خودبينی: October 2005 Archives

چپ اندر قيچی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای غربزده هنگام کار کردن موسيقی گوش می کند. الکتروجاز، تريپ هاپ، اينديراک و گاهی هم اِتنيک. آقای غربزده همينطور که به اين آهنگها گوش می کند کمی کار می کند و کلی ولگردی و وبگردی می کند تا روزهای خسته کننده اش يکی يکی تمام شوند. او از اينکه نمی تواند تمام هوش و حواسش را به کارش اختصاص دهد عذاب می کشد، ولی هر کاری می کند نمی تواند متمرکز بماند.

آقای غربزده ديروز يک قطعه تواشيح اسماء حُسنی پيدا کرده است و بدون وقفه به آن گوش می کند، دوباره و سه باره و چهارباره و هزارباره. آقای غربزده متوجه شده است که وقتی که تواشيح را می شنود در کمال ناباوری تمام حواسش متوجه کار است و بازيگوشی نمی کند. ای دادِ بيداد!

البته آقای غربزده نمی داند اين تاثير آوای تواشيح است، يا تمام خاطراتی که تواشيح از اذان مغرب ماه رمضان با خودش می آورد. به هر حال آقای غربزده به شدت آچمز شده است و اصلا نمی داند با اين وضعيت چگونه برخورد کند.

در همين راستا آقای غربزده ديشب يک شيشه آبجو را باز کرد و لب نزد. احتمالا آخرالزمان شده است؛ هاه. پايان نزديک است.

سيفون

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

کشيدن يا نکشيدن، مساله اين است.

آقای گرمايی پيراهنش را در آورد و ليوان شرابش را پر کرد و به تراس رفت. آرام آرام به صندلی تکيه داد و ليوانش را پر کرد. فلز صندلی سرد است، پوست را می سوزاند. چراغها را خاموش کرد تا نور ماه ناراحت نشود. ليوانش را پر کرد و چنجه های جوجه کباب را از روی شعله برداشت. ليوانش را پر کرد و برگشت. ليوانش را پر کرد و با آواز گلپايگانی از تاکسی نخجوان پياده شد. ليوانش را پر کرد و به خانه رسيد. ليوانش را پر کرد و آرام به اتاقش رفت؛ مبادا مادر بيدار شود. ليوانش را پر کرد و روی تختش نشست. ليوانش را پر کرد و گوشی را برداشت. صدای تو را که شنيد... ليوانش را خالی کرد و سيفون را کشيد.

خودتراش

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مردان بزرگ هر روز به خاطر کارهای بزرگی که انجام می دهند از ديروز بزرگتر می شوند و کچلتر. ايشان از امروز - که روز خيلی بزرگی است - سرهايشان را خودشان می تراشند.

شعر :

شبها می ريزی،
پدرسوخته؟!

صبحها می تراشمت،
از ته،
تا دسته.

آزمايش روانی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

خلاصه : اين آزمايش بصورت شهودی نظريهء نسبيت را در ساعت يازده و دوازده دقيقهء صبح يک يکشنبهء دل انگيز پاييزی از دو ديدگاه فلسفی متفاوت در جهان بينی مدرن بررسی می کند.

مواد لازم : ميزبانِ صبحانه، يک عدد - ميزِ فوتبال دستی پايه دار با پايهء جداشونده، يک نمونه - مهمانِ علاف، يک فروند - زمين، يک کُره - وقت، به اندازهء کافی

روش کار : پس از صرف صبحانه ميزبان را مجبور کنيد ميز فوتبال دستی را در اختيار شما بگذارد. از بالا به ميز نگاه کنيد و توجه کنيد که از اين زاويه ميز صاف است و هيچ شيبی ندارد. سپس با يک مهمان علاف پايه های ميز را جدا کرده و صفحهء بازی را روی زمين بگذاريد. در سمت مخالف مهمان روی زمين بنشينيد و مثل معلولها بصورت نشسته روی زمين فوتبال دستی بازی کنيد.

