خودبينی: November 2005 Archives

پادبخت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مينا زبان ندارد. روبروی پنجرهء بسته نشسته است و با چينهای پردهء قرمز اتاقش بازی می کند. او نمی تواند تصميم بگيرد پرده را باز کند يا آنرا همانطور بسته نگه دارد. مينا از آنچه در آنسوی پنجره خواهد ديد می ترسد؛ از آن هم بالاتر، مينا از ديدنِ آن سوی پنجره می ترسد.

سينا زبان ندارد. او هر روز صبح تا غروب پشت پنجرهء مينا می نشيند و به دوردست خيره می شود. يکی از رهگذرانی که از روبروی چشمان مات او رد می شد فکر کرد او ديوانه است، يکی سکه ای کنار پايش گذاشت و ديگری به ظاهر بی تفاوت از کنارش گذشت.

پردهء قرمز هيچ شکافی ندارد. او مدتهاست بين مينا و سينا ايستاده است و کنار نمی رود. وقتی انگشتهای مينا روی تن نرمش می لغزند قلقلکش می آيد، می خندد، کمی تکان می خورد و باز بی حرکت می ايستد.

اتاق مينا سقف ندارد. ديوارهايش تا جايی که چشم کار می کند بالا می روند و پرده هايش تا بي نهايت کشيده شده اند. او مدتهاست مينا را بين ديوارهايش زندانی کرده است و پرده هايش را به رويش کشيده است.

دنيای سينا زمان ندارد. يک لحظهء سُرخرنگِ ثابت است که هرگز نمی گذرد. بی صدا و تکرنگ و پُر از حرف...يا نه؟

رهگذری که از کنار دنيای سينا و مينا ( ظاهرا ) بی تفاوت گذشت مرد زخمیِ سنگدلی بود که برای توجيه اشتباهات خودش کمر به تحقير عشق و شادی بسته بود. او هر روز مخفيانه تمام جزئيات رفتار انسانها را به خاطر می سپرد تا هر شب داستان آنها را بازنويسی کند و به خونخواهی از تنهايی خودش آنها را در سرمای داستانهای تاريکش زندانی کند. رهگذر بيمار بين آدمهای خوشبخت ديوار می کشيد، چشمهايشان را با عشق کور می کرد و از ترس اينکه مبادا روزی داستان حقيقی خوشبختیِ شان را جايی بازگو کنند زبانهايشان را می بُريد.

رهگذر بيمار است، و خودش اين را می داند.