August 2005 Archives

پرترهء پاره پارهء يک آخر هفته

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

بيچاره شده ام.

نمی توانم تصميم بگيرم. اينکه برای علامت گذاشتن روی کتابهايم يک ماژيک زرد بخرم يا نارنجی بستگی به اين دارد که من معمولا لباسهای سادهء بدون طرح می پوشم يا پيراهنهای راه راه و روشن؛ و اين مساله به نوبهء خود به اين بر می گردد که سر ماه که بايد اثباب کشی کنم می خواهم به يک خانهء جديد و شيک و استريليزه و بی فرهنگ بروم يا يک اتاقک قديمی و رنگ و رو رفتهء نزديک دريا. و اين يعنی من بايد بدانم که می خواهم همينجا بمانم يا به زودی برمی گردم. و اين بستگی دارد به هدف زندگیِ من، که می خواهم به زرق و برق استثمارِ جهانی بپيوندم يا آسايش روحی کولیها را بدست آورم، و اين يعنی بايد تصميم بگيرم که من بالاخره چه کسی هستم، چرا هستم و به کجا می روم.

دوشنبه امتحان آخر ترم است، و من بدون ماژيکٍ علامت گذار نمی توانم درس بخوانم. بايد تصميم گرفت، فرصت کوتاه است.

***

خانوادهء بلان جهانی هستند. خانم بلان فرزندِ يک پدر فرانسوی و مادری الجزايری است. چشمان درشت و تيره اش در صورت باريک و ظريفش جذابيت عجيبی دارند. لاغر است و پوست زيتونی خوش رنگی دارد. آقای بلان محصولی است مشترک از برزيل و پرتغال. قد بلند، صورتِ مردانهءاستخوانی و بازوان پهن. پوست سوخته و موهای پرپشت و چشمهای مردانهء روشن. آقا و خانم بلان در کاليفرنيای جنوبی زندگی می کنند، و هر آخر هفته دختر دو سالهء شان را برای صبحانه به يک کافهء ساحلی می آورند. تنها دختر خانوادهء بلان، زيباترين موجودی است که خداوند آفريده است. من و يک غريبهء ديگر همينطور که صبحانه می خورديم چشم از او برنداشتيم.

آقا و خانم بلک تا هفت پشت آمريکايی هستند. پوست گردن آنها از خون تمام آدمهای دنيا قرمز تر است. آقا و خانم بلک فرزندی ندارند، و برای همين هم آخر هفته ها سگ کوچکشان را برای صبحانه به يک کافهء ساحلی می آورند. آنها هميشه روی ميز کنار خانوادهء بلان صبحانه می خورند. هر آخر هفته بدون استثناء پيشخدمتها، مدير رستوران و همينطور تمام مشتريان کافهء ساحلی - غير از من و يک غريبهء ديگر - از توله سگِ خانوادهء بلک احوالپرسی می کنند. اسم او را می پرسند و آنرا نوازش می کنند. گاهی هم مقداری از املت مخصوص يا نان تازهء صبحانه را با او قسمت می کنند.

اينجا آمريکاست. اينجا آخر دنياست. اينجا آخر هفته ها آخرالزمان است. لطفا لبخند بزنيد: اينجا توله سگها از توله آدمها مهمتر هستند.

***

من يک بورژوای بدبخت هستم. من استخر آبگرم را به ساحل لنگرگاه ترجيح می دهم. من امروز يک ماژيک زرد و يک ماژيک نارنجی می خرم. با يکی کتابهايم را علامت می گذارم، و ديگری را به دوستانم نشان می دهم. من درگير يک تضادِ بين المللی در ابعاد مختلف جهانی و شخصيتی هستم.

زِپِلشک؛ و زندگی می گذرد.

