من فکر نمی کنم

| | TrackBacks (0)

جاناتان مرغ دريايی نيست.

جاناتان از کوسه ها می ترسد. جاناتان از تنهايی می ترسد. جاناتان از من می ترسد : هيچ وقت با من حرف نمی زند.

جاناتان يک پيراهنِ سبزِ راه راه دارد. جاناتان يک جفت کفش سياه دارد. جاناتان هيچ کدام از شلوارهايش را دوست ندارد : حتی يکی نيست که هم به پيراهن سبزش بيايد هم به کفش سياهش.

جاناتان روی مريخ يک خانه دارد. جاناتان روزها رويای يک سفينه را می بيند و هر شب با خط کش و پرگار فاصله اش را تا خانه اش اندازه می گيرد : مبادا از مسيرش منحرف شده باشد.

جاناتان يک قطعه چوب دارد که روی آب می ماند. جاناتان باران را دوست دارد، ولی کمی نگران است. جاناتان يک خودآموز دريانوردی خريده است : او آماده است تا هر روزی سيل بيايد دنيا را نجات دهد.

جاناتان پيراهن سبز و کفش سياهش را بدون شلوار پوشيده است. کنار پنجره اش نشسته است، قطعه چوب کوچک و خودآموز دريانوردی را کنار دستش گذاشته است. دنيا را تماشا می کند و رويای سفينهء سفيدش را می بيند. جاناتان فکر می کند خوشبخت است، پس هست.

من فکر نمی کنم، پس نيستم.

0 TrackBacks

Listed below are links to blogs that reference this entry: من فکر نمی کنم.

TrackBack URL for this entry: http://www.deltangestan.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/117