December 2005 Archives

پارادوکسِ زندگی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

اين جمله را فقط کسی می فهمد که به معنی اش فکر نکند.

ديوانهء پيامبر

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

شيدای زندگی شده است و سرمستِ زيستن. به ظرافت بالهای يک شب پره می خندد. پر پر. در سُرخی آبدار يک گوجه فرنگی به دنبال داستانِ عشقی می گردد که دخترک دستفروش لای بوته ها پنهان کرده است، مبادا کلاغی بوسه هايش را بچيند. تک تک، دانه دانه، لبالب.

هاه! دقيقا. مزخرف می نويسد. بی معنی و خالی، درست مثل زندگی. درست مثل همين کلمات. الف. با.

کودکانه می رقصد. هلاهی. لی لی.

اعلاميه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آی ايهالناس!

همانا بدانيد و اگاه باشيد که من خوشحال هستم.

خوب. من بروم اين آگاهی را عملی کنم. شما هم همين کار را بکنيد، چون من امروز دنيايی را خلق می کنم که در آن من و تو و همهء آدمهاي دنيا خوشحاليم.

همين.

سکوت، و ديگر هيچ

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

عجب!

آقای گُفتارپوش خطرناکترين سخنرانِ دنياست. او می تواند بی پايه ترين استدلالهای دنيا را با انتخاب قشنگترين کلمات به هر کسی غالب کند. او تا جايی که به ياد دارد در هر بحثی با هر کسی برنده شده است و حرف آخر را خودش زده است، حتی حرفهايی که خودش نيز آنها را قبول ندارد.

آقای گُفتارپوش يک هُنر ديگر نيز دارد : او هر بار که کلمات فريبنده اش را بر زبان می راند، ايرادهای جديدی را در استدلالهای خودش شناسايی می کند و پس از بسته بندی آنها در حرفهای خوش آهنگ از آنها برای ترميم همزمان استدلالش استفاده می کند. بدين ترتيب آقای گفتارپوش در هر گفتگو با کند و کاو عميقتر ديدگاههای خودش ايرادهای بيشتری را در خودش کشف و بلافاصله تزيين و پنهان می کند و هر بار با اعتماد به نفس بيشتری مخاطبان شعرهای بيمارش را به تحسين وا می دارد.

آقای گُفتارپوش سالهاست به دوست و دشمن اعلام کرده است که از بچه دار شدن متنفر است. او با زيباترين کلمات و بهترين جملات به مخاطبانش می گويد که در وضع کنونی جهان و با توجه به تعداد بی سابقهء کودکان بی سرپرست در هر رنگ و زبان انعقاد نطفهء يک زندگی جديد نهايت خودخواهی و بی مسؤوليتی هر دو انسانِ بالغ و عاقلی است که زندگی جديدی را تشکيل می دهند. او بارها و بارها پذيرش کودکان بی سرپرست را به عنوان بزرگترين خواسته اش از همسر آينده اش بر شمرده است. زيباست، نيست؟ او آنقدر از تيغهء درخشان اين استدلال سود برده است که حتی خودش نيز تا مغز استخوان به واقعيتِ آن ايمان آورده است.

آقای گفتارپوش امروز نيز در يک نبرد شفاهی از همين استدلال برای تسخير قُلهء انساندوستی و از خودگذشتگی استفاده کرد و طبق معمول پيروز شد. او که طبق معمول در ناخودآگاه رفتار و گفتار خودش را زير ذره بين گذاشته بود ناگهان متوجه نقطهء سياهی شد که تا کنون آنرا نديده بود. آقای گُفتارپوش مقداری مکث کرد، و بی اختيار حقيقتی را که سالها پُشت درخشش حرفهايش از خودش پنهان کرده بود به زبان آورد : اين استدلال بهترين و زيرکانه ترين راه فرار از هر گونه مسؤوليت در زندگی اوست. او با اطلاع از اينکه خودش در تک تک تصميمهای زندگی اش نقش داشته است مبدا تمام درگيريهايش را به پيش از وجود خودش بازگردانده و با اين تلقينِ خوش آهنگ بطور ناخودآگاه تقصير تمام اشتباهاتش را به اتفاقی منتقل می کند که خودش مسلما هيچ نقشی در آن نداشته است.

