تيک.
تاک.
تيک.
تاک.
تيک. ورزش.
تاک. درس.
تيک. کار.
تاک. جلسه.
تيک. مدرسه.
تاک. جلسهء خيلی روشنفکرانهء خود بافرهنگ بينی.
تيک. رستوران.
تاک. سفر.
تيک. ورزش.
تاک.درس.
تيک. تصادف! بنگ بنگ بنگ. حادثه! بوم بوم. خرابی. شَتَرَق. فاجعه. خرده ريزه های پلاستيکی يک زندگیِ دقيقِ اتمی زير لاستيک چرخهای ماشينهای آهنی و عصبانی در بزرگراهِ پنج متلاشی می شود. جيلينگ جيلينگ. زندگی با تمام لاستيکها و پلاستيکها و آهن و سيمانش از روبرويم می گذرد، ويژ ويژ و دلنگ دلنگ، و من کنار بزرگراهِ بيکرانِ پنج جا می مانم. روی خاکِ سردِ صبح می نشينم، و سکوت و ديگر هيچ.
زيگ.
زاگ.
زيگ.
زاگ.
زيگ. عشق.
زاگ. آزادی.
زيگ. تعلق.
زاگ. تنهايی.
زيگ. لبخند شيرينش، وقتی که به خواب می رود.
زاگ. زبان تلخش، وقتی که دلخور می شود.
زيگ. بودن.
زاگ. نبودن.
زيگ. جنگ جهانی! جيغ جيغ. توهين. توبيخ. ونگ ونگ، اعتراض. توپ، تانک، دروغ، فرياد. اشک. خشونت. هارت، پورت. عدل و انصاف تعطيل است. بايگانی اشتباهات گذشته : از زمان دايناسورها تا کنون؛ از اول می شماريم، ورق ورق، دوباره، صدباره، هزارباره. تلفن کم می آورد، به بهانهء باتری خودش را خاموش می کند. بيپ بيپ. در خودم فرو می روم، ساکت، ساکن، و ديگر هيچ.
حالا حالا حالا، ما ما ما ما همه می دانستيم که چنين روزی از راه می رسد. روزی که در آن من يک ثانيه از ضربان زندگی عقب می مانم و زندگی می گذرد و من می ترکم و منهدم می شوم و لابلای خار و خاشاک و غباری که پشت سرم بلند کرده ام به دنبال خرده ريزه های خودم می گردم؛ شايد قبل از اينکه زير چرخهای سنگين زندگی له شوند چند قطعه را پيدا کنم.
يک قطعه مقوا پيدا می کنم و رويش می نويسم «گوسفند». کنار بزرگراه بيکران پنج می ايستم و مقوا را روی سينه ام نگه می دارم. همان کسی شده ام که چند سال پيش چند هزار مايل آنورتر در مسير دانشگاه از کنارش می گذشتم و هر روز فکر می کردم که منظورش از اين کار چيست. چند سال طول کشيد تا تمام رفتار و کرداری را که دوست نداشتم در خودم جمع کنم. خسته نباشم. آن روزها يکی می گفت معتاد است، يکی می گفت دلال است، من خودم فکر می کردم مرد شريفی است که بره می فروشد. تازه می فهمم منظورش چه بوده است.
از خودم بيرون می آيم. نفس می کشم. هاه. زندگی زنی است که دامنی کوتاه پوشيده است و از دور بسيار زيباست و بس. شيک، سانتی مانتال، ليسانس زبان فرانسه. نمی دانم چرا نزديک که می شود لامذهب مردی می شود که به رستم گفته است زکی. به من که می رسد سر به سرش می گذارم، او هم بلافاصله ترتيب مرا می دهد و دوباره دور می شود. زارپ، زورپ. شوخی ندارد. خدا را شکر می کنم، و باز هم به راه می افتم؛ چاره ای نيست، می گذرد.
تيک.
تاک.
زيگ.
زاگ.
تيک.
تاک...
