October 2005 Archives

تئوری توطئه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

اخبار می خوانم. آشوب به اوج رسيده و رسيدن به حقيقت نزديک است، و حقيقت هم اين موضوع را می داند. حقيقت ترسيده است؛ و خداوند نگران شده است.

در همين راستا تيمی از فرشتگان متخصص بر آن شدند تا عوامل مؤثر در سرعت پيشرفت علم را شناسايی نموده و برای مقابله و کنترل شتاب گسترش آگاهی بشر راهکارهای پيشنهادی خود را اعلام نمايند. پس از سالها تحقيق و جمع آوری اطلاعات از طريق ارواح، اجنه و شرکتهای صنعتی چند مليتی شکاف ظريفی در افکار عوام مشخص شد که موقعيت بسيار مناسبی را برای مداخله و بر هم زدن نظم فکری انسانها ارائه می نمود. در گزارش پايانی اين گروه ويژه آمده است ظاهرا کسی برايش مهم نيست که هر سال نيروهای اهريمنی و استثمارگران صنعتی يک ساعت عمر سر سبز و بهاری آدمها را بدزدند و به جای آن شش ماه بعد يک ساعت عمر پژمردهء پاييزی پس بدهند.

در جداول ضميمهء جيم ميزان دقيق زمان دزديده شده و تاثير آن بر روند پيشرفت بشريت محاسبه و به ثبت رسيده است. مسلما يک ساعت عمر بهاری به صورت فردی زياد هم مهم نيست( که هست )، ولی تنها در کرهء زمين شش ميليارد و چهارصد و چهل و شش ميليون و صد و سی و يک هزار و چهارصد نفر زندگی می کنند که حاضرند هر سال اول بهار يک ساعت از عمرشان را از دست بدهند و بدون هيچ گونه بهره يا امتياز اضافه آن را شش ماه بعد بازيافت کنند.

در ضميمهء ميم نمودار پيچيده ای از روند فکری انسان ترسيم شده است. بنابر اين نمودار رشد اکسپوننسيال بی نظمی حاصل از حذف يک ساعت از عمر بهاری پس از شش ماه به حدی زياد است که برای جبران آن و بازگشت به فرکانس منظم اوليه، نسل بشر به بيش از سی و سه ماه زمان نياز دارد و مسلما ترميم حاصل از بازيافت يک ساعت پاييزی بر اين روندِ مخرب قابل چشمپوشی است.

در نسخهء اصلی اين گزارش - که هيچ وقت منتشر نشد - پيشنهادات ديگری نيز آمده است. در صورت شکست راهکار ساعتشوب ( با نام تجاری « تغيير ساعت » ) راهکارهای ماهشوب و سالشوب نيز با تخصيص بودجهء لازم برای تبليغات و بازاريابی قابل اجرا تشخيص داده شده اند. برای مثال می توان سنين بيست و چهار تا بيست و نه سالگی انسانها را از آنها دزديد و بيست سال بعد به آنها پس داد تا بين چهل و چهار و چهل و هشت سالگی دو بار زندگی کنند. اگر چه جزييات اين طرح هنوز تاييد نشده است، ولی تصميم نهايی برای اجرای آن به چند نسل بعد موکول شده است تا نتايج واقعی طرح ساعتشوب مشخص گردد.

اخبار می خوانم. به عقب بر می گرديم. به اصولگرايی، به زور، به جنگ؛ و ساعت باز عوض می شود.

چپ اندر قيچی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای غربزده هنگام کار کردن موسيقی گوش می کند. الکتروجاز، تريپ هاپ، اينديراک و گاهی هم اِتنيک. آقای غربزده همينطور که به اين آهنگها گوش می کند کمی کار می کند و کلی ولگردی و وبگردی می کند تا روزهای خسته کننده اش يکی يکی تمام شوند. او از اينکه نمی تواند تمام هوش و حواسش را به کارش اختصاص دهد عذاب می کشد، ولی هر کاری می کند نمی تواند متمرکز بماند.

آقای غربزده ديروز يک قطعه تواشيح اسماء حُسنی پيدا کرده است و بدون وقفه به آن گوش می کند، دوباره و سه باره و چهارباره و هزارباره. آقای غربزده متوجه شده است که وقتی که تواشيح را می شنود در کمال ناباوری تمام حواسش متوجه کار است و بازيگوشی نمی کند. ای دادِ بيداد!

البته آقای غربزده نمی داند اين تاثير آوای تواشيح است، يا تمام خاطراتی که تواشيح از اذان مغرب ماه رمضان با خودش می آورد. به هر حال آقای غربزده به شدت آچمز شده است و اصلا نمی داند با اين وضعيت چگونه برخورد کند.

