March 2005 Archives

رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

ای حلزون!
بهار شد. از لاکت بيرون بيا. بخز. از ريگها سبقت بگير. تا به درخت نرسيده ای نخواب؛ بدبخت! له می شوی.

***

بدينوسيله مقدم آقايان عيدِ سعيدِ باستانی، نوروزِ پيروزِ باغستانی و دوشيزهء مکرمه بهارِ خجستهء گلستانی را گرامی می دارم. به همين مناسبت تا اطلاع ثانوی مجلس بزرگداشتی هر شب طی مراسم مقدسِ مسواک از ساعت يازده و پنجاه و سه دقيقه تا يازده و پنجاه و هشت دقيقه روبروی آينهء دستشويیِ اتاقخوابِ اينجانب برگزار می شود. در اين مراسم آقايان چشمانِ افسردگانی و تصويرِ بی روحانی ضمن خيره شدن به يکديگر تمام وقايع اتفاقيهء سنهء سيزده هشتاده و سهء خورشيدی را مرور کرده و بدين ترتيب مايحتاجِ يک شبِ ديگرِ بی خوابگانی را فراهم می آورند. از علاقمندان دعوت می شود در ساعات ذکر شده به بهانه های مختلف روبروی آينهء دستشويی خود حضور به هم رسانند.

***

يوزپلنگانی که مثل باد از کنار حلزون می گذشتند به او خنديدند. آنها فکر می کردند با اين سرعتی که حلزون حرکت می کند در زندگی اش به هيچ جايی نمی رسد. حلزون لبخند زد. او فکر می کرد با اين سرعتی که زندگی يوزپلنگان از کنارشان می گذرد هيچ يوزپلنگی نمی تواند از مسيری که در آن زندگی می کند لذت ببرد.

***

با اشکهايی که نمی آيند نمی توان جنگيد. دردی که وجود ندارد درمان هم ندارد. مردی که پيش می رود از پسرفت چيزی نمی داند. مردی که زيرِ خاک نيست تنها نيست.

مردی که فقط می نشيند و می انديشد در اين دنيا نيست. مردی که در تصوير ناقصش از دنيا زندگی می کند واقعيتی را که از کنارش می گذرد نمی بيند. مردی که توهماتش را می نويسد آنها را به استناد نوشته های خودش به رسميت می شناسد. مردی که با خودش درگير است دستانش را به پيش نمی آورد تا دستی را بگيرد. مردی که فقط می نشيند و می انديشد بيمار است؛ مرد بايد حرکت کند، قدم زنان، آرام آرام، و با لبخند.

***

ای حلزون!
هر چه در اين سالی که گذشت در لاک خودت فرو رفتی ديگر بس است. با چشمانی که پشت سر را می بينند نمی توان جلو رفت. بخز. حرکت کن، و مرا با خودت ببر.

مردی هست که دلش درد می کند

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

مردی هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.

مردی هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود. به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد. مردی هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربهء جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. مردی هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند.

مردی هست که در هشياری می خوابد و در مستی بهتر می انديشد. مردی هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد. مردی هست که اينجا نشسته است و فکرش آن سوی دنياست. مردی هست پر از آرزو که نا اميد شده است. مردی هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. مردی هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز ورزش می کند.

مردی هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. مردی هست که تنهاست و حالش خوب است، و از اينکه در تنهايی حالش خوب است حالش به هم می خورد. مردی هست که عاشقِ عاشق شدن است، و از عشق چيزی نمی داند.

مردی هست که ديگر مرد نيست، چون می داند که مردانگی هم نسبی است، و او زنی در کنارش ندارد. مردی هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. مردی هست... مردی هست... مردی هست.

مردی هست که در من است و از من نيست. مردی هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. مردی هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. مردی هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. مردی هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند.