Recently in تو Category
زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.
يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرتی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقرق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.
يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟
تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای خالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.
زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.
زندگی می گذرد.
آدمهايی هستند که خدا را می پرستند تا با ابليس بجنگند؛ و آدمهايی هستند که در مبارزه با پروردگار شيطان را می پرستند.
من در پرستش تو با هر دو جنگيدم و شکست خوردم. حالا يک روز دست خدا از آستين تو سرنوشت مرا واژگون می کند، روز ديگر نفرين شيطان با حرفهای تو مرا می سوزاند و شکنجه می دهد.
می گويند خداوند در کتابش خودش را با ضمير مذکر خوانده است؛ فکر می کنم اشتباه می کنند. خداوند و شيطان هر دو يک زن هستند که هر روز آدم را به جرم گاز زدن يک سيب به اشد مجازات محکوم می کند.
عکسی که روی ميز گذاشته بودم گُم شده است. از چند حالت خارج نيست :
- مردی که در تصورات بچگانه اش تو را بيشتر از من دوست دارد به خانهء من آمده است و عکسهاي خندانت را دزديده است تا بسوزاند.
- تو در تلاش برای انکار گذشته ای که با من داشته ای از خدا خواسته ای که تمام شواهد را از دنيا پاک کند؛ خدا هم بهتر از اين می داند که با تو درگير شود...عکسهايت را غيب کرده است.
- من در ضمير ناخودآگاه خودم عکسهايت را قطعه قطعه کرده ام و با يک ليوان شراب خورده ام.
- نه تو وجود داری نه من، نه گذشته، نه عکس و نه آينده، همه چيز يک خيال است و از اول هم خيال بوده است.
به هر حال می خواستم به آن مرد و تو و خدا و ضمير ناخودآگاه خودم بگويم اگر خيال کرده اید با گُم شدن يک عکس تو را فراموش می کنم کور خوانده ايد، ديشب تا صبح خواب تو را ديدم و لبهايت را بوسيدم و به بهشت رسيدم. بسوزيد!
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.
هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.
هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.
سرويس اجتماعی -- دانشمندان معتقدند مشکلات زندگی سه دسته اند : احساسی، مالی و مقامی. اگر چه مشکلات تمام انسانها در اين دسته بندی جای می گيرد، ضريب اهميت و اولويت اين سه مشکل در هر انسانی متفاوت است.
در همين راستا و به همت مرکز مطالعات کشکی و تخيلات پشمی ميزگردی با شرکت صمد از دِه بالا، بيل از ايالات متحدهء آمريکا و يودا از سيارهء دابوگا برگزار کرده است تا در آن ترتيب اهميت و اولويت برخورد با هر يک از سه دستهء مشکلات فوق يکبار و برای هميشه مشخص گردد.
اين ميزگرد با سی و سه دقيقه تاخير در حالی که از صمد هيچ اطلاعی در دست نبود با حضور بيل و يودا آغاز شد. در ابتدای جلسه يودا در سه کلمه تمام اسرار هستی را کاملا تشريح کرد و هيچ جايی برای هيچ سؤالی باقی نگذاشت. بيل بلافاصله سيارهء دابوگا را همراه با ساکنين و امتياز کليه حقوق مربوط به اختراعات و اکتشافات آنها خريد و تمام نگاهها به سمت او برگشت. پيش از اتمام جلسه - که دقيقا پنجاه و هفت ثانيه طول کشيد - صمد بالاخره از راه رسيد ولی به علت تاخير بيش از حد فقط در قسمت خداحافظی حاضر شد و نتايج اين ميزگرد در سه ثانيه بدين شرح اعلام گرديد:
"به وضوح می توان ديد که در غيبت مشکلات احساسی با پول کافی می توان به هر مقامی رسيد."
بديهی است اين نتايج تا زمانی که صمد به ليلا برسد و يا شواليه های «جِدای» نصف بيشتر سهام شرکت مايکروسافت را تصاحب کنند از اعتبار کامل برخوردار هستند و کليه متون علمی، سکسی و اقتصادی می توانند از اين شواهد با ذکر منبع استفاده کنند. از آنجا که احتمال هر دو شرط فوق با تقريب خوبی به صفر مطلق ميل می کند دانشمندان هيچ لزومی برای تکرار اين ميزگرد نمی بينند و به طور کلی هر اقدام ديگری برای بررسی دقيقتر مشکلات زندگی انسانها را بی ثمر و کنايه از «آب در هاون کوبيدن» می دانند.
