تمام ماجرا دقيقا يک هفتهء پيش شروع شد. يعنی از آنجا شروع شد که من و آقای باهوش و آقای بيهوش درست يک هفتهء پيش به دنيا آمديم و بلافاصله شروع کرديم به گريه کردن. آقای باهوش عصبانی بود، آقای بيهوش ترسيده بود و من هم که ديدم هر دوي آنها گريه می کنند بدون اينکه بدانم چرا حسابی زدم زير گريه؛ مبادا از بقيه عقب بمانم.
چشم روی هم گذاشتيم و روز بعد فهميديم که چهارسال گذشته است. آقای باهوش که تا آنروز تمام کارتونهای دنيا را ديده بود و حوصله اش حسابی سر رفته بود. آقای بيهوش حوصلهء هيچ کارتونی را نداشت و هيچ کدام را نديده بود. من هم که اصلا نمی دانستم کارتون را دوست دارم يا ندارم چند تا از کارتونها را ديدم و بقيه را نديدم؛ نکند هيچ کدامشان از من دلخور شوند.
چشم روی هم گذاشتيم و چهارسال ديگر هم گذشت. صبح روز سوم آقای باهوش به مدرسه رفت و تمام کتابها را خواند و هر چه لازم داشت را ياد گرفت. در همان روز آقای بيهوش هم تمام کتابها را خواند ولی هيچ چيز ياد نگرفت. من هم يک کتاب داستان برداشتم تا بخوانم و ياد بگيرم، ولی هيچ وقت به پايانش نرسيدم. مدتی که گذشت تند تند کتابها را برمی داشتم و بدون اينکه هيچ کدام را تمام کنم بعدی را شروع می کردم؛ مبادا از آنها عقب بمانم.
روز چهارم که چهار سال ديگر هم گذشته بود از من و آقای باهوش و آقای بيهوش يک امتحان هوش گرفتند و ما را برای دو روز تمام از تمام آدمهای دنيا جدا کردند. آقای باهوش از قيافه اش معلوم بود باهوش است : چشمهايش رنگی بود. آقای بيهوش آنقدر کتاب خوانده بود که همه فکر می کردند باهوش است. من هم وسط آنها گير کردم و آنقدر با هردوشان حرف زدم تا همه فکر کنند من هم دقيقا مثل هر دو آنها هستم.
روز پنجم و ششم به سرعت گذشت و من و آقای باهوش و آقای بيهوش مثل فرفره دور هم چرخيديم و حسابی خنديديم. آقای بيهوش فقط می چرخيد و می خنديد، آقای باهوش می چرخيد، کتاب می خواند، فيلم می ديد، ساقه طلايی می خورد، تمام مساله های رياضی دنيا را بدون کاغذ چرکنويس حل می کرد، دوباره فيلم می ديد، تمام نوارهای موسيقی را گوش می کرد، راه می رفت، فکر می کرد، غوز می کرد و گاهی هم با ما می خنديد. من نمی دانم چه کار بايد بکنم، هر وقت با هر کسی که بودم همان کاری را می کردم که او می کرد؛ مبادا از بقيه عقب بمانم. به همين ترتيب هشت سال گذشت.
روز هفتم از تمام روزهای ديگر کوتاهتر بود. آقای باهوش مکانيکی شده بود ( روی کارتش نوشته بود مکانيکی تهران! ) ولی اصلا برايش مهم نبود. آقای بيهوش هم در يک دانشگاه خيلی مهم يک رشتهء خيلی مهم می خواند و خيلی خيلی مهم شده بود. من هم يک روز صبح که بيدار شدم متوجه شدم که در يک کلاس خيلی خسته کننده مشغول تحصيل يک رشتهء خيلی خسته کننده هستم و تمام زور دنيا را می زنم تا نکند يک وقت خدای نکرده از کسی عقب نمانم. برعکس دو روز قبل من و آقای باهوش و آقای بيهوش زياد همديگر را نمی ديديم. گاهی دور هم می نشستيم تا مطمئن شويم که يکی هنوز باهوش است، يکی هنوز بيهوش است و يکی هم هنوز من هستم.