خدايش خوشبخت کناد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

خانهء ما پانزده سال است که ساخته شده است و هنوز پلاک شهرداری ندارد. اگر مادرم تابلوی طلايیِ «ساختمان مهر - هفتاد و هشت مميز يک» را بالای در ورودی نصب نکرده بود هنوز هم روی پاکت می نوشتيم: روبروی پلاک شصت و نه. البته پُستچی خانهء ما را می شناخت؛ هر وقت نامه از خارج می آمد حتما زنگ می زد تا انعامش را بگيرد. با اين وجود من سال آخر دانشگاه نگرانِ گم شدن نامه های پذيرشم بودم، و از آدرس دفتر دانشکده استفاده می کردم. تابستان آخر که روی پروژه کار می کردم - راستی شنيدم آقای يوسفی هم فوت کرد، نه؟ - هر روز صبح به دفتر می رفتم و حرف «ر» را می گشتم. يادم هست نامهء مهمی که می دانستم فرستاده شده است نمی آمد که نمی آمد. گاهی صندوقهای کنار و زير و بالای حرف «ر» را هم می گشتم، ولی نامه ای به اسم من نبود که نبود.

در گوشهء ميز نامه ها - جدا از قفسه های حرف گذاری شده - يک جعبهء چوبی بی رنگ و رو هم گذاشته اند برای نامه های عصر حجر، که هنوز در انتظار گيرنده ای بودند که هيچ وقت به سراغشان نمی آمد. بعد از چند هفته که از حرف «ر» و تمام حروف اطرافش نااُميد شدم در يک بعدازظهر طولانی تابستانی تمام نامه های جعبه را خالی کردم تا آنها را يکی يکی بررسی کنم. نامهء دانشگاه پيدا نشد، ولی در کمال تعجب پاکت سفيد کهنه ای را پيدا کردم که آدرس فرستنده نداشت و نام من در قسمت گيرنده اش بود.

از تاريخ نوشته شدن نامه سه سال گذشته بود. نوشته بود که مرا دوست دارد. نوشته بود که برای من صبر می کند تا هر بار که مرا می بيند باز هم نگاهمان را به هم گره بزنيم و ساکت بنشينيم، انگار نه انگار که تمام ايلِ فاميل اطراف ما نشسته اند. نوشته بود ديگر نمی خواهد سکوت کند. به تاريخ نامه نگاه کردم، و يادم آمد سال آخر دبيرستان را که من سکوتم را برايش شکستم و او ساکت ماند. يک سال فکر کرده بود و جوابم را داده بود، تا من سه سال بعد آنرا بخوانم. سه سال نگاه و انتظار از او، و من و سکوت و نگاههايی که کم کم سرد شده بودند.

قبل از رفتن يک بار ديگر هم او را ديدم. سلام و عليک و آرزوی موفقيت و خوشبختی و بلافاصله خداحافظی. بعضی از نامه ها بهتر است در جعبهء خاکیِ نامه های بدون گيرنده بمانند. بعضی از چشمها را هم بايد بست، مبادا با نگاهشان حرفی از نامه های قديمی بزنند. بعضی از سکوتها را نبايد شکست.

امروز که بين ما چند اقيانوس فاصله است من اين کلمات را می نويسم و او لباس سفيد می پوشد. از خدايی که گاهی کارهای خيلی عجيبی می کند می خواهم که او خوشبخت شود. خدايا دوستت دارم؛ دوستش داشته باش.

يا با لگد يا با مُشت

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.

موضوع انشاء : زندگی چيست؟ چرا؟ کجاست و چگونه است؟

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

زندگی يک تصادف مهيب است که در پهنترين قسمت بزرگراه پنج حدود ساعت سه و چهل و دو دقيقهء بامدادِ يک شب تابستانی اتفاق می افتد. از شدت نور اين انفجار تمام بيابانهای اطراف بزرگراه برای چند لحظه روشن می شود، و ابر دودش تا چند ساعت بعد که هوا کم کم روشن می شود هنوز روی بزرگراه سايه می اندازد. تمام بقايای تصادف پس از لحظهء برخورد می سوزد و هيچ اثری از آن روی سطح سرد جاده به جا نمی ماند، و ماشينها تُند تُند از داخل گرد و غبارِ تيرهء آن رد می شوند.

