Recently in خودبينی Category

بيست مايل به سی

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

آقای باقالو يک روز صبح که هيچ فرقی با صبح روزهای ديگر نداشت از خواب بيدار شد و به آينه نگاه کرد و گفت : شِت؛ و ديگر هيچ. او بيست و نٌه ساله شده بود.

صبر کنيد. بيست و چند؟ نُه؟ کی؟ کجا؟ چرا؟ مگر قرار نبود...؟ اينجوری است؟ باشد.

آقای باقالو در دههء اول زندگی خود با تلاش و تکاپوی فراوان موفق شد موفيتهای متعددی را به ثبت برساند که از آن جمله می توان کنترل ماهيچه های اسفنکتر، چهارده بار شکستگی سر هنگام ماشين بازی و خواندن کيهان بچه ها، دانستنيها و سری کامل کتابهای به من بگو چرا اشاره کرد.

آقای باقالو در دههء دوم زندگی خود به شدت هيجان زده شد و دستهايش لرزيد. اين هيجان ناشی از عوامل مختلفی بود که از مهمترين آنها می توان به نواختن موسيقی، بُردنِ يک مسابقهء ورزشی و البته معاشرت با موجودات ناشناخته ای با برآمدگيهای جذاب در ناحيهء سينه اشاره کرد. او در پايان اين دهه به فلسفهء خلقت مشکوک شد، و پس از اينکه خداوند راه راست را به او نشان نداد با خدا قهر کرد.

آقای باقالو دههء سوم زندگی خود را با چراها و چگونه های بی شماری شروع کرد و برآن شد تا با روش سنتی آزمايش و خطا پاسخ تمامی سوالهای خود را دريابد. بيچاره! مٌرد؛ تقريبا.

آقای باقالو با تقريب خوبی مٌرد ولی هنوز نفس می کشد. او که يک سال وقت دارد خود را برای دههء چهارم زندگی خود آماده کند با توجه به خطا رفتن تمامی آزمايشهای سالهای اخير زندگی تصميم گرفته است در اين يک سال هيچ آزمايش ديگری را شروع نکند. او همچنين به اين نتيجه رسيده است که تاثير تنظيم هر گونه برنامهء بلند مدت برای زندگی به اندازهء تاثير جويدن آدامس خرسی در حل مسائل و قضايای هندسهء فضايی است.

آقای باقالو کمی خسته است، ولی مهم نيست. او برای استراحت وقت ندارد. دستاوردهای آقای باقالو از سه دههء اول زندگی با اندکی تخفيف صفر است. او که از مال دنيا هيچ چيزی ندارد خود را ثروتمندترين مرد روی زمين می داند، چرا که تمام کارهايی را که دوست داشته است در زمان خود انجام داده است. آقای باقالو که متوجه شده است راه راست کلا وجود خارجی ندارد ديگر زياد از دست خدا عصبانی نيست و شايد يک روز خدا را هم ببخشد.

آقای باقالو فهميده است که ديگر سوالی نپرسد که جواب ندارد. او ديگر نمی خواهد هيچ زنی را بفهمد؛ با نبودن عدالت مشکلی ندارد و ديگر برايش مهم نيست که فلسفهء آفرينش چيست. اينها را مرتب به خودش می گويد، شايد کوتاه بيايد. شايد هم نيايد. آقای باقالو با اينکه نداند که می خواهد چکار کند هم مشکلی ندارد؛ و اين يعنی آقای باقالو بزرگ شده است؛ لابُد.

و زندگی می گذرد.

پيشرفت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای ديروز هر وقت خسته می شد سر جايش می نشست و فکر می کرد.

آقای امروز هر وقت خسته می شود فقط می نشيند.

پارادوکسِ زندگی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

اين جمله را فقط کسی می فهمد که به معنی اش فکر نکند.

ديوانهء پيامبر

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

شيدای زندگی شده است و سرمستِ زيستن. به ظرافت بالهای يک شب پره می خندد. پر پر. در سُرخی آبدار يک گوجه فرنگی به دنبال داستانِ عشقی می گردد که دخترک دستفروش لای بوته ها پنهان کرده است، مبادا کلاغی بوسه هايش را بچيند. تک تک، دانه دانه، لبالب.