آقای گُفتارپوش خودش را دستگير کرده است و در سکوت به خودش فکر می کند. او امروز دلش می خواهد تمام حرفهايش را پاره پاره کند تا تمام نقطه های سياهی را که زير آنها پنهان کرده است دوباره ببيند؛ دلش می خواهد هر چند تا را که می تواند پاک کند و زير بقيه خط بکشد، تا هيچ وقت آنها را فراموش نکند. او در سکوت با خودش می جنگد، مبادا خودش نيز در گفتار خودش گرفتار شود.

همين.

من می ترسم، پس هستم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

سرويسِ جهانی - طرح پيشنهادی آقای مهندس تَرسگين جايزهء جهانی مبتکرين و مخترعين را با اختلاف زيادی نسبت به شرکت کنندگان ديگر از آنِ خود نمود.

آقای مهندس ترسگين پيشنهاد خود را بر اساس قانون اولِ ترسو ديناميک طراحی و اجرا نموده است که مطابق آن تمام موجودات متحرک در جهان فقط به سمت همان چيزی حرکت می کنند که از آن می ترسند. طبق اين قانون شتاب و کيفيت حرکت به سمت هر هدفی با ضريب وحشت جسم متحرک از هدف مربوطه نسبت مستقيم دارد.

آقای مهندس ترسگين پس از سالها ترس و وحشت با بکارگيری پيشرفته ترين روشهای ترسناک و خوف انگيز فرمول دقيق محاسبهء ضريب وحشت هر هدفی را برای هر متحرکی به دست آورده و جدول ساده ای را برای استفادهء عموم در امور روزمره به جهانيان ارائه کرده است. گفتنی است طبق اين جدول هدفهايی از قبيل تنهايی، بدبينی و عدم اعتماد به نفس دارای بالاترين ضرايب وحشت می باشند که به خوبی واقعيت حرکت ناخودآگاه تمام جهانيان را به سمت انزوا و خودآزاری توجيه می کنند. در قعر همين جدول ضريب وحشت اهدافی از قبيل آسايش و آرامش و رضايت درونی ناچيز فرض شده اند، و بدين ترتيب سرعت حرکت جهانيان به سمت چنين اهدافی قابل چشمپوشی است.

در پاورقی اين جدول در تعريف ضريب وحشت چنين آمده است : ترس عبارت است از انگيزهء باطنی هر جسمی برای تغيير وضعيت فعلی. ضريب وحشت عبارت است از معکوس اين انگيزه در جهت مخالف، که هر حرکتی در جهان مادی را توجيه می کند. گفتنی است اجسام متحرک اگر چه اندازه حرکت خود را به درستی درک می کنند، ولی عموما با چشمپوشی از طبيعت منفیِ ضريب وحشت در جهت مخالف ميل باطنی خود به پيش می روند.

آقای مهندس ترسگين در پايان سخنرانی خود در پاسخ سؤال خبرنگار ما مبتنی بر آيندهء علم ترسودينامیک گفت تيم تحقيقاتی وی معتقد است قدم بعدی اثبات رياضی قضيهء کلاسيک ترسيدگی است، که طبق آن موجوداتی که از چيزی نمی ترسند به هيچ جايی نمی رسند.

واحد مرکزی خبر - ترساباد.

زندگيهای آقای اشرافی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

گُربه موجودی است سَگ جان؛ بين هفت تا نُه جان دارد و حالا حالا ها نمی ميرد. می گويند لاک پُشتی هست که دويست سال عُمر می کند. مارمولک هم دير مي ميرد، حتی اگر نصف شود باز هم زنده می ماند. آقای اشرافی فکر می کند خداوند تمام اين آزمايشها را انجام داده است تا حالت مناسب را برای اشرف مخلوقات پيدا کند؛ و به همين دليل پيچيده ترين الگوی ممکن را برای وی خلق کرده است.

