حالا حالا حالا، ما ما ما ما همه می دانستيم که در زندگی هر مردی روزی می رسد که دنده عقب ماشين او خراب می شود و مجبور می شود با زور بازو از پارکينگ بيرون بيايد. او - بطور کاملا اتفاقی - در همين روز متوجه می شود از کارش متنفر است ولی به خاطر ويزايش نمی تواند آنرا عوض کند، با تمام وجودش می خواهد به سفر برود ولی پول ندارد و زنی که دوست دارد با مرد ديگری است.
در چنين روز دل انگيزی مردان بزرگ آرامش خود را حفظ می کنند و با شوق روحانی عجيبی در کعبک اداری خود می نشينند و قهوهء تلخ خود را بدون شير می نوشند. ايشان در چنين روز بزرگی با نگاهی عميق به سالهای گذشته زندگی را به سه بخش اصلی تقسيم می کنند :
مر حلهء صفر تا بيست و سه سالگی : چه جالب! چرا؟ برای چی؟ کی؟ کجا؟
مرحلهء بيست و سه تا بيست و هشت سالگی : چه سخت! چگونه؟ با کی؟ چرا من؟ واقعا؟
مرحلهء بيست و هشت سالگی تا مرگ : چه تخمی! که چی؟ من چرا لُختم؟ اين بچه مال کيست؟
اين بزرگواران در چنين روزی است که تمام روز را به نقطه ای در منفی بی نهايت خيره شده و به کشف و شهود در عالم هپروت می پردازند. ايشان به انتقام می انديشند. فکر می کنند اگر قدرتش را داشتند دنيايی خلق می کردند که در آن تمام آفريدگان با شوق و ذوق به آن وارد شوند و سالهای سال جان بکنند و دهانشان صاف شود و آخرش به هيچ جايی نرسند و حسابی خيط شوند؛ هاه؟
پس اينگونه بوده است؟! دبلنا! خداوند مرد بزرگی است که يک روز دنده عقب ماشينش خراب شده است...
