اين نانوايی سر کوچهء ما مخصوص آدمهای چُسان فيسان مثل من است. يک فنجان سراميکی قهوه را يک دلار و شصت و سه سنت می فروشد. ساندويچ کراسان و تخم مرغ هم دارد، دو دلار و نود و پنج سنت به علاوهء هشت درصد ماليات؛ می کند به عبارتی سه دلار و بيست و دو سنت. شاعر در همين زمينه گفته است : مرگ بر آمريکا.
آدمهای دنيا دو دسته اند: آنهايی که هر روز صبح به نانوايی سر کوچهء ما می آيند و آنهايی که نمی آيند. چند ماهی است که من به دستهء اول پيوسته ام، و به همين دليل احساس می کنم با تمام آدمهای دستهء دوم فرق دارم. احساس خوبی است؛ ما فرق می کنيم.
ما آدمهای متفاوتی هستيم : ما تنها صبحانه می خوريم و برای تصاحب ميزهای تک نفرهء نانوايی با هم مسابقه می گذاريم. ما گاهی از روی ميز کنار قهوه جوش يک کرهء يک نفره و يک مربای يک نفره هم بر می داريم تا روی يک قطعه نان داغ - و البته يک نفره - بماليم. هر کدام از ما در حال نوشيدن يک فنجان قهوه يا روزنامه می خوانيم، يا کتاب ورق می زنيم، يا زير ميز با سگ کوچکمان ور می رويم و يا همهء اين کارها را باهم انجام می دهيم. ما يواشکی يکديگر را زير نظر داريم و اگر خدای نکرده گاهی نگاهمان به هم گره خورد با يک لبخند بهداشتی دندانهای سالم خود را به هم نشان می دهيم. ما يا چينی هستيم، يا ايرانی و يا آمريکايی و همگی به عطر نان تازه احترام می گذاريم. ما برای اثبات پايبندی به سنتهای دستهء خودمان هر روز در نانوايی سر کوچهء ما و در سکوت کامل حضور به هم می رسانيم.
در فرهنگ ما نانوايی مرکز جهان است. در کتاب مقدس ما آمده است که سرنوشت روزانهء هر کدام از ما که توسط اشعهء خورشيد به دانه های گندم الهام شده است در سلولهای پخته شدهء يک قرص نان حک شده است و با هر لقمه ای که جويده می شود به بقيهء اعضای بدن ابلاغ می گردد. پيامبر ما يک روز صبح که تنها از خواب برخاست گفت: همانا بدانيد و آگاه باشيد که نان يعنی زندگی؛ و ما ايمان آورديم.
ما آدمهای دستهء اول تا زمانی که صبحها تنها از خواب بيدار می شويم برای قهوهء صبحگاهی به نانوايی سر کوچهء مان پناهنده می شويم. ما با تمام آدمهايی که هر روز صبح به نانوايی نمی آيند فرق می کنيم، پس خوشبختيم؛ و زندگی می گذرد.