در همين راستا آقای غربزده ديشب يک شيشه آبجو را باز کرد و لب نزد. احتمالا آخرالزمان شده است؛ هاه. پايان نزديک است.

انيشتين، خفه شو

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

فکر از نور سريعتر است.

- آقای دُگمينه پيش از اينکه به دنيا بيايد هيچ چيزی را نديده بود؛ ولی به همه چيز فکر کرده بود. نامبُرده پس از به دنيا آمدن همه چيز را ديد؛ دقيقا همانطور که به آن فکر کرده بود، نه همانگونه که بود. يک روز حوصلهء آقای دگمينه سر رفت.

- آقای گاسوله کور نبود؛ آنقدر فکر نکرد تا شد. او از هيجان مُرد.

- آقای معمولی بعضی از چيزها را می بيند، و به بعضی از آنها فکر می کند. او مدتهاست ديگر نمی داند کدام يک از تجربه هايش واقعی است و کداميک در خيال او اتفاق می افتد. اهميتی هم ندارد. به هر حال آقای معمولی از کنارِ زندگی می گذرد، با سرعت فکر.

دينی

| | Comments (1) | TrackBacks (0)

الف.
انسان، قطعه گوشتی است در چرخ زندگی. بعد از سه بار چرخ کردن نوبت سيخ است و زغال و آتش. تنهايی، غول سياهِ آدمخواری است که عصرهای آخر هفته او را کباب می کند و با پياز و ريحون لقمه می گيرد. نه اينکه خوشمزه باشد، غولها شعور ندارند، هر کثافتی را در دهانشان می گذارند.

***

ز.
زن، افيونِ توده هاست. ازدواج، مذهب تسليم است. ايمان بياوريد تا رستگار شويد. سوال هم نکنيد، همين است که هست، از سرتان هم زياد است. هر کسی هم شلوغ کند لولو می خوردش.

***

س.
سکس، ستون دين است. صلوات.

سيفون

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

کشيدن يا نکشيدن، مساله اين است.

آقای گرمايی پيراهنش را در آورد و ليوان شرابش را پر کرد و به تراس رفت. آرام آرام به صندلی تکيه داد و ليوانش را پر کرد. فلز صندلی سرد است، پوست را می سوزاند. چراغها را خاموش کرد تا نور ماه ناراحت نشود. ليوانش را پر کرد و چنجه های جوجه کباب را از روی شعله برداشت. ليوانش را پر کرد و برگشت. ليوانش را پر کرد و با آواز گلپايگانی از تاکسی نخجوان پياده شد. ليوانش را پر کرد و به خانه رسيد. ليوانش را پر کرد و آرام به اتاقش رفت؛ مبادا مادر بيدار شود. ليوانش را پر کرد و روی تختش نشست. ليوانش را پر کرد و گوشی را برداشت. صدای تو را که شنيد... ليوانش را خالی کرد و سيفون را کشيد.

اگر پ آنگاه کيو

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

"...
يا من اشتباه کرده ام يا تو.
اگر روزی تو برگردی لازم است - نه کافی - که من با تمام وجود بپذيرم که اشتباه کرده ام.
من ناخودآگاه صبر می کنم تا ثابت کنم که من درست می گفتم و اشتباه نکرده ام.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
.
. .
..... تا وقتی من صبر کنم تو بر نمی گردی."

- گوسفندِ باهوش :o

خودتراش

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مردان بزرگ هر روز به خاطر کارهای بزرگی که انجام می دهند از ديروز بزرگتر می شوند و کچلتر. ايشان از امروز - که روز خيلی بزرگی است - سرهايشان را خودشان می تراشند.

شعر :

شبها می ريزی،
پدرسوخته؟!

صبحها می تراشمت،
از ته،
تا دسته.

زيرگذر

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

ديوار سکوت بين ما کوتاه بود. مدتها بود که مرتب يکی از بالای آن سرک می کشيد توی حياط ديگری.

از وقتی آن بالا چند لايه حرف خاردار کشيده ايم خيلی بهتر شده است. هر کدام دو سه بار جر خورديم و حالا هر کسی زخم و زيلی و خونیين و مالين در سمت خودش در سايهء سنگين ديوار نشسته است.

امان از اين دل؛ کُلنگِ من کو؟

آزمايش روانی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

خلاصه : اين آزمايش بصورت شهودی نظريهء نسبيت را در ساعت يازده و دوازده دقيقهء صبح يک يکشنبهء دل انگيز پاييزی از دو ديدگاه فلسفی متفاوت در جهان بينی مدرن بررسی می کند.

