بله بله. پنجشنبه ها دوستت دارم، چون با من قهوه می خوری. چون می خواهی پیشرفت کنم. تغییر. از این حرفها.
زندگی مجموعه ایست از رسالتهای خودپرور. تکبیر. اصلا گاهی باید دروغ گفت، یا بیشتر. فاصلهء مبالغه با واقعیت چند روزی بیش نیست. من ثروتمندم. من روزنامه نگارم. من برجسته ترین متخصص ناهنجاریهای نوشتاری در ادبیات مهاجرت هستم. من ورزشکارم. من خوانندهء یک گروه محلی هستم. من پدر مسؤولی هستم. والسلام. حالا تنها کاری که باقی مانده است شرح و طرح است با این و آن و دیگران. بالاخره در رودربایستی با یکی مجبور می شوم یکی از اینها را عملی کنم، و این یعنی من برای این زندگی دولت تعیین می کنم.
این نوشتن و ننوشتن هم در همین راستاست. راست می گفت علی: ثبتِ درد تثبیتِ افسردگی است. نخیر برعکسش زیاد کار نمی کند. وقایع زندگی هم مثل آدمهایش دو دسته اند: آنها که می مانند و آنها که می گذرند. فاصلهء این دسته تا آن دسته هم این قلم است. زمانی هست برای نوشتن اسم آدمها روی شنهای ساحل؛ همان اسمهایی که هر شب با موجهای مد دریا پاک می شوند و می گذرند. زمانی هست برای نوشتن دردها، و زمانی هست برای شستن و رُفتنشان؛ و آدمهایی که زیر دردها دفن می شوند. هم خوب، هم بد. نوشته ها که رفتند آدمها هم گذشتند. جایشان باز شد. نور آمد. صبح شد. مردی به دنیا آمد. مردی با یک رویای عادی، يک آرزوی ساده، حامل یک دروغ، یک مبالغه. چند روزی گذشت و فارغ شد. حالا بهار اینجاست، بی دروغ، بی مبالغه.
دولتمردان عزیز، توجه بفرمایید: اختیار همان جبر است، چند روز قبل.

داداش وب لاگت منو دیوونه کرد !
آیدیمو ادد کن...
مخلصیم .
براي اولين بار اينجا اومدم و اين پست آخري خيلي باحال بود واقعا . پرواز مي كند . خوب هم مي پرد . هر چه بالاتر سقوطش سهمگين تر .
saale no mobarak :)