خودبينی: April 2005 Archives

تقريباً بی ربط

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

بنا بر معتبرترين تست شخصيت شناسی من ذاتاً همهء کارها را خوب شروع می کنم و هيچ کاری را خوب تمام نمی کنم. بدينوسيله از کليهء عشاق، دوستان، همکاران، اقوام و آشنايانی که در ابتدا از من خوششان می آمده و در انتها از من متنفر شده اند تقاضا می شود کليهء نظرات و انتقادات خود را مبتنی بر شخصيت گُه و ذات کرمکی من به سازندهء آن ارسال نموده و از هرگونه تماس شخصی يا مراجعهء حضوری به اينجانب حتی المقدور خودداری نمايند. با تشکر.

***

وضع تقريبا خوب است. دلم تقريبا خوب شده است، فقط مانده است عکس بگيرم و دکتر آن را ببيند و نظر قطعی را بدهد. وَرم شست دست راستم هم تقريبا خوابيده است، فقط موقع نوشتن کمی درد می کند. هوا تقريبا گرم شده است، فقط شبها لحاف می چسبد. کار تقريبا خوب است، فقط خيلی خسته کننده شده است. ماشين تقريبا راه می رود، خيلی يواش يواش، و خانه تقريبا رو به راه است، فقط اين گلدان لعنتی پاگرد همهء آبهای دنيا را خورد و گُل نداد که نداد.

تقريبا همان جايی هستم که دوست دارم باشم، دور و برم تقريبا چند نفر هستند که زياد هم تنها نباشم. تقريبا هر شب کتاب می خوانم تا يادم نرود که بی سوادم. تقريبا خوشحالم که دوباره به مدرسه می روم، و پاکت قبض قسطش را مثلا يواشکی لای قبضهای وام ماشين - تقريبا بين قبض هفتم و هشتم - گُم کرده ام و به روی خودم نمی آورم. صبحها زير دوش تقريبا آواز می خوانم.

تقريبا مطمئنم که از زندگی راضی هستم، تقريبا. تقريبا خوشبخت شده ام. مادر تقريبا خوشحال است، کمی دلش تنگ شده است. پدر هم تقريبا راضی است. تقريبا غمی ندارم.

پروردگارا، تو را تقريبا شکر می گويم به خاطر اين همه نعمتهايی که تقريبا به من دادی. زندگی تقريبا می گذرد، تقريبا.

بشمار سه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

روی مبل سياهِ گوشهء سالن انتظار نشستم و شروع کردم به تماشای بقيهء مريضها. سه سال پيش که برای اولين بار به اينجا آمدم خيلی از اينها را نمی شناختم. با يکی دوتايشان سلام و عليک داشتم، ولی چيزی از زندگيشان نمی دانستم. حالا هم بعد از سه سال هنوز چند نفری هستند که هنوز غريبه اند، ولی با اين وضعی که پيش می رود به احتمال قوی آنقدر به اينجا می آيم تا با تک تکشان صميمی و خودمانی شوم.

يکی هميشه می خندد. يکی هميشه گريه می کند و با اولی هميشه دعوا دارد. يکی که تازه شناختمش هر روز صبح ورزش می کند، و يکی از اين قديميها هر شب آنقدر می خورد تا بترکد. يکی که خيلی شبيه خودم است روبرويم نشسته است و به من نگاه می کند و من به او زل زده ام و ما چشم از هم بر نمی داريم. يکی هر روز به من يادآوری می کند که زندگی زيباست، و يکی روزی هزار بار آروزی مرگ دارد. يکی تنهاست، و دنبال کسی می گردد که نمی داند کيست. يکی ديگری را دوست دارد، و يکی فقط و فقط خودش را دوست دارد.

سه سال گذشت و من هنوز می نويسم چون نوشتن را دوست دارم. گاهی برای خودم، گاهی برای تو، گاهی برای او که وجود ندارد، وگاهی برای بقيهء آدمهای دنيا. سه سال گذشت و من هنوز گاهی به زبان خودم می نويسم دوستت دارم، و هنوز هم نمی دانم که اين حقيقت است يا رويايی که در خواب ديدنش را دوست دارم.

سه سال گذشت و من هر اتفاقی که می افتد را می نويسم و هر چه می نويسم اتفاق می افتد. هر وقت از حادثه ای متنفرم آنرا نمی نويسم تا بگذرد و هيچ اثری از آن در هيچ جايی در دنيای خيالی من نماند. سه سال گذشت و من می دانم که زيبايی کلام هيچ ربطی به معنای آن ندارد، و بيشتر کلمات زيبا هيچ معنای خاصی ندارند.

سه سال گذشت و من هنوز می نويسم که بی تو من تنها هستم و خسته هستم و هيچ کس را ندارم، سه سال گذشت و هنوز هيچ کس نمی داند که من تنها هستم و خسته هستم و کسی را ندارم، ولی دوست دارم قدر تک تک لحظات زندگی را بدانم و می رقصم و فرياد می زنم و خندانم. سه سال گذشت، خسته ام، ولی برای استراحت وقت ندارم.

سه سال گذشت و من می نويسم چون دوست دارم. سه سال گذشت و من بيشتر از هر وقتی می دانم که راجع به خودم هيچ چيزی نمی دانم. پس لطفا مرا در نوشته هايم نخوانيد، هر کسی که پشت نوشته هاست در من هست، ولی تمام من در هيچ نوشته ای نيست.

از جايم بلند می شوم و لباس سفيد مخصوص دکترها را می پوشم و مريضها را تک تک معاينه می کنم و برايشان هزار نسخهء ناقص می نويسم و کنارشان می نشينم. سه سال گذشت و من هنوز برای هر کسی که در خودم دارم نسخه ای می نويسم که به اعبارش هيچ اطمينانی ندارم. همه با هم از اتاق انتظار بيرون می رويم، با هم يکی می شويم و من به زندگی ادامه می دهم، تا روز ديگری که برای ديدن مريضهايم به مبل سياه چرمی گوشهء ديوار برگردم.