December 2008 Archives

ارتفاع چهار انگشتی خودبینی

| | Comments (7) | TrackBacks (0)
حالا که هزار دلار بیشتر دارد،
با آن يکی که ماشینِ تلفندار می راند،
با اين یکی که تلفنش راهیاب ماشین دارد،
با چند تای دیگر،
یکی خوش هیکل،
یکی خوش صورت،
یکی هم خوش صحبت؛
کتابخوان، صاحبنظر، دنیا دیده؛
حالا دیگر با اینها می پرد.

یا ببخشید:
پرواز می کند،
در ارتفاع چهار انگشتی خودبینی.

تا باد دیگری بوزد، و باز خاک از نو و خاشاک از نو.

بادهای محترم؛ لطفا زودتر بوزید، نکند از چهار انگشت به چهل پا برسد.

دولتمردان دروغگو

| | Comments (3) | TrackBacks (0)

بله بله. پنجشنبه ها دوستت دارم، چون با من قهوه می خوری. چون می خواهی پیشرفت کنم. تغییر. از این حرفها.

 

زندگی مجموعه ایست از رسالتهای خودپرور. تکبیر. اصلا گاهی باید دروغ گفت، یا بیشتر. فاصلهء مبالغه با واقعیت چند روزی بیش نیست. من ثروتمندم. من روزنامه نگارم. من برجسته ترین متخصص ناهنجاریهای نوشتاری در ادبیات مهاجرت هستم. من ورزشکارم. من خوانندهء یک گروه محلی هستم. من پدر مسؤولی هستم. والسلام. حالا تنها کاری که باقی مانده است شرح و طرح است با این و آن و دیگران. بالاخره در رودربایستی با یکی مجبور می شوم یکی از اینها را عملی کنم، و این یعنی من برای این زندگی دولت تعیین می کنم. 

 

این نوشتن و ننوشتن هم در همین راستاست. راست می گفت علی: ثبتِ درد تثبیتِ افسردگی است.  نخیر برعکسش زیاد کار نمی کند. وقایع زندگی هم مثل آدمهایش دو دسته اند: آنها که می مانند و آنها که می گذرند. فاصلهء این دسته تا آن دسته هم این قلم است. زمانی هست برای نوشتن اسم آدمها روی شنهای ساحل؛ همان اسمهایی که هر شب با موجهای مد دریا پاک می شوند و می گذرند. زمانی هست برای نوشتن دردها، و زمانی هست برای شستن و رُفتنشان؛ و آدمهایی که زیر دردها دفن می شوند. هم خوب، هم بد. نوشته ها که رفتند آدمها هم گذشتند. جایشان باز شد. نور آمد. صبح شد. مردی به دنیا آمد. مردی با یک رویای عادی، يک آرزوی ساده، حامل یک دروغ، یک مبالغه. چند روزی گذشت و فارغ شد. حالا بهار اینجاست، بی دروغ، بی مبالغه.

 

دولتمردان عزیز، توجه بفرمایید: اختیار همان جبر است، چند روز قبل.

مردانگی

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

سی سالگی یعنی آغاز مردانگی.

 

یک سال بعد.

 

سی و یک سالگی که همان یک سال پس از مردانگی است بدی هم نیست.  دفتر و دستک و تشکیلات. زنی که آمده است تا بماند. یکی دو رفیق. یکی اینجا، یکی آنجا. سفرهای برون مرزی. رفت و آمد. بریز و بپاش. آشپزی. سوپ جو، حتی قیمه و قورمه و بادمجان. صبح زود با شغالها دویدن. دویدن. دویدن...

 

حالا چطور شد که اینطور شد؟ دشمن تسلیم شد. ایده آل شکست. پُکید. له شد. اصلا از اولش هم تقلبی بود. مال خودم نبود. یکی مال پدر یود و دو تا مال مادر. یکی هم مال فلانی. قربان همگی، هر کسی کار خودش بار خودش، زندگی اش مال خودش. این هم مال مردی است که دیگر زیاد نمی نویسد. بدی هم نیست. دفتر و دستک و تشکیلات و زنی که آمده است تا بماند. کارهای بهتری است : آشپزی. صبح زود دویدن. کتابخوانی هنگام اتوبوسرانی.

 

گاهی فکر می کند زمانه یک شبه برگشت. دیروز نبود که تنها بود؟ که دوری بود و سختی بود و این سوی آب زندانی بود؟ شاید هم دیروز نبود. پیش از سی سالگی بود، یا مردانگی.

 

خداوند مردی است که سی سالگی را هر روز جشن می گیرد. آرام. ساکت، و مردانه. نوش.