف نشست در خواب ابرش را ديد و لبخند زد، و ما در ابری از خواب به ريش دنيا خنديديم.

ما شانزده نفر بوديم که وقتی يک نسيم بهاری به راه افتاد در راهش ايستاديم. نسيم که به ما رسيد ايستاد و ما مثل باد از لابلای آن گذشتيم. ما شانزده نفر که باد شديم آنقدر تند وزيديم که از کنار هم گذشتيم و هيچ کدام ديگری را نديديم. ما شانزده نفر بوديم که از هم گذشتيم و دورِ هم و دور از هم نشستيم و گفتيم و خورديم و نوشيديم و خوانديم و رقصيديم و صميمانه غريب مانديم و حرف هم را نشنيديم و هرگز نفهميديم که زندگی در قلهء کوه واقعا همينقدر زيباست يا همانقدر پست است و اين ماييم که مستيم و جوانيم و بی درديم و نمی دانيم.

ما شانزده نفر بوديم که خوش گذشتيم و تُند گذشتيم. آنقدر تُند گذشتيم که زندگی را يادمان رفت و آنرا همانجا در دامنهء يک کوه سفيد زير سقف خانه ای - که يک دانهء برف رويش نشسته است و يک نسيم بهاری روبرويش ايستاده است - جا گذاشتيم و برگشتيم. ما که پُشت به کوه به راه افتاديم نسيم هم به راه افتاد و دانهء برف را با خود برد. دانهء برف که از قله گذشت ما تمام بادهای دشت را شکستيم و به يک شهر رسيديم. ما شانزده نفر بوديم که با هم از يک کوه بزرگ جدا شديم و دوتا دوتا و تک تک به يک دريای آرام رسيديم، و دانهء برفی که به ابری در آسمانِ بالای سرمان برگشت را نديديم.

ما شانزده نفر بوديم که تُندتر از باد به سفر رفتيم و سريعتر از برق برگشتيم. ما هر چه فکر کرديم و حساب کرديم و شمرديم نفهميديم که آن چند نفر که يواشکی يک قطعه زندگی را از دامنهء کوه دزديدند و به ساحل دريا آوردند به خوشبختی رسيدند يا نرسيدند، ما نفهميديم که آن چند نفر که يک قطعه ابر را از کوه کندند و به خانه هايشان بردند با ابرهايشان چکار کردند، و آن چند نفر که از خير زندگی گذشتند و از ابرها هم بالاتر رفتند به آفتاب رسيدند يا تا خودِ خدا رفتند و به جايی نرسيدند.

ما شانزده نفر هستيم که تک تک و دوتا دوتا به زندگی ادامه می دهيم و گاهی که يک نسيم بهاری از کنارمان می گذرد لبخند می زنيم. ما نمی دانيم که زندگی در کنار اقيانوسِ آرام واقعا انقدر زيباست يا واقعا بی معنی است و ما تا روزی که مستيم و جوانيم و بی درديم به هيچ جايمان نيست که از زندگی هيچ چيزی نمی دانيم. شايد بتوان نوشت ما شانزده نفر هستيم که مثل باد پرواز می کنيم و خوشبختيم، شايد هم زندگی مثل باد از کنار ما می گذرد و ما نمی فهميم که چه کوتاهيم و چه بدبختيم. شايد هم خوشبختی و بدبختی هر دو يکی هستند، و نام ديگرشان هست زندگی؛ هر چه که هست، می گذرد.

About this Archive

This page is a archive of entries in the دنيای قشنگ نو category from April 2005.

دنيای قشنگ نو: March 2005 is the previous archive.

دنيای قشنگ نو: May 2005 is the next archive.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.

Pages

Powered by Movable Type 4.23-en