November 2005 Archives

ما ندانستن را دوست داريم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را.

هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم.

هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم.

گزارش ويژه : ليلی با من نيست

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

سرويس اجتماعی -- دانشمندان معتقدند مشکلات زندگی سه دسته اند : احساسی، مالی و مقامی. اگر چه مشکلات تمام انسانها در اين دسته بندی جای می گيرد، ضريب اهميت و اولويت اين سه مشکل در هر انسانی متفاوت است.

در همين راستا و به همت مرکز مطالعات کشکی و تخيلات پشمی ميزگردی با شرکت صمد از دِه بالا، بيل از ايالات متحدهء آمريکا و يودا از سيارهء دابوگا برگزار کرده است تا در آن ترتيب اهميت و اولويت برخورد با هر يک از سه دستهء مشکلات فوق يکبار و برای هميشه مشخص گردد.

اين ميزگرد با سی و سه دقيقه تاخير در حالی که از صمد هيچ اطلاعی در دست نبود با حضور بيل و يودا آغاز شد. در ابتدای جلسه يودا در سه کلمه تمام اسرار هستی را کاملا تشريح کرد و هيچ جايی برای هيچ سؤالی باقی نگذاشت. بيل بلافاصله سيارهء دابوگا را همراه با ساکنين و امتياز کليه حقوق مربوط به اختراعات و اکتشافات آنها خريد و تمام نگاهها به سمت او برگشت. پيش از اتمام جلسه - که دقيقا پنجاه و هفت ثانيه طول کشيد - صمد بالاخره از راه رسيد ولی به علت تاخير بيش از حد فقط در قسمت خداحافظی حاضر شد و نتايج اين ميزگرد در سه ثانيه بدين شرح اعلام گرديد:

"به وضوح می توان ديد که در غيبت مشکلات احساسی با پول کافی می توان به هر مقامی رسيد."

بديهی است اين نتايج تا زمانی که صمد به ليلا برسد و يا شواليه های «جِدای» نصف بيشتر سهام شرکت مايکروسافت را تصاحب کنند از اعتبار کامل برخوردار هستند و کليه متون علمی، سکسی و اقتصادی می توانند از اين شواهد با ذکر منبع استفاده کنند. از آنجا که احتمال هر دو شرط فوق با تقريب خوبی به صفر مطلق ميل می کند دانشمندان هيچ لزومی برای تکرار اين ميزگرد نمی بينند و به طور کلی هر اقدام ديگری برای بررسی دقيقتر مشکلات زندگی انسانها را بی ثمر و کنايه از «آب در هاون کوبيدن» می دانند.

پايان پيام.

پادبخت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مينا زبان ندارد. روبروی پنجرهء بسته نشسته است و با چينهای پردهء قرمز اتاقش بازی می کند. او نمی تواند تصميم بگيرد پرده را باز کند يا آنرا همانطور بسته نگه دارد. مينا از آنچه در آنسوی پنجره خواهد ديد می ترسد؛ از آن هم بالاتر، مينا از ديدنِ آن سوی پنجره می ترسد.

سينا زبان ندارد. او هر روز صبح تا غروب پشت پنجرهء مينا می نشيند و به دوردست خيره می شود. يکی از رهگذرانی که از روبروی چشمان مات او رد می شد فکر کرد او ديوانه است، يکی سکه ای کنار پايش گذاشت و ديگری به ظاهر بی تفاوت از کنارش گذشت.

پردهء قرمز هيچ شکافی ندارد. او مدتهاست بين مينا و سينا ايستاده است و کنار نمی رود. وقتی انگشتهای مينا روی تن نرمش می لغزند قلقلکش می آيد، می خندد، کمی تکان می خورد و باز بی حرکت می ايستد.

اتاق مينا سقف ندارد. ديوارهايش تا جايی که چشم کار می کند بالا می روند و پرده هايش تا بي نهايت کشيده شده اند. او مدتهاست مينا را بين ديوارهايش زندانی کرده است و پرده هايش را به رويش کشيده است.

