December 2004 Archives

داستان دو مرد

| | Comments (0) | TrackBacks (0)

چهل سال بعد از امشب مردی ليوان خالی مشروبش را کنار تختش می گذارد و با خودش فکر می کند که در دنيای چهل سال قبل از او مردان در چنين موقعيتهايی چه کار می کرده اند. او نمی داند که چهل سال قبل از او - امشب - مردی ليوان خالی مشروبش را کنار تختش گذاشته است و با خودش فکر می کند که در دنيای چهل سال بعد از او مردان در چنين موقعيتی چه کار خواهند کرد. پس از اينکه هر دو مرد متوجه می شوند که با فکر کردن به هيچ جايی نمی رسند هر دو تصميم می گيرند در مورد تمام چيزهايی که نمی دانند بنويسند. بدين ترتيب از چهل سال پيش تا امشب تا چهل سال بعد تمام مردان دنيا در چنين موقعيتهايی در مورد چيزهايی که نمی دانند می نويسند.

مردی زمينی کتاب قطوری نوشت در مورد آسمانها، و مردان ديگری که فکر می کردند او حتما می داند که می نويسد به او ايمان آوردند. آنها ديگر مشروب هم نخوردند، و ديگر هيچ شبی فکرهای بيخود هم نکردند. مردی قبل از مرگش در مورد مرگ نوشت و بلافاصله مرد: ديگر طاقت هيجان ندانستن را نداشت. مرد بيماری تمام عمرش را صرف نوشتن دربارهء سلامتی کرد و نوشته هايش سرمشق پزشکان دنيا شد. مردی که نمی شنيد موسيقی را تنظيم کرد و از طرحهای لابه لای نوشته های مردی که به سختی می ديد چراغ ساخته شد. مرد گرسنه ای کتاب هنر آشپزی را چاپ کرد و مرد فقيری بهترين دستورالعملهای اقتصادی را منتشر کرد.

مرد ديگری که در مورد تنهايی می نوشت آنقدر طرفدار پيدا کرد که با اکثريت مطلق آرا رئيس جمهور شد. از همان روز به بعد تمام مردان تنهای دنيا با همين روش به بالاترين مقامات منصوب شدند.

مردی نوشت دوستت دارم، و چون کارش زود تمام شد دوباره نوشت دوستت دارم و آنقدر نوشت و نوشت تا بدون اينکه چيزی راجع به دوست داشتن بداند يک شب باورش شد که عاشق است و دوستت دارد. فردای همان شب همان مرد چنان از درد جدايی نوشت که گويی هزار سال است آفتاب را نديده است، و آنقدر به نوشتن ادامه داد تا بدون آنکه چيزی از درد بداند بيمار شد. از همان روز به بعد هر مردی که هيچ هنر ديگری نداشت و از دوست داشتن هم هيچ چيزی نمی دانست فکر می کرد عاشق شده است و بدون اينکه از درد چيزی بداند از جدايی شکايت کرد و بيمار شد.

چهل سال بعد مردی که ليوان خالی مشروبش را کنار تختش گذاشته است و مشغول نوشتن چيزهايی است که نمی داند ناگهان به خودش می آيد. او فکر می کند که ديگر بزرگ شده است و وقت آن رسيده است که به جای نوشتن ندانسته هايش از هر چه که می داند استفاده کند و لذت ببرد. چهل سال ديگر می گذرد تا او بفهمد که هيچ چيزی نمی داند، و يک شب که ليوان خالی مشروبش را کنار تختش گذاشته است به اين فکر می کند که چهل سال قبل مردان در چنين موقعيتهايی چه کار می کرده اند. او نمی داند که چهل سال قبل دقيقا در همان شب مردی که ليوان خالی مشروبش را کنار تختش گذاشته است فهميده است که هيچ چيزی نمی داند، و به اين فکر می کند که چهل سال بعد مردان در چنين موقعيتهايی چه کار خواهند کرد.

اطلاعيه

| | Comments (17) | TrackBacks (0)

لطفا توجه کنيد : يک مرد گم شده است. از يابنده تقاضا می شود زنی باشد بيست و چند ساله، زيبا، خوش اندام، مجرد، تحصيل کرده، فرنگ رفته، خانه دار، خانواده دار و سرد و گرم چشيده. نامبرده آخرين بار در خيابان مردسالاری نبش کوچهء اوهام رؤيت شده است.

***

زن. جنس دوم، نقش اول، طرح زيبا و قدرت برتر. مبدأ حيات و مقصد عشق. مخترع لبخند و کاشف اشک. مبتکر معجزهء آفرينش و سازندهء تاريخ بشر. استاد هنر مادری و مسلط به وظايف و اختيارات پدر. معنی واژهء تکامل، نهايت لذت و روشنايی و علت اصلی خلق آدم. زن، آغاز زندگی.

***

حالا کی می رود اين همه راه را؟

مرد. ذليل. بدبخت. خير سرش جنس اول. خبر مرگش مثلا زور بازويش هم بيشتر است. کثيف، پُرمو، پُرادعا و بی چشم و رو. دارای يک زبان دراز، دو و نيم پا و دو دست دراز تر از پا برای خاراندان هر جايی که بخارد. بی ادب، بی آبرو و بيچاره. گُرُسنه. مخترع دروغ و طلبکاری، استاد خودخواهی، خودبينی و خودخداپنداری. بد دهن. خالق حرص و خساست و معتقد به خيانت و جنگ و سياست. مرد، يعنی مرگ.

***

لطفا توجه کنيد : يک مرد گم شده است. هيچ اصراری هم ندارد پيدا شود. به دردسرش نمی ارزد. گويا وی عطای زن را به لقايش بخشيد و خودش هم گورش را گم کرد تا با آسايش خاطر همان گُهی که هست بماند. از نامبرده هيچ اطلاع ديگری در دست نيست. اصلا نامبرده مُرد، خلاص. بيخود هم نگرديد، يافت می نشود، گشته ايم ما.