آقای اشرافی معتقد است که او به تعداد نامحدودی جان دارد و فقط وقتی می ميرد که همهء جانهايش را با هم از دست بدهد. او با هر ارتباط جديدی که برقرار می کند در دنيای جدیدی متولد می شود و زندگی جديدی را شروع می کند. آقای اشرافی در اين زندگی جديد رشد می کند، بزرگ می شود، پيشرفت می کند و با تمام شدن اين ارتباط می ميرد. بديهی است آقای اشرافی ارتباطات زيادی دارد، و بدين ترتيب او در هر لحظه از زمان در تعداد زيادی دنيای موازی به زندگیِ خود ادامه می دهد؛ بعضی از روزها يک يا چند بار متولد می شود، و بعضی از روزها يک يا چند بار می ميرد.

آقای اشرافی در انتظار برای آسانسور مطب دندانپزشکش به زنی که کنارش ايستاده بود سلام کرد و متولد شد. او با هيجان يک نوزاد از تصور تمام اتفاقاتی که ممکن بود در اين دنيای جديد بيفتد لبخند زد و وارد آسانسور شد. او در بيست و چند ثانيه در حال بالارفتن رُشد کرد و با زنِ جديدی که شناخته بود به مُسکو فرار کرد و يکی از اثرهای هنری کرملين را دزديد و با پولی که از فروش آن در افغانستان به دست آورد يک کشتی خصوصی خريد و تا آخر عمرش به دريانوردی پرداخت. آقای اشرافی با خروج از آسانسور در اين دنيا مُرد و جانش را از دست دارد. او در تمام طول اين عُمرش هيچ حرفی نزد. آقای اشرافی به مدت دو ثانيه از مرگِ خودش ناراحت شد و بلافاصله به ادامهء زندگی در دنيای ديگری شامل خودش و دندانپزشک مشغول شد.

آقای اشرافی با هر تولد شخصيت جديدی از خودش می سازد و دنيای جديدی را تجربه می کند. او همچنين هر بار که می ميرد به تمام خاطراتش در دنيایي که ديگر وجود ندارد فکر می کند و به نسبت ميزان خاطراتش افسوس می خورد. شخصيتهای آقای اشرافی اگر چه زياد هم بی ربط نيستند ولی در جزئيات هيچ ربطی به هم ندارند، زياد کاری به کار هم ندارند و معمولا از مرگ يکديگر آنقدرها ناراحت نمی شوند. آقای اشرافی می تواند در يک روز غمگينترين و شادترين لحظه ها را در دو دنيای مختلف تجربه کند.

پس از فوت يکی از بزرگترين و مُسِنترين شخصيتهای آقای اشرافی روزهای زيادی به مُرور خاطرات سنگين دنيايی گذشت که ديگر وجود ندارد. آقای اشرافی اگر چه مُرده است ولی به ناچار در دنياهای ديگری به زندگی ادامه می دهد، رُشد می کند و پيشرفت می کند. او می داند دوباره متولد می شود، شايد يکبار، شايد هزاربار. او فکر می کند خداوند در آفرينش اُلگوی مرگ و زندگی برای او تلاش زيادی کرده است، و برای همين هم او را شکر می کند.

خداوند يک زن است؛ شيطان نيز هم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آدمهايی هستند که خدا را می پرستند تا با ابليس بجنگند؛ و آدمهايی هستند که در مبارزه با پروردگار شيطان را می پرستند.

من در پرستش تو با هر دو جنگيدم و شکست خوردم. حالا يک روز دست خدا از آستين تو سرنوشت مرا واژگون می کند، روز ديگر نفرين شيطان با حرفهای تو مرا می سوزاند و شکنجه می دهد.

می گويند خداوند در کتابش خودش را با ضمير مذکر خوانده است؛ فکر می کنم اشتباه می کنند. خداوند و شيطان هر دو يک زن هستند که هر روز آدم را به جرم گاز زدن يک سيب به اشد مجازات محکوم می کند.

فوتينا

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

عکسی که روی ميز گذاشته بودم گُم شده است. از چند حالت خارج نيست :

- مردی که در تصورات بچگانه اش تو را بيشتر از من دوست دارد به خانهء من آمده است و عکسهاي خندانت را دزديده است تا بسوزاند.

- تو در تلاش برای انکار گذشته ای که با من داشته ای از خدا خواسته ای که تمام شواهد را از دنيا پاک کند؛ خدا هم بهتر از اين می داند که با تو درگير شود...عکسهايت را غيب کرده است.

