واقعيت تخمی است. خرابش می کنم. از اول می سازمش. هنوز هم همان است. دوباره خرابش می کنم. قبل از اينکه دوباره بسازمش باران می بارد. حالا من مانده ام و يک واقعيت خراب شده که ديگر هم درست نمی شود. پايبست گل شده است.
باران می بارد و من می خندم. زنگ می زنم. زنگ می خورد. زنگ تفريح است. زندگی تعطيل است. به سمت حياط می دوم : حيات پر از زندگی است؛ اگر چه خيلی کوتاه است. آلوچه می خرم. ترش است. هسته دارد. کثيف است. کيف دارد. باران می بارد و گرگم به هوا هم بازی خوبی است. گرگ می شوم و به هوا می روم. تمام پرنده ها را شکار می کنم. هيچ کس حق ندارد بالاتر از من پرواز کند. به بالاترين پرنده که می رسم مکث می کنم. عقاب است. زيباست. بزرگ است. آرام است. آرام می شوم. باران می بارد و عاشق می شوم. با من می خوابد. در خواب عقاب شهباز می شوم. از عقاب هم بالاتر می روم. در خواب به خورشيد می رسم. باران می بارد و خورشيد را خاموش می کند. حالا همه جا تاريک است.
زنگ می خورد. باران قطع می شود و به واقعيت برمی گردم؛ همه جا خشک است. هنوز همه جا تاريک است و هيچ کس واقعيت را نمی بيند. واقعيت هم مرا نمی بيند و بدون آنکه بداند از کنارم می گذرد. من همينجا در حياط می مانم تا دوباره باران ببارد و بخندم و بالاتر بروم. اينبار بدون آنکه از ديدن واقعيـت بترسم خودم خورشيد را روشن می کنم تا به حيات من بتابد. من منتظر می مانم.