هاه! دقيقا. مزخرف می نويسد. بی معنی و خالی، درست مثل زندگی. درست مثل همين کلمات. الف. با.

کودکانه می رقصد. هلاهی. لی لی.

سکوت، و ديگر هيچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

عجب!

آقای گُفتارپوش خطرناکترين سخنرانِ دنياست. او می تواند بی پايه ترين استدلالهای دنيا را با انتخاب قشنگترين کلمات به هر کسی غالب کند. او تا جايی که به ياد دارد در هر بحثی با هر کسی برنده شده است و حرف آخر را خودش زده است، حتی حرفهايی که خودش نيز آنها را قبول ندارد.

آقای گُفتارپوش يک هُنر ديگر نيز دارد : او هر بار که کلمات فريبنده اش را بر زبان می راند، ايرادهای جديدی را در استدلالهای خودش شناسايی می کند و پس از بسته بندی آنها در حرفهای خوش آهنگ از آنها برای ترميم همزمان استدلالش استفاده می کند. بدين ترتيب آقای گفتارپوش در هر گفتگو با کند و کاو عميقتر ديدگاههای خودش ايرادهای بيشتری را در خودش کشف و بلافاصله تزيين و پنهان می کند و هر بار با اعتماد به نفس بيشتری مخاطبان شعرهای بيمارش را به تحسين وا می دارد.

آقای گُفتارپوش سالهاست به دوست و دشمن اعلام کرده است که از بچه دار شدن متنفر است. او با زيباترين کلمات و بهترين جملات به مخاطبانش می گويد که در وضع کنونی جهان و با توجه به تعداد بی سابقهء کودکان بی سرپرست در هر رنگ و زبان انعقاد نطفهء يک زندگی جديد نهايت خودخواهی و بی مسؤوليتی هر دو انسانِ بالغ و عاقلی است که زندگی جديدی را تشکيل می دهند. او بارها و بارها پذيرش کودکان بی سرپرست را به عنوان بزرگترين خواسته اش از همسر آينده اش بر شمرده است. زيباست، نيست؟ او آنقدر از تيغهء درخشان اين استدلال سود برده است که حتی خودش نيز تا مغز استخوان به واقعيتِ آن ايمان آورده است.

آقای گفتارپوش امروز نيز در يک نبرد شفاهی از همين استدلال برای تسخير قُلهء انساندوستی و از خودگذشتگی استفاده کرد و طبق معمول پيروز شد. او که طبق معمول در ناخودآگاه رفتار و گفتار خودش را زير ذره بين گذاشته بود ناگهان متوجه نقطهء سياهی شد که تا کنون آنرا نديده بود. آقای گُفتارپوش مقداری مکث کرد، و بی اختيار حقيقتی را که سالها پُشت درخشش حرفهايش از خودش پنهان کرده بود به زبان آورد : اين استدلال بهترين و زيرکانه ترين راه فرار از هر گونه مسؤوليت در زندگی اوست. او با اطلاع از اينکه خودش در تک تک تصميمهای زندگی اش نقش داشته است مبدا تمام درگيريهايش را به پيش از وجود خودش بازگردانده و با اين تلقينِ خوش آهنگ بطور ناخودآگاه تقصير تمام اشتباهاتش را به اتفاقی منتقل می کند که خودش مسلما هيچ نقشی در آن نداشته است.

آقای گُفتارپوش خودش را دستگير کرده است و در سکوت به خودش فکر می کند. او امروز دلش می خواهد تمام حرفهايش را پاره پاره کند تا تمام نقطه های سياهی را که زير آنها پنهان کرده است دوباره ببيند؛ دلش می خواهد هر چند تا را که می تواند پاک کند و زير بقيه خط بکشد، تا هيچ وقت آنها را فراموش نکند. او در سکوت با خودش می جنگد، مبادا خودش نيز در گفتار خودش گرفتار شود.

همين.