- من در ضمير ناخودآگاه خودم عکسهايت را قطعه قطعه کرده ام و با يک ليوان شراب خورده ام.

- نه تو وجود داری نه من، نه گذشته، نه عکس و نه آينده، همه چيز يک خيال است و از اول هم خيال بوده است.

به هر حال می خواستم به آن مرد و تو و خدا و ضمير ناخودآگاه خودم بگويم اگر خيال کرده اید با گُم شدن يک عکس تو را فراموش می کنم کور خوانده ايد، ديشب تا صبح خواب تو را ديدم و لبهايت را بوسيدم و به بهشت رسيدم. بسوزيد!

کَس نخارد پشتِ من

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

می چرخد. دورِ سرم می گردد. اگر کسی نداند فکر می کند از شادی می رقصد. می پُرسد خجالت نمی کشی؟ مگر نمی بينی صد نفر الکی الکی مُردند؟ مگر نخواندی شصت و هشت نفر خبرنگار برای آخرين بار خبرساز شدند؟ حالا هی بنشين از بی دردی روضه بخوان. ناشکری می کنی، هر چه می کشی حقت است، بکش...

هزار سال پيش در يک صبح دل انگيز بهاری يکی از اعراب مبارز در جريان جنگهای صليبی نيزه اش را گُم کرد به شدت عصبانی شد. او در مسير محل کارش از کنار يکی از نيزارهای ساحلی تنگهء جبل الطارق می گذشت يک نی را از ريشه شکست و با تمام زوری که دشت به سمت دريا پرتاب کرد. او هيچ وقت متوجه نشد که کرمينا - کرم درختی زرد رنگی که دست نداشت - که دقيقا در همان زمان روی همان ساقهء نی می خزيد با پرتاب او برای هميشه از خانه و خانواده و دوستانش جدا شد. او بدين ترتيب تا سالهای سال در همان جايی که عرب نی انداخت زندگی کرد و هر روز صبح از بالای نی به سمت خانه اش نگاه می کرد و رويای روزهای گذشته را می ديد و لبخند می زد.

بزرگترين مشکل کرمينا در زندگی اين بود که پُشتش می خاريد. او که از بچگی عادت داشت که ديگری پشتش را بخاراند حالا در تنهايی هيچ راهی برای رفع اين مشکل به ذهنش نمی رسيد. سالها گذشت و کرمهای زيادی در نيزارهای جبل الطارق زير دست و پای جنگجوهای عرب و اسپانيايی له شدند و کرمينا هنوز پشتش می خاريد. طوفانهای بزرگ، خشکسالی های پياپی و گنجشکهای گرسنه نيز بسياری از قبيله های کرمهای درختی را قلع و قمع کردند و کرمينا هنوز صحيح و سالم و سرحال بود و پُشتش می خاريد.

بالاخره هزار سال بعد که آمريکا به عراق حمله کرد و بسياری از کرمهای خاکی نيز در بيابانها زير چرخ تانکهای آمريکايی و گيوه های عراقی کشده شدند يکی از عراقی های عصبانی نی ديگری را از کنار شط العرب از ريشه کند و با تمام زوری که داشت به سمت دريا پرتاب کرد؛ و اينگونه بود که کرمينا پس از هزار سال تنهايی در جايی که عرب نی انداخت با کرمول - کرم خاکی سياه رنگی که دست نداشت - آشنا شد. کرمول که وقت زيادی نداشت به سرعت تمام فجايع تاريخی نسل کرمها را برای کرمينا بر شمرد، و پس از دو روز بی آبی تصميم گرفت که وقتش تمام شده است. او از کرمينا پرسيد که پيش از مرگش چه کاری می تواند برای او انجام دهد، و کرمينا سکوت کرد تا کرمول بدون هيچ حرف ديگری خشک شود و بميرد.

کرمينا نمی دانست اگر پس از اين همه سال روزی پشتش نخارد چه احساسی در مورد خودش و بقيهء کرمهای جهان خواهد داشت؛ و تصميم گرفت تا ابد در حسرت کرم ديگری که پشتش را بخاراند بماند. کرمينا هنوز هم پشتش می خارد، و به مشکلات کرمهای ديگر کاری ندارد.

