به هر حال می بازی. اگر بی خيال شوی و نجنگی هميشه فکر می کنی که کم آوردی و کنار کشيدی. اگر با تمام قوا بجنگی ناخود آگاه قبول کرده ای که با قوانين او بازی کنی. زندگی يک «بازی» است، صفت معمولی و مفعولیِ مرکبِ مرخم و مزخرف از مصدر باختن.
***
آقای بی هدف بعد از يک عمر که دهان خودش را صاف کرده بود تصميم گرفت منفجر شود. بعد از يک روز کاری به خانه رفت، دوش گرفت، يک ليوان شراب به دست گرفت و به برنامهء کارهای هفتهء بعدش خيره شد. پس از بررسی دقيق متوجه شد که می تواند سه شنبه شب هفتهء آينده بين ساعت ده تا ده و نيم بترکد.
يک هفته بعد راس ساعت نه و پنجاه و نه دقيقه عرق پيشانی اش را خشک کرد؛ گرمکنش را پوشيد، از زمين خارج شد و به سمت خانه رفت تا با خيال راحت منفجر شود. در مسير خانه راه را گم کرد و از ترس اينکه دير شود تصميم گرفت در اولين خيابان فرعی بپيچد و همانجا بترکد. در انتهای اولين کوچه ای که در آن پيچيد به تابلوی بزرگی رسيد که روی آن نوشته بود « پُکيدن مطلقا ممنوع ».
وقتی که به خانه رسيد ساعت از ده و نيم گذشته بود، و بلافاصله به فعاليت بعدی در برنامهء زندگی بی هدفش مشغول شد.
***
در يک روز گرم تابستانی هيچ کس صدای نعرهء پلنگ را نشنيد. پلنگ سوسک شد، و هر کسی که شبها صدای جيرجيرش را می شنيد در رؤيايش پلنگی را می ديد که هيچ کس صدايش را نمی شنيد. من ديشب صدای جيرجيرش را نشنيدم و در خواب صدای نعرهء پلنگی را شنيدم که سالها بود از اينجا رفته بود، ولی نعره هايش را جا گذاشته بود.