زندگيهای آقای اشرافی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

گُربه موجودی است سَگ جان؛ بين هفت تا نُه جان دارد و حالا حالا ها نمی ميرد. می گويند لاک پُشتی هست که دويست سال عُمر می کند. مارمولک هم دير مي ميرد، حتی اگر نصف شود باز هم زنده می ماند. آقای اشرافی فکر می کند خداوند تمام اين آزمايشها را انجام داده است تا حالت مناسب را برای اشرف مخلوقات پيدا کند؛ و به همين دليل پيچيده ترين الگوی ممکن را برای وی خلق کرده است.

آقای اشرافی معتقد است که او به تعداد نامحدودی جان دارد و فقط وقتی می ميرد که همهء جانهايش را با هم از دست بدهد. او با هر ارتباط جديدی که برقرار می کند در دنيای جدیدی متولد می شود و زندگی جديدی را شروع می کند. آقای اشرافی در اين زندگی جديد رشد می کند، بزرگ می شود، پيشرفت می کند و با تمام شدن اين ارتباط می ميرد. بديهی است آقای اشرافی ارتباطات زيادی دارد، و بدين ترتيب او در هر لحظه از زمان در تعداد زيادی دنيای موازی به زندگیِ خود ادامه می دهد؛ بعضی از روزها يک يا چند بار متولد می شود، و بعضی از روزها يک يا چند بار می ميرد.

آقای اشرافی در انتظار برای آسانسور مطب دندانپزشکش به زنی که کنارش ايستاده بود سلام کرد و متولد شد. او با هيجان يک نوزاد از تصور تمام اتفاقاتی که ممکن بود در اين دنيای جديد بيفتد لبخند زد و وارد آسانسور شد. او در بيست و چند ثانيه در حال بالارفتن رُشد کرد و با زنِ جديدی که شناخته بود به مُسکو فرار کرد و يکی از اثرهای هنری کرملين را دزديد و با پولی که از فروش آن در افغانستان به دست آورد يک کشتی خصوصی خريد و تا آخر عمرش به دريانوردی پرداخت. آقای اشرافی با خروج از آسانسور در اين دنيا مُرد و جانش را از دست دارد. او در تمام طول اين عُمرش هيچ حرفی نزد. آقای اشرافی به مدت دو ثانيه از مرگِ خودش ناراحت شد و بلافاصله به ادامهء زندگی در دنيای ديگری شامل خودش و دندانپزشک مشغول شد.

آقای اشرافی با هر تولد شخصيت جديدی از خودش می سازد و دنيای جديدی را تجربه می کند. او همچنين هر بار که می ميرد به تمام خاطراتش در دنيایي که ديگر وجود ندارد فکر می کند و به نسبت ميزان خاطراتش افسوس می خورد. شخصيتهای آقای اشرافی اگر چه زياد هم بی ربط نيستند ولی در جزئيات هيچ ربطی به هم ندارند، زياد کاری به کار هم ندارند و معمولا از مرگ يکديگر آنقدرها ناراحت نمی شوند. آقای اشرافی می تواند در يک روز غمگينترين و شادترين لحظه ها را در دو دنيای مختلف تجربه کند.

پس از فوت يکی از بزرگترين و مُسِنترين شخصيتهای آقای اشرافی روزهای زيادی به مُرور خاطرات سنگين دنيايی گذشت که ديگر وجود ندارد. آقای اشرافی اگر چه مُرده است ولی به ناچار در دنياهای ديگری به زندگی ادامه می دهد، رُشد می کند و پيشرفت می کند. او می داند دوباره متولد می شود، شايد يکبار، شايد هزاربار. او فکر می کند خداوند در آفرينش اُلگوی مرگ و زندگی برای او تلاش زيادی کرده است، و برای همين هم او را شکر می کند.

کَس نخارد پشتِ من

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

می چرخد. دورِ سرم می گردد. اگر کسی نداند فکر می کند از شادی می رقصد. می پُرسد خجالت نمی کشی؟ مگر نمی بينی صد نفر الکی الکی مُردند؟ مگر نخواندی شصت و هشت نفر خبرنگار برای آخرين بار خبرساز شدند؟ حالا هی بنشين از بی دردی روضه بخوان. ناشکری می کنی، هر چه می کشی حقت است، بکش...