امروز که چشمهايم را باز کردم فهميدم چهار سال ديگر هم گذشته است. من برای خودم کار می کنم، يک کمی آنورتر از آن جايی که عرب نی انداخت. نمی دانم که خوشبختم يا نيستم، ولی هر روز صبح لبخند می زنم؛ مبادا از کسی عقب بمانم. امروز متوجه شده ام که چهار سال است که از کسی خبر ندارم. آقای بيهوش برای خودش کار مناسبی پيدا کرده است و در فکر خانواده است. ظاهرا در اين چند وقت حسابی باهوش شده است و خوشبخت است، درست نمی دانم، فکر می کنم برايش خوشحالم. امروز شنيدم که آقای باهوش هم بالاخره تمام کارهای دنيا را انجام داده است و ديگر کارش با همهء دنيا تمام شده است و بيهوش شده است. ظاهرا دکترها هم تشخيص داده اند که او چون به همهء کارهايش رسيده است بهتر است تا آخر دنيا بيهوش بماند و استراحت کند. نمی دانم، شايد حق دارد، احتمالا باهوش بودن خيلی خسته کننده است. لابد اينجوری خوشحالتر است.
تمام ماجرا همين بود. به بيست و هشت سالی فکر می کنم که در عرض يک هفتهء اخير گذشت، و دو روزی که با آقای باهوش پشت يک ميز نشستم. به اينکه چقدر زود گذشت، و هنوز هم می گذرد، و من که هنوز هم نمی دانم برای آقای باهوش خوشحالم، يا می خواهم از نبودنش فرياد بزنم. نمی دانم؛ به احتمال زياد از اين دنيا به هر جايی برود حال بهتری دارد. روحش شاد، خداوند آقای باهوش را رحمت کناد.

AKHEYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY, kheyli delam gereft, alan zadam zire gerye. khoda biamorze doosteto.mitoonam beporsam sare chi az in donya raft?
سر میز کارم نشسته بودم که ایمیل به دستم رسید. تا به حال خبر باور نکردنی شنیده بودم ولی این یکی دیگه اصلا باور کردنی نبود. از آخرین باری که دیده بودمش 1.5 می گذشت ولی روزی نبود که به یادش نیافتم. یاد کتابهایی که ازش قرض گرفته بودم و هنوز یکی دو تاش ایران پیش منه، یاد فیلمهایی که ازش گرفته بودم یا برام تعریف کرده بود. ولی از وقتی که خبر را شنیده ام، دیگر اصلا از فکرم بیرون نمیره: خاطرات از زمانی که در کنار هم گذراندیم، بحث هایی که کردیم...
نمیدونم دلم بیشتر برای چی می سوزه؟ اینکه دلم براش تنگ شده بود و خوشحال بودم که به زودی می بینمش، یا اینکه فکر می کنم چرا دنیا این جوریه که آدمی مثل اون که از هیچی ناراحت نمیشد اینقدر خسته کرد که تصمیم گرفت بخوابه و چون مدتی بود که خوابش نمی برد لازم بود که از چیزی کمک بگیره.
از دو روز پیش می خواستم گریه کنم، ولی اینقدر بهت زده بودم که اشکام خشک شده بودن. دیروز آمدم که ببینم چه نوشته ای ولی چیزی نبود. امروز ولی خواندم و گریه کردم. بار ها سر زندگی پس از مرگ حرف زده بودیم و هیچ کدام مطمئن نبودیم که عقیده مان درست است. فکر کنم الان جواب درست رو می دونه. کاش این رو هم بدونه که چقدر دلم براش تنگ شده و خواهد شد.
ghashang gofty...sadeh amma por ehsas...Va Hameh Midanim keh ,,ryeh hayeh lezzat poreh Oxisioneh Marg ast...
ببين شاهين سالهاي سال فکر کردم مرگ چيه؟؟
تا اينکه ديدم مرگ
آبروي از دست رفته ي زندگيه...