مواد لازم : ميزبانِ صبحانه، يک عدد - ميزِ فوتبال دستی پايه دار با پايهء جداشونده، يک نمونه - مهمانِ علاف، يک فروند - زمين، يک کُره - وقت، به اندازهء کافی

روش کار : پس از صرف صبحانه ميزبان را مجبور کنيد ميز فوتبال دستی را در اختيار شما بگذارد. از بالا به ميز نگاه کنيد و توجه کنيد که از اين زاويه ميز صاف است و هيچ شيبی ندارد. سپس با يک مهمان علاف پايه های ميز را جدا کرده و صفحهء بازی را روی زمين بگذاريد. در سمت مخالف مهمان روی زمين بنشينيد و مثل معلولها بصورت نشسته روی زمين فوتبال دستی بازی کنيد.

مشاهده : همينطور که مشغول بازی هستيد احساس کنيد که صفحهء بازی با شيب ملايمی به سمت مخالف متمايل است. اين مشاهده را با مهمان در سمت مخالف در ميان بگذاريد و متوجه شويد که او هم موافق است که زمين به سمت مخالف شيب دارد. تعجب کنيد : هر دو فکر می کنيد که زمين فوتبال به سمت ديگری متمايل است. با تعجب به بازی ادامه دهيد.

نتيجه گيریِ عميقِ فلسفی : تا روزِ چهارشنبهء همان هفته به تعجب کردن ادامه دهيد. سپس در ساعت ده و بيست و دو دقيقه لبخند بزنيد. وقتی که در هر سطحی از زندگی به اطراف خود نگاه می کنيد همه چيز نسبی است، و همهء راهها به سمت مخالف تمايل دارند. اگر ازچند متر بالاتر نگاه می کرديد همهء راهها هموارند و هيچ شيبی در کار نيست. بدين ترتيب نسبيت يکی از نتايج معلوليت ذهنی ما در درک جهانِ پيرامونِ ماست؛ وقتی که به سطحی از زندگی مسلط می شويم، همه چيز قطعی است.

نتيجهء عملی و کاربردی : در پايانِ اين آزمايش خودتان را به نزديکترين تيمارستان معرفی کنيد. وضع بحرانی است.

بی رحم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای بی رحم در يک دنيای بی رحم زندگی می کند که در آن هيچ کس او را نمی بخشد. او در اين دنيا هميشه مقصر است، همواره متهم است، هر بار محکوم می شود و بصورت مستمر در جزای گناهانش شکنجه می شود. آقای بی رحم هر روز و هر شب با ناباوری به تمام خطاهای گذشته اش فکر می کند و نمی فهمد چگونه در شرايط مکانی و زمانی گذشته چنين رفتار پست و سنگدلانه ای از او سر زده است. آقای بی رحم از زمين و زمان التماس می کند تا او را ببخشند، ولی در دنيای او هيچ بخششی در کار نيست.

آقای بی رحم ديشب هم روی مُبل خوابش برد و همانطور نشسته خوابيد تا راس ساعت سه و سی و سه دقيقهء بامداد کتابش از روی پايش به زمين افتاد و با صدای کُپِ آن از خواب پريد. آقای بی رحم در نهايت بی رحمی خودش را به اتهامات تمام نکردن مقاله ای که بايد می خواند، خوردن يک ساندويچ اضافه ( و در نتيجه سنگين شدن بيش از حد )، نشستن دندانها، روشن گذاشتن بيهودهء چراغ نشيمن و بالاخره تا شدن چند صفحه از کتاب ضخيم مديريت اطلاعات در يک دادگاه خصوصی محاکمه و بلافاصله خودش را به اشد مجازات محکوم کرد. زنگِ ساعتِ تلفن همراهش را برای راس ساعت پنج صبح کوک کرد، مسواک زد و با بی رحمی هر چه تمامتر برای مطالعهء بقيهء مقاله به تختخواب خودش رفت. همانطور که انتظار داشت بلافاصله خوابش برد ولی راس ساعت چهار و پنجاه و چهار دقيقه از خواب برخاست و تلفن دستی اش را قبل از آنکه زنگ بزند خاموش کرد و به مطالعه ادامه داد.

آقای بی رحم يک جايی در تهِ قلبش می داند که تمام بی رحمی دنيای او به خود او برمی گردد؛ ولی نمی داند چگونه می تواند خودش را ببخشد. او تا زمانی که ياد بگيرد خودش را ببخشد اجازه نمی دهد هيچ قطعه ای از دنيایش او را به خاطر اين همه گناه و خطا و اشتباههای پياپی ببخشد.

زندگی با بی رحمی می گذرد.