خانهء ما پانزده سال است که ساخته شده است و هنوز پلاک شهرداری ندارد. اگر مادرم تابلوی طلايیِ «ساختمان مهر - هفتاد و هشت مميز يک» را بالای در ورودی نصب نکرده بود هنوز هم روی پاکت می نوشتيم: روبروی پلاک شصت و نه. البته پُستچی خانهء ما را می شناخت؛ هر وقت نامه از خارج می آمد حتما زنگ می زد تا انعامش را بگيرد. با اين وجود من سال آخر دانشگاه نگرانِ گم شدن نامه های پذيرشم بودم، و از آدرس دفتر دانشکده استفاده می کردم. تابستان آخر که روی پروژه کار می کردم - راستی شنيدم آقای يوسفی هم فوت کرد، نه؟ - هر روز صبح به دفتر می رفتم و حرف «ر» را می گشتم. يادم هست نامهء مهمی که می دانستم فرستاده شده است نمی آمد که نمی آمد. گاهی صندوقهای کنار و زير و بالای حرف «ر» را هم می گشتم، ولی نامه ای به اسم من نبود که نبود.
در گوشهء ميز نامه ها - جدا از قفسه های حرف گذاری شده - يک جعبهء چوبی بی رنگ و رو هم گذاشته اند برای نامه های عصر حجر، که هنوز در انتظار گيرنده ای بودند که هيچ وقت به سراغشان نمی آمد. بعد از چند هفته که از حرف «ر» و تمام حروف اطرافش نااُميد شدم در يک بعدازظهر طولانی تابستانی تمام نامه های جعبه را خالی کردم تا آنها را يکی يکی بررسی کنم. نامهء دانشگاه پيدا نشد، ولی در کمال تعجب پاکت سفيد کهنه ای را پيدا کردم که آدرس فرستنده نداشت و نام من در قسمت گيرنده اش بود.
از تاريخ نوشته شدن نامه سه سال گذشته بود. نوشته بود که مرا دوست دارد. نوشته بود که برای من صبر می کند تا هر بار که مرا می بيند باز هم نگاهمان را به هم گره بزنيم و ساکت بنشينيم، انگار نه انگار که تمام ايلِ فاميل اطراف ما نشسته اند. نوشته بود ديگر نمی خواهد سکوت کند. به تاريخ نامه نگاه کردم، و يادم آمد سال آخر دبيرستان را که من سکوتم را برايش شکستم و او ساکت ماند. يک سال فکر کرده بود و جوابم را داده بود، تا من سه سال بعد آنرا بخوانم. سه سال نگاه و انتظار از او، و من و سکوت و نگاههايی که کم کم سرد شده بودند.
قبل از رفتن يک بار ديگر هم او را ديدم. سلام و عليک و آرزوی موفقيت و خوشبختی و بلافاصله خداحافظی. بعضی از نامه ها بهتر است در جعبهء خاکیِ نامه های بدون گيرنده بمانند. بعضی از چشمها را هم بايد بست، مبادا با نگاهشان حرفی از نامه های قديمی بزنند. بعضی از سکوتها را نبايد شکست.
امروز که بين ما چند اقيانوس فاصله است من اين کلمات را می نويسم و او لباس سفيد می پوشد. از خدايی که گاهی کارهای خيلی عجيبی می کند می خواهم که او خوشبخت شود. خدايا دوستت دارم؛ دوستش داشته باش.
