خودبينی: August 2004 Archives

تمام آنچه که من می خواهم

| | Comments (33)

حالا ديگر همهء ما می دانيم که گذشته ديگر وجود ندارد، و آينده دقيقا همان طوری است که ما می خواهيم. حالا ديگر فقط يک سوال مانده است برای پاسخ دادن : ما واقعا چه می خواهيم؟

***

ماشين پشت سرم بوق زد. در آينه نفرينش کردم، به خودم برگشت و سنگ شدم. دلم می خواست دريا می شدم، بی کران؛ يا ابر، وقتی که تگرگ می بارد؛ يا حتی باد، وقتی که ابرها را کنار می زند. دلم می خواست کلوچه می شدم، وقتی که يک پسرک پنج ساله آنرا گاز می زند. دلم می خواست گندم می شدم و تمام دنيا منتظر رسيدن من باشند تا مرا درو کنند. دلم می خواست ابر و باد و مه و خورشيد و فلک مرا بخواهند، ولی آينه نگذاشت. سنگ شدم، و هر چه دلم می خواست را شکستم.

مرد جوانی مرا لگد کرد و گذشت. پير زنی کنارم نشست و مرا نديد. پسری مرا به دیوار دبستانش زد. دخترکی مرا برداشت و با من باغچهء کوچک پشت پنجره اش را تزئين کرد. باران مرا شست و آفتاب خشکم کرد. ساقهء گلی که کنار پايم روييد به من تکيه کرد و درخت شد. مورچه ای دانه کشان پشتم را قلقلک می داد و من خنديدم. دختر جواني از آن طرف پنجره لبخند سنگينِ مرا ديد و زنِ زندگیِ من شد. باد آمد و من لغزيدم. تگرگ باريد و من غلت خوردم و پنجره را شکستم و روبرويش نشستم. لبهايش را بوسيدم. به پوست داغ انگشتهايش چسبيدم، مست شدم، ترسيدم، و قلبش را شکستم.

مزخرف است هر چه که می نويسم. هجو است. بی معنی است. بادی در کار نيست. تگرگ هم سالهاست که نباريده است. سنگ هم بی جان است، فکر هم ندارد. مورچه هم حيوان مزاحمی است که وجودش نرخ سهام جهانی پيف پاف را تضمين می کند. گلهای باغچهء پشت پنجره هم سالهاست که خشک شده اند. اين شعر و شاعری هم بهانهء بچگانه ايست برای فرار از واقعيتی که بدون هيچ هيجانی از اطراف من می گذرد. احساسات سيری چند؟ سگ همسايهء چيني مان هم خيلی با احساس زوزه می کشد، مخصوصا وقتی که غذايش دير می شود. عشق هم در قرن هفتم هجری مرد؛ محل دفنش را هم پشت جلد ديوان حافظ روی طافچهء خانهء ما نوشته اند. زندگی هم مثل فنجان قهوهء صبحگاهی تلخش بهتر است، بيدارت می کند.

ماشين پشت سرم هنوز بوق می زند. زندگی اش پشت سر من گير کرده است. در آينه نفرينش می کنم، و به راه می افتم. زندگی هم به راه می افتد، چون من می خواهم.

تصويری که مرا رها کرد

| | Comments (15)

هزار راه داشتیم برای رفتن. هزار سال داشتیم برای رسیدن. هزار حرف داشتیم برای گفتن، و هزار دلیل برای زندگی کردن. هزار سال گذشت و هزار حرفمان ته کشید و هزار راه را تا انتها رفتیم و به جایی نرسیدیم. هاه، آنقدر کتاب نخوان، مزخرف می گویند، زندگی بدون دلیل هم می گذرد، خوب هم می گذرد.

***

راستی، يک دنيای دیگری هست موازی همين دنیای مزخرفی که اطراف من می گذرد، درست مثل همين. در آن ، يک من ديگری هست موازی همين من مزخرفی که در دنيای من زندگی می کند، درست مثل خودم. سالها بود که من در دنيای خودم بودم و او در دنيای خودش و هر کدام بی خبر از ديگری به زندگی خودمان مشغول بوديم. آنقدر مثل هم بوديم که هر از گاهی هم که نگاهمان به هم می افتاد هر دو مطمئن بوديم که حتما آينه است و خودمان را می بينيم، هر دو با هم دست تکان می داديم، و هيچ وقت هيچ کدام شک نکرديم که ديگری تصويری بيش نيست، تا همين ديشب.

