عکسی که روی ميز گذاشته بودم گُم شده است. از چند حالت خارج نيست :
- مردی که در تصورات بچگانه اش تو را بيشتر از من دوست دارد به خانهء من آمده است و عکسهاي خندانت را دزديده است تا بسوزاند.
- تو در تلاش برای انکار گذشته ای که با من داشته ای از خدا خواسته ای که تمام شواهد را از دنيا پاک کند؛ خدا هم بهتر از اين می داند که با تو درگير شود...عکسهايت را غيب کرده است.
- من در ضمير ناخودآگاه خودم عکسهايت را قطعه قطعه کرده ام و با يک ليوان شراب خورده ام.
- نه تو وجود داری نه من، نه گذشته، نه عکس و نه آينده، همه چيز يک خيال است و از اول هم خيال بوده است.
به هر حال می خواستم به آن مرد و تو و خدا و ضمير ناخودآگاه خودم بگويم اگر خيال کرده اید با گُم شدن يک عکس تو را فراموش می کنم کور خوانده ايد، ديشب تا صبح خواب تو را ديدم و لبهايت را بوسيدم و به بهشت رسيدم. بسوزيد!
