Recently in خدابينی Category

خداوند بزرگ است

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

حالا حالا حالا، ما ما ما ما همه می دانستيم که در زندگی هر مردی روزی می رسد که دنده عقب ماشين او خراب می شود و مجبور می شود با زور بازو از پارکينگ بيرون بيايد. او - بطور کاملا اتفاقی - در همين روز متوجه می شود از کارش متنفر است ولی به خاطر ويزايش نمی تواند آنرا عوض کند، با تمام وجودش می خواهد به سفر برود ولی پول ندارد و زنی که دوست دارد با مرد ديگری است.

در چنين روز دل انگيزی مردان بزرگ آرامش خود را حفظ می کنند و با شوق روحانی عجيبی در کعبک اداری خود می نشينند و قهوهء تلخ خود را بدون شير می نوشند. ايشان در چنين روز بزرگی با نگاهی عميق به سالهای گذشته زندگی را به سه بخش اصلی تقسيم می کنند :

مر حلهء صفر تا بيست و سه سالگی : چه جالب! چرا؟ برای چی؟ کی؟ کجا؟
مرحلهء بيست و سه تا بيست و هشت سالگی : چه سخت! چگونه؟ با کی؟ چرا من؟ واقعا؟
مرحلهء بيست و هشت سالگی تا مرگ : چه تخمی! که چی؟ من چرا لُختم؟ اين بچه مال کيست؟

اين بزرگواران در چنين روزی است که تمام روز را به نقطه ای در منفی بی نهايت خيره شده و به کشف و شهود در عالم هپروت می پردازند. ايشان به انتقام می انديشند. فکر می کنند اگر قدرتش را داشتند دنيايی خلق می کردند که در آن تمام آفريدگان با شوق و ذوق به آن وارد شوند و سالهای سال جان بکنند و دهانشان صاف شود و آخرش به هيچ جايی نرسند و حسابی خيط شوند؛ هاه؟

پس اينگونه بوده است؟! دبلنا! خداوند مرد بزرگی است که يک روز دنده عقب ماشينش خراب شده است...

دينی

| | Comments (1) | TrackBacks (0)

الف.
انسان، قطعه گوشتی است در چرخ زندگی. بعد از سه بار چرخ کردن نوبت سيخ است و زغال و آتش. تنهايی، غول سياهِ آدمخواری است که عصرهای آخر هفته او را کباب می کند و با پياز و ريحون لقمه می گيرد. نه اينکه خوشمزه باشد، غولها شعور ندارند، هر کثافتی را در دهانشان می گذارند.

***

ز.
زن، افيونِ توده هاست. ازدواج، مذهب تسليم است. ايمان بياوريد تا رستگار شويد. سوال هم نکنيد، همين است که هست، از سرتان هم زياد است. هر کسی هم شلوغ کند لولو می خوردش.

***

س.
سکس، ستون دين است. صلوات.

روزمرگيهای يک پورنوگراف

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

تابستان لُخت شده است و لبخند می زند. پوست داغش را نسيم صبح دريا با بوی عطر پاييز می نوازد و در رويای لمس لبانِ کمرنگش مست می شود. هالهء اندام ظريف پاييز از دور پيداست : با کمر باريکش آرام آرام به سمت بستر تابستان نزديک می شود. قبل از ظهر پاهاي کشيده اش را زير کمر تابستان حلقه می کند، و سينه هاي جوانش را به انگشتان بی شرمش می سپارد. رقص اندام برهنهء شان آفتاب بعدازظهر را گرم می کند،و تابستان درست قبل از غروب مکث می کند و به نهايتِ زندگی می رسد. پاييز ملافهء تاريکِ ستاره دارش را روی پيکر آرام تابستان می کشد و به افق بازمی گردد، تا صبح فردا دوباره او را با عشوه هايش اغوا کند.

روزها می گذرد، و فصلی جديد متولد می شود.

گاوی برای آينده

| | Comments (32)

خداوند هم يک دوربين عکاسی ديجيتال خريده است و برايم يک سری عکس از آينده فرستاده است. دريغ از يک عکس حسابی، بی پدر هر چه بدبختی و سردرگمی و بيچارگی است را به تصوير کشيده است؛ ولی لامذهب عجب کيفيتی دارد.

***

گاو نری که خرمن را نکوبد هنوز هم گوساله است، حتی اگر بيست و هفت ساله باشد.