آمريکا را از آب گرفته اند. چندصد سال پيش وقتی که آقای مهندس راسينِ ابنِ کروزی در يک بعدازظهر دل انگيز پاييزی برای گردش به اقيانوسهای همسايه رفته بود متوجه شد يک بچه قارهء بی صاحب و بي گناه کمی آنطرفتر افتاده است و هيچ کس حواسش به او نيست. آقای کروزی که مرد نجيبی بود بچه قارهء بی پناه را به موسسهء حمايت از قاره های بی سرپرست سپرد و با پيگيری و تلاشهای دلسوزانه او را به عده ای از مهاجرانِ شريف و خيّر معرفی کرد تا آمريکا را به عنوان قارهء خود بپذيرند و از او نگهداری کنند تا بزرگ شود.
آمريکا هيچ وقت پدرِ واقعی خود را نشناخت. شايع شده بود که او فرزند ناخلف حاصل از تجاوز يکی از قاره های سفيد به قارهء سياهِ آفريقاست. از آنجايی که تعداد زيادی از قاره های سفيد در مدت زمانی کوتاه و گاهی همزمان از قارهء آفريقا سوء استفاده کرده بودند هيچ کس حاضر نبود مسؤوليت اين فرزند را بپذيرد و آفريقا هم که بسيار فقير بود فرزند سياه و سفيدش را در شب طوفانی تولدش به آب سپرده بود تا گم و گور شود.
آمريکا به دليل عدم احساس تعلق و کمبود توجه هيچ گاه آرام نبود. او طی ساليان جوانی از بی هويتی و عدم حمايت خانوادگی دچار درگيريهای پيشرفتهء داخلی شد و از چندگانگی شخصيتی به شدت رنج می برد. او به سرعت به جوانی پرخاشگر و عصبی تبديل شد که به هيچ صراطی مستقيم نبود و دائما با خودش يا همسايگان سر ناسازگاری داشت. آمريکا پس از دو قرن جنايت و تبهکاری به پول و مقام رسيد و ديگر قاره های ديگر هم که دستشان به آمريکا نمی رسيد او را به رياست قاره های جهان پذيرفتند. برخی معتقدند افسانهء معروف بينوايان در حقيقت زندگينامهء تحريف شدهء آمريکاست که در آن سعی می کند با توبه و انجام اعمال خداپسندانه گذشتهء پليد خود را از ذهن جهانيان پاک کند.
آمريکا که حالا ديگر آخر دنياست و کاری به جز خوردن و خوابيدن و اذيت و آزار و تاراج قاره های ديگر ندارد هنوز نتوانسته است بر عقده های درونی و کمبودهای عميق شخصيتی خود غالب شود. آمريکا بسياد حسود است و چشم ديدنِ آسايشِ هيچ کس را ندارد. او بطور غير مستقيم تمام فرزندان خوشحال و سالم و پر انرژی قاره های ديگر را يواشکی می دزدد و آنها را از کانون گرم خانواده و آرامش و دلگرمی دور می کند و با نهايت بی رحمی تمام آشفتگيهای خودش را به تک تک آنها منتقل می کند. قربانيان او همه به سرعت آمريکايی می شوند و در حسرت همهء چيزهايی که ديگر ندارند به شدت متشنج می شوند و برای جبران کمبودهايشان به تکاپو و مبارزه با خودشان و ديگران می پردازند. آمريکا يواشکی آنها را به ته-مزهء پول و مقام معتاد می کند تا هيچ وقت نتوانند خودشان را از چنگال او آزاد کنند.
آمريکای بی پدر خواهر هم ندارد، و به همين دليل به خواهر قربانيانش هم ويزا نمی دهد. مرگ بر آمريکا؛ يک روز می کُشمش.
خانوداده چيز خوبی است که هيچ کس در قارهء آمريکا ندارد، حتی خودش.
