مرد مستی که فقط از خودش باهوشتر بود وسط خيابانهای شلوغ سان فرانسيسکو دنبال هدف زندگی اش می گشت. ساحل شمالی نصفه شبها بيدار است؛ غريبه ها همينطور که شانه هايشان را به هم می زنند چشمهايشان را به هم گره می زنند و از کنار هم می گذرند، درست مثل جريان مورچه هايی که شاخکهايشان را در جستجوی مسير برای يک لحظه به هم می چسبانند.
مردِ غريبه ای که نگاه مستش را به تک تک چشمهای رهگذران می دوخت دلخور بود. به هر کسی که می رسيد داستان زندگی اش را از چشمانش می خواند و ادامهء زندگی اش را در فکر خودش می ساخت و هر بار به اين نتيجه می رسيد که اين يکی هم مناسب نيست. يکی آنقدر سخت می گرفت که تمام حلقه های مويش دقيقا هم اندازه بود؛ يکی انقدر بی خيال بود که نگين انگشترش به هيچ قطعه ای از لباسش ربطی نداشت. يکی آنقدر بی احساس بود که حتی انعکاس نور شهر در چشمان سياهش نمی درخشيد، و يکی آنقدر جوان بود که فکر می کرد با تمام وجود عاشق مردی است که بازوانش را دور کمر برهنه اش حلقه کرده است. مردی که فقط از خودش بيشتر می دانست هيچ کدام را نپسنديد.
مردی که فقط به خودش فکر می کرد نمی توانست بخوابد. تمام مشخصات مورد نظرش را نوشت تا آنها را دوباره بررسی کند: شايد بتواند هدف زندگی اش را کمی تغيير دهد و بين اين همه زندگی که از کنارش می گذرد بالاخره يک نفر را پيدا کند. مردی که با خودش درگير بود تمام قطعه ها را کنار هم گذاشت و تصوير مورد علاقه اش را تجسم کرد و ناگهان از خودش ترسيد : مردی که از خودخواهی می ترسيد فهميد که او در چشمان رهگذران سان فرانسيسکو به دنبال خودش می گشته است و بس.
مردی که با تمام قوا با خودش می جنگيد تسليم شد. روی تصوير خودش دو خط قرمز کشيد و ايرادهای غريبه های کوچه های سان فرانسيسکو را بخشيد. زير پاهايش شهر بيدار بود و زندگی در چراغهايش می رقصيد، ولی مردی که از همه چيز خسته بود خوابيد.
