January 2005 Archives

آقای گيرمنديان

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

باران! با سينه، با سر، با تمام بدن به پيش. هوا خيس است. می خواهم چشمهايم را ببندم و سر به هوا بدوم تا تمام صورتم بارانی شود، ولی نمی توانم : مبادا حلزونی را لگد کنم.

آقای گيرمنديان از يکی دو ماه پيش گير داده است که صبحها بايد دويد، و ولکُنِ معامله هم نيست. او باورش شده است که خورشيد هر روز صبح فقط و فقط برای او طلوع می کند و به همين دليل هر روز راس ساعت شش و سی دقيقهء بامداد - به وقت کاليفرنيای جنوبی - از خانه خارج می شود، راس ساعت شش و چهل و سه دقيقه وسط پُلی که روی نهر کوچکی از کنار خانه اش می گذرد رو به آفتاب می ايستد، دستهاي بلندش را تا جايی که می تواند باز می کند و با صدای بلند به خورشيد سلام می کند. او سپس به خورشيد اجازه می دهد به طلوعش ادامه دهد و به بقيهء دنيا هم بتابد، و خورشيد هم برای قدردانی با تعداد زيادی از پرتوهايش آقای گيرمنديان را در مسير بازگشت تا خانه اش بدرقه می کند.

آقای گيرمنديان بلافاصله بعد از اينکه به اتاقش می رسد پنجرهء اتاق را به سمت دنيا باز می کند، روتختی آبی اش را مرتب می کند و کنار تختش روی زمين دراز می کشد. او سپس پاهايش را روی لبهء تخت می گذارد و آنقدر دراز و نشست می رود تا از نفس بيفتد. او گاهی مجبور می شود برای اين کار مقدار متنابهی موسيقی آهنی و روحخراش را با فشار زياد به گوشهايش تزريق کند و خود را سربازی تصور کند که نجات وطنش بستگی به تعداد دفعات دراز و نشست او دارد، و بدين ترتيب از تمام ذخائر آدرنالين بدنش استفاده کند.

آقای گيرمنديان سپس لخت می شود و در راهِ دوش يواشکی از گوشهء چشمهايش خودش را در آينه برانداز می کند. او از اينکه فکر می کند آدم بسيار ورزشکاری است به اين نتيجه می رسد که لابد او هم مثل بقيهء ورزشکارانی که می شناسد بسيار آدم خوشبخت و بی درد و مرفهی است، و سرمست از اين خوشبختی به زير دوش می رود و با صدای بلند آوازهايی را که شعرهايش را بلد نيست فرياد می زند.

آقای گيرمنديان از ساعت هشت تا هشت و چهارده دقيقه به اخبار روزانه روی برنامهء راديويی مورد علاقه اش گوش می دهد و با روحی شاد و بدنی سالم و پيراهنی نارنجی راه پلهء دفتر کارش را چهارپله يکی درمی نوردد و با هيجان وصف ناشدنی قبل ار همهء همکارانش به دفتر کارش وارد می شود و مستقيما به سمت آشپزخانه می رود تا برای همهء کارمندان دنيا قهوه درست کند. او حتی دو هفتهء پيش قهوهء مورد علاقه اش را از فروشگاه مورد علاقه اش خريده است و به دفتر آورده است تا هر کسی که فنجانی از آن می نوشد در راه برگشت از آشپزخانه کنار ميز او بايستد و از بزرگواری و خوش قهوگی او حسابی تعريف کند.

پس از مراسمِ با شکوهِ راه اندازی قهوه جوش فعاليتهای هيجان انگيز آقای گيرمنديان به مدت ده ساعت تعطيل می شود. او در اين ده ساعت تعداد زيادی کليدهای مختلف را به صورت کاملا اتفاقی فشار می دهد و به هزاران هزار خط حروف و اعداد مطلقا بی ربط و بی معنی خيره می شود. او هنوز نمی داند آقای رئيس دقيقا به چه دليل به او حقوق می دهد، ولی خودش را قانع کرده است که تا وقتی که آقای رئيس از اين کليدبازيها خوشش می آيد از اين ده ساعت زندگی به خاطر مقداری اسکناس صرفنظر کند.

آقاي گيرمنديان راس ساعت هفت بعدازظهر زندگی را از سر می گيرد. او همچنين از همان يکی دو ماه پيش گير داده است که هر شب بايد تنيس بازی کرد، و دهان خودش و اطرافيانش را با اين گيرهايش سرويس کرده است. او باورش شده است که تنيس بلد است، و چون هيچ کس به سفتیِ او به چيزی مثل تنيس گير نمی دهد فکر می کند لابد تنيس او از همه بهتر است. به همين دليل آقای گيرمنديان هر شب بين شصت تا صد و هشتاد دقيقه از زندگی اش را به دنبال يک توپ پشمالوی زردآلوی فسقلی می دود تا به خونخواهی هرآنچه که می خواهد و ندارد و همچنين تمام ستمديدگان و مظلومين دو عالم با محکمترين ضربه هايی که تاريخ ورزش به خود ديده است از آن انتقام بگيرد.