دنيای سينا زمان ندارد. يک لحظهء سُرخرنگِ ثابت است که هرگز نمی گذرد. بی صدا و تکرنگ و پُر از حرف...يا نه؟

رهگذری که از کنار دنيای سينا و مينا ( ظاهرا ) بی تفاوت گذشت مرد زخمیِ سنگدلی بود که برای توجيه اشتباهات خودش کمر به تحقير عشق و شادی بسته بود. او هر روز مخفيانه تمام جزئيات رفتار انسانها را به خاطر می سپرد تا هر شب داستان آنها را بازنويسی کند و به خونخواهی از تنهايی خودش آنها را در سرمای داستانهای تاريکش زندانی کند. رهگذر بيمار بين آدمهای خوشبخت ديوار می کشيد، چشمهايشان را با عشق کور می کرد و از ترس اينکه مبادا روزی داستان حقيقی خوشبختیِ شان را جايی بازگو کنند زبانهايشان را می بُريد.

رهگذر بيمار است، و خودش اين را می داند.

نور، صدا، فشار...اکشن.

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

اگر زندگی همان چيزی است که من از آن می سازم بايد خودم را به تراکتورسازی تبريز معرفی کنم. استعداد عجيبی دارم در ساختن يک زندگی که مثل تراکتور منِ الاغ را زير چرخهايش لِه می کند و می رود؛ حيف است. البته زندان قصر هم است: مرا به عنوان استاد مهمان دعوت کرده اند برای تدريس يک دورهء فشردهء جلادی.

***

گهی زی به پشت و گهی پُشت به زندگی.

همه اش به اين برمی گردد که در اين سکانس چه کسی زير است. غير از آن همه بازيگريم در فيلم پورنوی دنيا با هنرمندی رُستم در نقش ِ«زندگی». بحث کردن با کارگردان هم فقط يک نتيجه دارد : تا برداشتِ هزارُم همان زير می مانی؛ آن هم در صحنهء گالاگالا تا مرگ.

***

بهترين سن برای ازدواج هجده سالگی است. اينبار که گذشت، انشاءالله دفعهء بعد.

آمريکا خواهر ندارد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آمريکا را از آب گرفته اند. چندصد سال پيش وقتی که آقای مهندس راسينِ ابنِ کروزی در يک بعدازظهر دل انگيز پاييزی برای گردش به اقيانوسهای همسايه رفته بود متوجه شد يک بچه قارهء بی صاحب و بي گناه کمی آنطرفتر افتاده است و هيچ کس حواسش به او نيست. آقای کروزی که مرد نجيبی بود بچه قارهء بی پناه را به موسسهء حمايت از قاره های بی سرپرست سپرد و با پيگيری و تلاشهای دلسوزانه او را به عده ای از مهاجرانِ شريف و خيّر معرفی کرد تا آمريکا را به عنوان قارهء خود بپذيرند و از او نگهداری کنند تا بزرگ شود.

آمريکا هيچ وقت پدرِ واقعی خود را نشناخت. شايع شده بود که او فرزند ناخلف حاصل از تجاوز يکی از قاره های سفيد به قارهء سياهِ آفريقاست. از آنجايی که تعداد زيادی از قاره های سفيد در مدت زمانی کوتاه و گاهی همزمان از قارهء آفريقا سوء استفاده کرده بودند هيچ کس حاضر نبود مسؤوليت اين فرزند را بپذيرد و آفريقا هم که بسيار فقير بود فرزند سياه و سفيدش را در شب طوفانی تولدش به آب سپرده بود تا گم و گور شود.

آمريکا به دليل عدم احساس تعلق و کمبود توجه هيچ گاه آرام نبود. او طی ساليان جوانی از بی هويتی و عدم حمايت خانوادگی دچار درگيريهای پيشرفتهء داخلی شد و از چندگانگی شخصيتی به شدت رنج می برد. او به سرعت به جوانی پرخاشگر و عصبی تبديل شد که به هيچ صراطی مستقيم نبود و دائما با خودش يا همسايگان سر ناسازگاری داشت. آمريکا پس از دو قرن جنايت و تبهکاری به پول و مقام رسيد و ديگر قاره های ديگر هم که دستشان به آمريکا نمی رسيد او را به رياست قاره های جهان پذيرفتند. برخی معتقدند افسانهء معروف بينوايان در حقيقت زندگينامهء تحريف شدهء آمريکاست که در آن سعی می کند با توبه و انجام اعمال خداپسندانه گذشتهء پليد خود را از ذهن جهانيان پاک کند.

