خودبينی: August 2005 Archives

يا با لگد يا با مُشت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.

آقای هرجايی قرمه سبزی دوست دارد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای هرجايی به هر جايی می رود و هر کاری می کند و با هر کسی می خوابد ولی با هيچ کس بيدار نمی شود. آقای هر جايی حتی يک لحظه هم جايی بند نمی شود. هيچ جايی جای او نيست، و به همين دليل آقای هرجايی دائم بين اينجا و آنجا و يک جای ديگر جا به جا می شود. آدمهای معمولی فکر می کنند آقای هرجايی پسرخالهء مردِ شش ميليون دلاری است و از اين جابجايی هرگز خسته نمی شود. آقای هر جايی جای خودش را گُم کرده است، و آنقدر از سگدو زدن خسته است که گاهی که تنها پُشت فرمان نشسته است نعره می کشد و فرياد می زند تا شايد خُدا بشنود و او را به جايی برساند که بتواند دو دقيقه سر جايش بنشيند و استراحت کند.

آقای هرجايی ديروز به اين نتيجه رسيده بود که دلش قرمه سبزی می خواهد. او دلش می خواهد يک روز که به خانه می رسد دو قابلمهء سرد روی اجاقی باشد که تازه شعله هايش روشن شده است. آقای هرجايی که حوصلهء صبر کردن ندارد تا کسی نيامده است سر پايی يک قاشق قرمه سبزی را در قابلمهء برنج می ريزد و همينطور سرپايی هر دو قابلمه را قبل از اينکه گرم شوند تمام می کند. آقای هر جايی معتقد است بين دلتنگی او برای قرمه سبزی و جایِ گمشده اش ارتباط عميقی نهفته است.

يکی بود که جای آقای هرجايی کنارش بود، ولی ديگر نيست. جايی بود که هميشه قرمه سبزی روی اجاقش بود، و ديگر نيست. مردی بود که متعلق به جايی بود که ديگر نيست. آقای هرجايی ناراحت نيست، در زندگی او حتی جايی برای ناراحتی هم نيست. آقای هرجايی برای رسيدن به آن جايی که نمی داند کجاست و آن کسی که نمی داند کيست با هر کسی به هر جايی می رود تا شايد يک روزی يک جايی اجاقی پيدا شود که روی چراغش يک قابلمه قرمه سبزی باشد، و کسی که اگر بفهمد او با قاشق از سر قابلمه غذا می خورد حسابی عصبانی شود و او را سر جايش - در کنارش - بنشاند.

آقای هر جايی...ديگر اينجا نيست.