ای حلزون!
بهار شد. از لاکت بيرون بيا. بخز. از ريگها سبقت بگير. تا به درخت نرسيده ای نخواب؛ بدبخت! له می شوی.
***
بدينوسيله مقدم آقايان عيدِ سعيدِ باستانی، نوروزِ پيروزِ باغستانی و دوشيزهء مکرمه بهارِ خجستهء گلستانی را گرامی می دارم. به همين مناسبت تا اطلاع ثانوی مجلس بزرگداشتی هر شب طی مراسم مقدسِ مسواک از ساعت يازده و پنجاه و سه دقيقه تا يازده و پنجاه و هشت دقيقه روبروی آينهء دستشويیِ اتاقخوابِ اينجانب برگزار می شود. در اين مراسم آقايان چشمانِ افسردگانی و تصويرِ بی روحانی ضمن خيره شدن به يکديگر تمام وقايع اتفاقيهء سنهء سيزده هشتاده و سهء خورشيدی را مرور کرده و بدين ترتيب مايحتاجِ يک شبِ ديگرِ بی خوابگانی را فراهم می آورند. از علاقمندان دعوت می شود در ساعات ذکر شده به بهانه های مختلف روبروی آينهء دستشويی خود حضور به هم رسانند.
***
يوزپلنگانی که مثل باد از کنار حلزون می گذشتند به او خنديدند. آنها فکر می کردند با اين سرعتی که حلزون حرکت می کند در زندگی اش به هيچ جايی نمی رسد. حلزون لبخند زد. او فکر می کرد با اين سرعتی که زندگی يوزپلنگان از کنارشان می گذرد هيچ يوزپلنگی نمی تواند از مسيری که در آن زندگی می کند لذت ببرد.
***
با اشکهايی که نمی آيند نمی توان جنگيد. دردی که وجود ندارد درمان هم ندارد. مردی که پيش می رود از پسرفت چيزی نمی داند. مردی که زيرِ خاک نيست تنها نيست.
مردی که فقط می نشيند و می انديشد در اين دنيا نيست. مردی که در تصوير ناقصش از دنيا زندگی می کند واقعيتی را که از کنارش می گذرد نمی بيند. مردی که توهماتش را می نويسد آنها را به استناد نوشته های خودش به رسميت می شناسد. مردی که با خودش درگير است دستانش را به پيش نمی آورد تا دستی را بگيرد. مردی که فقط می نشيند و می انديشد بيمار است؛ مرد بايد حرکت کند، قدم زنان، آرام آرام، و با لبخند.
***
ای حلزون!
هر چه در اين سالی که گذشت در لاک خودت فرو رفتی ديگر بس است. با چشمانی که پشت سر را می بينند نمی توان جلو رفت. بخز. حرکت کن، و مرا با خودت ببر.
