روی مبل سياهِ گوشهء سالن انتظار نشستم و شروع کردم به تماشای بقيهء مريضها. سه سال پيش که برای اولين بار به اينجا آمدم خيلی از اينها را نمی شناختم. با يکی دوتايشان سلام و عليک داشتم، ولی چيزی از زندگيشان نمی دانستم. حالا هم بعد از سه سال هنوز چند نفری هستند که هنوز غريبه اند، ولی با اين وضعی که پيش می رود به احتمال قوی آنقدر به اينجا می آيم تا با تک تکشان صميمی و خودمانی شوم.
يکی هميشه می خندد. يکی هميشه گريه می کند و با اولی هميشه دعوا دارد. يکی که تازه شناختمش هر روز صبح ورزش می کند، و يکی از اين قديميها هر شب آنقدر می خورد تا بترکد. يکی که خيلی شبيه خودم است روبرويم نشسته است و به من نگاه می کند و من به او زل زده ام و ما چشم از هم بر نمی داريم. يکی هر روز به من يادآوری می کند که زندگی زيباست، و يکی روزی هزار بار آروزی مرگ دارد. يکی تنهاست، و دنبال کسی می گردد که نمی داند کيست. يکی ديگری را دوست دارد، و يکی فقط و فقط خودش را دوست دارد.
سه سال گذشت و من هنوز می نويسم چون نوشتن را دوست دارم. گاهی برای خودم، گاهی برای تو، گاهی برای او که وجود ندارد، وگاهی برای بقيهء آدمهای دنيا. سه سال گذشت و من هنوز گاهی به زبان خودم می نويسم دوستت دارم، و هنوز هم نمی دانم که اين حقيقت است يا رويايی که در خواب ديدنش را دوست دارم.
سه سال گذشت و من هر اتفاقی که می افتد را می نويسم و هر چه می نويسم اتفاق می افتد. هر وقت از حادثه ای متنفرم آنرا نمی نويسم تا بگذرد و هيچ اثری از آن در هيچ جايی در دنيای خيالی من نماند. سه سال گذشت و من می دانم که زيبايی کلام هيچ ربطی به معنای آن ندارد، و بيشتر کلمات زيبا هيچ معنای خاصی ندارند.
سه سال گذشت و من هنوز می نويسم که بی تو من تنها هستم و خسته هستم و هيچ کس را ندارم، سه سال گذشت و هنوز هيچ کس نمی داند که من تنها هستم و خسته هستم و کسی را ندارم، ولی دوست دارم قدر تک تک لحظات زندگی را بدانم و می رقصم و فرياد می زنم و خندانم. سه سال گذشت، خسته ام، ولی برای استراحت وقت ندارم.
سه سال گذشت و من می نويسم چون دوست دارم. سه سال گذشت و من بيشتر از هر وقتی می دانم که راجع به خودم هيچ چيزی نمی دانم. پس لطفا مرا در نوشته هايم نخوانيد، هر کسی که پشت نوشته هاست در من هست، ولی تمام من در هيچ نوشته ای نيست.
از جايم بلند می شوم و لباس سفيد مخصوص دکترها را می پوشم و مريضها را تک تک معاينه می کنم و برايشان هزار نسخهء ناقص می نويسم و کنارشان می نشينم. سه سال گذشت و من هنوز برای هر کسی که در خودم دارم نسخه ای می نويسم که به اعبارش هيچ اطمينانی ندارم. همه با هم از اتاق انتظار بيرون می رويم، با هم يکی می شويم و من به زندگی ادامه می دهم، تا روز ديگری که برای ديدن مريضهايم به مبل سياه چرمی گوشهء ديوار برگردم.
