زندگی يک تصادف مهيب است که در پهنترين قسمت بزرگراه پنج حدود ساعت سه و چهل و دو دقيقهء بامدادِ يک شب تابستانی اتفاق می افتد. از شدت نور اين انفجار تمام بيابانهای اطراف بزرگراه برای چند لحظه روشن می شود، و ابر دودش تا چند ساعت بعد که هوا کم کم روشن می شود هنوز روی بزرگراه سايه می اندازد. تمام بقايای تصادف پس از لحظهء برخورد می سوزد و هيچ اثری از آن روی سطح سرد جاده به جا نمی ماند، و ماشينها تُند تُند از داخل گرد و غبارِ تيرهء آن رد می شوند.
مسلما تعداد زيادی از رانندگان به هيچ وجه متوجه حادثهء مهيبی که چند ساعت قبل در همان نقطه رخ داده است نمی شوند و به سرعت به راهشان ادامه می دهند. تعدادی از آنها که احساس می کند عمق ديدشان کم شده است کليد شيشه پاک کن برقيشان را در محل حادثه بين دو تا پنج بار فشار می دهند. در ضمن زن سی و شش ساله ای که روز قبل موهايش را يک پرده تيره تر رنگ کرده است پشت فرمان عينک دودی اش را بر می دارد و قطرهء اشکی را از گوشهء چشمش پاک می کند. برای هيچ کس اهميتی ندارد که او غمگين است و يا فقط غبار چشمانش را آزرده است.
مردی که پيراهن سبزی پوشيده است هنگام عبور از داخل غبار بدون هيچ دليل خاصی به تصادفی فکر می کند که چند ساعت قبل در همان نقطه اتفاق افتاده است و نور انفجارش تمام بيابانهای اطراف را برای چند لحظه روشن کرده است. او از شدت نوری که در خيال خودش می بيند چشمهايش را تا نيمه می بندد و تمام طول روز را به تصورِ پهنای بی حد و خالی بيابان در همان چند لحظهء روشنايی می گذراند. او فکر می کند در همان چند لحظهء روشنايی سايهء آشنايی را در افق تشخيص داده است که بی حرکت ايستاده است. او در خواب هزار بار چند لحظهء روشنايی را دوباره و دوباره تجربه می کند و هر بار به سايه ای که در افق می بيند نزديکتر می شود ولی هنوز نمی تواند صاحب سايه را تشخيص دهد. او که پس از نيمه شب به افق نزديک می شود کماکان در تلاش برای شناسايی سايه به جايی نمی رسد.
بالاخره مردی که پيراهن سبزی پوشيده است راس ساعت سه و چهل و دو دقيقهء بامداد در پهنترين قسمت بزرگراه پنج با حداکثر سرعت به افق برخورد می کند و از شدت نور انفجار مهيبی که اتفاق می افتد تمام بيابانهای اطراف بزرگراه برای چند لحظه روشن می شود. او دقيقا يک لحظه پيش از اينکه چشمانش را باز کند برای آخرين بار به پهنای خالی بيابانهای اطراف خيره می شود و هيچ اثری از سايهء آشنايی که در خيال خودش ديده بود پيدا نمی کند. او که در اين تصادف کشته می شود چشمانش را باز می کند؛ زندگی تمام می شود و از اين تصادف هيچ اثری روی سطح سرد جاده نمی ماند، غير از ابر محوی از گرد و غبار که تا چند ساعت بعد که هوا روشن می شود هنوز روی بزرگراه سايه می اندازد.