سبز باشي
سحرر
بقول شاملوي بزرگ هر مرگ اشارتي ست به حياتي ديگر !!! مطمئنم كساني كه از اينجا ميرن كارشون با اين دنيا تموم شده . مائيم كه هنوز اندرخم يك كوچه اييم.
salam..sadegiye marg!...ghashange
خوش به حالت که بعد از يه هفته همه چی دستگيرت شده
مرگ اصلاً قشنگ نيست!
کسی که خودکشی میکند بدترین ظلم جهان را مرتکب میشود درحق کسانی که دوستش دارند. ولی بهخوبی قابل درک است که چنین کسی چه زجری در زندگی میکشیده... هیچ مذمتی بر کسی که حاضر میشود چنین ظلمی را در حق دوستانش مرتکب شود، وارد نیست...
گاهی آدما خسته می شن و می خوابن به آرامش خوابی که بعد از خستگی زیاده. امیدوارم مرگ همیشه همین قدر راحت بیاد و کِرم اضافه نریزه.
آدما حق دارن خسته شن حق دارن بخوابن حتی اگه دل بقیه براشون تنگ شه..
خدا همه ي باهوش ها رو اذيت مي كنه ، و اونا زجر مي كشن ، فرياد بكش چون اونا علامت سوال هاي عميقي مي گذارند به جا ...
دوست ندارم مرگ هيچ عزيزي رو توي زندگيم ببينم.براي همينه كه مرگ رو دوست دارم..از بابت دوستت..متاسفم..
سلام...
بگذار بخوابد... و بر نبودنش به حاله خودت نگران باش که او را نداری و یا او دیگر نیست
و کارهایی که فکر میکنی اگر آقای باهوش بفهمد که انجام داده ای خوشحال میشود را انجام بده ولی بگذار او بخوابد....شاید برای خستگیش خوب باشد.
ميدوي ميدوي و آخرش به هيچ چيز ميرسي و باز هم خوشحالي که از زير دست و پای خرس زنده بيرون آمدي.
زندگی بال و پری دارد اندازه مرگ.........
Kheili Toop Bood
salam
man hamin joori dashtam az inja rad msihodam ke in matno khoondam. midoonam albate jahgahe man nist ke inja nazari bedam, ama aghe kesi ke ino neveshte khodesh neveshte vagean damesh garm:) yeki az gashang tarin chiza hayi bood ke dar in page ha gir avordam:)
ادم ...می دونی تو من رو به یاد یکی از اشناهام می ندازی کسی که همیشه اخر از همه تازه می فهمید چه خبره تو منو .........یاد.............خودم میندازی!!!!!!
چیزی بگوووووووووووو.... پیش از آنکه بیش تر از پیش در گه غرقه شوم چیزی بگووووووووووووووووووووو
میترسم.....
من هرگز به خودکشی فکر نکردم اما یک ماه پیش موقعی که دکتر به اشتباه تشخیص داد که توی سرم غده دارم از شنیدن این خبر خوشحال شدم. اون موقع متوجه علت خوشحالیم نشدم دو هفته طول کشید تا بفهمم که تشخیص اشتباه بوده. حالا که به اون روزا فکر میکنم میفهمم که چقدر شادتر از روزهای عادی زندگیم بودم... و این من رو میترسونه.......
فكر مي كنم اونهايي كه مي خوابن و خوابشون طولاني تر از الان ماست يك برتري نسبت به بقيه دارند ؛ اينكه ، الان در وضعيتي هستند كه ما نمي تونيم به هيچ صورتي اون رو تجربه و درك كنيم . هميشه فكر ميكنم اينجور آدمها يك قدم از من جلوتر هستند. اما به هر حال با تمام اين حرفها با چيزي نمي شه دلتنگي و جاي خالي كسي رو پر كرد. (چون از شنيدن« تسليت ميگم »خوشم نمياد اين حرف رو به تو هم نميزنم فقط اميدوارم اطرافيان و دوستانش بتونند صبور باشند)
ey val
... نه پاي ماندن ، که فردا با خورشيد طلوع داري ...!.
khosh be halesh
خوش به حالش که رفت کاش من به جای او میرفتم
shojaatesh ghabele setayeshe afariiiiiiiiiin
For God's sake! what's everybody's fascination with death?? Death is the only sure destination in everyon'e life. Why not try to make the journey as happy, passionate & unpredictable as possible?