آمريکا که حالا ديگر آخر دنياست و کاری به جز خوردن و خوابيدن و اذيت و آزار و تاراج قاره های ديگر ندارد هنوز نتوانسته است بر عقده های درونی و کمبودهای عميق شخصيتی خود غالب شود. آمريکا بسياد حسود است و چشم ديدنِ آسايشِ هيچ کس را ندارد. او بطور غير مستقيم تمام فرزندان خوشحال و سالم و پر انرژی قاره های ديگر را يواشکی می دزدد و آنها را از کانون گرم خانواده و آرامش و دلگرمی دور می کند و با نهايت بی رحمی تمام آشفتگيهای خودش را به تک تک آنها منتقل می کند. قربانيان او همه به سرعت آمريکايی می شوند و در حسرت همهء چيزهايی که ديگر ندارند به شدت متشنج می شوند و برای جبران کمبودهايشان به تکاپو و مبارزه با خودشان و ديگران می پردازند. آمريکا يواشکی آنها را به ته-مزهء پول و مقام معتاد می کند تا هيچ وقت نتوانند خودشان را از چنگال او آزاد کنند.

آمريکای بی پدر خواهر هم ندارد، و به همين دليل به خواهر قربانيانش هم ويزا نمی دهد. مرگ بر آمريکا؛ يک روز می کُشمش.

خانوداده چيز خوبی است که هيچ کس در قارهء آمريکا ندارد، حتی خودش.

خداوند خنده دار است

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

من و مارکو و تِد همکلاسی هستيم؛ با هم درس می خوانيم، با هم ورزش می کنيم و با هم شام می خوريم. هر دو سرباز هستند؛ قد بلند، ورزشکار و خوش مشرب. مارکو دوست دارد به تمام کشورهای دنيا سفر کند. می خواهد راجع به ايران هم بيشتر بداند. کنار پيشخوان برای هم آبجو می خريم و گپ می زنيم. راجع به اقتصاد، تجارت، ماشين جديدی که رد شد و دخترهايی که در آن نشسته بودند. چهارمين ليوان را با هم خالی کرديم و ليوانهايمان را با هم روی پيشخوان کوبيديم : بنگ. جنگ. مارکو پشت تانک نشسته است و به سمت خانهء من شليک می کند. تِد هم کنارش نشسته است و با هم آبجو می خورند. می خندند و شليک می کنند. من بين تانک و خانه ايستاده ام و اخبار می خوانم.

مارکو اصرار می کند يک ليوان ديگر هم برای من پُر کند، قبول نمی کنم. خداحافظی می کنم و در راه خانه می خندم. دنيا خنده دار است.

***

وقتی که خدا بچه بود تنها بود و از تنهايی بدش می آمد. تصميم گرفت وقتی که بزرگ شد دنيايی خلق کند که در آن هيچ کس تنها نباشد، حتی خودش. هر چقدر خدا بزرگتر شد تنهاتر و تنهاتر شد، و عاقبت يک روز که بزرگترين و داناترين و تواناترين شد از فرط خشم دنيايی را آفريد از جنس خودش؛ دنيايی که تمام مخلوقاتش هر چقدر بزرگتر شوند تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شوند، حتی اگر پيش هم بنشينند و بگويند و بخندند.

خداوند هيچوقت عاشق نشد، و برای همين هم آنرا خلق نکرد. انسان عشق را آفريد تا با تنهايی بجنگد. عشق از جنس انسان بود، ظريف و حساس و موقت. انسان يک روز عاشق شد، دو روز بعد در عشق شکست خورد و از آن روز به بعد هر روز تنها تر و تنها تر شد؛

خدا بزرگ است، و زندگی می گذرد.

من خلق می کنم؛ پس ... هستم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

پروفسور ب.خ. گفت سمت چپ مغز من کار نمی کند. او نمی داند که مغز من اصلا سمت چپ ندارد؛ بيچاره!