آقای گيرمنديان بالاخره در پايان يک روز پُربار حدود ساعت ده و بيست و سه دقيقه و چهل و هفت ثانيه مقداری شراب می نوشد و برای خودش نان و پنير و تخم مرغ و گوجه فرنگی را در سينی سفيدی با دقت می چيند و از شام کاملا ارگانيک و مقوی خودش حداکثر لذت را می برد. او قبل از خواب مسواک می زند، دهانش را با نعنا می شويد و بين چهار تا صد و بيست و سه خط کتاب می خواند.

و بدين ترتيب يک روز ديگر از زندگی آقای گيرمنديان با لبخند و خودخوشبخت بينی هر چه تمامتر به پايان می رسد. آقای گيرمنديان يکی دوماهی است به اين برنامهء روزانه گير داده است، مبادا در پايان روز هنوز مقداری انرژی داشته باشد و به چيزهايی که اسمش را نمی برد فکر کند. او خودش می داند که با اين همه گيرهايش هم نمی تواند تا ابد از دست فکرهايش فرار کند، ولی به روی خودش نمی آورد؛ مبادا روزی خورشيد او طلوع نکند، و در تاريکی تنهايی خودش را ببيند، راهش را گم کند و از همه بالاتر، حلزونی را لگد کند.

امروز باران می بارد، و من نتوانستم به خورشيد سلام کنم؛ ولی هيچ کس نمی داند، و من هم به روی خودم نمی آورم. من خوشبختم.

در وصف عشق، نم نم باران و شراب شيراز

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

بالاخره جناب آقای دکتر ن. افسردگانی با کسب اکثريتِ قريب به مرگِ آراء به مقام «وزارت افسردگی و امور نا اميدی» منصوب گرديد. ايشان در حاليکه از اين پيروزی هيچ احساس خاصی نداشتند در يک جلسهء مطبوعاتی قاطعانه اعلام کردند که کماکان مطلقا هيچ جای اميدواری نيست و همه چيز همانگونه که هميشه بوده است معمولی و مزخرف و خسته کننده است. ايشان همچنين بدون ارائهء هيچ گونه برنامهء کوتاه يا بلندمدت برای دورهء وزارت خود تاکيد کردند که طبق روال دوهزار سال اخيرِ تاريخ بشريت کماکان هر روز وضع از روز قبل بدتر می شود و بدين ترتيب هر روز بدترين روز جهان است. در پايان، ايشان در جواب تمام سوالات خبرنگاران جوان که نظر ايشان را در مورد موضوعاتی مانند عشق، نم نم باران، شراب شيراز و يک کشتيبانِ بی ستاره - که تمام درياهای طوفانی را گشت و در يک قطعهء موسيقی غرق شد - جويا شدند با نهايتِ بی ميلی به دو کلمه اکتفا کردند : « شما نمی فهميد. »

وزارتِ افسردگی و امور نا اميدی طی تحولات سالهای اخير و به قدرت رسيدنِ افسردگان در سراسر جهان به مهمترين ارگان اجتماعی تبديل شده است و هم اکنون هستهء اصلی حکومت مرکزی جهان را تشکيل می دهد. گروهی از جامعه شناسان افسرده که از تحقيقات خود به هيچ نتيجه ای نرسيدند اعلام کردند که احتمالا تحولات اخير هيچ دليلی خاصی ندارد. گروه ديگری از دانشمندانِ افسرده بدون تاييد يا تکذيب اين اعلاميه به خبرنگار ما گفتند که به هر حال از همان اول هم معلوم بود که هيچ چيزی هيچ دليل خاصی ندارد. به هر حال افسردگانِ جهان هر روز با کسب مدارک و مدارج پيشرفته در تمامی علوم و فنون مهندسی، پزشکی و انسانی در سراسر جهان به مقامات بالاتر می رسند و هر روز از ارتفاع بالاتری به وخامت اوضاع نگاه می کنند و با مغز به قعر نا اميدی و افسردگی سقوط می کنند؛ تمامی اعضای انجمن ارواح افسرده نيز بدون هيچ دليل خاصی در يک شب معمولی در يک کابوس جهانی به خواب همهء افسردگان عالم رفتند و به آنها نشان داند که آن دنيا هم يک چيز کثافتی است بدتر از اين يکی و هيچ چيزی بهتر نمی شود و بدين ترتيب افسردگان دنيا از مرگ هم به اندازهء زندگی نا اميد شدند و آمار خودکشی نيز همانند آمار ازدواج، طلاق، عشقبازی و تولد به صفرِ مطلق رسيد.

