تو: September 2004 Archives

در آرزوی باران

| | Comments (71) | TrackBacks (0)

واقعيت تخمی است. خرابش می کنم. از اول می سازمش. هنوز هم همان است. دوباره خرابش می کنم. قبل از اينکه دوباره بسازمش باران می بارد. حالا من مانده ام و يک واقعيت خراب شده که ديگر هم درست نمی شود. پايبست گل شده است.

باران می بارد و من می خندم. زنگ می زنم. زنگ می خورد. زنگ تفريح است. زندگی تعطيل است. به سمت حياط می دوم : حيات پر از زندگی است؛ اگر چه خيلی کوتاه است. آلوچه می خرم. ترش است. هسته دارد. کثيف است. کيف دارد. باران می بارد و گرگم به هوا هم بازی خوبی است. گرگ می شوم و به هوا می روم. تمام پرنده ها را شکار می کنم. هيچ کس حق ندارد بالاتر از من پرواز کند. به بالاترين پرنده که می رسم مکث می کنم. عقاب است. زيباست. بزرگ است. آرام است. آرام می شوم. باران می بارد و عاشق می شوم. با من می خوابد. در خواب عقاب شهباز می شوم. از عقاب هم بالاتر می روم. در خواب به خورشيد می رسم. باران می بارد و خورشيد را خاموش می کند. حالا همه جا تاريک است.

زنگ می خورد. باران قطع می شود و به واقعيت برمی گردم؛ همه جا خشک است. هنوز همه جا تاريک است و هيچ کس واقعيت را نمی بيند. واقعيت هم مرا نمی بيند و بدون آنکه بداند از کنارم می گذرد. من همينجا در حياط می مانم تا دوباره باران ببارد و بخندم و بالاتر بروم. اينبار بدون آنکه از ديدن واقعيـت بترسم خودم خورشيد را روشن می کنم تا به حيات من بتابد. من منتظر می مانم.

ديوانه از روی جدول پريد

| | Comments (87)

کنار جدول خيابان رکاب می زنم، و نمی دانم بايد به او بگويم يا نه. به ادامهء مسير نگاه می کنم و می ترسم : هيچ وقت نمی رسم؛ به او هم همينطور. با عقل جور در نمی آيد. مسير مخصوص دوچرخه سواری همينجا تمام می شود، بايد به داخل پياده رو برم، خيابان خطرناک است. ممکن است بميرم! می خندم. اگر به او بگويم او هم می خندد. دنبال جاي مناسبی می گردم که بتوانم دوچرخه را از داخل خيابان به پياده رو ببرم، کاشکی راه مناسبی بود برای اينکه به او بگويم. تا جايی که چشم کار می کند جدول ادامه دارد؛ يا بايد پياده شوم يا بايد سعی کنم با دوچرخه از روی جدول بپرم. اگر به او بگويم حتما فکر می کند ديوانه ام. شايد هم هستم. ناگهان چرخ جلو را بلند می کنم و سعی می کنم از روی جدول پرواز کنم. چرخ جلو به لبهء جدول گير می کند و من با کمر به زمين می خورم. روی زمين پخش می شوم و به شکست پرش دوچرخه ام فکر می کنم و می دانم که به او می گويم.

در پياده رو رکاب می زنم، و به دنيايی که فکر می کند من ديوانه ام لبخند می زنم. ما با هم تفاهم داريم : من هم فکر می کنم بقيهء دنيا ديوانه است.

به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر

| | Comments (16)

سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار می کرد : هیچ کس مرا دوست ندارد، حتی به اندازهء يک سر سوزن. سومرد دوستش داشت، شايد به اندازهء يک سر سوزن، يا بيشتر؛ با نخ سوزن را کشيد و آزادش کرد. سوزن به اندازهء يک سر سوزن خوشحال شد، يا بيشتر، و بعد دوباره گير کرد : چقدر مرا دوست داری؟ سومرد نمی دانست، هيچ چيزی نگفت، و همانجا گير کرد : سکوت را تکرار می کرد. يک روز نخ پاره شد، و هر دو آزاد شدند. دل سومرد به اندازهء يک سر سوزن سوخت، يا بيشتر، شايد بيشتر از يک نوک سوزن دوستش داشت، شايد هم فقط به نخ گير کرده بود. نخ پاره اش را روی دوشش گذاشت، و به دوختن ادامه داد. سوزن گير کرده بود. مرتب تکرار می کرد : هيچ کس مرا دوست ندارد، حتی به اندازهء يک سر سوزن. سومرد دوستش داشت...

About this Archive

This page is a archive of entries in the تو category from September 2004.

تو: August 2004 is the previous archive.

تو: February 2005 is the next archive.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.

Pages

Powered by Movable Type 4.23-en