پايان پيام.
پروفسور ب.خ. گفت سمت چپ مغز من کار نمی کند. او نمی داند که مغز من اصلا سمت چپ ندارد؛ بيچاره!
او همچنين گفت در تاريخ آمده است که اولين نشانه های ياس فلسفی و اختلالات شخصيتی باز می گردد به عصر حجر، روزی که چرخ اختراع شد. بنا بر اسناد تاريخی خبر اختراع چرخ - مهمترين تيتر خبری پس از کشف آتش - به سرعت باورنکردنی بين غارهای مسکونی و دشتهای تجاری پخش شد و نرخ خودکشی بلافاصله به سقف رسيد. روی ديوار يکی از اين غارنشينان نوشته شده است : « VTF! ؟X :( ;= » که در زبان امروزی خوانده می شود : « ديگر هيچ چيزی برای کشف و اختراع نمانده است؛ بدرود.»
ايشان همچنين در پايان سخنرانی خود روشهای تقويت خلاقيت را به سه بخش تقسيم کرد :
- خوش رويی
- حقيقت گويی
- زيبايی جويی
و من با روي خوش و پشت به گذشته به سمت تو آمدم.
"...
يا من اشتباه کرده ام يا تو.
اگر روزی تو برگردی لازم است - نه کافی - که من با تمام وجود بپذيرم که اشتباه کرده ام.
من ناخودآگاه صبر می کنم تا ثابت کنم که من درست می گفتم و اشتباه نکرده ام.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
.
. .
..... تا وقتی من صبر کنم تو بر نمی گردی."
- گوسفندِ باهوش :o
دلش می خواست مسافر پرواز شمارهء دويست و نود و دو در يک جتِ آبی باشد و سه ساعت تمام در انتظار سقوط روی اقيانوسِ آبی آرام پرواز کند. شايد وقتی که می نشست تو نگران شده بودی و به فرودگاه می آمدی تا او را در آغوش بگيری. می آمدی؟ شايد گذشته را برای يک لحظه فراموش می کردی و او را می بخشيدی. نمی بخشيدی؟
دلش خيلی چيزهای ديگر هم می خواست. به او گفتم ضعيف است و مريض است و روانی است. گفتم اگر آدم بود و شعور داشت کارش به جايی نمی رسيد که برای ديدن تو منتظر يک معجزه بنشيند.
دلش می خواست با تو حرف بزند، و نوشتی که از او متنفری. گفتم فراموشت کند، تو ديگر بر نمی گردی. دلش می خواست مرا بُکُشد، خودش را کشت و با هم مُرديم، در حاليکه تمام مسافران پرواز شمارهء دويست و نود و دو نجات يافتند و زنده ماندند.
تصحيح می کنم: کوه به کوه نمی رسد، آدم هم به آدم.
***
او می خواهد دنيا را خوشحال کند، آدم به آدم، شهر به شهر، روز به روز. او ساده ترين و باهوشترين آدم دنياست. او وظيفه دارد در جواب هر سوال و هر شکايت ساده ترين و منطقی ترين راه حل را پيشنهاد کند. مرا ياد خودم می اندازد، و از او ياد می گيرم که هيچ وقت در هيچ کجا و به هيچ کس پيشنهادی برای حل مشکلاتی که با من در ميان می گذارد ندهم. پُشت هر حرفی يک کتاب هست و پُشت هر شکايتی يک دنيا حرف. وقت نيست، و من از هيچ کس بيشتر نمی دانم؛ پس می شنوم و سکوت می کنم.
***
اگر يک عصر يکشنبه به سمت استخر می روی بالای سرت را ببين. آن بالکنی که روی لبه اش گل کاشته اند را نگاه کن. همان که يک رديف گلهای رنگی دارد و يک رديف سبزيجات. مردی که آنها را با دستان خودش کاشته است پشت آنها نشسته است؛ می بينی؟ از آن پايين لبخندش را نمی بينی، ولی خوشحال است. با فنجان قهوه اش منتظر زمان نشسته است تا کم کم بگذرد؛ بعد می شود يک پيرمرد معمولی که روزها با گلهايش بازی می کند و شبها سبزيهای تازهء باغچه اش را می شويد و آنها را لای لقمهء نان و پنيرش می گذارد و بعد از نوشيدن يک جرعه شراب زير لب خدا را شکر می کند. خدايا شکرت.