او همچنين گفت در تاريخ آمده است که اولين نشانه های ياس فلسفی و اختلالات شخصيتی باز می گردد به عصر حجر، روزی که چرخ اختراع شد. بنا بر اسناد تاريخی خبر اختراع چرخ - مهمترين تيتر خبری پس از کشف آتش - به سرعت باورنکردنی بين غارهای مسکونی و دشتهای تجاری پخش شد و نرخ خودکشی بلافاصله به سقف رسيد. روی ديوار يکی از اين غارنشينان نوشته شده است : « VTF! ؟X :( ;= » که در زبان امروزی خوانده می شود : « ديگر هيچ چيزی برای کشف و اختراع نمانده است؛ بدرود.»

ايشان همچنين در پايان سخنرانی خود روشهای تقويت خلاقيت را به سه بخش تقسيم کرد :
- خوش رويی
- حقيقت گويی
- زيبايی جويی
و من با روي خوش و پشت به گذشته به سمت تو آمدم.

چهل تکه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

بيست و چهار نوجوان هجده ساله ده سال پيش به دانشگاهی نزديک ميدان آزادی رفتند و کنار هم نشستند و به هم نگاه کردند و گاهی با هم حرف زدند؛ بعضيها پسر، بعضيها دختر، بعضيها هم معمولی. بيست و چهار جوان بيست و هشت ساله روز شنبه به پارک سرسبزی در سرزمين آزادی رفتند، بعضيها مرد، بعضيها زن، بعضيها هم هنوز معمولی، مثل من. اين دو حادثه ده سال خورشيدی و هفت هزار و پانصد و هشتاد مايل زمينی با هم فاصله داشتند، ولی آن بيست و چهار نفر هنوز کنار هم نشستند و به هم نگاه کردند و گاهی با هم حرف زدند. خنديدند، بعضيها دست دادند، شام خوردند و باز از کنار هم گذشتند.

اين دو حادثه و تمام حوادثی که بين آن دو اتفاق افتاد در کتابی که يکی از ما تا بيست سال ديگر خواهيم نوشت ثبت خواهد شد. يکی از ما خواهد نوشت که نسل ما لحافی است چهل تکه، يک تکه انقلاب، يک تکه بمب، يک تکه فيلم، يک تکه جين، يک تکه حجاب، يک تکه عشق، يک تکه دروغ، يک تکه موسيقی، يک تکه هوس، يک تکه شرم، يک تکه سکوت و پُر از وصله های تلاش برای بهتر زيستن.

نسل ما حاصل يک آزمايش تاريخی است. به ما هر چه که نداشتيم را نشان دادند تا هر چه داشتيم را نبينيم. ما چون خيال می کنيم مهندس شده ايم هر کدام راهی اختراع کرديم من در آوردی، با قانونهای الکی و مقررات محض رياضی. اسمش را هم گذاشته ايم راه پيشرفت در زندگی. ما خيال می کنيم در جهتهای کاملا متفاوت به پيش می رويم، ولی هنوز آنقدر نزديک هستيم که بتوانيم کنار هم کباب بخوريم.

ما بيست و چهار نفر فکر می کنيم هيچ کدام از ما سياستمدار نخواهد شد. ما فکر می کنيم يکی از کسانی که سر ميز ما نشسته بود در ده سال آينده چهرهء بزرگی خواهد شد. ما تصميم گرفتيم ده سال بعد باز هم دور هم جمع شويم و من می دانم که بعضی از ما مردان بزرگی خواهند شد، بعضيها زنان بزرگی خواهند شد، و بعضیها هم - مثل من - باز می آيند و می خندند و می خندانند و می روند، درست مثل آدمهای معمولی.

ما نسل عجيبی هستيم، که هر از ده سال يکبار از کنار هم می گذريم تا مطمئن شويم که هنوز با تمام تفاوتهايی که داريم می توانيم کنار هم بنشينين و حرف بزنيم. شايد دست بدهيم و بعد از کنار هم می گذريم.

زندگی می گذرد، ما هم می گذريم.