هزار سال پيش در يک صبح دل انگيز بهاری يکی از اعراب مبارز در جريان جنگهای صليبی نيزه اش را گُم کرد به شدت عصبانی شد. او در مسير محل کارش از کنار يکی از نيزارهای ساحلی تنگهء جبل الطارق می گذشت يک نی را از ريشه شکست و با تمام زوری که دشت به سمت دريا پرتاب کرد. او هيچ وقت متوجه نشد که کرمينا - کرم درختی زرد رنگی که دست نداشت - که دقيقا در همان زمان روی همان ساقهء نی می خزيد با پرتاب او برای هميشه از خانه و خانواده و دوستانش جدا شد. او بدين ترتيب تا سالهای سال در همان جايی که عرب نی انداخت زندگی کرد و هر روز صبح از بالای نی به سمت خانه اش نگاه می کرد و رويای روزهای گذشته را می ديد و لبخند می زد.

بزرگترين مشکل کرمينا در زندگی اين بود که پُشتش می خاريد. او که از بچگی عادت داشت که ديگری پشتش را بخاراند حالا در تنهايی هيچ راهی برای رفع اين مشکل به ذهنش نمی رسيد. سالها گذشت و کرمهای زيادی در نيزارهای جبل الطارق زير دست و پای جنگجوهای عرب و اسپانيايی له شدند و کرمينا هنوز پشتش می خاريد. طوفانهای بزرگ، خشکسالی های پياپی و گنجشکهای گرسنه نيز بسياری از قبيله های کرمهای درختی را قلع و قمع کردند و کرمينا هنوز صحيح و سالم و سرحال بود و پُشتش می خاريد.

بالاخره هزار سال بعد که آمريکا به عراق حمله کرد و بسياری از کرمهای خاکی نيز در بيابانها زير چرخ تانکهای آمريکايی و گيوه های عراقی کشده شدند يکی از عراقی های عصبانی نی ديگری را از کنار شط العرب از ريشه کند و با تمام زوری که داشت به سمت دريا پرتاب کرد؛ و اينگونه بود که کرمينا پس از هزار سال تنهايی در جايی که عرب نی انداخت با کرمول - کرم خاکی سياه رنگی که دست نداشت - آشنا شد. کرمول که وقت زيادی نداشت به سرعت تمام فجايع تاريخی نسل کرمها را برای کرمينا بر شمرد، و پس از دو روز بی آبی تصميم گرفت که وقتش تمام شده است. او از کرمينا پرسيد که پيش از مرگش چه کاری می تواند برای او انجام دهد، و کرمينا سکوت کرد تا کرمول بدون هيچ حرف ديگری خشک شود و بميرد.

کرمينا نمی دانست اگر پس از اين همه سال روزی پشتش نخارد چه احساسی در مورد خودش و بقيهء کرمهای جهان خواهد داشت؛ و تصميم گرفت تا ابد در حسرت کرم ديگری که پشتش را بخاراند بماند. کرمينا هنوز هم پشتش می خارد، و به مشکلات کرمهای ديگر کاری ندارد.

پادبخت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مينا زبان ندارد. روبروی پنجرهء بسته نشسته است و با چينهای پردهء قرمز اتاقش بازی می کند. او نمی تواند تصميم بگيرد پرده را باز کند يا آنرا همانطور بسته نگه دارد. مينا از آنچه در آنسوی پنجره خواهد ديد می ترسد؛ از آن هم بالاتر، مينا از ديدنِ آن سوی پنجره می ترسد.

سينا زبان ندارد. او هر روز صبح تا غروب پشت پنجرهء مينا می نشيند و به دوردست خيره می شود. يکی از رهگذرانی که از روبروی چشمان مات او رد می شد فکر کرد او ديوانه است، يکی سکه ای کنار پايش گذاشت و ديگری به ظاهر بی تفاوت از کنارش گذشت.

پردهء قرمز هيچ شکافی ندارد. او مدتهاست بين مينا و سينا ايستاده است و کنار نمی رود. وقتی انگشتهای مينا روی تن نرمش می لغزند قلقلکش می آيد، می خندد، کمی تکان می خورد و باز بی حرکت می ايستد.

