June 2006 Archives

بيست مايل به سی

| | Comments (2) | TrackBacks (0)

آقای باقالو يک روز صبح که هيچ فرقی با صبح روزهای ديگر نداشت از خواب بيدار شد و به آينه نگاه کرد و گفت : شِت؛ و ديگر هيچ. او بيست و نٌه ساله شده بود.

صبر کنيد. بيست و چند؟ نُه؟ کی؟ کجا؟ چرا؟ مگر قرار نبود...؟ اينجوری است؟ باشد.

آقای باقالو در دههء اول زندگی خود با تلاش و تکاپوی فراوان موفق شد موفيتهای متعددی را به ثبت برساند که از آن جمله می توان کنترل ماهيچه های اسفنکتر، چهارده بار شکستگی سر هنگام ماشين بازی و خواندن کيهان بچه ها، دانستنيها و سری کامل کتابهای به من بگو چرا اشاره کرد.

آقای باقالو در دههء دوم زندگی خود به شدت هيجان زده شد و دستهايش لرزيد. اين هيجان ناشی از عوامل مختلفی بود که از مهمترين آنها می توان به نواختن موسيقی، بُردنِ يک مسابقهء ورزشی و البته معاشرت با موجودات ناشناخته ای با برآمدگيهای جذاب در ناحيهء سينه اشاره کرد. او در پايان اين دهه به فلسفهء خلقت مشکوک شد، و پس از اينکه خداوند راه راست را به او نشان نداد با خدا قهر کرد.

آقای باقالو دههء سوم زندگی خود را با چراها و چگونه های بی شماری شروع کرد و برآن شد تا با روش سنتی آزمايش و خطا پاسخ تمامی سوالهای خود را دريابد. بيچاره! مٌرد؛ تقريبا.

آقای باقالو با تقريب خوبی مٌرد ولی هنوز نفس می کشد. او که يک سال وقت دارد خود را برای دههء چهارم زندگی خود آماده کند با توجه به خطا رفتن تمامی آزمايشهای سالهای اخير زندگی تصميم گرفته است در اين يک سال هيچ آزمايش ديگری را شروع نکند. او همچنين به اين نتيجه رسيده است که تاثير تنظيم هر گونه برنامهء بلند مدت برای زندگی به اندازهء تاثير جويدن آدامس خرسی در حل مسائل و قضايای هندسهء فضايی است.

آقای باقالو کمی خسته است، ولی مهم نيست. او برای استراحت وقت ندارد. دستاوردهای آقای باقالو از سه دههء اول زندگی با اندکی تخفيف صفر است. او که از مال دنيا هيچ چيزی ندارد خود را ثروتمندترين مرد روی زمين می داند، چرا که تمام کارهايی را که دوست داشته است در زمان خود انجام داده است. آقای باقالو که متوجه شده است راه راست کلا وجود خارجی ندارد ديگر زياد از دست خدا عصبانی نيست و شايد يک روز خدا را هم ببخشد.

آقای باقالو فهميده است که ديگر سوالی نپرسد که جواب ندارد. او ديگر نمی خواهد هيچ زنی را بفهمد؛ با نبودن عدالت مشکلی ندارد و ديگر برايش مهم نيست که فلسفهء آفرينش چيست. اينها را مرتب به خودش می گويد، شايد کوتاه بيايد. شايد هم نيايد. آقای باقالو با اينکه نداند که می خواهد چکار کند هم مشکلی ندارد؛ و اين يعنی آقای باقالو بزرگ شده است؛ لابُد.

و زندگی می گذرد.

گيلاس

| | Comments (1) | TrackBacks (0)

زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.

يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرتی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقرق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.

يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟

تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای خالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.

زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.

زندگی می گذرد.