ديشب من چراغ دستشويی را روشن کردم، و طبق معمول تصويرم را هم ديدم که با اخم روبرويم ايستاده است. طبق معمول هر دو باهم مسواکهايمان را برداشتيم، با هم به در خمير دندان فحش داديم که باز نمی شود، با هم خمير دندان را چلانديم، با هم مسواک را به دهانمان برديم، با هم کف کرديم، با هم تف کرديم، با هم قرقره کرديم و با هم مسواک را داخل ليوانش پرت کرديم و بدون خداحافظی به هم پشت کرديم و من چراغ را خاموش کردم. در آخرين لحظهء برگشتن بين روشنايی و تاريکی ناگهان مسواک تو را ديدم که دسته اش را به مسواک من چسبانده بود و سرش را تکان می داد. برگشتم ببينم چه می گويد، ولی هر چه نگاهش کردم هيچ حرفی نزد. می خواستم به تختم برگردم، ولی قبل از اينکه سرم را برگردانم ناگهان خشکم زد، آينه در تاريکی مطلق خالی بود.

فکر کردم شايد او مسواک تو را نديده بود. شايد هم تصوير مسواک تو اصلا تکان نخورده بود تا او چيزی ببيند. شاید هم من خيالاتی شده بودم و هيچ تکانی در کار نبود. به هر حال مهم نبود، من از اينکه زندگی ام را از تصويرم جدا کرده بودم شديدا هيجان زده شده بودم. همانجا در تاريکی به آينهء خالی نگاه کردم و زندگی ام را بدون تصويرم تصور کردم. مسواک تو را برداشتم، بعيد می دانم تصويرم چنين کاری بکند، تا جايی که من می دانستم هر دو مواظب بوديم هيچ وقت به هيچ چيزی که مال توست دست نزنيم، ولی حالا که ديگر او نيست من هر کاری بخواهم می کنم، هيچ وقت هم لازم نيست به چشمهای او نگاه کنم و از نگاه عصبانی اش بترسم. قفسه را باز کردم و عطر کوچکت را هم از پشت ادکلن خودم برداشتم و بو کردم. هاها، اين يکی را اگر تصويرم می ديد حتما با مشتش آينه را می شکست تا من ترک بخورم. فکر کردم زندگی بدون تصوير خيلی خوشايند است. فکر کردم از اين به بعد هر شب بعد از مسواک چراغها را خاموش کنم و يواشکی برمی گردم و بدون آنکه او بداند هر کاری دلم بخواهد را انجام می دهم.

ناگهان چيزی به ذهنم رسيد. نکند... با يک حرکت سريع کليد را بالا بردم و ناگهان همه جا روشن شد. قبل از اينکه چشمانم به نور عادت کنند تصويرم را ديدم که با عجله خودش را کنار کشيد تا دقيقا روبروی من بایستد؛ انگار می خواهد چيزی را پشتش پنهان کند. تصوير مات يک سايه را ديدم که بلافاصله از گوشهء آينه فرار کرد. وقتی که چشمهايم را مالاندم و درست آينه را ديدم همه چيز عادی بود و تصوير من با همان قيافهء جدی مزخرفش به من خيره شده بود. هر دو سعی می کرديم آن يکی را قانع کنيم که همه چيز عادی است، و هر دو می دانستيم که در اين دقيقه ای که گذشت هيچ چيزی عادی نبود. او می دانست که من عطر تو را بوييدم، و من هم می دانستم که او بلافاصله تصوير تو را صدا زده بود تا مثل قديمها کنار هم مسواک بزنند.

حرفی برای گفتن نمانده بود. ايستادن هم فايده ای نداشت. هر دو می دانستيم که ديگر هيچ وقت به هم اعتماد نمی کنيم، و هيچ کدام هم حق نداريم از ديگری انتظاری داشته باشیم. با هم چراغ را خاموش کرديم، با هم برگشتيم، هر دو مکث کرديم، به سمت آينهء تاريک برگشتيم، به هم در تاريکی لبخند زديم، و هر دو خوابيديم.

داشتم می گفتم، موازی من در اين دنيا يک من ديگری هست در يک دنيای موازی، و ما ديگر به هم کاری نداريم.