ما شانزده نفر بوديم

| | TrackBacks (0)

ما شانزده نفر بوديم که وقتی دورِ هم جمع شديم يک دانهء برف از ابرش جدا شد. دانهء برفی که از ابرش جدا شده بود به سمت دره سقوط می کرد و ما همه با هم به سمت قله بالا می رفتيم. دانهء برف روی سقف شيروانی خانه ای نشست، و ما شانزده نفر زير همان سقف خوابيديم. دانهء برفی که روی سقف نشست در خواب ابرش را ديد و لبخند زد، و ما در ابری از خواب به ريش دنيا خنديديم.

ما شانزده نفر بوديم که وقتی يک نسيم بهاری به راه افتاد در راهش ايستاديم. نسيم که به ما رسيد ايستاد و ما مثل باد از لابلای آن گذشتيم. ما شانزده نفر که باد شديم آنقدر تند وزيديم که از کنار هم گذشتيم و هيچ کدام ديگری را نديديم. ما شانزده نفر بوديم که از هم گذشتيم و دورِ هم و دور از هم نشستيم و گفتيم و خورديم و نوشيديم و خوانديم و رقصيديم و صميمانه غريب مانديم و حرف هم را نشنيديم و هرگز نفهميديم که زندگی در قلهء کوه واقعا همينقدر زيباست يا همانقدر پست است و اين ماييم که مستيم و جوانيم و بی درديم و نمی دانيم.

ما شانزده نفر بوديم که خوش گذشتيم و تُند گذشتيم. آنقدر تُند گذشتيم که زندگی را يادمان رفت و آنرا همانجا در دامنهء يک کوه سفيد زير سقف خانه ای - که يک دانهء برف رويش نشسته است و يک نسيم بهاری روبرويش ايستاده است - جا گذاشتيم و برگشتيم. ما که پُشت به کوه به راه افتاديم نسيم هم به راه افتاد و دانهء برف را با خود برد. دانهء برف که از قله گذشت ما تمام بادهای دشت را شکستيم و به يک شهر رسيديم. ما شانزده نفر بوديم که با هم از يک کوه بزرگ جدا شديم و دوتا دوتا و تک تک به يک دريای آرام رسيديم، و دانهء برفی که به ابری در آسمانِ بالای سرمان برگشت را نديديم.

ما شانزده نفر بوديم که تُندتر از باد به سفر رفتيم و سريعتر از برق برگشتيم. ما هر چه فکر کرديم و حساب کرديم و شمرديم نفهميديم که آن چند نفر که يواشکی يک قطعه زندگی را از دامنهء کوه دزديدند و به ساحل دريا آوردند به خوشبختی رسيدند يا نرسيدند، ما نفهميديم که آن چند نفر که يک قطعه ابر را از کوه کندند و به خانه هايشان بردند با ابرهايشان چکار کردند، و آن چند نفر که از خير زندگی گذشتند و از ابرها هم بالاتر رفتند به آفتاب رسيدند يا تا خودِ خدا رفتند و به جايی نرسيدند.

ما شانزده نفر هستيم که تک تک و دوتا دوتا به زندگی ادامه می دهيم و گاهی که يک نسيم بهاری از کنارمان می گذرد لبخند می زنيم. ما نمی دانيم که زندگی در کنار اقيانوسِ آرام واقعا انقدر زيباست يا واقعا بی معنی است و ما تا روزی که مستيم و جوانيم و بی درديم به هيچ جايمان نيست که از زندگی هيچ چيزی نمی دانيم. شايد بتوان نوشت ما شانزده نفر هستيم که مثل باد پرواز می کنيم و خوشبختيم، شايد هم زندگی مثل باد از کنار ما می گذرد و ما نمی فهميم که چه کوتاهيم و چه بدبختيم. شايد هم خوشبختی و بدبختی هر دو يکی هستند، و نام ديگرشان هست زندگی؛ هر چه که هست، می گذرد.

0 TrackBacks

Listed below are links to blogs that reference this entry: ما شانزده نفر بوديم.

TrackBack URL for this entry: http://www.deltangestan.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/107