July 2005 Archives

داستان مردی که سان فرانسيسکو را بخشيد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مرد مستی که فقط از خودش باهوشتر بود وسط خيابانهای شلوغ سان فرانسيسکو دنبال هدف زندگی اش می گشت. ساحل شمالی نصفه شبها بيدار است؛ غريبه ها همينطور که شانه هايشان را به هم می زنند چشمهايشان را به هم گره می زنند و از کنار هم می گذرند، درست مثل جريان مورچه هايی که شاخکهايشان را در جستجوی مسير برای يک لحظه به هم می چسبانند.

مردِ غريبه ای که نگاه مستش را به تک تک چشمهای رهگذران می دوخت دلخور بود. به هر کسی که می رسيد داستان زندگی اش را از چشمانش می خواند و ادامهء زندگی اش را در فکر خودش می ساخت و هر بار به اين نتيجه می رسيد که اين يکی هم مناسب نيست. يکی آنقدر سخت می گرفت که تمام حلقه های مويش دقيقا هم اندازه بود؛ يکی انقدر بی خيال بود که نگين انگشترش به هيچ قطعه ای از لباسش ربطی نداشت. يکی آنقدر بی احساس بود که حتی انعکاس نور شهر در چشمان سياهش نمی درخشيد، و يکی آنقدر جوان بود که فکر می کرد با تمام وجود عاشق مردی است که بازوانش را دور کمر برهنه اش حلقه کرده است. مردی که فقط از خودش بيشتر می دانست هيچ کدام را نپسنديد.

مردی که فقط به خودش فکر می کرد نمی توانست بخوابد. تمام مشخصات مورد نظرش را نوشت تا آنها را دوباره بررسی کند: شايد بتواند هدف زندگی اش را کمی تغيير دهد و بين اين همه زندگی که از کنارش می گذرد بالاخره يک نفر را پيدا کند. مردی که با خودش درگير بود تمام قطعه ها را کنار هم گذاشت و تصوير مورد علاقه اش را تجسم کرد و ناگهان از خودش ترسيد : مردی که از خودخواهی می ترسيد فهميد که او در چشمان رهگذران سان فرانسيسکو به دنبال خودش می گشته است و بس.

مردی که با تمام قوا با خودش می جنگيد تسليم شد. روی تصوير خودش دو خط قرمز کشيد و ايرادهای غريبه های کوچه های سان فرانسيسکو را بخشيد. زير پاهايش شهر بيدار بود و زندگی در چراغهايش می رقصيد، ولی مردی که از همه چيز خسته بود خوابيد.

پرسش ممنوع

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

گفتم دوستت دارم. پرسيدم حالا چکار کنم؟ جواب ندادی. فکر کردی اگر دوستت داشتم نمی پرسيدم.

فرق من با تو اين است که من فکر نمی کنم و می پُرسم ولی تو فکر می کنی و نمی پرسی. من در همين لحظه اعلام می کنم که اينجوری نمی شود. من به خداوند پيشنهاد می کنم که در نسخهء بعدیِ آفرينش توانايی فکر کردن را از زنان و توانايی سوال کردن را از مردان سلب کند؛ آنوقت نه من سؤالهای بيخود می پرسم و نه تو فکرهای بيخودی می کنی؛ و بالاخره ما خوشبخت می شويم. آمين.

نان

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

اين نانوايی سر کوچهء ما مخصوص آدمهای چُسان فيسان مثل من است. يک فنجان سراميکی قهوه را يک دلار و شصت و سه سنت می فروشد. ساندويچ کراسان و تخم مرغ هم دارد، دو دلار و نود و پنج سنت به علاوهء هشت درصد ماليات؛ می کند به عبارتی سه دلار و بيست و دو سنت. شاعر در همين زمينه گفته است : مرگ بر آمريکا.

آدمهای دنيا دو دسته اند: آنهايی که هر روز صبح به نانوايی سر کوچهء ما می آيند و آنهايی که نمی آيند. چند ماهی است که من به دستهء اول پيوسته ام، و به همين دليل احساس می کنم با تمام آدمهای دستهء دوم فرق دارم. احساس خوبی است؛ ما فرق می کنيم.

ما آدمهای متفاوتی هستيم : ما تنها صبحانه می خوريم و برای تصاحب ميزهای تک نفرهء نانوايی با هم مسابقه می گذاريم. ما گاهی از روی ميز کنار قهوه جوش يک کرهء يک نفره و يک مربای يک نفره هم بر می داريم تا روی يک قطعه نان داغ - و البته يک نفره - بماليم. هر کدام از ما در حال نوشيدن يک فنجان قهوه يا روزنامه می خوانيم، يا کتاب ورق می زنيم، يا زير ميز با سگ کوچکمان ور می رويم و يا همهء اين کارها را باهم انجام می دهيم. ما يواشکی يکديگر را زير نظر داريم و اگر خدای نکرده گاهی نگاهمان به هم گره خورد با يک لبخند بهداشتی دندانهای سالم خود را به هم نشان می دهيم. ما يا چينی هستيم، يا ايرانی و يا آمريکايی و همگی به عطر نان تازه احترام می گذاريم. ما برای اثبات پايبندی به سنتهای دستهء خودمان هر روز در نانوايی سر کوچهء ما و در سکوت کامل حضور به هم می رسانيم.

در فرهنگ ما نانوايی مرکز جهان است. در کتاب مقدس ما آمده است که سرنوشت روزانهء هر کدام از ما که توسط اشعهء خورشيد به دانه های گندم الهام شده است در سلولهای پخته شدهء يک قرص نان حک شده است و با هر لقمه ای که جويده می شود به بقيهء اعضای بدن ابلاغ می گردد. پيامبر ما يک روز صبح که تنها از خواب برخاست گفت: همانا بدانيد و آگاه باشيد که نان يعنی زندگی؛ و ما ايمان آورديم.

ما آدمهای دستهء اول تا زمانی که صبحها تنها از خواب بيدار می شويم برای قهوهء صبحگاهی به نانوايی سر کوچهء مان پناهنده می شويم. ما با تمام آدمهايی که هر روز صبح به نانوايی نمی آيند فرق می کنيم، پس خوشبختيم؛ و زندگی می گذرد.

زاويهء مناسب

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

می خواهم زاویهء ديدم را به امور دنيوی عوض کنم : از وقتی کسينوسش صفر شده است تانژانت گاما راست کرده است به سمت بی نهايت، بی پدر کوتاه هم نمی آيد. از زوايای مختلف تقاضا می شود در صورت تمايل با در دست داشتن يک دست ملافهء سفيد و دو ضلع مجاور خود را سريعا به اينجانب معرفی نمايند.

يک زاويهء قائمه با کليهء تجهيزات به فروش می رسد؛ به همراهِ گارانتی و نصب مجانی در محل؛ با مسؤوليت نامحدود. بنا به دستور وزارت کار و امور غير اجتماعی از ارائهء خدمات به بانوان با حجاب معذوريم.

من فکر نمی کنم

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

جاناتان مرغ دريايی نيست.

جاناتان از کوسه ها می ترسد. جاناتان از تنهايی می ترسد. جاناتان از من می ترسد : هيچ وقت با من حرف نمی زند.

جاناتان يک پيراهنِ سبزِ راه راه دارد. جاناتان يک جفت کفش سياه دارد. جاناتان هيچ کدام از شلوارهايش را دوست ندارد : حتی يکی نيست که هم به پيراهن سبزش بيايد هم به کفش سياهش.

جاناتان روی مريخ يک خانه دارد. جاناتان روزها رويای يک سفينه را می بيند و هر شب با خط کش و پرگار فاصله اش را تا خانه اش اندازه می گيرد : مبادا از مسيرش منحرف شده باشد.

جاناتان يک قطعه چوب دارد که روی آب می ماند. جاناتان باران را دوست دارد، ولی کمی نگران است. جاناتان يک خودآموز دريانوردی خريده است : او آماده است تا هر روزی سيل بيايد دنيا را نجات دهد.

جاناتان پيراهن سبز و کفش سياهش را بدون شلوار پوشيده است. کنار پنجره اش نشسته است، قطعه چوب کوچک و خودآموز دريانوردی را کنار دستش گذاشته است. دنيا را تماشا می کند و رويای سفينهء سفيدش را می بيند. جاناتان فکر می کند خوشبخت است، پس هست.

من فکر نمی کنم، پس نيستم.