خيلی بی ربط نشسته ايم و آبجو می خوريم. من همينطور که آبجوی سياه خودم را مزمزه می کنم فکر می کنم مخترع آبجو يک مهاجر ايرلندی بوده است که بعد از مهاجرت هيچ وقت نتوانسته است با هيچ کس ارتباط برقرار کند. او يک روز متوجه می شود که هر دو آدم بی ربطی بعد از يک تا دو ليوان آبجو بين يک تا دو ساعت با هم ارتباط برقرار می کنند و بعد دوباره بی ربط می شوند؛ و از آنجا که هر ارتباطی بهتر از بی ارتباطی است ارتباط آبجويی را اختراع می کند و از آن به بعد تمام مهاجران دنيا بلافاصله بعد از مهاجرت تعداد متنابهی دوستان و آشنايان آبجويی دور خودشان جمع می کنند و تمام رفت و آمدهای ارگانيک، خانوادگی و اجتماعی خود را با ارتباطات آبجويی جايگزين می کنند. فکر می کنم آدمهای دور ميز تند تند حرف می زنند، چون دهانشان تند تند باز و بسته می شود. زمان در ارتباطات آبجويی محدود است، بايد همه چيز را خلاصه کرد. دو ساعت بعد ما دوباره غريبه ايم.
دهان من زياد باز نمی شود. گاهی لبهايم به اندازهء لبهء ليوان باز می شوند و مقداری آبجو وارد سيستم گوارشی من می شود. غير از آن دو بار هم لبخند زده ام، يک بار خنديده ام و يک بار هم اسم کامل آبجوی مورد علاقه ام را به پيشخدمتمان گفته ام. يک چيزی در دهانم کار نمی کند، احتمالا لبهايم خراب شده اند، معمولا بدون اينکه مزاحم فکر های من شوند زياد می جنبند، ولی امشب فقط در مواقع اضطراری باز و بسته می شوند. اواخر ليوان اول که می رسم حسابی نگران شده ام. همينطور که بقيه تند تند حرف می زنند ناگهان سرم زنگ می زند. نامه دارم. از مقامات بالاست، تعجب می کنم، استثنائا امروز دروغ کم گفته ام، به کسی خيانت نکرده ام و هيچ کس را هم مسخره نکرده ام. اطلاعيه است. نوشته است من تمام سهميهء حرف زدن سی سال اول زندگی ام را مصرف کرده ام، و به دهان من اکيدا دستور داده شده است غير از مواقع ضروری به هيچ وجه صدايی از خودش صادر نکند.
ليوان دوم آبجو را که شروع می کنم بقيه قهقهه می زنند، البته حدس می زنم، چون دهانشان بيش از حد نياز باز و بسته می شود و همه حلقومشان را به هم نشان می دهند. من به سه سال آخر دههء سوم زندگی ام فکر می کنم که چگونه آنها را بدون حرف زدن بگذرانم. بر خلاف تصورم زياد هم بد نيست، تا جايی که يادم می آيد من تا به حال هر مزخرفی که به فکرم رسيده يا نرسيده است را به اطلاع اطرافيانم رسانده ام ( بيخود نيست سهميه ام تمام شده است) . اصلا به من چه مربوط که اين يکی کل آن فيلم را بد فهميده است، يا هيچ چيزی راجع به اين کاری که می خواهد بکند نمی داند؟ اصلا شايد آن يکی که هر زنی را در يک کلمهء دو حرفی خلاصه می کند از من خوشبخت تر است، يا مثلا شايد آن يکی که فکر می کند هر چيزی که از آن پول در نيايد به درد لای جرز هم نمی خورد از من بيشتر می فهمد. اصلا اگر حرفهای من به درد زندگی می خورد وضع خودم اين نبود...به هر حال خدا وقتی که سهميهء حرف زدن مرا تعيين می کرده است حتما يک چيزی می دانسته است.
وسطهای ليوان دوم بحث آنقدر داغ شده است که يک نفر يقهء پيراهنش را باز کرده است و من هم متوجه می شوم که پيراهنم را در آورده ام. برای تنوع تصميم می گيرم به جاي گوش دادن مقداری هم گوش بکنم. حالا ما می دانيم که جنگ به کل غلط است، ولی گاهی لازم است. تصميم می گيريم که فوتبال ايران به چه سمتی می رود. حالا فکر می کنيم اين فيلم آخری که ديديدم خيلی قشنگ بود، ولی در عين حال می توانست خيلی بهتر باشد. حالا در مورد کل آمريکاييها حکم صادر می کنيم. حالا به داستان يکی در مورد سفری که هميشه دوست داشته است با آن يکی برود و جور نشده است گوش می کنيم. هر چيزی حدی دارد، تنوع هم کافی است. از گوش کردن خسته می شوم و به گوش دادن ادامه می دهم. می گذارم دهانهايشان باز و بسته شود و حلقشان را به من و به هم نشان دهند. به ليوان خودم می چسبم.
خوبی اين معاشرتهای آبجويی اين است که هر چقدر هم گسترده شوند عمقشان نزديک يک هفتم سانتيمتر است. احتمالا علت تمام شدن سهميه من هم همين است. ارتباطاتم را تا ابد گسترده ام و با هر کسی در هر زمينه ای به عمق يک هفتم سانتيمتر بحث کرده ام. احتمالا اگر فقط با يک نفر در مورد يک موضوع حرف می زدم عمق حرفهايم به يک سانتيمتر هم نمی رسيد. بعد تمام حرفهايمان تمام می شد و همينطور به هم زل می زديم و سهميهء حرفهای من تمام نمی شد. اصلا شايد فلسفهء آن مهاجر ايرلندی در اختراع آبجو بی ارتباطی نبوده است، بلکه ترس از غرق شدن در يک رابطهء عميق بوده است. شايد اينجوری هيچ کس در هيچ ارتباطی غرق نمی شود، هر کسی آبجوي خودش را می نوشد و نوک شست پايش را در ارتباط با هر کسی خيس می کند و بعد از آبجو هم شست پايش را خشک می کند و از ارتباطی که برقرار کرده است خوشحال می شود. اين حرف نزدن چه واقعيتهايی را برملا می کند.
آبجوی دوم که تمام می شود همه می دانيم که بهتر است ارتباط را با خوبی و خوشی به پايان برسانيم. اگر بيشتر از اين طول بکشد ممکن است خدای نکرده ارتباط يک قطره عميق تر شود، و خدای نکرده کسی متوجه شود که اگر از امروز سه روز يا سی روز يا سيصد روز به عقب برگرديم ديگر ما هيچ ربطی به هم نداريم. البته علاقه ای هم نداريم که بيش از اين ارتباطی با يکديگر برقرار کنيم. من هم که ديگر نمی توانم حرف بزنم، و از تصور يک ارتباط عميق و بی صدا می ترسم. با يک لبخند آبجويی با همه خداحافظی می کنم، و پروندهء يک نشست آبجويی ديگر هم بسته می شود. خدا را به خاطر آفرينش اين همه جو شکر می کنم، و به ياد مهاجر ايرلندی بزرگی که از آن همه جو اين همه آبجو درست کرد صلوات می فرستم. احتمالا اگر نبود تمام مهاجران دنيا از بی ارتباطی می مردند، روحش شاد.