چه دردناک!
سلام به نام زندگی
من گاهگاهی اینجا یه سری می زنم . امشب ولی تا خوندمت این یادم اومد .
باید استاد و فروود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست و
اگر بی گاه
به در کوفتنت پاسخی نمی آید
کوتاه است در
پس آن به که فروتن باشی
یاد دوستت که رفت همیشه هست !
bazam salam
man Maryamam va fekr konam bare sadome ke barat comment mizaram va bare hezarom ke neveshtehato mikhoonam
kash bahat bishtar ashena mishodam
whiterose_m92@yahoo.com,mailame va ba mary_whiterose@yahoo.com chat mikonam khoshhal misham bahat ashena sham
merC
Maryam
آنان که محيط فضل و آداب شدند...در جمع کمال شمع اصحاب شدند...ره زين شب تاريک نبردند برون...گفتند فسانه اي و در خواب شدند
سلام. عجب قلمي. واقعا دستت درد نکنه. کاش من هم... . موفق باشي عزيز
من ها، اصلا آخرشم نمیفهمم چی میشه که آدم خیلی خیلی خیلی خسته میشه که هیچی ه هیچی ه هیچی دیگه براش نیست یا همه چی زیادی ه زیادی ه زیادی ه ...
این نزدیکی ها .. اول صمد رفت، که اونو یک کمی کمکی فهمیدم، اما ف. رو، ... فکر نکنم بتونم هم بفهمم، ...
فقط برای هر دوشون، دعا کردم، زیاد، که خدا، در صورت وجود، روحشون رو، در صورت وجود، در اون دنیا، در صورت وجود، آروم نگه داره. ... در صورت امکان ...
ببین ! تو منو میترسونی ...
تو منو میسترسونی چون هنوز یه چیزو میگی ...
چون هنوز مطمئن نیستی ... چون هنوز مینالی .غر میزنی . به شیوه ÷ست مدرنش
تو منو میترسونی ... چون همش اگر و مگر میکنی .
تو منو میترسونی هنوزم اون فکرایی میکنی که انگار از اول اول که شروع کردی به فکر کردن تو کلت بود.
فقط شاخ و برگش بیشتر شده .
فقط رنگ و لعابش فرق کرده .
تو منو میترسونی چون مث همه رفتار میکنی ... ولی میخوای مث همه فکر نکنی .
ولی ... مث همه تو یه فکر در جا میزنی.
هیچ وقت شده حدیث مطرب و می بگی ...
هیچ وقت شده از عاشقی بی چون و چرا حرف بزنی ..
تو منو میترسونی ...
چون منم مث تو فکر میکنم .
و میترسم چند تا بهار د گه رو هم ببینم بارزهم اینجوری فکر کنم .
از تو میترسم .
از خودم میترسم .
لعنت به تو
لعنت به من
... در سالگرد تولدي که خواهــد آمد ،
. باز ْْْْْْ باهــوش ْ و ْبه هوشْ و ْبي هوش ْ
. يک تن خواهند شـــد ، سرشار از مهر
. و باز شادي هايمان را دورادور ، تقسيم خواهيم کرد ...!.
kashki vaghti khaste mishodim vaghti chare nadashti mishod raft bahoosh bood o raft hichkas nemifahme hatta doctora amma raftan tanha charast dastet dard nakone ham daneshgahi ba in ghalamet
ghashango motefavet mese hamishe....man nemitonam rahat nazar bedam dar morede neveshtehaton...yani inkare nistam vali lezat mibaram.
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو كه اهل فضلي و دانش همين گناهت بس