جناب آقای دکتر ن. افسردگانی که طی چندسال اخير موفق شده است به اندازهء صدهزارسال پير شود در تز فوق پرفسورای خود با عنوان « افسرديسم و مرگولوژی » با اشاره به تحولات اخير می افزايد بالا برويد پايين بياييد يا حتی اگر به آمريکا برويد و غذای چينی بخوريد زندگی کماکان تخمی است. جناب آقای وزير همچنين معتقد است که بر خلاف باور عمومی اگر ديديد جوانی بر درختی تکيه کرده است نمی توانيد در مورد عاشق شدن يا نشدن وی هيچ نظری بدهيد، ولی کماکان بدانيد که گريه کرده است. ايشان بارها و بارها اعلام کرده اند که عشق اصلا وجود ندارد، و هر انسانِ فهميده ای در مرحله ای از زندگی به همين باور می رسد و مابقی عمرش را در حالت نا اميدی و افسردگی می گذراند. هر انسانی هم که به اين مرحله نرسد تکليفش معلوم است : او نمی فهمد.

در پايان افسردگان جهان به مناسبت نصب جناب وزير به مقام جديدشان امروز را نيز طبق معمول به عنوان بدترين روز جهان به نوميدی و افسردگی گذراندند و هيچ کار خاصی نيز انجام ندادند. واحد مرکزی خبر، اين دنيا.

کورستان

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

نخير. اشتباه نکنيد. در کورستان هيچ کس واقعا کور نيست. در حقيفت مردم شهر کورستان يک چشم چپ ناقص دارند که همه چيز را می بيند. يعنی تقريبا همه چيز : در کورستان هيچ کس خوشبختی را نمی بيند. در کورستان هيچ کس کر و لال هم نيست. مردم شهر کورستان يک گوش چپ ناقص دارند که همه چيز را می شنود، ولی چپکی. مردم شهر کورستان هزار دهان کج دارند که هر چه را که چشم ناقصشان می بيند و گوش ناقصشان می شنود را هزار هزار برابر می کنند و هر روز هزار هزار بار تکرار می کنند تا ديگران با چشم و گوش ناقصشان چپکی ببينند و بشنوند و با دهانهای کجشان هزار هزار بار تکرار کنند.

نخير. اينطور هم نبود که فقط تقصير مردم کورستان باشد. خودش اشتباه کرده بود و چون به هر حال خودش هم در کورستان بزرگ شده بود هيچ وقت خوشبختی را نديده بود. يک روز که خوشبختی به او رسيده بود بدون آنکه بداند روي گوشه اش قدم گذاشته بود و از کنار آن گذشته بود. فردای آن روز يکی از اهالی کورستان هزار بار گفت که او عمدا خوشبختی را لگدمال کرده بود. يکی ديگر از اهالی کورستان هم هزار هزار بار ادعا کرد که خودش صدای ضجهء خوشبختی را زير ميخهای چکمهء او شنيده بود، هر بار هم شدت فريادهای زجرآور خوشبختی را هزار بار بيشتر به ياد آورده بود. خلاصه اينکه خودش هم آنقدر داستان قتل خوشبختی را به دستان خودش شنيد که مطمئن شد حتما تقصير خودش است. مگر می شود تمامی مردم کورستان روزی هزار هزار بار اشتباه کنند؟

نخير. خودش را نکشت. فقط از آن روز به بعد هر بار به خوشبختی رسيد باز هم آنرا کُشت. يعنی در حقيقت نکشت، بدون آنکه بداند از کنارش رد شد، گاهی هم روی گوشه اش قدم گذاشت، ولی خودش روزی هزار هزار بار به همه می گفت که خودش خوشبختی را لگدمال کرده است و هر بار هم صدای ضجه های زجرآور خوشبختی را هزار هزار بار شديدتر به ياد می آورد، و مردم شهر کورستان هم داستانهای چپکی او را با گوش ناقصشان می شنيدند و با چشم ناقصشان بدبختی او را می ديدند و هزار هزار بار با دهانهای کجشان برای هم تعريف می کردند : مبادا کسی فراموش کند که او خوشبختی را با چه قساوتی به قتل رسانده است.

نخير. شهر کورستان اينجا نيست. ولی مردم شهر کورستان همه جا هستند، و تک تکشان روزی هزار هزار بار با دهانهای کجشان برای هم تعريف می کنند که چگونه خودشان با چشمان ناقصشان ديده اند که ديگری خوشبختی را با چه قساوتی به قتل رسانده است و چگونه خودشان با گوشهای ناقصشان فريادهای جگرخراش خوشبختی را شنيده اند. من و تو و بقيهء آدمهای دنيا هم بی تقصير نيستيم، آخر هر جايی که هستيم در کورستان بزرگ شده ايم، خوشبختی را نديده ايم.