درگير

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

سرويس غيرورزشی - ديروز مرحلهء نيمه نهايی جام جهانی بدبختی و بيچارگی در دو شهر قهقرا و ماورا دنبال شد و بدين ترتيب دو تيم برتر به فينالِ اين مسابقات راه يافتند. در قهقرا نسل انقلاب موفق شد تيم ايدزيران را با نتيجهء هزار بر يک و نيم منهدم کند. در نسل انقلاب به ترتيب وبلاگنويسان مقيم مرکز، فرهيختگان دلباخته و جعفرخانِ از-فرنگ-برگشته بيشترين امتيازات را برای تيم خود به ثمر رساندند. در ماورا تيمِ بين المللیِ مهاجرينِ مايوس در رقابتی نزديک و نبردی خونين از سد خودش گذشت و برای صدمين بار از زمان شروع مسابقات موفق شد خودش را شکست بدهد و به مرحلهء بعدی صعود کند. بنابرگزارشهای رسيده پخش زنده و مردهء اين مسابقه به دليل خشونت بيش از حد و رفتار غيرورزشکاری يکی از فارغ التحصيلان فوق پرفسورای دانشگاهِ هارت پورت از کليه رسانه های صوتی و تصويری ممنوع اعلام شد.

بنابر همين گزارش تاريخ برگزاری فينال اين مسابقات به هيچ وجه مشخص نيست. مسؤولين تيم مهاجرين مايوس اعلام کرده اند که بازيکنان آنها به دليل گمراهی و يأس فلسفی تا اطلاع ثانوی با خودشان درگيرند و آمادگی رويارويی با هيچ تيم ديگری را ندارند. شايع شده است در همين زمينه خانوادهء دکتر ارنست از چند روز پيش دست به اعتصاب غذا زده اند و سگ آقای پتی ول نيز با خوردن يک نارنجکِ کم چربی خود را منفجر کرده است. نسل انقلاب با اعتراض به هيأت داوران خواستار رسيدگی فوری به وضع موجود شده است و اعلام کرده است تا زمانی که جام جهانی بدبختی و بيچارگی به آنها داده نشود هر روز در هر سوراخی به زمين و زمان و خدا و انسان فحش می دهد و طومار امضا می کند.

خ م 33. انتهای پيام.

خداوند بزرگ است

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

حالا حالا حالا، ما ما ما ما همه می دانستيم که در زندگی هر مردی روزی می رسد که دنده عقب ماشين او خراب می شود و مجبور می شود با زور بازو از پارکينگ بيرون بيايد. او - بطور کاملا اتفاقی - در همين روز متوجه می شود از کارش متنفر است ولی به خاطر ويزايش نمی تواند آنرا عوض کند، با تمام وجودش می خواهد به سفر برود ولی پول ندارد و زنی که دوست دارد با مرد ديگری است.

در چنين روز دل انگيزی مردان بزرگ آرامش خود را حفظ می کنند و با شوق روحانی عجيبی در کعبک اداری خود می نشينند و قهوهء تلخ خود را بدون شير می نوشند. ايشان در چنين روز بزرگی با نگاهی عميق به سالهای گذشته زندگی را به سه بخش اصلی تقسيم می کنند :

مر حلهء صفر تا بيست و سه سالگی : چه جالب! چرا؟ برای چی؟ کی؟ کجا؟
مرحلهء بيست و سه تا بيست و هشت سالگی : چه سخت! چگونه؟ با کی؟ چرا من؟ واقعا؟
مرحلهء بيست و هشت سالگی تا مرگ : چه تخمی! که چی؟ من چرا لُختم؟ اين بچه مال کيست؟

اين بزرگواران در چنين روزی است که تمام روز را به نقطه ای در منفی بی نهايت خيره شده و به کشف و شهود در عالم هپروت می پردازند. ايشان به انتقام می انديشند. فکر می کنند اگر قدرتش را داشتند دنيايی خلق می کردند که در آن تمام آفريدگان با شوق و ذوق به آن وارد شوند و سالهای سال جان بکنند و دهانشان صاف شود و آخرش به هيچ جايی نرسند و حسابی خيط شوند؛ هاه؟

پس اينگونه بوده است؟! دبلنا! خداوند مرد بزرگی است که يک روز دنده عقب ماشينش خراب شده است...