من و مارکو و تِد همکلاسی هستيم؛ با هم درس می خوانيم، با هم ورزش می کنيم و با هم شام می خوريم. هر دو سرباز هستند؛ قد بلند، ورزشکار و خوش مشرب. مارکو دوست دارد به تمام کشورهای دنيا سفر کند. می خواهد راجع به ايران هم بيشتر بداند. کنار پيشخوان برای هم آبجو می خريم و گپ می زنيم. راجع به اقتصاد، تجارت، ماشين جديدی که رد شد و دخترهايی که در آن نشسته بودند. چهارمين ليوان را با هم خالی کرديم و ليوانهايمان را با هم روی پيشخوان کوبيديم : بنگ. جنگ. مارکو پشت تانک نشسته است و به سمت خانهء من شليک می کند. تِد هم کنارش نشسته است و با هم آبجو می خورند. می خندند و شليک می کنند. من بين تانک و خانه ايستاده ام و اخبار می خوانم.
مارکو اصرار می کند يک ليوان ديگر هم برای من پُر کند، قبول نمی کنم. خداحافظی می کنم و در راه خانه می خندم. دنيا خنده دار است.
***
وقتی که خدا بچه بود تنها بود و از تنهايی بدش می آمد. تصميم گرفت وقتی که بزرگ شد دنيايی خلق کند که در آن هيچ کس تنها نباشد، حتی خودش. هر چقدر خدا بزرگتر شد تنهاتر و تنهاتر شد، و عاقبت يک روز که بزرگترين و داناترين و تواناترين شد از فرط خشم دنيايی را آفريد از جنس خودش؛ دنيايی که تمام مخلوقاتش هر چقدر بزرگتر شوند تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شوند، حتی اگر پيش هم بنشينند و بگويند و بخندند.
خداوند هيچوقت عاشق نشد، و برای همين هم آنرا خلق نکرد. انسان عشق را آفريد تا با تنهايی بجنگد. عشق از جنس انسان بود، ظريف و حساس و موقت. انسان يک روز عاشق شد، دو روز بعد در عشق شکست خورد و از آن روز به بعد هر روز تنها تر و تنها تر شد؛
خدا بزرگ است، و زندگی می گذرد.