مشاهده : همينطور که مشغول بازی هستيد احساس کنيد که صفحهء بازی با شيب ملايمی به سمت مخالف متمايل است. اين مشاهده را با مهمان در سمت مخالف در ميان بگذاريد و متوجه شويد که او هم موافق است که زمين به سمت مخالف شيب دارد. تعجب کنيد : هر دو فکر می کنيد که زمين فوتبال به سمت ديگری متمايل است. با تعجب به بازی ادامه دهيد.

نتيجه گيریِ عميقِ فلسفی : تا روزِ چهارشنبهء همان هفته به تعجب کردن ادامه دهيد. سپس در ساعت ده و بيست و دو دقيقه لبخند بزنيد. وقتی که در هر سطحی از زندگی به اطراف خود نگاه می کنيد همه چيز نسبی است، و همهء راهها به سمت مخالف تمايل دارند. اگر ازچند متر بالاتر نگاه می کرديد همهء راهها هموارند و هيچ شيبی در کار نيست. بدين ترتيب نسبيت يکی از نتايج معلوليت ذهنی ما در درک جهانِ پيرامونِ ماست؛ وقتی که به سطحی از زندگی مسلط می شويم، همه چيز قطعی است.

نتيجهء عملی و کاربردی : در پايانِ اين آزمايش خودتان را به نزديکترين تيمارستان معرفی کنيد. وضع بحرانی است.

بی رحم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای بی رحم در يک دنيای بی رحم زندگی می کند که در آن هيچ کس او را نمی بخشد. او در اين دنيا هميشه مقصر است، همواره متهم است، هر بار محکوم می شود و بصورت مستمر در جزای گناهانش شکنجه می شود. آقای بی رحم هر روز و هر شب با ناباوری به تمام خطاهای گذشته اش فکر می کند و نمی فهمد چگونه در شرايط مکانی و زمانی گذشته چنين رفتار پست و سنگدلانه ای از او سر زده است. آقای بی رحم از زمين و زمان التماس می کند تا او را ببخشند، ولی در دنيای او هيچ بخششی در کار نيست.

آقای بی رحم ديشب هم روی مُبل خوابش برد و همانطور نشسته خوابيد تا راس ساعت سه و سی و سه دقيقهء بامداد کتابش از روی پايش به زمين افتاد و با صدای کُپِ آن از خواب پريد. آقای بی رحم در نهايت بی رحمی خودش را به اتهامات تمام نکردن مقاله ای که بايد می خواند، خوردن يک ساندويچ اضافه ( و در نتيجه سنگين شدن بيش از حد )، نشستن دندانها، روشن گذاشتن بيهودهء چراغ نشيمن و بالاخره تا شدن چند صفحه از کتاب ضخيم مديريت اطلاعات در يک دادگاه خصوصی محاکمه و بلافاصله خودش را به اشد مجازات محکوم کرد. زنگِ ساعتِ تلفن همراهش را برای راس ساعت پنج صبح کوک کرد، مسواک زد و با بی رحمی هر چه تمامتر برای مطالعهء بقيهء مقاله به تختخواب خودش رفت. همانطور که انتظار داشت بلافاصله خوابش برد ولی راس ساعت چهار و پنجاه و چهار دقيقه از خواب برخاست و تلفن دستی اش را قبل از آنکه زنگ بزند خاموش کرد و به مطالعه ادامه داد.

آقای بی رحم يک جايی در تهِ قلبش می داند که تمام بی رحمی دنيای او به خود او برمی گردد؛ ولی نمی داند چگونه می تواند خودش را ببخشد. او تا زمانی که ياد بگيرد خودش را ببخشد اجازه نمی دهد هيچ قطعه ای از دنيایش او را به خاطر اين همه گناه و خطا و اشتباههای پياپی ببخشد.

زندگی با بی رحمی می گذرد.