ما شانزده نفر بوديم که وقتی دورِ هم جمع شديم يک دانهء برف از ابرش جدا شد. دانهء برفی که از ابرش جدا شده بود به سمت دره سقوط می کرد و ما همه با هم به سمت قله بالا می رفتيم. دانهء برف روی سقف شيروانی خانه ای نشست، و ما شانزده نفر زير همان سقف خوابيديم. دانهء برفی که روی سقف نشست در خواب ابرش را ديد و لبخند زد، و ما در ابری از خواب به ريش دنيا خنديديم.
ما شانزده نفر بوديم که وقتی يک نسيم بهاری به راه افتاد در راهش ايستاديم. نسيم که به ما رسيد ايستاد و ما مثل باد از لابلای آن گذشتيم. ما شانزده نفر که باد شديم آنقدر تند وزيديم که از کنار هم گذشتيم و هيچ کدام ديگری را نديديم. ما شانزده نفر بوديم که از هم گذشتيم و دورِ هم و دور از هم نشستيم و گفتيم و خورديم و نوشيديم و خوانديم و رقصيديم و صميمانه غريب مانديم و حرف هم را نشنيديم و هرگز نفهميديم که زندگی در قلهء کوه واقعا همينقدر زيباست يا همانقدر پست است و اين ماييم که مستيم و جوانيم و بی درديم و نمی دانيم.
ما شانزده نفر بوديم که خوش گذشتيم و تُند گذشتيم. آنقدر تُند گذشتيم که زندگی را يادمان رفت و آنرا همانجا در دامنهء يک کوه سفيد زير سقف خانه ای - که يک دانهء برف رويش نشسته است و يک نسيم بهاری روبرويش ايستاده است - جا گذاشتيم و برگشتيم. ما که پُشت به کوه به راه افتاديم نسيم هم به راه افتاد و دانهء برف را با خود برد. دانهء برف که از قله گذشت ما تمام بادهای دشت را شکستيم و به يک شهر رسيديم. ما شانزده نفر بوديم که با هم از يک کوه بزرگ جدا شديم و دوتا دوتا و تک تک به يک دريای آرام رسيديم، و دانهء برفی که به ابری در آسمانِ بالای سرمان برگشت را نديديم.
ما شانزده نفر بوديم که تُندتر از باد به سفر رفتيم و سريعتر از برق برگشتيم. ما هر چه فکر کرديم و حساب کرديم و شمرديم نفهميديم که آن چند نفر که يواشکی يک قطعه زندگی را از دامنهء کوه دزديدند و به ساحل دريا آوردند به خوشبختی رسيدند يا نرسيدند، ما نفهميديم که آن چند نفر که يک قطعه ابر را از کوه کندند و به خانه هايشان بردند با ابرهايشان چکار کردند، و آن چند نفر که از خير زندگی گذشتند و از ابرها هم بالاتر رفتند به آفتاب رسيدند يا تا خودِ خدا رفتند و به جايی نرسيدند.
ما شانزده نفر هستيم که تک تک و دوتا دوتا به زندگی ادامه می دهيم و گاهی که يک نسيم بهاری از کنارمان می گذرد لبخند می زنيم. ما نمی دانيم که زندگی در کنار اقيانوسِ آرام واقعا انقدر زيباست يا واقعا بی معنی است و ما تا روزی که مستيم و جوانيم و بی درديم به هيچ جايمان نيست که از زندگی هيچ چيزی نمی دانيم. شايد بتوان نوشت ما شانزده نفر هستيم که مثل باد پرواز می کنيم و خوشبختيم، شايد هم زندگی مثل باد از کنار ما می گذرد و ما نمی فهميم که چه کوتاهيم و چه بدبختيم. شايد هم خوشبختی و بدبختی هر دو يکی هستند، و نام ديگرشان هست زندگی؛ هر چه که هست، می گذرد.
