February 2005 Archives

خودنويس خودکار نيست

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

خودنويسی را می شناسم که بزرگترين تفريحش در زندگی اين است که هر چه می نويسد را خودش بخواند. خودنويس، خودخوان شده است. فکر می کند خوشخط و خوانا می نويسد، و ساعتها به تماشای حرفهای خودش می نشيند. گاهی هم وقتی صفحه ای را سياه می کند گوشهء آن مي ايستد و چشمان رهگذران را نگاه می کند که چطور وقتی به صفحهء او می رسند يک لحظه روی حرفهايی که او نوشته است مکث می کنند و زير لب چيزی می گويند و می گذرند. خودنويس خودپرست شده است، و هر روز با جوهر توجهی که از غريبه های رهگذر جلب می کند خودش را سيراب می کند و باز صفحات سفيد زندگی اش را سياه می کند.

خودنويس اطرافيانِ زيادی دارد، ولی چون خودخواه شده است دوستی ندارد. خودنويس می تواند زندگی خوبی داشته باشد، ولی چون خودبين شده است خوشبختی را نمی بيند. به علاوه، خودنويس می داند که خوشبختی را خوب نمی خرند، ولی شرح بدبختیها را روی دست می برند؛ خودنويس خودآزار شده است. خودنويس فکر می کند ارزش زيادی برای خودش قائل است، ولی در آمدِخودفروشی از هر کاری بيشتر است. خودنويس، خودفروشِ قهاری شده است؛ خودش را در نهايتِ غرور می فروشد. خودنويس زيرِ دستان دانشمندانِ زيادی بزرگ شده است، و می داند که هيچ دستِ دانايی او را در راهی که می رود همراهی نمی کند؛ خودنويس خودآموز شده است، برای او فقط يک سرمشق وجود دارد : خودش.

خودنويس فکر می کند خود همه چيز است و همهء اينها را خودش می داند. خودنويس فقط يک چيز را نمی داند؛ او نمی داند که بدون دست او هيچ چيزی ندارد. خودنويس خودکار نيست؛ و او اين را نمی داند.

بيا

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.

در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

سه نقطه

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

هر مردی در زندگی به نقطه ای می رسد که از آن نقطه به هيچ نقطهء ديگری نمی رسد. بدين ترتيب هر مردی پس از رسيدن به آن نقطه تا انتهای عمر در همان نقطه زندگی می کند. هر مردی اين نقطه را به خاطر می سپارد. نقطه.

هر مردی در زندگی آنقدر پيشرفت می کند تا روزی می فهمد که کل مسير را اشتباه آمده است. بدين ترتيب هر مردی پس از آن روز فقط پسرفت می کند تا مسير اشتباهش را جبران کند، تا روزی که به نقطهء شروع زندگی می رسد و از ترس اشتباهی دوباره تا ابد در همان نقطه می ماند. اين نقطه در خيال هيچ مردی ربطی به نقطهء قبلی ندارد. نقطه.

هر مردی در خيال خودش روی يک خط مشخص بين دو نقطهء فوق حرکت می کند، و تا زمانی که حرکت می کند هيچ اعتراضی به هيچ چيزی ندارد. هر مردی بالاخره يک روز از فرط خستگی در نقطهء بی ربط ديگری روی خط زندگی اش بين دو نقطهء فوق چند روز استراحت می کند. هر مردی پس از مدتی جهت حرکت خود را گم می کند، و ديگر تا پايان زندگی اش هيچ وقت نمی داند از کدام نقطه به کدام جهت بايد حرکت کند. نقطه.

هر مردی آنقدر به نقاط مختلف زندگی خودش فکر می کند تا بالاخره يک روز متوجه داستان اصلی نقطه ها می شود : تمام زندگی هر مردی فقط و فقط در يک نقطه قرار دارد که صفحهء روزگار اطراف آن می چرخد. نه هيچ خطی هست و نه حرکتی. هر مردی آنقدر در اطراف خودش گذشت زندگی را می بيند تا از تکرار آن خسته می شود، سپس تا ابد به همان يک نقطه خيره می شود و ديگر هيچ چيزی نمی بيند. نقطه.