مسلما تعداد زيادی از رانندگان به هيچ وجه متوجه حادثهء مهيبی که چند ساعت قبل در همان نقطه رخ داده است نمی شوند و به سرعت به راهشان ادامه می دهند. تعدادی از آنها که احساس می کند عمق ديدشان کم شده است کليد شيشه پاک کن برقيشان را در محل حادثه بين دو تا پنج بار فشار می دهند. در ضمن زن سی و شش ساله ای که روز قبل موهايش را يک پرده تيره تر رنگ کرده است پشت فرمان عينک دودی اش را بر می دارد و قطرهء اشکی را از گوشهء چشمش پاک می کند. برای هيچ کس اهميتی ندارد که او غمگين است و يا فقط غبار چشمانش را آزرده است.

مردی که پيراهن سبزی پوشيده است هنگام عبور از داخل غبار بدون هيچ دليل خاصی به تصادفی فکر می کند که چند ساعت قبل در همان نقطه اتفاق افتاده است و نور انفجارش تمام بيابانهای اطراف را برای چند لحظه روشن کرده است. او از شدت نوری که در خيال خودش می بيند چشمهايش را تا نيمه می بندد و تمام طول روز را به تصورِ پهنای بی حد و خالی بيابان در همان چند لحظهء روشنايی می گذراند. او فکر می کند در همان چند لحظهء روشنايی سايهء آشنايی را در افق تشخيص داده است که بی حرکت ايستاده است. او در خواب هزار بار چند لحظهء روشنايی را دوباره و دوباره تجربه می کند و هر بار به سايه ای که در افق می بيند نزديکتر می شود ولی هنوز نمی تواند صاحب سايه را تشخيص دهد. او که پس از نيمه شب به افق نزديک می شود کماکان در تلاش برای شناسايی سايه به جايی نمی رسد.

بالاخره مردی که پيراهن سبزی پوشيده است راس ساعت سه و چهل و دو دقيقهء بامداد در پهنترين قسمت بزرگراه پنج با حداکثر سرعت به افق برخورد می کند و از شدت نور انفجار مهيبی که اتفاق می افتد تمام بيابانهای اطراف بزرگراه برای چند لحظه روشن می شود. او دقيقا يک لحظه پيش از اينکه چشمانش را باز کند برای آخرين بار به پهنای خالی بيابانهای اطراف خيره می شود و هيچ اثری از سايهء آشنايی که در خيال خودش ديده بود پيدا نمی کند. او که در اين تصادف کشته می شود چشمانش را باز می کند؛ زندگی تمام می شود و از اين تصادف هيچ اثری روی سطح سرد جاده نمی ماند، غير از ابر محوی از گرد و غبار که تا چند ساعت بعد که هوا روشن می شود هنوز روی بزرگراه سايه می اندازد.

مونا

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

تمام حرفهاي روانکاوت را برايم نوشته بودی. راضی به زحمت نبودم؛ مخصوصا وقتی که تمام حرفت دو کلمه بيشتر نبود : تمام شد.

تمام فرق ما با بقيه همين بود که حرفهای خودمان را به هم می زديم، که آن هم تمام شد: تمام فرق ما با تمام آدمهای دنيا تمام شد.

«ما» هم تمام شد؛ مثل تمام اتفاقات خوب، مثل تمام بادامهای هندیِ دنيا.

تمام شد.

تمام.

منطق دوراهی

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

از اينجا برای رفتن به جهنم دو راه وجود دارد : يکی مجانی است و شلوغ و پيچ در پيچ، يکی خلوت و مستقيم و عوارضی.

منطق تخمی :
چون هدف رسيدن است و ترافيک اعصاب آدم را خرد می کند و پيچ زدن به شدت سرعت را کم می کند و چند دلار عوارض هم به هيچ جای هيچ کس برنمی خورد بايد راه دوم را انتخاب کرد. تشنگی و گرسنگی را هم بايد ناديده گرفت و جيش را هم بايد نگه داشت و تا خود جهنم گلوله کرد و تخت گاز رفت.

منطق تخيلی :
چون اصولا مسير مهم است و نه رسيدن و تازه رانندگی سريع بر خلاف اصول ايمنی است بايد راه اول را انتخاب کرد. با پول عوارض هم در يکی از قهوه خانه های شلوغ بين راه دو سيخ جگر گرفت و با مسافران ديگر در صف آشنا شد و تا خود جهنم گل گفت و گل شنيد و تخمهء آفتابگردان شکست و اختلاط کرد.

منطق تخمی- تخيلی :
بايد لَج کرد و همينجا نشست و مسافران ديگر را نگاه کرد که تند و تند از کنار من می گذرند و يکی از دو راه را می گيرند و از من دور می شوند. بايد به تک تکشان گفت که از هر راهی بروند آخرش به يک جهنم می رسند و می سوزند و تمام می شوند. بايد بُريد و به سيم آخر زد. بايد ساکت نشست. چشمها را بايد بست. بايد خوابيد و رويای کسی را ديد که با او هيچ راهی به جهنم نمی رسيد. بايد پُشتِ سر گير کرد و روبه رو را نديد. بايد بيخودی تنهايی نشست و يواشکی به هر کسی که خوشحال است خنديد : تا جهنم راهی نيست.

روزمرگيهای يک پورنوگراف

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

تابستان لُخت شده است و لبخند می زند. پوست داغش را نسيم صبح دريا با بوی عطر پاييز می نوازد و در رويای لمس لبانِ کمرنگش مست می شود. هالهء اندام ظريف پاييز از دور پيداست : با کمر باريکش آرام آرام به سمت بستر تابستان نزديک می شود. قبل از ظهر پاهاي کشيده اش را زير کمر تابستان حلقه می کند، و سينه هاي جوانش را به انگشتان بی شرمش می سپارد. رقص اندام برهنهء شان آفتاب بعدازظهر را گرم می کند،و تابستان درست قبل از غروب مکث می کند و به نهايتِ زندگی می رسد. پاييز ملافهء تاريکِ ستاره دارش را روی پيکر آرام تابستان می کشد و به افق بازمی گردد، تا صبح فردا دوباره او را با عشوه هايش اغوا کند.

روزها می گذرد، و فصلی جديد متولد می شود.

آقای هرجايی قرمه سبزی دوست دارد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

آقای هرجايی به هر جايی می رود و هر کاری می کند و با هر کسی می خوابد ولی با هيچ کس بيدار نمی شود. آقای هر جايی حتی يک لحظه هم جايی بند نمی شود. هيچ جايی جای او نيست، و به همين دليل آقای هرجايی دائم بين اينجا و آنجا و يک جای ديگر جا به جا می شود. آدمهای معمولی فکر می کنند آقای هرجايی پسرخالهء مردِ شش ميليون دلاری است و از اين جابجايی هرگز خسته نمی شود. آقای هر جايی جای خودش را گُم کرده است، و آنقدر از سگدو زدن خسته است که گاهی که تنها پُشت فرمان نشسته است نعره می کشد و فرياد می زند تا شايد خُدا بشنود و او را به جايی برساند که بتواند دو دقيقه سر جايش بنشيند و استراحت کند.

آقای هرجايی ديروز به اين نتيجه رسيده بود که دلش قرمه سبزی می خواهد. او دلش می خواهد يک روز که به خانه می رسد دو قابلمهء سرد روی اجاقی باشد که تازه شعله هايش روشن شده است. آقای هرجايی که حوصلهء صبر کردن ندارد تا کسی نيامده است سر پايی يک قاشق قرمه سبزی را در قابلمهء برنج می ريزد و همينطور سرپايی هر دو قابلمه را قبل از اينکه گرم شوند تمام می کند. آقای هر جايی معتقد است بين دلتنگی او برای قرمه سبزی و جایِ گمشده اش ارتباط عميقی نهفته است.

يکی بود که جای آقای هرجايی کنارش بود، ولی ديگر نيست. جايی بود که هميشه قرمه سبزی روی اجاقش بود، و ديگر نيست. مردی بود که متعلق به جايی بود که ديگر نيست. آقای هرجايی ناراحت نيست، در زندگی او حتی جايی برای ناراحتی هم نيست. آقای هرجايی برای رسيدن به آن جايی که نمی داند کجاست و آن کسی که نمی داند کيست با هر کسی به هر جايی می رود تا شايد يک روزی يک جايی اجاقی پيدا شود که روی چراغش يک قابلمه قرمه سبزی باشد، و کسی که اگر بفهمد او با قاشق از سر قابلمه غذا می خورد حسابی عصبانی شود و او را سر جايش - در کنارش - بنشاند.

آقای هر جايی...ديگر اينجا نيست.