اتاق مينا سقف ندارد. ديوارهايش تا جايی که چشم کار می کند بالا می روند و پرده هايش تا بي نهايت کشيده شده اند. او مدتهاست مينا را بين ديوارهايش زندانی کرده است و پرده هايش را به رويش کشيده است.

دنيای سينا زمان ندارد. يک لحظهء سُرخرنگِ ثابت است که هرگز نمی گذرد. بی صدا و تکرنگ و پُر از حرف...يا نه؟

رهگذری که از کنار دنيای سينا و مينا ( ظاهرا ) بی تفاوت گذشت مرد زخمیِ سنگدلی بود که برای توجيه اشتباهات خودش کمر به تحقير عشق و شادی بسته بود. او هر روز مخفيانه تمام جزئيات رفتار انسانها را به خاطر می سپرد تا هر شب داستان آنها را بازنويسی کند و به خونخواهی از تنهايی خودش آنها را در سرمای داستانهای تاريکش زندانی کند. رهگذر بيمار بين آدمهای خوشبخت ديوار می کشيد، چشمهايشان را با عشق کور می کرد و از ترس اينکه مبادا روزی داستان حقيقی خوشبختیِ شان را جايی بازگو کنند زبانهايشان را می بُريد.

رهگذر بيمار است، و خودش اين را می داند.

چپ اندر قيچی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای غربزده هنگام کار کردن موسيقی گوش می کند. الکتروجاز، تريپ هاپ، اينديراک و گاهی هم اِتنيک. آقای غربزده همينطور که به اين آهنگها گوش می کند کمی کار می کند و کلی ولگردی و وبگردی می کند تا روزهای خسته کننده اش يکی يکی تمام شوند. او از اينکه نمی تواند تمام هوش و حواسش را به کارش اختصاص دهد عذاب می کشد، ولی هر کاری می کند نمی تواند متمرکز بماند.

آقای غربزده ديروز يک قطعه تواشيح اسماء حُسنی پيدا کرده است و بدون وقفه به آن گوش می کند، دوباره و سه باره و چهارباره و هزارباره. آقای غربزده متوجه شده است که وقتی که تواشيح را می شنود در کمال ناباوری تمام حواسش متوجه کار است و بازيگوشی نمی کند. ای دادِ بيداد!

البته آقای غربزده نمی داند اين تاثير آوای تواشيح است، يا تمام خاطراتی که تواشيح از اذان مغرب ماه رمضان با خودش می آورد. به هر حال آقای غربزده به شدت آچمز شده است و اصلا نمی داند با اين وضعيت چگونه برخورد کند.

در همين راستا آقای غربزده ديشب يک شيشه آبجو را باز کرد و لب نزد. احتمالا آخرالزمان شده است؛ هاه. پايان نزديک است.

سيفون

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

کشيدن يا نکشيدن، مساله اين است.

آقای گرمايی پيراهنش را در آورد و ليوان شرابش را پر کرد و به تراس رفت. آرام آرام به صندلی تکيه داد و ليوانش را پر کرد. فلز صندلی سرد است، پوست را می سوزاند. چراغها را خاموش کرد تا نور ماه ناراحت نشود. ليوانش را پر کرد و چنجه های جوجه کباب را از روی شعله برداشت. ليوانش را پر کرد و برگشت. ليوانش را پر کرد و با آواز گلپايگانی از تاکسی نخجوان پياده شد. ليوانش را پر کرد و به خانه رسيد. ليوانش را پر کرد و آرام به اتاقش رفت؛ مبادا مادر بيدار شود. ليوانش را پر کرد و روی تختش نشست. ليوانش را پر کرد و گوشی را برداشت. صدای تو را که شنيد... ليوانش را خالی کرد و سيفون را کشيد.

About this Archive

This page is a archive of recent entries in the خودبينی category.

تو is the previous category.

خدابينی is the next category.

Find recent content on the main index or look in the archives to find all content.

Pages

Powered by Movable Type 4.25